
وقتی داشتم برای کنسرت نمایش سی ، بلیط می خریدم رسما" دست و دلم می لرزید . چون سوالات زیادی تو ذهنم بود از قبیل اینکه : آیا می تونند همچین جمعیتی رو (چهار هزار نفر) پشتیبانی کنند؟؟
قیمت بهترین جایگاه ، صدو نود و پنج هزار تومنه و دوتا بلیط نزدیک چهارصد هزارتومن میشه و خییلی برام گرونه .. چشمام رو پلان نمایش صندلی ها می چرخید و متوجه شدم اصلا" ردیف های اول جا نداره که دارم بهشون فکر می کنم .
رسیدم به ردیف دهم از قسمت سمرقند که خالی مونده بود و قیمتش صدو شصت هزارتومن بود ...
هنوزم خیلی گرون بود ، ذهنم به سمت روزهای نهم تا دوازدهم شهریور چرخید ، داشتم فکر می کردم اون روزها چکارهایی دارم؟؟
برنامه م خالی بود بجز شنبه یازدهم که وقت دومین تزریق شیمی درمانی نفس بود ... دیگه معطلش نکردم پنجشنبه نهم شهریور دوتا بلیط رو ثبت و پرداخت کردم ..
پس مهردخت چی ؟؟ هیچی دیگه .. خیلی سنگین میشه ، بهتره یه وقت دیگه رو برای مهردخت انتخاب کنم ، اصلا اگر رفتم و راضی نبودم تلکلیف پول بلیط مهردخت چی میشه ؟؟

درست چند دقیقه بعد از من ، مینا و دوستانش اقدام به خرید کردند ولی بجز شب بعدش و جایگاه سیستان هیچی گیرشون نیومد .
جالب اینجا بود که چند شب قبل مهردخت بهم گفت آرمین تماس گرفته و خواهش کرده تو مهمونی تولد دخترِپسر داییش همراهیش کنه .
قبلا" هم خیلی پیش اومده بود که مهردخت رو مهمونی های مختلف دعوت کرده بود ولی بجز یکبار اونم چندین سال قبل ، هیچوقت مهردخت قبول نکرده بود .
تشویقش کردم گفتم حالا که پدرت داره سعی میکنه رفتار مناسبی داشته باشه و مسئولیت پذیر تر هم باشه ، تو هم دلش رو شاد کن و باهاش برو مهمونی ، برای خودتم خیلی خوبه روابط اجتماعی و فرهنگ های دیگه رو هم بهتر می شناسی .
درضمن اینکه منم کنسرت میرم و وقتت رو میتونی بهتر بگذرونی .
این شد که مهردخت هم تصمیم گرفت اون دعوت روقبول کنه .
***********
پنجشنبه صبح آمدم اداره ، قرار شد طرفای ظهر آرمین بیاد دنبال مهردخت ، ناهار رو با هم بخورند و بعد از ظهر به سمت کرج برن .
بعد از اداره رفتم دنبال نفس با هم رفتیم خونه ، من پلو میگوی مورد علاقه ش رو درست کردم ، جای شما خالی شام خوردیم و تقریبا" یکربع به نه از خونه راه افتادیم .
می دونستیم که حول و حوش کاخ سعد آباد ترافیک بدیه ، قرار شد تا یه جایی با ماشین خودمون بریم ، بقیه ش رو از اسنپ استفاده کنیم .
تا دزاشیب ترافیک نبود و به راحتی رفتیم .. اونجا ماشین رو پارک کردیم ، خواستیم ماشین بگیریم، دیدیم ترافیک خیلی سنگینه.
پیاده اومدیم تا رسیدیم میدون تجریش .. ساعت ده شده بود من دیگه استرس گرفته بودم که نکنه دیر بشه ، یه ماشین ایستاده بود ، نفس گفت سعد آباد ؟
آقای راننده گفت من ده تومن می گیرم از کوچه پس کوچه ها میرم دقیقا" جلوی کنترل بلیط .
پریدیم بالا ...
ده و ربع از کنترل گذشته بودیم .. کنسرت نمایش راس ساعت ده و نیم با آواز بی نظیر همایون و صدای ساز سحر آمیز سهراب پور ناظزی شروع شد و دیگه در دریای لذت غرررق شدیم .
نوشته ای که روی این برنامه نوشتم رو براتون میذارم :
وطن باغ بهاری ، وطن چشمه ی جاری
باید این چشمه به دریا برسد ، شب امید به فردا برسد ...
نهم شهریور 96 رو از یاد نخواهم برد ، چون به دیدن پر افتخار ترین کنسرت نمایش ایران رفتم ...
در شبی آرام ، با دلی بی قرار ، در میان درختان سربه فلک کشیده ی سعد آباد و نمای پرغرور کاخی زیبا ، روایت و اقتباسی از شاهنامه فردوسی را دیدم .
از اولین کلمه ی این روایت عاشقانه و حقیقت تلخ و شیرین عشششق ، در جادوی کنسرت نمایش محصور و مبهوت شدم ...
گاهی سر برمی گرداندم و آسمان سیاه رو با ماه زیبای روشنش نگاه می کردم ، صدای ساز سهراب و چه چه جادو یی همایون ، عقل از سرم می پراند .
***
یکی از دلایلی که از مرگ گریزانم کرده ، همین است ... فکر می کنم وقتی نباشم چقدر از این نمایش های بی نظیر هست و من نیستم .
***********
به ما که خیلی خوش گذشت ، خدا رو شکر به مهردخت هم خیلی خوش گذشته بود . درضمن سامسونگ چه کرده بود !!! از چیدمان صندلی ها تا نورپردازی و تعداد زیادی از جوان های پسرو دختری که مردم رو راهنمایی می کردند همه در کیفیت مناسبی انجام شد .
دیروز هم ، نفس آمد دنبالم با هم به سمت مطب دکتر برای دومین نوبت تزریق شیمی درمانی رفتیم . همه چیز عالی پیش رفت. فقط یه آقایی که چه عرض کنم یه معلول اجتماعی اونجا بود که بین همه ی بیماران منتظر برای شیمی درمانی که اغلب بی حوصله و دردمند هستند ، نشسته بود و با تلفن همراهش بلند بلند صحبت می کرد و پیگیر تمرینات فوتبال تیم نوجوانان بود . آخر سر هم ، به هر چی آدم نفهمه یک سور اساسی زد و از طرف پشت گوشی ، خواست از تمرین بچه ها فیلم بگیره و تلگرام کنه .
یارو هم اطاعت کرد و بعد، این مردکِ نادان و بی انصاف، فیلم تمرین رو با صدای بلند شروع کرد به پخش کردن و کلی لذت وافر بردن که بیماران و منشی های دکتر، برخورد تند کردند و اینم بجای عذر خواهی صداشو بلند کرده بود و می گفت همه تون نفهمید من سر صدایی نداشتم که اعتراض می کنید ..
دلم برای برادر بدبختش که زیر تزریق بود کباب شد، بدبخت با تن لرزون اومده بود اتاق انتظار و سعی میکرد برادر نفهمش رو از اونجا خارج کنه .
***********
خدا رو شکر امروز هم نفس حالش خیلی خوبه و تا الان هیچ مشکلی بابت تزریق دیروز نداشته .
شرح رفتن به کنسرت نمایش سی رو مفصل نوشتم که اگر ان شالله خوشبحالتون میشه و این شب های باقی مونده قراره تشریف ببرید، بدونید اوضاع چیه . راستی لباس گرم برای آخر شب فراموش نشه
و از همه مهمتر " دوستتون دارم"


دیروز روز پزشک بود .
به همه ی شما عزیزان پزشکی که ، دوست من در این خانه ی مجازی هستید و سالهاست تو شادی و غم هم شریک هستیم ، این روز رو تبریک میگم . الهی وجودتون برای دردمندان مفید باشه و لحظه ای از یاد سوگند نامه که بهش متعهد شدید ، غافل نشید .
و اما این شیرین ترین کامنتی بود که یه عزیز ، برام فرستاده. 



دوست عزیزم خصوصی خواهش کرده دوباره شماره حساب
برای واریز کمک به همنوعان رو تکرار کنم
یک اشتباه بعد از شیم/ی درم/انی باعث شد حال نفس بد بشه 
متاسفانه نفس رفت استخر و اونجا علاوه بردوساعت شنا کردن ، یک ساعت هم تو سونا بخار نشست و همین باعث شد که حالش بد بشه . از طرفی اینهمه تاکید پزشک مبنی بر بی عوارض بودن شیمی درمانی ، این طورها هم نبود ...
خلاصه کار به جایی رسید که روز سه شنبه وقتی نفس روی ترازو ایستاد و دیدم حدود چهار کیلو وزن کم کرده ، مغزم شروع کرد به سوختن . 
فکر کنید از شنبه تا سه شنبه چهارکیلو 
به پرستار شی/می درم/انی زنگ زدیم، گفت : این کاهش وزن در روزهای اول طبیعیه ، تحمل کنید اگر ادامه داشت دوباره تماس بگیرید .
به نفس گفتم من به خورد و خوراک تو مشکوکم . هر چی بهت میگم غذا چی داشتی میگی ماهیچه . باید غذاهای متنوع بخوری و وعده های زیاد و حجم کم .
تو این چیزا رو رعایت نمی کنی . مثلا ساعت یازده صبح میگی صبحانه خوردی و از اون طرف الان ساعت پنج بعد از ظهره من دارم برات قلوه درست می کنم !!!!
آخه اینهمه ساعت باید فاصله بیفته؟؟
گفت : مهربانو هم کم اشتها شدم، هم گیج میشم نمیدونم چی بخورم .
تو به من بگو چی بخورم .
گفتم : دو تا راه داری یا هر روز حدود ساعت ده کل غذای روزت رو برات بفرستم ، یا برنامه برات بنویسم اجرا کنی؟
گفت: نه اگر بهم غذا برسونی از نظر عصبی اذیت میشم ، هر وقت فکر میکنم تو با اینهمه مشغله ت بیای هی بپزی بذاری برای من ، اعصابم خورد میشه و هر چی بخورم کوفتم میشه .
قول میدم بهم برنامه بدی اجرا کنم .
این شد که نشستم براش برنامه نوشتم .
| روزهای هفته | صبحانه بین 9-10 | میان وعده یکساعت قبل ناهار | ناهار |
| شنبه | عدسی(عدس +جو دوسر) | 1ل آب طالبی+نصف مشت پسته | هرنوع کته +ساق بوقلمون+سالادفصل |
| یکشنبه | املت (گوجه+تخم بلدرچین+زعفران) | 1ل آب هویج+نصف مشت فندوق و پسته | خورشت فسنجون با گوشت بوقلمون+ماست پروبیوتیک |
| دوشنبه | فرنی با بادام پوست کنده +نون سبوس دار | 1ل آب سیب +نصف مشت آجیل درختی | کته ماهیچه با سالاد فصل |
| سه شنبه | پاچه | 1ل آب طالبی+مقدار کمی مغز | کته و خوراک لوبیا سبز با گوشت کبک+سالاد فصل |
| چهارشنبه | عدسی(عدس +جو دوسر) | 1ل آب هویج+نصف مشت فندوق و پسته | پلو و خوراک بلدرچین +است پروبیوتیک |
| پنجشنبه | املت (گوجه+تخم کبک+زعفران) | 1ل آب سیب +نصف مشت آجیل درختی | کته +خورش مرغ و آلو ولی با ساق بوقلمون +سالاد فصل |
| جمعه | فرنی با بادام پوست کنده +نون سبوس دار | 1ل آب طالبی+نصف مشت مغز | کته جوجه کباب یا کباب +سالاد فصل |
نکته : سالاد فصل حتما با روغن زیتون و لیمو ترش تازه
وعده اصلی با ماهی قابل جایگرینه
| روزهای هفته | میان وعده دو ساعت بعد از ناهار | میان وعده دو ساعت قبل ازشام | شام |
| شنبه | 1لیوان آب انبه +1برش نان چاودار+کرم کنجد یا کره بادوم زمینی | 1لیوان شیر ترجیحا" بدون لاکتوز +بیسکویت | فیله تفت داده شده +فلفل های رنگی +هویج و کدوی بخار پز |
| یکشنبه | 1ل آب هندوانه | یک کاسه کوچک انواع میوه های متنوع خورد شده +گردوی خورد شده و عسل | سوپ جوجه +نان سبوس دار |
| دوشنبه | 1ل اب پرتقال +یک برش نان سبوس دار +کرم کنجد یا کره بادوم زمینی | چند میوه متنوع | کوکوی سبزیجات +خیار و گوجه حلقه شده |
| سه شنبه | 1ل شیرموز + بیسکوییت | یک کاسه کوچک انواع میوه های متنوع خورد شده +گردوی خورد شده و عسل | کباب تابه ای +یک کاسه ماست و نون غلات |
| چهارشنبه | 1لیوان آب انبه +1برش نان چاودار+کرم کنجد یا کره بادوم زمینی | 1لیوان شیر ترجیحا" بدون لاکتوز +بیسکویت | فیله تفت داده شده +فلفل های رنگی +هویج و کدوی بخار پز |
| پنجشنبه | 1ل اب پرتقال +یک برش نان سبوس دار +کرم کنجد یا کره بادوم زمینی | فرنی بادوم و عسل | استیک با سس قارچ +فلفل های رنگی + پوره سیب زمینی |
| جمعه | 1ل شیر موز +بیسکوییت | چند میوه متنوع | سوپ جوجه +نون سبوس دار |
این برنامه رو به دکتر و کارشناس تغذیه نشون دادم و گفتند عااالیه ، حالا مهم اینه که اجرا بشه .
بعد از ظهر چهارشنبه هم با هم رفتیم خرید و همه ی مایحتاج رو تهیه کردیم.
تا دیروز ضعف و بی حالی تا حدود زیادی برطرف شده ولی می دونم برنامه اونطور که باید اجرا نمیشه
"لطفا اگر پیشنهادی دارید برام بنویسید این برنامه برای یک هفته ست و تغییر میکنه"
*************

حدود ده دوازده روز پیش بلیط تیاتر " پچ پچه های پشت خط نبرد " رو گرفته بودم .
پنجشنبه شب که بیست و ششم مرداد و مصادف با بازگشت پرستوها ی وطنم بود با مهردخت به دیدن نمایش رفتیم .
هر چقدر تا حالا نوید محمدزاده رو بعنوان بازیگر فوق العاده و قابل قبول داشتم ، بعد از دیدن این نمایش احترام و تحسینم نسبت بهش چند برابر شد . 
انقدر دیالوگ های این نمایش زیباست که حد نداره و پر واضحه در مورد چند تا رزمنده پشت خط جنگه .
نوید با نام علیرضا ، رل یه سرباز شیطون و بامزه رو بازی میکنه که معمولا برای عشق و حال و الواتی پیش دوستای دیگه ش تو شهرای اطراف میره و جیم میزنه و با هر ترفندی شده از زیر پاس در میره .
اما در اواخر نمایش و شب عملیات دچار افسردگی و یاس میشه .
این قسمت های کار بی نظیر بود و با شنیدن دیالوگ های جانسوزش اشک م مثل رود از چشمام جاری بود .
علیرضا : باقر من از مردن نمی ترسم ، می ترسم بعد ها وقتی بچه ها رو عکسامون سیبیل می کشن ، ندونند که ما کی بودیم و چکار کردیم .
می ترسم ما زیر خاک باشیم و وضعیت شهرامون هنوزم همینطور خاکی باشه 
درست اخر کار هم، تو نور کم صحنه شروع کرد به تعریف و بازیِ این داستان ، که:
یه شب یه ادمی که دهنش به سمت راست کج بود وارد یه هتل میشه .
میگه من یه اتاق میخوام ، هتدار بهش میگه فقط یه اتاق پنج تخته داریم .
اونم موافقت میکنه و میره تو اتاق میبینه یه شمع روشنه هر چی با دهن کجش فوت میکنه شمع خاموش نمیشه و بیخیال میشه .
نفر بعدی که دهنش به سمت چپ کج بوده میاد و اونم همین مراحل رو طی میکنه و شمع خاموش نمیشه
بعدی میاد دهنش به سمت تو بوده و اونم همینطور ناتوان میمونه .
تا اخرین نفر یه ادم سالم بوده . هر چهار نفر قبلی بهش میگن میتونی این آتیش رو خاموش کنی ؟
اینجا نوید سرش رو تو دستاش گرفت و سییر از ته دل گریه کرد .
بعد سرش رو بلند کرد و گفت : خاموش کردن این آتیییش کاری نداره و با دستش خیلی راحت شعله رو خاموش کرد .
من اینجا دیگه هلاک شده بودم . 


نفرین به هر چی جنگه و خدا باعث و بانی هاشو لعنت کنه 
دوستتون دارم 


مادر دو دختر عزیزم جواب سوالت رو برات ایمیل کردم 
پنجشنبه ، هر چی به ساعت های پایانی کار نزدیک می شدیم انگار ، با یه سرنگ بزرگ جون از تنم می کشیدند و بیشتر احساس خستگی می کردم .
اما میدونستم آخر شب دیگه سرحال میشم .
پس بعد از مدت ها رفتم سراغ سایت سینما تیکن و دوتا بلیط سینما ی فیلم " سارا و آیدا "برای ساعت دوازده شب خریدم . 
خدا رو شکر بعد از سم پاشی چهارشنبه ، اعظم خانوم برای روز پنجشنبه صبح خودش رو رسونده بود تا نظافت کلی رو انجام بده .
وقتی با شونه های آویززون و کوله باری از خستگی رسیدم خونه چشمام هم به اندازه ی خونه برق زد . 

خدا بهش سلامتی بده ، طفلک رو حتی نمیبینم که حضوری تشکر کنم فقط تلفنی بهش اطلاع میدم که مزدش رو براش کارت به کارت کردم و بابت زحمتش تشکر میکنم .
مهردخت خانوم هم کمی در برابر پختن شام مقاومت کرد و بعدش یه شام دختر پز عالی برای جفتمون درست کرد .
ساعت یازده و ربع در خلوتی نسبی خیابون ، به سمت سینما آزادی ویراژ دادیم و پنج دقیقه قبل از شروع فیلم نشستیم سرجامون .
سینما تا خرخره ش پر بود ، مردم هم انگار چون از قبل بلیط تهیه کرده بودند و برنامه شون رو میدونستند ، حسابی استراحت کرده بودند و سرحال اومده بودند .
فیلم سر وقت شروع نشد که هیییچ ، تقریبا" بیست و پنج دقیقه بعد شروع شد .
هیچ کس هم اعتراض نمیکرد و همه خوش اخلا ق و مزه پران و با گوشی ها شون مشغول بودن .
بالاخره فیلم شروع شد .
فیلم روایت دوتا دختر که باهم دوست و همکار هستند با بازی پگاه اهنگرانی و غزل شاکریه .
یکیشون دچار مشکلی میشه که پای اون یکی هم به موضوع باز میشه و ادامه داستان .

نکات برجسته فیلم :
الف) خوبه ببینیم اشتباهات و بلند پروازی های یک نفر تو خانواده ، ممکنه به قیمت نابودی چند خانواده تموم بشه ، مادرها یاد بگیرند که اینهمه از بچه هاشون علی الخصوص از پسرهاشون و بلند پروازی های بی منطقشون ، حمایت بیجا نکنند .
ب)ممکنه تو زندگی شرایطی پیش بیاد که هیچوقت در تصوراتت نمی گنجیده .. مثلا" اگر تو مبل خونه ت لم دادی درحالیکه لیوان بزرگ چای که عطر دارچین ازش بلند میشه ، دستت باشه و برای دیدن فیلم مورد علاقه ت داری آماده میشی ، کسی بهت بگه تا پایان هفته تبدیل به یه آدم دزد و فراری و شاید قاتل شدی هم تعجب نداره .
کاش فقط برای سرگرمی سینما نریم ، فیلم ها رو با تعمق نگاه کنیم و همذات پنداری کنیم و فکر کنیم در موقعیت مشابه ، چه تصمصمی می گرفتیم . شاید به چالش کشیدن خودمون کمک کنه اولین قدم اشتباه رو برنداریم .
ج) مصطفی زمنی با اون قیافه ی مثبت و چشمای رنگیش ، بازی ارائه داد که دوست داشتی بگی" اووووو لالاااااا " از این کارا هم بلددددده؟؟ 
به همین مناسبت من و مهردخت همچین از ذوق بازی قشنگش بازو هامونو کوبیدیم به هم که دست راستم که مدت ها بود خوب شده بود دوباره درد گرفت ، جوری که به مهردخت گفتم : خووووب حالاااا 
خلاصه ساعت دوی صبح درحالیکه موتور مهردخت همچنان داغ بود و یه بند حرف میزد رسیدیم خونه و تا یازده ظهر جمعه بیهوووش افتادیم رو تخت . 
جمعه ساعت یک بعد از ظهر وقت مشاوره برای تعیین رشته داشتیم .
رفتیم پیش استاد، نظر استاد این بود که اگر برامون مهمه که حتما مهردخت سراسری قبول بشه ، بزنیم شهرستان و قبولیش رو تضمین کنیم .
ضمن اینکه مهردخت مرتب عین مرغ حق می گفت " من شهرستان نمیرم" گفتم : استاد من بدم نمیاد مهردخت بره شهرستان و یه زندگی جدید رو تجربه کنه ولی واقعیتش خودم کشش ندارم .
فکر اینکه برم خونه و وسایل بگیرم و مهردخت یا من ، همه ش تو این جاده ها باشیم هم ، حالمو بد میکنه ، ترجیح میدم همین تهران باشه واین هزینه ها رو همینجا انجام بدم .
خلاصه تقریبا" ده تا رشته ی اول رو که امیدی به قبولیش نیست از بهترین دانشگاه های تهران انتخاب کردیم از ده تا بیست رو براساس علاقمندی مهردخت درتهران ، ودر آخر با زور یه چند تا هم غیر طراحی لباس در تهران انتخاب کردیم که البته مهردخت کلی بهمون اخم کرد و گفت: من که نمیرم حالا بزنید 
از تعین رشته اومدیم بیرون ، ساعت دو بعد از ظهر بود مهردخت گفت پایه ای بریم سینما؟؟ همونطور که میدون رو دور میزدم ، گفتم : فکر کن نباشم 
از سینما تیکت دوتا بلیط فیلم " بیست و یک روز بعد" رو برای ساعت ده دقیقه به سه ، خریدیم رفتیم تو کافی شاپ آزادی . آخرای خورد و خوراکمون بود که وقت رفتن به سالن شد .

فیلم زیبای بیست و یک روز بعد درد داشت، دردی که مثل دشنه ای زهر آلود ، پهلوی احساس رو می خراشید و به جون آدم نفوذ می کرد .
وقتی بازی ها (حتی کم سن ترین اون ها) تا این حد زیبا و باور پذیر باشند ، مدام به خودت میگی :
چند تا از این خانواده ها دور و بر شهرت زندگی می کنند ؟؟
چند تا استعداد شب و روز تو فقر و مشکلات، گم میشه ؟!!
صدای مهدی یراحی هم روی تیتراژ پایانی عااالی بود 
از سالن اومدیم بیرون داشتیم می رفتیم سمت خونه مهردخت گفت : دلم برای دایی اینا تنگ شده . با بردیا تماس گرفتیم ، دیدیم نسیم و آرتین رفتند خونه مادر نسیم اسباب کشی داشتند بردیا هم از دیروز کمر درد گرفته خونه س .
مهردخت گفت: مامان بیا بریم بریمش دکتر . گفتم: باشه .
رفتیم سمت خونه ی بردیا و یه نیم ساعتی تلاش کردیم راضی بشه بیاد دکتر .آخر سر هم گفت : عوض دکتر رفتن یه لطف دیگه در حق من بکنید . گفتیم : چکار کنیم ؟ گفت : بیاید یه سینما بریم .
من و مهردخت زدیم زیر خنده ، گفتیم : عاقا جان ما از دیشب داریم تو سینما زندگی می کنیم ..
خلاصه یه بلیط برای چهل و پنج دقیقه ی بعدش تو سینما چارسو و فیلم زادبود خریدیم .

زادبود فیلمی که سال هشتاد و هفت تولید شده و تا حالا یعنی نه سال ، بصورت تحریم شده و غیر قابل اکران بوده . این طرح با الهام از پژوهشی علمی نوشته شده که نشون میده لاکپشتهای جزایر ایران پس از ۳۰ سال مهاجرت دوباره به زادگاهشان بر میگردند،
هر سه تامون فیلم رو خیلی دوست داشتیم و حسابی لذت بردیم .
. با هم شام خوردیم ، بردیا رو رسوندیم خونه ش و خودمونم برگشتیم خونه .
دیروز که شنبه بود ، به مهردخت گفتم برو پلیس بعلاوه ی ده کارهای تمدید گذرنامه ت رو انجام بده و هر چی هم التماس کرد که من بلد نیستم میرم اونجا ضایع میشم توجه نکردم . گفتم : مهردخت جان تو سواد داری اونجا وقتی وارد شدی باجه باجه ست و اسم هر باجه ای مشخصه ، میری تو گذرنامه و به کارشناس میگی برای تمدید اومدم و مدارکتم که تکمیله و باهاته ، اونم کارت بانکی هر چی پول لازمه بده و تمووووم.
خلاصه هرچی غر زد و متلک گفت که تو امروز تعطیلی و کمک من نمیکنی و من رو رها میکنی و هزار تا چرت و پرت دیگه ، یه گوشم رو در کردم یه گوشمو دروازه .
اونم عین بچه ی ادم وقتی دید فایده نداره لباسش رو پوشید و رفت . در کمال خوشبختی هم انگار خلوت بوده چون سه ربع بعد با نیش باز برگشت و گفت چه آسوون بود مامانی . گفتم : خجالت نکشی هااا اینهمه غر به جون من زدی
اولین جلسه ی کلاس آیین نامه ی رانندگیش هم شروع شد . و همچنین اولین جلسه ی شیمی درمانی نفس .
هر دو بصورت پنهان نگران عوارض داروها بودیم ولی وقتی دکتر بدون اینکه ما حرفی بزنیم گفت : شیمی درمانی شما جنبه ی پیشگیری داره نه درمان، بنابراین هیچ عارضه ای نداره با این وجود هر احساس جدیدی داشتید با من درمیون بذارید ، نفسی به راحتی کشیدیم و چشمک و فشار دستی با هم رد و بدل کردیم .
موقع خداحافظی ، دکتر تاکید کرد : بیست و یک روز بعد" میبینمتون و من یاد پسر بچه ی فیلم دیروز افتادم که با این جمله انگار همه ی شهر رو کوبیدن توی سرش 
خدا رو شکر نفس ، انقدر حالش خوب بود که بعدش با هم خرید هم رفتیم و کلی قدم زدیم . 
دوستتون دارم 