دوستان عزیزم .
امروز صبح داشتیم با مینا و بردیا و دو نفر دیگه که اخیرا" تو یه سرمایه گذاری شرکت کردیم ، نظر سنجی می کردیم که از این ببعد درصدی از سودمون رو به نیازمندان تقدیم کنیم .
اونا پیشنهاد محک دادند ولی من گفتم بهتره دنبال چیزی باشیم که کمتر شناخته شده ست و نیازمند .
زنگ زدم به دوستم که قبلا" برای بچه های پروانه ای پول جمع می کردیم . دیدم تو خدمات اداره شون یه آقایی متولد 58 و متاهل کلیه ش رو گذاشته برای فروش و اینا دارن در به در پول جمع می کنند و وام می گیرند تا از فروش کلیه منصرف بشه .
همه چیز عوض شد .
پول نذری گوسفند شب تاسوعای بابا اینا و نذر نفس ،بلافاصله رفت بحسابش . از خوش شانسی زیاد دوست نفس هم باهاش بوده و می بینه رفته بانک داره پول جابجا می کنه و از حرفای تلفنی ما کنجکاو شد اونم پول ریخت .
داره کمک ها جمع میشه .. دعا می کنم به اندازه ی کافی بشه .
لطفا تا اونجایی که می تونید خودتون و نزدیکانتون متقاعد بشید کار خیر این نیست که نذری غذا درست کنیم و دور هم بخوریم و قابلمه قابلمه به دوستان و فامیلامون بدیم شاید فقط چند تا غذا به دست نیازمند واقعی برسه که بازم مهم نیست چند نفر یه وعده غذای داغ بخورن ، مهم اینه که بدن یه نیازمند ناقص نشه ..
خدا رو شکر بیماری نفس باعث شد بفهمه که شیمی درمانی چقدر هزینه داره و امسال حتی یک لحظه هم فکر بپا کردن دیگ و زنده نگهداشتن نام پدرش از این طریق نیفتاد .
شماره کارت معصومه سعیدی فر / بانک صادرات
نسیم جون کاری براش پیش اومده ، از بابا عباس خواهش کرده بره دنبال آرتین و از مدرسه برش داره .
بابا خودش رو رسونده به مدرسه و با آقا آرتین ایستادند کنار خیابون .
بابا با مهرداد تماس گرفته که سیستم اسنپ گوشیم ایراد پیدا کرده . لطفا یه اسنپ برای ما بگیر که بریم خونه .
مهرداد مشغول پیدا کردن ماشین میشه ، بعد از دقایقی اطلاعات اتومبیل و راننده روی صفحه گوشیش ظاهر میشه .
سعی می کنه با راننده تماس بگیره و بگه تو آدرسی که لوکیشن نشون میده یه پدر بزرگ و نوه با لباس مدرسه رو سوار کنه .
چندین تماس پشت سر هم می گیره که راننده همه رو رد می کنه .
مهرداد به من زنگ زد :
- : مهربانو جان سلام .
-: سلام عزیزم ، چرا صدات گرفته ؟ تو خوبی؟؟
-: آره خوبم . یه اتفاقی افتاده ، انگار یه سطل آب جوش ریختن رو سرم .. فقط به فکرم رسید به تو زنگ بزنم .
-: چی شده عزیزم ، نگران شدم .
-: نه هیچی ، اسیر قضاوت بی جا شدم .
-: راه برای جبرانش هست؟؟
-: آره خدا رو شکر همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد .
-: بگو برام .
و شروع کرد ماجرا رو همونطور که اول متن نوشتم برام تعریف کرد
و ادامه ش رو بخونید :
-: آره ، خلاصه هی باهاش تماس گرفتم هی ریجکتم کرد .
منم فکر این بودم که الان بابا ایستاده زیر آفتاب و این نامرد می خواد بگه من نمی برم و اسنپ رو کنسل کن و این چیزا .
شماره پلاک و اطلاعاتشو برداشتم گفتم الان با پشتیبانی اسنپ تماس می گیرم و شکایت می کنم .
همین طور که زیر لب بد و بیراه می گفتم و می خواستم گزارش شکایت بفرستم یه اس ام اس برام اومد :
" ناشنوام کجایی "
حالا دیگه منم که داشتم به حرفای مهرداد گوش می دادم ، انگار یه سطل آب جوش ریختن رو سرم 
***********
گفتم مهرداد خدا رو شکر کن مرتکب گناه نشدی و خیلی زود متوجه قضاوت غلطت شدی .

سلام عزیزان من 
یکشنبه شب با چند تا از استادای خوب مهردخت مشورت کردم و همگی تشویقمون کردند که زود تر پرداخت شهریه دانشگاه و انتخاب رشته رو انجام بدیم و به امید خدا مهردخت وارد همون رشته ی مورد علاقه ش " طراحی لباس" بشه و خودمون رو معطل اعلام ذخیره ها نکنیم .
همون شب مراحل رو انجام دادیم .
جالب اینجا ست که چون هیچ استادی رو نمی شناختیم از اسم هر کدوم خوشمون می اومد و کلاس ها پشت سر هم میشد انتخاب می کردیم 
یکیشون "حسین یاوری" بود که به هوای "حسین یاری " عزیز کلاسش رو انتخاب کردیم . 
به مهردخت گفتم حالا هر کاری دلت می خواد بکن از ترم بعد یکعالمه به این انتخاب ها حساس می شی 
یاد خودمون افتادم که این برگه های انتخاب واحد رو می گرفتیم دستمون و عین بیچاره ها تو صف های طویل می ایستادیم و همیشه هم پسرای قد بلند از ما جلو میزدن و ما با عذاب و ناراحتی از اون دریچه ی کوچیک منفور برگه انتخاب واحد رو می دادیم تو .
تازه مکافات واریز پول تو بانک های شلوغ بماااند. 
حالا مهردخت خانوم چه شیک پشت لپ تاپ نشسته پول می ریزه و واحد هاش رو انتخاب می کنه 
*******
جمعه شب وسایلش رو با شوق و ذوق آماده کرد .
شب بغل هم خوابیدیم و تا پاسی از نیمه شب ، نجواهای عاشقانه ی مادر و دختری کردیم . دیروز که شنبه بود ساعت هشت صبح کلاس داشت .
بیدار شدیم و صبحانه رو خوردیم و مهردخت به سمت دانشگاه رفت .

وقتی رفت ، این متن رو بدون معطلی و ویرایش براش نوشتم :
اولین روز دانشگاه رفتنت مبارک پاره ی تنم .
سالهاست که تو رو برای بزرگتر شدن و درخشان تر شدنت بدرقه می کنم . امیدوارم نگاه هنرمندانه ت به زندگی رنگ قشنگ تری ببخشه، شاید ارزش امروز برای من خیلی بیشتر ازتو باشه ..
یادش بخیر ، هجده سال و کمی بیشتر ، در زایشگاه مادران خیابان سورنا ، مثل تکه جواهری بغلت کردم و با خدا قول و قراری گذاشتم ، که اگر نوزاد نارس من رو توان زندگی ببخشه ، من هم تا پای جونم ، پا به پاش میرم و هیچوقت تو مادری کردنم کم نمیارم .
تا امروز سر قولم بودم و قصد دارم تا نفس می کشم ، همراهت باشم.
دردونه ی عزیزم ، فصل جدید زندگیت مبارک 

*************
دیروز سومین جلسه ی شیمی درمانی نفس هم انجام شد وخدا رو شکر همه چیز به خوبی پیش رفت . آخر شب ، زندگیم رو مرور می کردم ، بچگی و نوجوونیم به سرعت و بدون جزییات از جلوی چشمم رژه رفتند .
به زندگی با آرمین و جداییم رسیدم . سالها پیش از این ، با یه دختر چهارساله ، در سی سالگی ، با همه ی چرا و اما هایی که ذهنم رو درگیر می کرد ...
آشناییم با نفس . کمک های بی دریغش ، پدری کردن در حق مهردخت ، " بابا لنگ دراز وارانه " ...
تیر ماه عزیز و دوست داشتنیمون که هر سال ، سرو تهش با تولد نفس و خودم و مهردخت می گذشت و امسال به ماه غمناک سالمون تبدیل شد .
تابستان پرهیاهو ی امسال ...
و اینک پاییز ...
پاییز هزار رنگتون مبارک .


دوستتون دارم 
سلام دوستان مجازیِ حقیقیِ من 

گفته بودم با خبر خوش برمی گردم ، الوعده وفا 
شاید خبر خوش همیشه اون چیزی نباشه که تصورش رو می کردیم ولی به هر حال ، زندگی میتونه پر از بهانه های خوب برای خوش حال بودن و پر شدن از انرژی مثبت باشه .
هر قدمی که به جلو بر می داریم ، شادی و امید بخشه .
بالاخره نتایج کنکور 96 چند ساعت زود تر از حد انتظارمون یعنی در ساعت های پایانی جمعه بیست و چهارم ، اعلام شد 
روز انتخاب رشته ، به دانشگاه سوره که رسیدیم ، طراحی لباس که مورد علاقه ی مهردخت بود رو نداشت .
نمیدونم استاد هم چه خاطره ی خوشایندی از دانشگاه سوره داشت که اصرار کرد ، الا و لله یه رشته رو توی اون دانشگاه بزن .
مهردخت هم از زیر میز پای منو مورد عنایت قرار می داد ولی بالاخره تو رو دربایستی نگارگری رو انتخاب کرد .
حالا زرررت همون رو قبول شده
(ببخشید بی ادب شدم )
ولی به همین زرتی که گفتم وسط 20 تا انتخاب طراحی لباس ، نگار گری سوره قبول شده .
البته دانشگاه آزاد هم همون طراحی لباس رو قبول شد .
دیروز تمام مدت مشغول ثبت نامش در دانشگاه هنر و معماری (آزاد) واقع در میدون فلسطین بودیم .
به مرحله ی پرداخت شهریه که رسیدیم با آموزش صحبت کردم و گفتم دختر من همه ی انتخاب هاش طراحی لباس بوده ولی یه دونه نگارگری هم انتخاب کرده که همونو قبول شده و نمیخواد بخونه .
ممکنه من پول واریز نکنم تا ذخیره ها هم اعلام بشه ، شاید سراسری همون رشته ی مورد علاقه ش قبول بشه ؟؟
اون ها هم درکمال باشعوری گفتن : اشکال نداره ، شما تشریف ببرید تا اول مهر هم صبر کنید و بعد تصمیم بگیرید .
البته ذخیره ها بنظرم حالا حالا ها اعلام نمیشه و ما نهایتا" باید شهریه رو بدیم و ریسکش رو بپذیریم .
البته که قبولی مهردخت اصلا" با انتظاراتمون و اون هزینه و آموزشی که تو هنرستان دیده بود ، قابل قیاس نیست ولی حسی که دیروز تجربه کردیم ، خیلی شیرین بود .
نشسته بودم رو صندلی های انتظار و مهردخت مدرک به دست از این اتاق به اون اتاق می رفت و مرحله به مرحله کارهاشو انجام میداد و وقتی شماره دانشجوییش رو دریافت کرد برق قشنگی تو چشماش پیدا بود .
بماند که از دانشگاه تا خود خونه ، سرش روی سینه م بود و گوله گوله اشک می ریخت .
بهش میگفتم چی شده مهردخت چرا اینطوری می کنی ؟ 
می گفت : دلم گرفته مامان .
هر چی هم می گفتم : چرا گرفته؟؟
می گفت : نمیدونم .. انگار یه سیب وسط گلوم گیر کرده .
چرا من نباید الان تو دانشگاه الزهرا ثبت نام کنم ؟ چی شد ؟ چرا اینطوری شد ؟؟ چرا تو بازم باید پول بدی ؟؟
واقعیت اینه که چون تاحالا افسردگی مهردخت رو ندیدم ، خیلی برام حالتش عجیب بود .
گفتم : این اسمش دل گرفتن نیست ، افسردگیه و نمی دونم واقعا" طبیعیه یا نه .
باید با مشاورت تماس بگیرم و موضوع رو بگم .
ولی تاجایی که من می دونم و برای کمک بخوام بهت بگم ، اینه که باد پشت سرت نمیاد .
هر چی بوده تموم شده رفته . همه چیز در پیش روته .
تو الان در نقطه ی صفر قرار داری .
میتونی دانشجوی ممتاز و موفقی باشی و این خیلی باارزشه .
خیلی از هنرمندا حتی رشته ی تحصیلی مرتبط با کاری که دارن می کنند رو نخوندن ولی قله های موفقیت رو فتح کرده ند .
البته که شیرینی قبولی در بهترین دانشگاه ها اصلا" چیزی نیست که بشه انکارش کرد ولی وقتی هم که نصیبت نشده ، افسردگی و غصه نداره عزیز دلم .
قبول نشدن تو یه دانشگاه فوق العاده ، چیزی از ارزش نگاه هنرمندانه و متخصص تو کم نمیکنه .
خودت رو جمع و جور کن که قراره بری صنعت مد ایران رو متحول کنی هاااا. 




سربه سرش گذاشتم و کلی باهاش شوخی کردم ولی ته دلم خیلی برای قیافه ی آویزونش و احساس بدش غصه خوردم .
**********
بعد از همه ی این حرفا ، می خوام بگم دیروز حس خوب و بی نظیری داشتم .
جوجه ی نارس من که برای زنده موندنش اونهمه گریه می کردم و بعد هم برای حضانت و نگهداشتنش ، اینهمه تلاش می کردم ، دانشجو شده و همین روزها گواهی نامه ی رانندگیشو می گیره ..
مهردخت تو همه ی این سالها جلوی چشمم قد کشیده ولی هیچوقت مثل دیروز ، اینهمه مستقل شدنش رو به چشمم ندیده بودم .
.jpg)

هیچ چیز به اندازه ی رضایت آ دما از خودشون و راه هایی که رفتند ، ارزش نداره و امیدوارم خدا همه رو عاقبت بخیر کنه .
بچه ها بزرگ میشن و در لباس های مختلفی وارد اجتماع میشن ، لباس ها رنگ ها و مدل های مختلف دارند ولی چیزی که مهمه اون منش و رفتار ادم های داخل اون تن پوش هاست ..
اینکه یک نفر چقدر میتونه به انسانیت نزدیک باشه و در لباس خودش چقدر گره گشای مردم دیگه باشه یا خدای نکرده برعکس اون .
برای بچه هامون دعا کنیم " آدم باشند " 


دوستتون دارم 
سلام عزیزانم .
خدا رو شکر همگی خوبیم فقط فصل شلوغی ها فرارسیده و مشغولیم .
به زودی با خبرهای خوب و جدید میام پیشتون 

