سلام عزیزای من . حال و احوالتون چطوره ؟ مواظب خودتون هستید که آنفولانزا نگیرید ، آشوب بپا نکنید ، اموال دیگران رو غارت و تخریب نکنید و دیگه کلا هیچ کاری نکنید دیگگگگه .. فقط خوشحال باشید و همین که خودمون با خودمون خوشیم و هر چی میکشیم از عوامل بیرونیه خدا رو شکررر کنید .
یادتونه همین چند ماه پیش بود که من و مهردخت بین آوردن یا نیاوردن گربه افتاده بودیم به گیس و گیس کشی و خود شما ها رو داور کردم تا بینمون صلح برقرار کنید و همه ی تجربیات و تصوراتتون رو با ما درمیون بذارید ؟ خوب شما هم مثل همیشه رفاقت رو تموم کردید و با انبوه کامنتا راه و چاهو نشونمون دادید و نهایتا" با همکاری نفس ، باعث شدید دارسیِ قشنگم بشه دختر کوچولوی خونمون .
می خوام بدونید که چقدر از انجام این کار راضی هستم و شبی نیست که با مهردخت به خودمون بگیم که زندگی بدون دارسی یه چیز مهم کم داشته 
اما براتون بگم از واکنش بقیه نسبت به موضوع .
هر روز که میرسم خونه دارسی اولین کارم بغل کردن دارسیه و مسلما" موهای نازک و خوشگلش رو لباسم میشینه .. تو اداره بعضیا با عشق به این موها نگاه میکنن و میگن جااانم ، موهای دارسی رو لباسته و بعضی ها صورتشونو جمع میکنن و جوری که انگار یه صحنه ی چندش وحشتناک دارن میبینن یه" عیییییی" هم میگن !!!
اما واقعیتش اینه که انقدر که بازخوردای مثبت گرفتیم ، منفی نگرفتیم . آخریش هم همین دیشب بود که وقتی مهردخت از روی یونیت دندانپزشکی بلند شد ، دکتر پور وزیری عزیز گفت : فکر کنم میونه تون با حیوون خونگی عاالیه و همینطور که عکس هاپوی خوشگلش رو تو گوشیش نشونمون میداد ما هم دست به گوشی هامون شدیم و عکسای دارسی رو رو کردیم . 
نتیجه ش این بود که دوساعت قربون صدقه ی حیونامون رفتیم . ولی از رفتارهای بد و دور از نزاکت یه نمونه براتون تعریف میکنم که هم انتقادی باشه بر رفتار مصنوعی آدم هایی که تو اجتماع به وفور دیده میشن هم بگم که چقدر بعضی ها افکارشون سطحیه.
چند وقت پیش یه جایی از دارسی عکس گذاشته بودم و یه سری مسائل رو درمورد اقدامات سلامتی و نگهداری گربه ها نوشته بودم بعد یکی اومده بود برام کامنت گذاشته بود " ملت بیکاار"
رفتم یه سر به مطالبی که نوشته بود زدم دیدم پر از عکس نوشته های کپی شده از اینترنته که درمورد قضاوت نکردن دیگران یا دل نشکستن و این چیزا داد سخن داده . رفتم خصوصی براش این کامنت رو گذاشتم .
عزیزم من یه خانم کارمند با سمت کارشناس ارشد مالی 46 ساله هستم که دختر 20 ساله م رو تک و تنها بزرگ کردم . 16 ساله متارکه کردم و چهارده ساله وبلاگ نویسم و اتفاقا بعنوان یکی از وبلاگ نویسان برتر زنان جایزه و لوح تقدیر گرفتم .و درضمن در زمینه ی نیکوکاری فعالم و تایم استراحتم از 2/5 صبح تا 6/5 هست اگر یه نگاه سطحی به بقیه پستهام بندازی متوجه میشی من درحوزه ی هنر و نقد سینما و تئاتر هم فعالیت دارم ضمن اینکه از کدبانوگری و آشپزی برای خانواده ی کوچکم ، کم نمیذارم با این توصیفات در حیطه ی آدم های بیکار نیستم .
اینها رو نوشتم نه برای اینکه خودم رو به تو ثابت کنم برای این که چند تا از پست هات رو نگاه کردم و متوجه شدم خیلی جوان هستی . درسته مطالبت از خودت نیست و کپی برداری از اینترنته ولی مشخصه به موضوعاتی از قبیل دل نشکستن و قضاوت نکردن آدم ها علاقمندی پس عزیزم بهتره فقط منتشر کننده نباشیم و ازخودمون شروع کنیم ، تمرین کنیم با مهربانی و صلح کنار هم زندگی کنیم و اگر بنظرمون هزینه کردن برای یک حیوان خانگی کار بیهوده اییه و صرفا" آدم های بیکار دنبال همچین چیزهایی هستند ، زیر پست کسی کامنتش نکنیم چون هم قضاوتش کردیم و هم دلش رو شکوندیم . برات آرزوی صفای قلب و خوشبختی واقعی و آگاهی و اندیشه در زندگی دارم .
اینم اضافه کردم فرصت داری بیای کامنتت رو پاک کنی وگرنه زیر کامنتت جواب رو می نویسم . 
بیاین چند تا عکس خوشگل نگاه کنید تلخی حالمون رو بشوره ببره .
آخ اگه بفهمم عکسا رو دیدین ، صورتتونو جمع کردیم و اییییش یا چیزی شبیه این گفتید عاااقتون میکنم
دوستتون دارم 

آخه صورت گردالی خوشگلشو ببینید

تپلی مامااااان

سلام به دوستان عزیزم.امیدوارم حال دلتون خوب باشه و مثل همیشه با سختی هاو ناملایمات روزگار بسازید .
قابل توجه اون دسته از عزیزانی که کم رنگ شدن من رو صرفا" به فعالیت های اینستاگرامی ربط دادن و توضیحاتم رو درموردمحدودیت های اینترنت در محل کار و سنگین تر شدن مسئولیت های کاریم قبول نکردن ، دیدید که نت قطع شد و اینستاگرام از دسترس خارج شد و بازم سرِ من خلوت نشد خان دایی جااان؟؟ 
بگذریم ...
این مدتِ بی نِتی ، افتادیم به بختِ هارد مهردخت هی فیلم میبینیم . دارسی هم پا به پای ما و تا وقتی که ما بیداریم تو خونه جولان میده و بازی میکنه و وقتی هم که میخوابیم میاد بغل من و تو چند دقیقه خوابش می بره .
پنجشنبه چند اپیزود از سریال فرندز رو دیدیم و کلی خندیدیم ساعت شده بود "دو " و من خوابم گرفته بود ، گفتم مهردخت ، دیگه بریم بخوابیم . خلاصه کارای قبل از خواب رو انجام دادیم و رفتیم اتاقامون .
من تازه چشمام گرم شده بود که بوی سوختن یه چیزی اذیتم کرد .
صدا زدم مهردخت بیداری؟
- آره مامان چی شده ؟
- بوی سوختنو حس میکنی ؟
-آره اتفاقا میخواستم صدات کنم .
پاشد اومد تو اتاقم ، چراغو روشن کرد .
دماغ دارسی هم تند تند تکون می خورد ، چشماشم اشک افتاده بود .
- این بچه هم داره اذیت میشه . نکنه موتورخونه اتفاقی افتاده!
مهردخت دیگه ول نکرد . هی التماس کرد که پاشو بریم ببینیم چه خبره . خیلی سختم بود ولی لباس پوشیدیم و دوتایی رفتیم موتورخونه .. همه چی عادی بود ولی بو از ساختمون ما می اومد نه از بیرون .
یهو گفتم : مهردخت من دلم برای طبقه ی سوم شور میزنه (بالای خونه ی ما) چون الان فقط اونا هستن که شومینه دارن نکنه خدای نکرده اشکالی پیش اومده و اونا هم خوابن . دویدیم سمت خونه شون و گوش ایستادم دیدم از توی خونه صدا میاد ، آروم در زدم ، حوشبختانه خانم خونه زود اومد جلوی در . ماجرا رو بهش گفتم و اونم گفت منم از بو اذیت شدم و الان با سردرد بیدار شدم . گفتم خدا رو شکر که خوبید . گفت : مهربانو خانم این بوی گاز نیست بوی سوختن نفته . یه چیزی مثل چراغ والور و این چیزاست . دیدم راست میگه . خلاصه دستمون به جای دیگه بند نبود و برگشتیم خونه .
جمعه صبح هم سردرد داشتم و کم کم خوب شدم ، بو هم از ساختمون رفت . طرفای ظهر با مهردخت تصمصم گرفتیم بریم تو محل و یکمی مایحتاج خونه رو بخریم داشتیم می رفتیم بیرون که تلفن زنگ خورد . بابا از روی قبض تلفن یه سری اطلاعات میخواست به مهردخت گفتم تو برو ماشینو ببر بیرون تا من بیام .
صحبتم که با بابا تموم شد منم رفتم بیرون و دوساعتی با مهردخت مشغول بودیم و برگشتیم .
نه خدااایااا اصلا سابقه نداشته ما انقدر با در و قفل و کلید مسئله پیدا کنیم !!!
بعله کلید از داخل تو در بود که مهربانو خانوم سرخوشانه در رو بسته و اومده بیرون !!!!
هی کلید رو تو در چرخوندیم و هیچ اتفاقی نیفتاد ، دارسی هم اومده بود پشت در و با میومیوهای کوچولو ابراز احساسات می کرد و گیج شده بود که چرا ما نمیایم تو خونه (آخه به محض رسیدنمون پشت در ، دارسی هر جای خونه باشه میاد استقبالمون حتی خیلی وقتا با خمیازه و چشمای خواب آلود میاد)
از زمان بچگی های مهردخت تلفن قفل سازی رو تو گوشیم داشتم هر چی تلفن کردم دستگاه خاموش بود . از همسایه ها پرسیدم ، اونا هم همین شماره های من رو داشتن .
یه طبقه بالا و یه طبقه پایین اومدن کمکمون ولی کاری از دستشون بر نمی اومد چون دستگیره ی در از بیرون پیچ نداره ..گفتم به آتش نشانی تلفن کنم و بپرسم چطور میتونن کمکمون کنند . تماس گرفتیم ، گفتند باید پلیس 110 رو هم در جریان بذارید . البته که خواسته شون منطقی بود . من و مهردخت به 110 زنگ میزدیم ، باورتون میشه زنگ می خورد و بر نمی داشتن؟؟ همسایه ها هم با تلفن های خودشون تماس میگرفتن ولی انگار 110 منزل نبودند !!!
خود آتش نشانی باهامون تماس گرفت و گفت ما داریم نیرو اعزام می کنیم ، شما با پلیس تماس گرفتید ؟ با عصبانیت گفتم : آقاااا کدوم پلیس !! خدایی ما چند نفر داریم از اون موقع شماره 110 رو می گیریم ولی گوشی رو برنمی دارن من نمیدونم چکار کنم !! واقعا اگر الان مشکلی برام پیش اومده بود و تقاضای کمک می کردم کدوم پلیس قرار بود به دادم برسه؟؟
شاید این حرفا به دردتون نخوره ولی من تنها نیستم الان همسایه ها اومدن پیشم تا کمک کنند درضمن دیوار به دیوار خونه ی ما سوپر مارکته ، شما میتونید مطمئن باشید من صاحب این آپارتمانی که پشت درش موندم هستم . اون آقا یه مکثی کرد و گفت : نگران نباشید خانم مشکلی نیست ،الان نیروها می رسن .
چند دقیقه بعد دوستان آتش نشان رسیدند و بدون درد و خونریزی با یه فیلم رادیولوژی بزرگ ، در رو باز کردن . دارسی هم که پشت در ایستاده بود اومد تو بغلمون .
خلاصه همه دست و سوت و هورا کشان و با دارسی بازی کنان ، خوشحال و خندان خداحافظی کردیم فقط من به یکی دیگه از همسایه ها جریان بوی سوختنی دیشب رو گفتم و پرسیدم شما خبر ندارید یا اذیت نشدید ، که خانم همسایه گفتن نه ، نمیدونیم ما چیزی احساس نکردیم .
امروز صبح تازه رسیده بودم اداره که صدای اس ام اس گوشیم (تنها پیام رسان این روزها) در اومد .. پیام رو باز کردم دیدم نوشته :
مهربانو جون ، دیروز عصبانی بودی من روم نشد راستشو بهت بگم اون بو از خونه ی ما می اومد ، من یه چراغ نفتی داشتم که بعد از مدت ها روشنش کرده بودم ولی چون بد می سوخت خاموش کردم . حالا از دیروز عذاب وجدان گرفتم که به شما دروغ گفتم .
گفتم : عزیزم من عصبانی نبودم فقط خسته و کلافه بودم الان هم خیلی خوشحالم که دروغ گفتن اذیتت میکنه و خوشحال ترم که خدا رو شکر همه تو ساختمون سلامتند . کار خطرناکیه از این سوخت ها استفاده نکن عزیزم .
*****
برام خیلی لذت بخش بود که همسایه ی عزیزم طاقت گفتن دروغ با این درجه اهمیت کم رو نداره و خیلی به موضوع دلیل این دروغ فکر کردم .. واقعا دلیلِ دروغگفتن ، ترسه. فقط نمی فهمم که همسایه جانم چرا از گفتن حقیقت به من ترسیده ؟ یعنی قیافه ی من انقدر سخت و خشنه ؟
ما چند سالی میشه که با هم زندگی میکنیم و کاملا به خلق و خوی من آشناست ، من که همون شب اول که اسباب آوردن منزلمون مطابق رسم همیشگیم با کیف شکلات پشت درآپارتمان و یاد داشت خوش آمد ازشون استقبال کردم و همیشه مکالمات دلپذیر و خوشایندی بینمون برقرار بوده ؟؟ یا اینکه من انقدر آدم آرومی هستم و کسی عصبانیتم رو ندیده که قیافه ی خسته م با عصبانیم اشتباه میشه؟؟
البته بنظرم غیر از ترس شرمندگی هم میتونه باعث دروغگویی بشه و شاید من که بهش گفتم دیشب ساعت دو نیم صبح من و مهردخت تو راه پله ها و موتور خونه دنبال منشاء بو می گشتیم و نگران بودیم و سردرد گرفتیم باعث شرمندگیش شده و الان یه دروغ کوچولوی دیگه میگه که " عصبانی بودی و نتونستم راستش رو بگم"؟؟!!!
خلاااصه که نفهمیدم و فکرمم حسابی درگیر شده .
******
مواظب خودتون باشید عزیزای من ، می دونید که خیلی دوستتون دارم 
سلام دوستای عزیزم . امروز بیست و پنجم آبان ماه ، تهران با برف پاییزی سفید پوش شد.
دیگه هیچ چیز برام عجیب نیست ، وقتی که صبح صاف صاف داریم زندگیمونو می کنیم و شب نرخ بنزین سه برابر میشه .. برف به این سنگینی هم در دومین ماه پاییز تو تهران که چند سال میشه رنگ برف رو ندیده ، باریدن می گیره .
برف رحمته و برکته و این حرفا هم جااای خود ، ولی خدایی چه چیزمون تو ااین مملکت عادیه که بقیه ش باشه .
امروز صبح درحالی که همه چیز آروم بود از خونه راه افتادم بیام اداره .
نزدیک اداره برف گرفت و ما هی ذوق کردیم و خندیدیم . یکساعت و نیم تو یه مسیر پنج دقیقه ای به اداره قفل شد و موندیم توراه بعد راه باز شد و ماشینا شروع کردن به لیز خوردن و تصادف کردن .
وقتی رسیدم جلوی در اداره گیر کردم تو برف و ماشین بکسو باد می کرد . پشتمم یه پورشه ایستاده بود گفتم الان میزنم بهش و تامااااام . خلاصه زنگ زدم بالا همکارا رو زحمت دادم اومدن عین آدم برفی شدیم تا باد لاستیک ها رو کم کردن و ماشینو راه انداختن . البته جایی نرفتیم چون جلو کاملا قفل بود . همون جلوی اداره صاف و صوف پارک کردیم و رفتیم بالا .
خلاصه که فعلا خیلی عصبانیم از شرایط موجود و بهتره چیزی ننویسم . 
مواظب خودتون باشید و اگر مجبور نیستید بیرون نرید و در ضمن یادتون بمونه که خیلی دوستتون دارم 
سلام دوستای عزیزم .امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه و زندگی بروفق مراد .
این پست پر از ماجراهای جالب و خوبه 
پارسال همین موقع ها بود که مینا خواهرم ماشینش رو برای فروش گذاشته بود . خودمم براش توسایت دیوار آگهی کرده بودم 
یک سرمای مفصلی هم خورده بود و یه تبخال گنده هم گوشه ی لبش سبز شده بود که بیااا و ببین .
عصر بهش گفتم کسی برای ماشینت اومد؟
گفت آره چهار پنج نفر زنگ زدن ،سه تاشون اومدن دیدن دوتا شونم هیچی . گفتم خوووبه ، ماشین تو با اون رنگ خاص، فروختنش سخته .. استقبال خوبی بوده برای روز اول . (ماشینش یه کرولای اطلسی رنگ بود)
گفت یه پسره که اومده بود و رفت دوباره الان اومد ، کلی از ماشینم ایراد گرفت منم بهش گفتم آقا منظورت اینه که این ایراد ها رو داره ، ارزونتر باید بفروشم ؟ گفته : نه قیمتش مناسبه .
گفتم : پس چرا هی ایراداشو میگی ؟ گفته : من آدم رو راستی هستم از خودتون خوشم اومده می خوام یه چیزی گفته باشم .
مینا هم یکم چپ چپ نگاش کرده گفته : خدا شفاتون بده منو از پشت باجه بانک کشیدی بیرون با این حالم که این اراجیف رو بگی؟؟
خلااااصه که خانم و آقایی که شما باشین این آقا سینای ما انقدر رفت و اومد و قسم آیه خورد تا بعد از یکسال که همه ی ما صد بار بله رو بهش داده بودیم بالاخره هفته ی قبل بله ی اصلی رو از مینا گرفت . 
حالا از اون طرف روز 27 آبان ماه تولد میناست . سینا هفته ی پیش به من تلفن کرد گفت مهربانو جون روز جمعه هفدهم آبان برای مینا مهمونی گرفتم فقط خودش خبر نداره و حواستون باشه .
عاااقاا یه هفته من در حال دزد و پلیس بازی بودم . اولن که زود به مینا زنگ زدم گفتم من و مهردخت جمعه مهمونی دعوت شدیم گفت کجا و یه چیزی سرهم کردم و بهش گفتم . بعدشم دنبال خریدن هدیه از طرف خودم و مامان اینا بودم . مینا هم وسط ههفته گفت منم مهمونی دوست سینا دعوت شدم . بهش گفتم برای درست کردن موهای من و مهردخت هم از آرایشگاه وقت بگیر .
گذشت و گذشت تا رسیدیم به دیروز صبح . دیدم مینا خانوم زنگ زد به من با یعالمه توپ پر . گفتم چیه مینا؟
گفت از دست سینا خیلی ناراحتم . هی زور میکنه بیا خونه ی ما آماده شو از اینجا بریم مهمونی . منم دلم نمیخواد اینهمه وسیله دنبال خودم بکشم ، اصرار بیخود می کنه .اصلا من نمیام آرایشگاه .
گفتم حالا امشب مهمونید بد اخلاقی نکن بذار بعدا باهاش صحبت کن بگو یه کارایی رو راحت نیستم انجام بدم . یعالمه هم قربون صدقه ش رفتم که بیاد آرایشگاه لج بازی نکنه .
تو دلم گفتم مینا خانوم شب که ببینی مهمونی مال خودت بوده کلی شرمنده میشی از رفتارت . (بنده خدا سینا مخصوصا به مینا گفته بود بیا از خونه ی ما بریم تا مامان و بابا و مهرداد که می خوان آماده بشن ، مینا شک نکنه که چرا همه دارن میرن مهمونی .
یواشکی هم با خانم آرایشگرمون دست به یکی کردم و گفتم ماجرا اینه تو یکاری کن مینا معطل شه من و مهردخت زودتر بریم بیرون .
سردرست کردن موهاش گفت : هدا جون یه براشینگ ساده کن می خوام برم یه جا زیاد مهم نیست .
هدی جون هم گفت : وااا یعنی چی مهم نیست ، حتما مهم بوده که اومدی . نه خیر من ساده درست نمی کنم .
مینا 
من 
مهردخت
هدا
بنده خدا مینا رو کارد میزدی خونش درنمی اومد زیر لب می گفت اونوقت من از نامزدم ایراد می گیرم ، آرایشگرمم تو کارم فضولی می کنه !!!
تهش من و مهردخت آماده شدیم به مینا هم گفتیم خدافس ، ایشالله بهت خوش بگذره تو برای ما عکس بفرست ما هم برای تو می فرستیم ..
گاااز دادم اومدم خونه ی بابا اینا . همگی آماده شدیم از در بریم بیرون .. سینا و دوستامونم همه زنگ زد که ما راه افتادیم . عاااقا ما دیگه آماده بودیم راه بیفتیم ، مهردخت خانوم کفشاشم پوشیده بود ولی پیراهن خونه ش رو باید از تنش در می آورد ، مال مهمونی رو تنش می کرد . منم داشتم وسایلمو از تو اتاق جمع می کردم .
چشمتون روز بد نبینه مهردخت در رو بست ، کلید رو تو قفل چرخوند گفت : آخ ماماااان !!!
برگشتم گفتم : چیه ؟؟
گفت : در رو قفل کردم ، کلید تو قفل شکست !!!
ای خدااا ، من و مهردخت این طرف ، مامان و بابا و مهرداد اون طرف در .. یکربع هر کاری که به ذهنمون می رسید انجام دادیم ولی در آخ نگفففت .
مهردادبه چند تا کلید ساز زنگ زد ، دوتاشون تهران نبودن ، یکیشون بود گفت : من مهمونیم زود تر از 45 دقیقه دیگه نمی تونم بهتون برسم . ناچارا مامان و مهرداد رفتن و من و مهردخت این ور در و بابا اونور در موندیم .
45 دقیقه تو اتاق حبس بودیم و در و دیوار نگاه می کردیم و حرص می خوردیم .. از اون طرف هم بقیه مهمونی رو شروع کردن و ما حضور نداشتیم .
من و مهردخت ، یواش یواش وضعیت رو پذیرفتیم و شروع کردیم به عکس انداختن (موبایل مهردخت تو اتاق بود). بالاخره آقای کلید ساز اومد سیصد هزارتومن ابتیاع کرد و در رو باز کرد .
یکساعت بعد از شروع مهمونی رسیدیم و کلی متلک بارمون کردن که الان وقت رسیدنه؟؟ وقتی هم که ماجرا رو گفتیم بهمون خندیدن که آرررره ، جوون عمه تون . 
منم تقریبا نیم ساعت اول هنگ بودم و عین بمب ساعتی نشسته بودم سرجام ، یواش یواش یخم باز شد و رفتم قاطی مهمونی .
این وسط مینا که کلی ذوق زده بود دیدن داشت که هی میومد جلوی من ، می گفت : وااای ببخشید انقدر تو و سینا رو اذیت کردم . بمیرم براتون انقدر منو تحمل کردید 
خلاصه اینکه عزیزای من ، گااهی هر چی می دویی به اون جایی که قراره نرسی ، نمیرسی . جنگ و دعوا هم نداره 

دوستتون دارم 
از سری عکس های دوران اسارته
... ببینید چه موی دلبری درست کرده بودم 

سلام عزیزانم ، امیدوارم خوب و سرحال باشید .
وقتی داشتم پست قبل رو می نوشتم ، مهردخت و پدرش و چند تا از دانشجوها به دعوت حراست رفته بودن ساختمان شکوه . علاوه بر رییس حراست ، رییس دانشگاه و مدیر گروه هم حضور داشتن و برخوردشون با آرمین و بچه ها خیلی محترمانه و عالی بوده و با هم رفتن قسمت های مختلف ساختمون رو بازدید کردن و بچه ها مشکلات رو دونه دونه توضیح دادن و اون ها گوش دادن و بعد هم تو دفتر ، نقشه های ساختمون و مجوز های قانونی رو نشون دادن و آرمین رو متقاعد کردن که ساختمون قدیمیه و مشکلاتی داره ولی بطور کلی محل امنیه و اونطوری نیست که خطر جانی برای کسی داشته باشه .
ضمن اینکه خود رییس دانشگاه و اساتید هم ، دارن تو اون ساختمون تردد می کنند و اگر به مجوز ها مطمئن نبودن بخاطر خودشون هم که شده ، درصدد تغییر ساختمون بر می اومدن .
در نهایت گفتن که به هر حال این ساختمون رو داریم بصورت موقت استفاده می کنیم و در اسرع وقت تغییرش می دیم .
آهاان ، رییس دانشگاه ، یه موضوع دیگه رو هم مطرح کرده و اون این بوده که اگر ما قبول نمی کردیم بیایم اینجا باید می رفتیم تحت نظارت فلان دانشگاه و اگر این اتفاق می افتاد ، دیگه هیچوقت آزادی عمل فعلی رو نداشتیم . بعد دانشگاهون رو با الزهرا مقایسه کرده بود و گفته بود همین مستقل بودن ما باعث شده که از نظر کیفی، حتی در مرتبه ی بالاتری از الزهرا قرار داشته باشیم .
البته مهردخت همیشه میگه خدایی آزادی هایی که ما تو دانشگاهمون داریم یا حتی مدل برخورد حراست با دانشجوها با کمتر جایی قابل مقایسه ست . یه خانمی اونجا ست که به پوشش ما نظارت داره ، وقتی می خواد تذکر بده می گه : عزیزای من خیلی عذرخواهی میکنم ، من طبق وظیفه م باید این مورد رو ازتون خواهش کنم . میدونم ممکنه ناراحت بشید ولی معذورم . 
خلاصه که در نهایت رییس حراست گفته بود از تون خواهش می کنم که شنبه یازدهم آبان به هیچ عنوان تجمعی (هر چند کاملا مسالمت آمیز) انجام ندید ، چون یه چند نفری هستند که دنبال بهره برداری های شخصی هستند و موضوع رو به سمتی می برن که اصلا هدف شما نیست و ممکنه مسائلی پیش بیاد که نه برای شما خوشاینده نه برای ما (البته مهردخت میگه چند بار برگشت گفت ، من دارم عین واقعیت رو میگم و ازتون خواهش میکنم که فکر نکنید داریم تهدید می کنیم .. واقعا خبر داریم که نیت بعضی ها با شما کاملا متفاوته)
قرار شده مهردخت و همون چند نفر تو انجمن دانشجویان عضو بشن و یه نامه ی رسمی با امضای دانشجوها بنویسند و ببرن تحویل بدن و پیگیر رفع مشکلات باشن .
بعد از اون هم آرمین همون تعداد بچه ها رو جمع کرده برده کافی شاپ و نشستن به صحبت .
من که رسیدم خونه مهردخت هم بعد از من رسید و آرمین اومد این مسائل رو برام توضیح دادو گفت من بررسی کردم ، نگران نباش ، به اون حالت که ما فکر میکردیم نیست و بچه ها در خطر نیستن .
تا شب مهردخت با یکی دوتا از بچه ها یه متن آماده کردن و چکیده ی جلسه و ماجرای اون رو ز رو برای بچه ها شرح دادن و ازشون خواستن که تو نوشتن اون نامه و قید مشکلات دانشگاه در کنارشون باشن و تنهاشون نذارن چون تازه موضوع شروع شده و باید بعد از این پیگیر رفع نواقص از طرف دانشگاه باشن . دوباره بچه ها دو دسته شدن .
یه عده اومدن نوشتن " عه ... خرتون کردن؟ تهدیدتون کردن؟ جااا زدین؟؟ "
یه عده هم اومدن نوشتن " خیلی ممنون که وقت گذاشتید و به نمایندگی از طرف ما خودتونو رسوندین اونجا و .. خسته نباشید . انشالله پیگیر میشیم تا اوضاع بهتر بشه .
بنظرم تجربه ی خیلی خوبی برای مهردخت و بچه های دیگه بود . این نسل برعکس نسل ما هیچ حال ئ حوصله ی کارهای جدی رو ندارن ولی من در مدت دو سه روزی که این موضوع ادامه داشت ، جدیت رو تو همه ی حرف ها و چت های مهردخت و هم دانشگاهی هاش درک می کردم و البته خیلی هم لذت می بردم .
به امید سلامت و سعادت جوون های کشورم .
دوستتون دارم 