مهردخت از هفته ی قبل بلیط تیاتر " پسران تاریخ" رو برای دیشب خریده بود که با دوستش برن .
ساعت هشت شب شروع میشد و بچه ها از شش با هم قرار داشتند .
منم به نفس گفتم برات پلو میگو می پزم .
اواخر هفته ی پیش بود ، نه خدایا دقیقا شب امتحان عملی .
من شام مورد علاقه ی مهردخت رو پخته بودم تا از آخرین جلسه ی کلاس طراحی برگرده (پست مربوطه ش رو که خوندید) اونشب موقع خواب برخلاف همیشه که سوسک نداریم ، رو دیوار پذیرایی یه سوسک سیاه گنده دیدیم که تا ساعت دو نیم صبح دنبالش گشتیم منم هی به مهردخت التماس می کردم که برو بخواب فردا صبح کنکور داری ، بالاخره دو نیم رضایت داد بخوابیم و اومد تو تخت من .
ساعت چهار و نیم صبح احساس کردم یه چیزی کف دستم وول میخوره ، عینه فنر پریدم و سوسکه رو کوبیدم تو دیوار ، گیج شد و کشتمش . مهردخت هم تا صبح بغلم عین بید لرزید و نخوابید .
(وحشت عجیبی از حشرات مخصوصا سوسک داره) ساعت پنج و نیم بلند شدیم صبحانه شو که داشت میخورد دیدم یه سوسک داره رو زمین تلو تلو میخوره فهمیدم همون دیشبیه س که گمش کردیم .
عاقا سرتونو درد نیارم نمیدونم این چه شانسی بود که دوتا سوسک تو این شب مهم دیدیم .
بعد از اونم چند تا دیدیم . بعد رفتم 5 تا گالن سم خریدم به همسایه ها که ذلیل مرده ها هر چی تو بهار باهاشون قرار گذاشتم سم پاش بیارم گوش ندادن و بهانه اوردن ، گفتم خبر مرگ هر چی سوسکه ، ساعت 12 شب بریزیدش تو فاضلاب ها . ولی این کار همانا سوسک ها بیرون زدن همانا .
خلاصه اینو بگم که تا الان که بردیا رفته نشسته تو خونه مون و اقای سم پاش داره کل آپارتمان از پشت بوم تا موتور خونه رو سم میزنه ، دوباره چند تا دیدیم .
این باعث شد مهردخت دیوانه م کنه ، هر دستشویی و حمامی میرفت باید قبلش چک می کردم ، بصورت توهمی هر چی به بدنش می خوره ، جیغ میزنه .
همه ی اینا رو تحمل کردم ولی از چند وقت پیش به این طرف گاهی موقع حر ف زدن وقتی موضوع به مذاقش خوش نمی اومد ، صداشو بلند می کرد یا بالحن بدی صحبت می کرد .
علی رغم رفاقت زیادمون من به این مسائل حساسم .
چندین بار بهش تذکر دادم که مهردخت در نود در صد موارد تو مقصری و حق نداری عصبانی بشی ، میمونه ده درصد که ممکنه من اشتباه کرده باشم و تو رو ناراحت کنم ، باز هم نمی پذیرم که داد بزنی یا رفتار ناشایست از خودت نشون بدی .
من مادرتم و بخاطر تو خیلی خیلی گذشت کردم و خیلی وقت ها که تو اشتباه کردی میتونستم ضایعت کنم ولی دیدی که با احترام بهت ، موضوع رو درست کردم و اجازه ندادم تو تحقیر بشی و کسی به خودش اجازه بده بهت توهین کنه .
پس انتظار دارم در بدترین شرایط هم کنترل خشمت رو داشته باشی و هرگز از دایره ادب خارج نشی
بذارید یه مثال بزنم .
یه شب دراز کشیده بودیم . مهردخت گوشیش رو داد به من که چیزی رو براش سرچ کنم همین که گوشی رو گرفتم صفحات بازش رو بستم ، یهو مهردخت گوشی رو کشید و عین جن زده ها شروع کرد به داد کشیدن که تو چکار به اینا داری .
منم تند تند می گفتم ببخشید ای واای اطلاعات مهمی بود ؟
اخرشم مدل هاپویانه ، گوشی رو پرت کرد رو تخت ، گوشه ی گوشی هم خورد نمیدونم به کجای زانوم که من ضعف کردم .
همه چی برعکس شد .
حالا من زانومو گرفته بودم از درد قرمز شده بودم و اون هی بغلم می کرد می گفت ببخشید ، ای واای بمیرم برات چی شد!!
خلاصه آروم که شدم گفتم ببین اگه وحشی بازی در نمی آوردی اینطوری نمیشد .
من اشتباه کردم عذر خواهی هم کردم ، کاری که تو در روز هزااار بار انجام میدی .
ولی واکنش غیر کنترل شده ی تو ، ادامه ش رو درست کرد . تو مسائل اجتماعی هم همینه دو نفر سر رانندگی عصبی میشن یکیشون چاقو میکنه تو شکم اون یکی .
دیگه معذرت میخوام هم فایده نداره .
چندین بار هم بهش تذکر دادم که الان دیگه مدرسه نداری ، من درک می کنم دوست داری بخوابی ولی اینکه تا ساعت چهار صبح بیداری و داری فیلم میبینی یا با گوشیت کار میکنی ، بعد صبح میخوابی تا لنگ ظهر برای من پذیرفته نیست .
بگیر بخواب تا ده ، ولی بعدش بیدار شو ، به تمرینات کلاس آوازت برس ، کارای خونه رو انجام بده .
من که نباید به تو بگم گردگیری کن و سه روز بعد انجام بدی ..
توقع دارم خودت تشخیص بدی که این کار سر وقت انجام بشه .. چند روز یه بار تو این خونه جارو برقی بکشی .
ظرفای ظرفشویی رو بچینی توش یا ازش بیرون بیاری مرتب کنی .
غذا هر چی بلدی بپز برای شام و از اینترنت یاد بگیر .
من یه مادر شاغلم با اینهمه مشغله ..همه ی این سالها هم همه کار کردم ولی دیگه غیرت خودت نباید قبول کنه من از سر کار بیام بگی شام چی داریم !!!
نمیگم هر شب این کارها رو بکن ، که اگر هم بکنی چیز زیادی نیست ، ولی همین که، من احساس کنم تو وظیفه شناس و مسئولیت پذیری کافیه .
****************
بعد از اینکه کلا" تو این هفته ی اخیر خیلی اذیتم کرد و من چشم رو همه ش بستم و عذر خواهی هاش رو پذیرفتم به دیرو ز رسیدیم .
چند روزه میگم کشوی لاک هات رو تمیز کن .. خشک شده ها رو بریز دور تا جدید بخریم . میگه خوب ولی نمیکنه .
دیروز از اداره زنگ زدم گفتم : مهردخت کشو مرتب شد ؟
گفت : نه می ترسم توش سوسک باشه .
گفتم : تو کشو سوسک نیست ، باشه هم میاد بیرون فوقش می کشیش.
حالا برو برنج خیس کن من میام خونه میخوام برای تو و نفس شام بپزم دیر میشه .
گفت : میترسم ، تو جای برنج سوسک باشه .
گفتم : مهردخت دیگه رسما" گندشو در آوردی ها .
به استادت زنگ زدی وقت انتخاب رشته بگیری ؟
گفت : یادم رفت .
گفتم : خجالت نمیکشی از صبح چهار دفعه بهت یادآوری کردم ؟؟
با صدای بلند گفت : اَ اَ اَه ه ه ه ، مامان دیووونه م کردی چقدر گیر میدی !!! دارم لاک میزنم برم سر قرارم .
گفتم : مهردخت امروز بیرون نمیری .
گفت: میرم ، برام خیلی مهمه .. یه هفته ست با سمیرا قرار گذاشتیم .
گفتم : میدونم ولی اجازه نداری بری .
گفت: میرم .
گفتم : برو ولی دیگه برنگرد خونه و قطع کردم .
چند دقیقه بعد آرمین زنگ زد .
-: سلام مهربانو ، الان مهردخت زنگ زد ، گفت شب میاد پیش من .
منم خوشحال شدم . ولی چون همچین چیزی از مهردخت بعیده ، فکر کردم شاید حرفتون شده .
-: سلام ، آرره دقیقا " حرفمون شده بهش گفتم حق نداری بری بیرون و اگر رفتی نیا خونه .
-: عه پس بیاد خونه ی من چطور میشه؟
-: هیییچی متاسفانه دیگه نمیتونم قبول کنم برگرده ، بمونه پیش تو .
چون زندگی با من یه قوانینی داره که باید رعایت کنه . اگر نکنه مشکل پیش میاد .
-: پس بذار من باهاش صحبت کنم .
-: ممنونم .
آرمین با مهردخت صحبت کرده بود و مهردخت گفته بود قرارم خیلی برام مهمه . ارمین گفته : قرارت مهم تره یا مامانت ؟ اونم گفته بود : مامانم .
خلاصه به اینجا کشید که مهردخت بیرون نرفت . بلیط ها سوخت شد ، قرار شام من و نفس هم بهم خورد .
هر روز که میرم خونه ، یا قبلش خرید کردم ، زنگ می زنم مهردخت بیاد کمک، یا میرم در رو باز می کنم سلام میدم هر جا باشه میاد استقبالم .
دیروز رفتم خونه، سلام ندادم .
مهردخت هم تو اتاقش بودداشت با لپ تاپ فیلم می دید (در اتاقش باز بود می دیدمش) .
شام درست کردم و تنهایی خوردم .
ساعت حدود یک خوابیدم . نصفه شب دیدم اومد بغلم خوابید و دستش رو انداخت دور کمرم .
قرار بود امروز بره کارت ملی هوشمندش رو بگیره ، عصری هم برای معاینه ی چشم بریم .
آرمین هم خواهش کرده بود که گذرنامه ش رو تمدید کنم .
بهش گفتم اجازه ی محضری پدر رو میخواد ، برو بگیر تا شنبه ببرم برای تمدید .
دیشب آرمین گفت : چون فردا خونه تون سمپاشیه میام دنبال مهردخت میبرم کارت ملی رو بگیره ، بعد برای تمدید گذرنامه ش می ریم . گفتم باشه .
صبح که می اومدم اداره گوشی مهردخت رو از شارژ درآوردم تا بذارم نزدیکش با پدرش هماهنگ باشه .
دیدم ساعت موبایلش رو از هفت و نیم هر نیم ساعت کوک کرده . (گوشیش رمز نداره من میتونم ببینم )
ساعت 9 به آرمین زنگ زدم ، گفتم بیداری ؟
گفت: آره مهردخت بیدارم کرده گفته کار اداری داریم زودتر بیا دیر میشه .
لبخندی از سر رضایت زدم .
درحین کار هم برای کد پستی و آدرس گیر کردن، دوبار مهردخت تماس گرفت و سلام داد ، سوالش رو پرسید .
**********
ما والدین که عموما" خیلی به بچه هامون سرویس میدیم ، بدهکارشون نیستیم .
من برعکس نفس که فقط سرویس بی توقع میده و ابدا" تقاضا هاش رو عنوان نمیکنه ، میگم زندگی مشترک یعنی همه چیز متقابل .
اگر من مادری هستم که مهردخت برای تتو کردن ،درست کردن ناخوناش ، بیرون رفتن ، خرج کردن ، کلاس آواز رفتن ، کلاس رانندگی رفتن و خیلی چیزهای دیگه ، هییچ مشکلی نداره و من حواسم به همه چیزش هست .. پا به پاش هر جا خواسته رفتم ، سر همه ی کارها و پروژه هاش تا صبح بیدار موندم و خیلی چیزای دیگه که اصلا گفتنش لزوم نداره ، حالا توقع زیادی نیست که هوای زندگی رو داشته باشه و با کارهای دخترونه ش باری از روی دوش من برداره .
من که نباید بهش بگم گردگیری و جارو کن !!
من که نباید یادش بندازم خشمش رو کنترل کنه و صداشو بلند نکنه .
آدما یا خودشون حواسشون هست یا با ابزار هایی باید بهشون تلنگر زد .
ابزار من هم همین چیزهاییه که مهردخت دوست داره و باید بفهمه اگر به رعایت اصول متعهد نباشه اونا رو از دست میده .
********
می دونید که من مهربانویی هستم که برخلاف آرامش و صلح ذاتیم ، اجازه ی سوء استفاده به احدی رو نمیدم و اگر احساس کنم داره این اتفاق میفته به قیمت اذیت کردن و ضرر خودم هم که شده ، اون موقعیت رو بهم میزنم .
درست مثل طلاقم از آرمین .
" و میدونید که خیلی دوستتون دارم" 
تیترِ پستِ امروز، تقدیم به شما عزیزان که بهتر از آب روانید 

دیروز یکی از همکاران می گفت :
رتبه ی دختر برادر شوهرم اومده اصلا انتظارش رو نداشتن ، به جاریم گفتم : حقتونه چقدر گفتم انقدر خرجش نکنید ، یه مدرسه ی معمولی بره هم همین نتیجه رو می گیره . مثل تو که بهت گفتم بی خیال مهردخت شو !!!
بهش گفتم : نظرات مختلف داریم و به طبع ، اولویت های مختلف تو زندگی . بنظر تو ، بچه ها باید روتین مدرسه برن ، بعد دانشگاه و ازدواج و بچه دار شدن و ...
اما این وسط من هم هستم که فکر میکنم کیفیت هر کدوم از این مراحل برام مهمه و قراره زندگیشون کنیم نه اینکه بگذرونیمشون .
خدا میدونه که من و نفس برای دوره ی متوسطه ی مهردخت چقدر هزینه کردیم ولی اگر یکبار دیگه برگردیم به عقب امکان نداره غیر از این تصمیمی بگیرم .
مهردخت چهارسال تو مجموعه ای درس خوند که همنشینی با اساتید عااالی از نظر اخلاقی و سطح آموزش ، احترام و اهمیتی که به دانش آموزان داده می شد و خیلی چیزای دیگه از نکات برجسته ش بود .
اون یه مقطع از زندگی بود که به نحو احسن گذشت ، خیلی دلم می خواست که این سطح عالی آموزش منجر به یه نتیجه ی خیلی عالی برای تحصیل تو یه محیط عالی تر (در دانشگاه ) بشه ولی اگر هم نشه هیچ مشکلی نیست . ما دوتا چهار سال هر روز شگفت زده شدیم .
استاد عماد اجلال نوازنده ی گیتارِ گروهِ امیان ، مدرس موسیقی و مشاور تحصیلیشون بود . استاد حامد امرایی کارگردان جوان و موفق کشورمون مدرس نمایش بود و خیلی های دیگه .
وقتی تو کلاس، چشم بچه ها به جریانات کثیف پشت پرده و مافیای سینما و فیلم باز میشه ، وقتی مهردخت هجده ساله ی من با چشمان هوشیار و دانای خودش جریانات فرا*ماسو*نری رو از دیدگاه های مختلف بررسی می کنه و تو هر موضوعی آگاه تر و باز تر به مسائل نگاه میکنه و بعد از دیدن هر فیلم و نمایشی نکات برجسته ی بازی ها ، پلان ها و نوع زاویه ی فیلم برداری رو بررسی میکنه ، اینها نتیجه ی تحصیل تو محیط برتره و بسیار ارزش داره .
شونه ای بالا انداخت و گفت حالا من و بچه هام هیچکدوم اینا رو نمیدونیم و خیلی هم خوب داریم زندگی میکنیم ، پول درمیاریم و خرج میکنیم و اینا ..
گفتم : دقیقا همینه ، اون " اینایی" که تو میگی هموناست که دیروز دخترت از محل کارش بهت مسیج داد که از اینجا متنفرم ، من میخواستم هنر بخونم و تو مجبورم کردی حسابداری بخونم چون میدونستی سریع میذاریم سرکار که تو بیست سالگی پول در بیارم .
حرف تو دهنش ماسید ، گفتم ناراحت نشو ..
برای تو اولویت اینه که مهمون دعوت کنی چهار جور غذا بذاری سرمیز ، من اولویتم اینه که دوتا بلیط بیشتر بخرم برم تیاتر .. همین تفاوت ها زندگی رو قشنگتر میکنه .
من به تو ایراد نمی گیرم تو هم به من نگو پول حیف بود خرجش کردی ..
یاد اون پدری میافتم که برای دخترش امکانات فراهم نمیکرد می گفت "دختره آخرش شوهر میکنه پولم هدر میره "!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
********
بریم سراغ نفس جانم .
نفس حالش خیلی خوبه خدا رو شکر . دیروز برای اولین بار بعد از جراحی رفت استخر . وقتی بهم گفت ، تو دلم گفتم : ای واای الان از جای بخیه هاش ناراحت میشه .
چند دقیقه بعد زنگ زد گفت: مهربانو جای این بخیه ها خیلی ناجوره .
گفتم : ناجووور ؟؟ کی گفته؟ خدایی برو ببین چند تا بسکتبالیست خوش تیپ پیدا میکنی رو تنش سی سانت بخیه داشته باشه 
خندید و گفت : از دست تو ..
گفتم : یهو جو گیر نشی بری جکوزی هاااا
گفت : نه حواسم هست . فقط استخر و سونا . 
جواب پاتوبیولوژی رو که میبردیم پیش دکتر ، بهش گفتم : اگه دکتر گفت شیمی درمانی لازم نداری چی ؟
گفت : ببریم چند جا نشون بدیم .
گفتم : آآباریکلااا . میخواستم ببینم خوشحال میشی و میگی چه خوب پس ولش کن یا مثل الان میگی چند جا مشاوره کنیم .
خلاصه دکتر جواب رو دید و گفت همه چیز عالیه و طبق همون چیزی که در حین عمل دیدم هیچ بافت و نسجی آسیب ندیده ولی من یک در صد خطای آزمایشگاهی رو درنظر می گیرم و میگم بهتره یه دوره شیمی درمانی خفیف انجام بشه .
ما هم خوشحال شدیم و تشکر کردیم .
داروهای شیمی درمانی هم آماده ست و ان شالله تو هفته ی آینده اولین جلسه انجام میشه .
یعنی امسال ، از چهاردهم تیر ماه تا انتهای شهریور همه ش منتظر جواب بودم 
دیروز با مهردخت خانوم گل گلاب ، آموزشگاه رانندگی ثبت نام کردیم . به زودی سر 206 گیس تو گیس خواهیم شد . 

دوستتون دارم یعاااالمه 

پینوشت یک :
دیشب سریال شهرزاد رو می دیدیم ، تو یه سکانس دوربین از پایین به بالا روی رضا کیانیان عزیز حرکت کرد تا به سقف رسید ، مهردخت فیلم رو نگه داشت بهم گفت این چه تکنیک فبلم برداری بود ؟؟
یه ابرومو دادم بالا گفتم : عظمت گرایی ، بچه پروو امتحان میگیری؟؟

(این اون چیزاییه که من بهش میگم زنددددگی )
پینوشت دو:
استاد عماد اجلال که مهردخت کلاس های آواز رو هم زیر نظرشون شروع کرده 

اینم کانال تلگرامی "امیان بند " https://t.me/emianband
آخرین آهنگشون منِ بی تو ، عااالیه ولی من رهایی رو بیشتر دوست دارم 

طبق قرار قبلی بچه ها با مشاورینشون ، از ما والدین خواسته شده بود که در مورد رتبه ها سوال نکنیم و مخصوصا " چون نتایج کنکور عملی ،بر کنکور تئوری بسیار موثره ، این کنجکاوی ها رو موکول به انتهای کار کنیم .
بچه ها هم این چند روز آخر حسابی سیر داغ پیاز داغ ماجرا رو زیاد کرده بودند و با پست های اینستاگرامی طنز ، بصورت شوخی و جدی از همه درخواست می کردند که این موضوع خصوصیه و نباید تلفن بردارید و هی درمورد رتبه ت چی شد ؟، چکار کردی؟ سوال کنید !!!
دیروز روز موعود بود .
نه من و نه مهردخت استرس چندانی نداشتیم چون از برگزاری کنکور تئوری و عملی نسبتا" راضی بود .
بهم گفته بود مامان تو نرو سراغ سایت تا خودم برم ولی مگه میشه مادر باشی و به همچین تقاضایی بگی چشششم .
دیروز از صبح انقدر تو این اداره مهمان خارجی آمد و باهاشون بیرون شرکت رفتیم و جلسه شرکت کردیم ، همون شد که مهردخت می خواست ، یعنی من هر وقت سراغ سایت سنجش رفتم یه پیغام خطا اومد ، تو هر دستشویی و سوراخ سنبه ای هم با گوشیم امتحان کردم نشد .
البته قرار بود نتایج ساعت شش بعد از ظهر بیاد که خبر دارشدیم خیلی زودتر آمده .
هرچی هم تلفنی از مهردخت پرسیدم گفت بعدا" صحبت می کنیم .
دیروز قبل از اینکه برم خونه ، مینا تماس گرفت و گفت :چون آخر هفته سفر درپیش دارم و دلم تنگ شده بیاید همگی دور هم جمع بشیم .
گفتم : مینا جان من بعد از اداره سختمه دوباره برم تو این خیابونای پر ترافیک لطفا" با مهرداد و بردیا هم تماس بگیر همه بیاید پیش ما .
منم شنیسل میخرم که مجبور به آشپزی نباشم .
از طرفی مهرداد و بردیا، با هم ، کاری درسطح شهر داشتند که گفتند ما زودتر از شماها میریم خونه پیش مهردخت .
بعد از ظهر که رفتم خونه ، مهردخت با دایی ها ش مشغول گپ و گفت درمورد فیلم سایکوی هیچکاک بود .
از چهره ی آرومش نمیشد هیچ چیز فهمید ولی از بی محلی هاش به پسردایی ده ساله ش، فهمیدم اصلا" حال و حوصله نداره و فقط خودش رو آروم نشون میده .
حتی یکی از دوستان عزیز این خونه ی مجازی هم تماس گرفت و درمورد رتبه ازم سوال کرد وسط شلوغی خونه و بساط شام و جلوی خواهر و برادرام که با احترام به خواسته ی مهردخت چیزی ازش نپرسیده بودند ، نتونستم جواب مناسبی بهش بدم " چون واقعا هم نمیدونستم چه خبره"
بالاخره ساعت یازده بود که همه خداحافظی کردند و رفتند و اون موقع که مهردخت زد زیر گریه فهمیدم اوضاع بدتر از اونیه که دلم از رفتارش گواهی داده . 

مهردخت حرف نمیزد فقط هق هق می کرد و می گفت : مامان باورم نمیشه این نتیجه ی آزمون من باشه .
آرومش کردم و گفتم : مهردخت ، من یک کلمه از حرفای تو سر در نمیارم لطفا سایت رو باز کن ببینم چی دیدی که اینطوری آشفته ای .
نتیجه ی عمومی ها وحشتناک بود .
همینقدر بگم که مهردخت با اونهمه ادعاش در مورد زبان انگلیسی و مدرک و مجوز رسمیش برای تدریس و اینکه تو همه ی آزمون های آزمایشی سنجش کمتر از 90% نزده ، الان با عدد 57% مواجه شده .
انگار همه ی خون بدنم رو یکجا کشیدن بیرون .
اون کنکوری که فقط درک عمومی هنرش ، برای همه ی بچه ها سخت بود و آقای احمد رستمعلی درموردش مطلب نوشت ، حالا به یه نتیجه ی عمومی نااااجور منجر شده بود .
مهردخت فقط گریه و عذرخواهی می کنه ، با انواع جمله های امیدوار کننده سعی در دلداریش داشتم . بهم گفت عصبانی باش ولی بهم پشت نکن .
خندیدم و گفتم : پششت نکنم ؟ منظورت چیه این فقط یه مسابقه بود .
بعد ، از خاله نازیش که شاگرد اول رشته ی ریاضی منطقه ی شش بود و سالی که کنکور دادیم بخاطر مالیده شدن کاکائو روی پاسخ نامه ش پزشکی قبول نشد و سال بعد با همه ی سختیهاش پزشکی ارومیه قبول شد ، مثال زدم و صد بار ازش پرسیدم مهردخت چیزی به پاسخ نامه ت نمالیدی ؟
میگه : نه مامان من حتی آبمیوه م و رو هم نخوردم .
عقلم به جایی نمیرسه ، فقط احتمال میدم همون عدم تمرکزی که از بچگی بخاطر بیش فعالی داشته کار دستش داده باشه و پاسخ نامه عمومی رو جابجا پر کرده باشه 

(آخه مهردخت استرس هم نداشت بگم هول شده )
جالب اینجاست که امسال دانشگاه شریعتی در جنوب تهران هم رشته ی طراحی لباس گذاشته و مهردخت روز قبلش می گفت : " من که گفتم فقط الزهرا" حالا برم شریعتتتی ؟؟!!!!
حالا دیشب می گفت : مامان فکر کنم الان حاضرم هر کاری بکنم ولی اون دانشگاه شریعتی رو قبول شم 
*********
بارها شعار دادم قبولی کنکور در فلان رشته و فلان دانشگاه همه چیز نیست .
این یه مسابقه ی سراسریه و همه چیز ممکنه .
الان باید به حرفام عمل کنم . باید مهردخت رو سرپا نگهدارم ، باید فوری از منیژه (مشاور عزیزمون ) وقت بگیرم ، باید نذارم نا امیدی و افسردگی بهش غلبه کنه ....
خدایا بازم کمکم کن ، این هم یه بخشی از زندگیه ، ماه پیش این موقع از دیدن نتایج آزمایش نفس ، زار زار گریه میکردم .
شب کنکور مهردخت بود و مهردخت همه ش دلداریم میداد "مامان بی تابی نکن درست میشه ، الان باید به نفس روحیه بدی . "
اون روزای وحشتناک رو پشت سر گذاشتیم .. این که چیزی نیست .
امیدوارم نتیجه ی کنکور عملی ، بخشی از این اتفاق بد رو جبران کنه .
امیدوارم انتخاب رشته و متقاضیان رشته های انتخابی مهردخت نتیجه رو بهتر کنند و ....
ببخشید متن آشفته ست .
دوستتون دارم . 
سلام عزیزانم
الان مهردخت در جلسه ی کنکور عملی هنره .
دیروز آخرین جلسه ی کلاس طراحی با استادشون برگزار شد .
کلاس از ساعت چهار تا هشت شبه ولی استاد گفته بود روز آخر تا هر چقدر که دوست دارید میتونید پیش من بمونید و به طراحی ادامه بدید "حتی تا یازده شب "
مهردخت ساعت یکربع به یازده خونه بود .
گفت : استاد موقع خداحافظی تک تکمون رو از زیر قرآن رد کرد و تاکید داشت که رسیدید خونه به من خبر بدید .
به همه هم گفته بود چون همگی یه حوزه افتادید ، من ساعت هفت و نیم جلوی در دانشگاهم که همو ببینیم .
*******
ساعت دوی بامداد بود که دیدیم استاد تو گروه طراحی زده : بچه ها ، هر کی هنوز کارتش رو پرینت نکرده اطلاعاتشو بفرسته من پیش دوستمم دستگاه پرینتر داره ، می گیرم صبح براش میارم .
*****
چشمامو نو باز کنیم ، غیر از پلیدی های این دنیا و آدمایی که توش به دختر بچه ها تجاوز می کنند و تو ماشین دزدی رها شون می کنند تا بمیرند ، یه فرشته های بدون بال هم هستند که با محبتشون باعث می شن به ملاقات خدا بریم . 

میدونید که مهردخت از سن خیلی کم به هنر و مخصوصا" طراحی لباس علاقمند بود .
یکمی که بزرگتر شد می گفت : من باید طراح لباس بشم و مثل شّنِل ( Chanel ) و ورساچه (Versace) صاحب برند خودم باشم .
کم کم که سنش بیشتر شد مثل نوجوونی های خودمون که ساعت ها به انتخاب امضاء و شکل اون فکر میکردیم و طرح های موهوم روی کاغذ می کشیدیم ، اون به انتخاب اسم برندش فکر می کرد .
یه روز با خوشحالی اومد گفت :
-: مامان اسم برندم رو انتخاب کردم .
-: عه ، چه خوب . اسمشو چی گذاشتی ؟
-: Little ma
-: هاااا؟؟
-: لیتل ما ، عشق من ... مامان کوچولو دیگه . 
-: گل از گلم شکفت 
-: مهررردخت ، بی خیییییال . نظرت انقدر تغییر می کنه که !
-: نه مامان . من عاشق لیتل مای خودمم و باید این اسم رو جهانی کنم .
بین خودمون بمونه ولی اصلا" باور نمی کردم اسمی که مهردخت روی من گذاشته رو انقدر دوست داشته باشه .
چون خیلی زود قد و قواره ش بلند شد و از من زد جلو ، بهم میگه تو "لیتل ما" ی منی
**********
تقریبا" دو سال آخر هنرستان ، هر وقت می اومد خونه دستاش پر از طرح هایی بود که تو زنگ تفریح دوستاش با راپید یا انواع روان نویس ها روی دستش کشیده بودند .
یه روز بقیه ی همکلاسی هاش هم عکس دست هاشونو گرفتند و همه تو تلگرام منتشر کردند .
اون موقع فهمیدم این یه تفریح لذت بخش برای بچه های گرافیکه . 
هفته ی پیش مهردخت بهم گفت :
-: مامان من و همکلاسی هام ، می خوایم از یه تاتو آرتیست وقت بگیریم .
تو میدونی من چقدر دوست دارم یه طرح داشته باشم ولی هیچوقت مستقیم ازت اجازه نگرفتم .
-: مطمئنی میخوای انجام بدیش ؟
-: اره .. خیلی . البته یه چیز کوچیک تو ذهنمه اونم بغل دستم .
-: خوب ، یه جای مطمئن که کاملا" بهداشتی باشه انتخاب کنید .
-: پس مشکلی نیست ؟
-: نه عزیزم . بدن خودته ، انتخاب خودتم هست .
پنجشنبه وقتی مهردخت برای این کار رفته بود و فقط من و خودش خبر داشتیم .
این عکس رو تو گروه تلگرام خانوادگیمون ، منتشر کرد .
( چه ورمی هم داره)

اول که همه جا خوردن و شروع کردن سوال پیچ کردن
دایی مهردادش : عه مهردخت کجااایی ؟؟
خاله مینا: سرتق رفتی تتو ؟
مامان مصی : چی نوشتی ؟؟ لیتل ما !!!!، ااای جاانم جیگرتو 
دقایقی بعد این عکس دست های ما بود تو محل کارمون که برای حمایت از مامان منتشر شد .







********
چند دقیقه بعد آرمین بهم زنگ زد .
-: سلام مهربانو
-: سلام خوبی؟
-: ممنونم . من به خونه زنگ میزنم مهردخت بر نمیداره .
-: خونه نیست .
-: عه کجاست؟
-: بیرونه .(مثلا" می خوام توضیح اضافه ندم )
-: تو خبر داری کجاست؟
-: فکر کن خبر نداشته باشم !!!
منظورت چیه؟؟
انگار دیگه نتونست خودشو نگه داره .
-: مهربانو ، مهردخت میگه دارم تتو می کنم . 
-:آررره ... بهش گفتی مبارکه؟؟
-: مبارکه چیه ؟ یعنی تو هیچ مشکلی نداری با این موضوع؟؟
-: با کدوم موووضوع ؟ تتو ؟؟ نه ، چرا باید مشششکل داشته باشم ؟
-:آخه .. چی بگم ؟ تو فرهنگ ما ...
-: کدوم فرهنگ ؟ مگه دخترا از نوزادی گوشواره گوششون می کنند ربطی به فرهنگ داره ؟
اولا" که بدن خودشه . ثانیا" ما باید چیزی که اخلاقیات رو زیر سوال ببره برامون مهم باشه .
تتو کردن به اخلاق هیچ ربطی نداره ، از همه ی اینا گذشته دختر ما آرتیسته ، یعنی تو این راه قدم گذاشته و همین تحصیل در زمینه های مختلف ، طرز فکر های مختلف هم به همراه داره . بعدشم این چیزا مختص سنشه .
-: درست میگی .. حالا که فکر می کنم می بینم حرفات منطقیه .
-: آررره قربونت ، من احساست رو بعنوان یه پدر می فهمم ولی باید حواسمون باشه بچه هامون آدمای مستقل هستند .
اگر نگران عرف و نگاه اجتماع هم هستی که میدونی جوابش چیه .
-: آرره .. راست میگی .. فقط یه موضوع ، اگر بعدا" مهردخت از این کار پشیمون شد چی؟؟
-: هیچچچی .. انتخاب خودش بوده . مهردخت هم باید مثل ما ، مثل همه ی آدما ، مسئولیت انتخابش رو بعهده بگیره .
نگران نباش .
********
مهردخت اخلاقای خوب و بد زیاد داره ، مثل همه ی ما . ولی چیزی که هیچوقت درموردش نمی فهمم همین صداقتشه که نمیدونم جزو اخلاقای خوبشه یا بد .
خیلی وقتا بهش زنگ میزدم و می گفتم : مهردخت داری چکار می کنی ؟
می گفت : دارم فیلم میبینم . میگفتم امتحان داری ها .
دو ساعت بعد زنگ می زدم دوباره سوالم رو تکرار می کردم و می گفت دارم آواز میخونم .
تو این جواب ها من فشارم هی می رفت بالا ..
می گفتم کاش الکی بگه دارم درس می خونم تا من حرص نخورم .
بارها ازش پرسیدم باوجودی که میدونی من انتظار دارم الان سر درست باشی و ناراحت میشم اگر نباشی چرا راستش رو می گی ؟؟
جواب میده : من به راحتی دروغ نمیگم مامان .
اگر این موضوع برات روشن بشه که من خودم ساعت درس خوندم رو انتخاب کردم و این سوال رو هی از من نپرسی ، مشکلت حل میشه .
متاسفانه تو می پرسی منم نمیتونم راستش رو نگم . پس نپرس و بسپر به خودم که می خونم یا نه . !!!
حالا هم پدرش زنگ زده بهش پرسیده کجااایی ؟؟ اونم نه گذاشته نه برداشته گفته دارم رو دستم تتو می کنم .
آرمین هم هنگ کرده بود 
چند روز دیگه یعنی دوازدهم مرداد کنکور عملی هم برگزار میشه .
مهردخت منتظره تا بعد از اون بره کلاس های رانندگی رو ثبت نام کنه . از همون بعد از کنکور تئوریش هم داره کلاس آواز که سالهاست منتظرشه میره .
بهش گفتم بیا بریم صورتت رو اصلاح کنیم .
گفت .. صورتم رو که دوست ندارم دست بزنم ، پشمالو نیستم که نیاز باشه ...
میمونه ابروهام که اونم زیرش رو اصلا کاری ندارم . می مونه وسط و بالاش هم که من خودم طراح و نقاشم هااااا
بعدشم رفت اونور و اومد گفت خوبه؟؟


************
این عکس جمعه قبل از شروع نمایش یک دقیقه و سیزده ثانیه ست . به تتوی خوشگلش توجه کنید . 


دوستتون دارم خییییلی 