-
گل باقالیا برگشتن
یکشنبه 16 فروردین 1394 13:04
سلام دوستان عزیزم ، باقالی ها جمعه ساعت یازده شب دقیقا" طبق زمان بندی به میدون ونک رسیدند و با سختی از هم دل کندند . تا رفتیم خونه بابا اینا ماشینو برداشتیم و اومدیم خونه ی خودمون و مهردخت وسایل شنبه ش رو آماده کرد و دوش گرفتیم شد ساعت سه و نیم صبح خوابیدیم . امروز بیشتر وقت رو خواب بودیم . این عکسا رو برای دست...
-
باقالی ها و کویر مصر
سهشنبه 11 فروردین 1394 13:03
سلام دوستای گلم حتما از اسم پست تعجب کردین .. والله ما یه گروه بیست و چند نفره ایم به نام گروه "گل باقالی ها" .. امروز عصری همه عازم تور کویر مصر هستیم .. کل تور مال ماست و فقط پنج نفر غریبه ند .. خدا به دادشون برسه . بر می گردم با یعالمه سفر نامه و عکسای خوب ان شالله . امیدوارم تو راه بتونم کامنتاتون رو...
-
باغ مهربانی مهرنام و مهرناز
یکشنبه 9 فروردین 1394 13:01
بارها جمله ی عشق در نگاه اول رو شنیدیم و همیشه ذهنمون میره سمت عشق تند و آتشین دو جنس مخالف به هم .. اما این عشق در نگاه اول ، میتونه به حس خوشایند نسبت به خیلی ها باشه .. مثلا" اولین باری که همسرآینده ی خواهر یا برادرت رو میبینی .. یا کسی که برای سال های آینده همکارت میشه و تو هیچ شناختی ازش نداری ولی با اولین...
-
سال نو مبارک
شنبه 1 فروردین 1394 12:59
دوقدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه ی تو یک سبد عاطفه دارمم ، همه ارزانیه تو ... "فرارسیدن بهار 94 مبارک "
-
روزگار با همه مخلفات
یکشنبه 17 اسفند 1393 12:57
سلام دوستان عزیزم ، امیدوارم خوب و خوش و سلامت باشید و دست همه تون بند خونه تکونی و خریدای شب عید باشه . روزی که میرفتم آخرین جلسه ی ایمپلنتم رو انجام بدم ، مطب دکتر حدود دویست متر ،تو طرح زوج و فردی بود ، من تا از ماشین گرم و نرم خودم پیاده شدم و نفس کشیدم ، سوز هوا ،گلومو سوزوند رفت پایین . همون موقع فهمیدم که چه...
-
درحواشی سال نو
یکشنبه 3 اسفند 1393 12:52
به آخرین ماه امسالم رسیدیم .. بازم مثل همیشه ، همه به هم میگیم " اصلا" فهمیدی چطور گذشت"؟؟ وقتی اسفند ماه میرسه انگار فیلم رو رو دور تند پخش میکنند ، همه در حال بدو بدو .. ما هم از قاعده مستثنی نیستیم .. مثل هرسال از اوائل بهمن هی بخودم میگم : ای بابا ، خونه که تمیزه ، منم که وقت ندارم ... اصلا"...
-
مهارت های اجتماعی
دوشنبه 27 بهمن 1393 12:48
تقدیم به همه ی دوستانم که کمتر از خواهر و برادر برام نیستید : من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم ، پر دوست ، بر درش برگ گلی میکوبم، روی آن با قلم سبز بهار، مینویسم ای یار ، خانه ی دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه ی دوست کجاست . دیرگاهیست به این می اندیشم ، خانه باشد طلبت ، شانه ی دوست کجاست ؟؟ *********...
-
دل شکسته مهربانو
پنجشنبه 23 بهمن 1393 12:45
گفته بودم از فیلم هایی که در جشنواره دیدم براتون مینویسم ... هرچند جشنواره ی امسال خاطره ی تلخی برام باقی گذاشت که گمان نکنم تا زنده هستم فراموش کنم ولی زیر قولم نمیزنم و براتون مینویسم . فیلم جامه دران شامل سه اپیزوت شیرین ، مه لقا و گوهر بود . شیرین رو مهتاب کرامتی و افسر اسدی و مصطفی زمانی بازی کردند .. مه لقا رو...
-
سنگینی بر دست نه بر شانه
پنجشنبه 16 بهمن 1393 12:43
تو یه آرایشگاه متوسط ، از محله ای متوسط پا گذاشتم .. هنوز ده روز از آخرین اصلاح صورت و ابروم نگذشته ولی انگار سنگینم .. هر وقت زیاد کلافه میشم و حس میکنم به از خودم راضی نیستم ، گذارم به اینجا میفته و خودم رو به دست زن آرایشگر می سپرم .. شاید همون مقدار کرکی که قرار بوده روزهای آینده ، مو بشه و من بهش فرصت ندادم ،...
-
پاورقی
پنجشنبه 2 بهمن 1393 12:41
سلام دوستان عزیز و نازنین خود خودم حال و احوال شما خوبه؟ مال ما خوبه ولی حال کامپیوترمون خیلی خرابه عاقا ما تابستون کفشامون تو راه پاساژ پایتخت پاره شد ، البته دروغ چرا ، پیاده که نمی رفتیم با ماشینمون بودیم ، بهتره بگم لاستیکای ماشینمون سابیده شد بس که رفتیم پاساژ پایتخت ، کامپیوترمونو ردیم زیر بغل، گردنمونم کج کردیم...
-
لای منگنه
شنبه 27 دی 1393 12:33
برای موفق شدن تو کارش به هر آب و آتیشی میزنه ، خدا رو شکر اخلاق سالمی داره ، چون تو مشاغلی که طرف کارگزاره ، خانم هم که باشه اگر خدای نکرده اهل خلاف باشه ، میتونه خیلی به بیراهه بره. درباره ی مژگان مینویسم ، مژگانخانم جوونیه که از سن کم کارش رو تو شهرستان و با بازاریابی شروع کرد .. تو کارش جدیت و سماجتی داشت که آمیخته...
-
" مزه پراکنی با طعم تحقیر "
جمعه 19 دی 1393 12:30
رفتیم مهمونی ... مریم ، خانوم خونه حسابی زحمت کشیده و چند مدل پیش غذا و غذا و دسر درست کرده ، پذیرایی نقص نداره و همه چیز در کمال زیابیی و کدبانوگری انجام شده . خودش و بچه ها هم آراسته ند ، روراست من هیچوقت ندیدم همسرش نامرتب باشه ، این تمیزی و مرتب بودن مسعود ، آقای خونه رو هم من بحساب دقت و مدیریت داخلی خانوم خونه...
-
سفر عشق بین من و همزادم
دوشنبه 15 دی 1393 16:20
شنبه بود ، مثل همه ی شنبه های دیگه اداره نبودم ... ساعت نزدیک نه و نیم صبح رو نشون میداد ، صدای زنگ تلفن بلند شد .. اونطرف خط ، خانوم آقایی عزیز بود. -: سلام مهربانو خانم . -: سلام خانوم آقایی عزیز حال شما ؟ -: ممنونم ، من خوبم . -: الهی شکر .. چه خبر خانوم آقاااایی؟؟ -: هیچی ، خبر خاصی نیست، فقط تا نیم ساعت دیگه خونه...
-
وقتی پیش بینی موقعیت های خاص رو نمی کنیم
چهارشنبه 10 دی 1393 16:17
داری خونه رو تحویل میدی تا از ایران خارج بشی ، نه اینکه یه مسافرت تفریحی در پیش داشته باشی ها .. داری مهاجرت میکنی حد اقل، برای چند سال .. همینطور که تو خونه ت رفت و آمده ، پرستار بچه ی واحد بغلی میاد میگه این بچه رو لطفا" نگه دارید برای من یه کار خیلی مهم پیش اومده .. تو بغلشو نگاه میکنی ، نوزاد معصوم و زیبایی...
-
تصمیم آذر از زبان آذر
جمعه 5 دی 1393 16:16
ست "تصمیم آذر" رو که خاطرتون هست؟همین چهار تا پنج پست قبل مربوط به روز نوزدهم آذر بود . بهترین حالتی که میشه برای نوشتن و نمایش دادن یه مطلب ، درنظر گرفت اینه که خود شخص مربوطه هم بیاد و در بحث شرکت کنه .. آذر قصه ی ما این کار رو کرده ، و تصمیمش رو برامون نوشته و از همه ی دوستانی که مطلب رو خوندن و نظراتشون...
-
یلدا و بنیامین و باز هم قضاوت
چهارشنبه 3 دی 1393 16:14
تو خبرها خونده بودم سی ام آذر ، بنیامین در برنامه ی "بعضیا" ، مصاحبه داره ..از اونجایی که من و مهردخت هر دو این خواننده ی نازنین رو دوست داریم، رو برچسبی تاریخ مصاحبه رو نوشتیم و چسبوندیم بغل تی وی تا فراموش نشه . درست یکسال پیش بود که بنیامین تو حادثه ی غم انگیزی همسر جوون و نازنینش رو از دست داد.. شرح...
-
مزدک جان خوش امدی
جمعه 28 آذر 1393 16:13
گاهی برامون پیش اومده که دستمون خالی شده و حسابی مستاصل شدیم که اینهمه گرفتاری رو چطور پشت سر بذاریم و به کی رو بندازیم تا مشکل مالیمون حل بشه .. شاید مجبور شدیم به نامردی رو بزنیم و با هزار منت ، وجهی رو قرض بگیریم تا بحران بگذره و مشکلمون رو حل کنیم یا از عالم غیب ، دست مهربون و توانایی یه راه جلوی پامون گذاشته و...
-
آیا تاریخ درس عبرت می دهد؟
سهشنبه 25 آذر 1393 16:12
و اینهمه برنامه ای که شبکه های مختلف پخش میکنند و کم پیش میاد که منو بیننده ی خودشون کنند، این یکی. منوو ابسته ش کرد . کاری به میزان صحت و سقم داستان با اونچه که در واقعیت رخ داده ندارم گو اینکه معتقدم نه کتاب های تاریخ نه فیلم و نمایش ها ، هیچکدوم شرط امانت رو اونطور که باید و شاید نگه نداشته ند . سریال حریم سلطان ،...
-
تصمیم آذر
پنجشنبه 20 آذر 1393 16:06
چهار پنج سال قبل که تازه وارد بود ، خیلی رفتارهای خاص و منحصر به فردی داشت .. رفتارش بیشتر پسرونه ست .. اون اوایل با همه در می افتاد ، اصلا" احترام کوچیکتر بزرگتر سرش نمیشد .. تو سلام دادن و خداحافظی کردن بی مبالات بود .. چندین بار برام از ماجراهای عاطفی که معلوم بود تهش به هیچ جا نمیرسه ، تعریف کرده بود ...اما...
-
دوست حبابی
جمعه 14 آذر 1393 16:04
ناهید دختر خوش قلب و با احساسی از فامیله ،چندسالیه که ازدواج کرده و یه پسر بچه ی ناز و یه دختر یکساله ی مامانی هم داره . معمولا" از حال و احوال هم باخبریم .تقریبا" یکسال و نیم یا دوسال قبل بود که هر زمانی با هم تماس داشتیم ، یا قرار بود هنگامه اینا برن خونه شون ، یا اونا از خونه ی هنگامه اینا اومده بودن ،...
-
فرهنگ رانندگی
جمعه 7 آذر 1393 16:03
ساعت بالای سرم شروع به زنگ زدن کرد ... خدای من چقدر زود صبح شده .. با بدنی خسته و چشمانی که انگار خورده شیشه توشون موج میزد ، دست مهردخت رو از کمرم کنار گذاشتم و از تخت خواب بیرون اومدم . وقتی می خوابیدیم با صدایی که شبیه ناله ای از اعماق چاه بود ، گفت : مرررسی مامان جون و دستش رو دور کمرم انداخت ، انقدر مدت...
-
شتر سواری و پچ پچ های ...
دوشنبه 3 آذر 1393 16:02
داریم با مهسا به سمت ناهار خوری می ریم تا غذاهامونو بذاریم وارمر خارجکی یا همون گرمکن فارسیکی از دور دیدم سپیده هم داره میاد .. این سپیده رو خیلی دوست دارم ، هم رفت و آمد خانوادگی داریم ، هم تو اداره یه زمانی کنار هم می نشستیم و دوستی عمیقی داشتیم .. چون اون از قسمت ما منفک شده و سرشونم خیلی خیلی شلوغه وقتی اتفاقی همو...
-
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد...
پنجشنبه 29 آبان 1393 14:45
همه شون تقریبا" بیست و دو سه ساله بودن ، ده ، دوازده نفری میشدن ، هر کدوم به واسطه ی دوستی یا فامیلی با هم دوست شده بودند . من اون دو تا خواهر و برادر(آرش و آزاده) رو می شناختم ، لیدا با خواهره دوست دوران دبیرستان بود ، سهیل و علیرضا با برادره دوست بودند .. مریم و سیما دختر خاله های .. اصلا" نمیدونم سیما...
-
فاصله زندگی با...
یکشنبه 25 آبان 1393 14:44
مرتضی پاشایی ، هنرمند خوش صدای کشورمون در اوج جوونی و بالندگی ، از دنیا رفت .. فردا پیکر دردکشیده ش رو به خاک می سپرند ولی یادش ، دردل هوادارانش زنده و گرامی میمونه .. روحش قرین رحمت و آرامش ابدی باشه از چند ماه پیش ، تو استخوان ساق پای چپم ، قسمت جلوش ، هر دو سه هفته یه بار ، یه سوزشی حس می کردم .. اصلا" یادم...
-
تصمیم جدید رعنا
سهشنبه 20 آبان 1393 14:42
از همون موقع که با رعنای عزیزم دردو دل کردیم و در جریان مشکلات زندگیش قرار گرفتم .. احساس کردم که این عزیز طفل معصوم خبر از عمق فاجعه ای که تو این بیست سال بهش گذشته نداره ... بنابراین براش دعا کردم که اگر قراره با همین وضعیت بسوزه و بسازه ، پس هیچوقت پرده هایی که جلوی چشماشه کنار نره و نفهمه که چقدر بهش ظلم شده ....
-
قصه رعنا
دوشنبه 19 آبان 1393 14:41
نیای مجازی ، دنیای عجیبیه ، گاهی هدایای ارزشمندی بهمون میده ، دوستان ندیده ای که انگار نسبت نزدیک و قرابت خونی با تو دارند .. با شادی هایشان ، شاد میشویم و با غم هاشون غمگین . از بین ما دوستان مجازی ، بعضیامون متاهلیم ، بعضیا مجرد .. بعضی شاغلیم بعضی هامون خانه دار... اصلا" مهمتر از همه، بعضیامون خانومیم و بعضیا...
-
دلیل نوشتن پست نوع نگاه
پنجشنبه 15 آبان 1393 14:40
سالهای سال بود که میشنیدم پروژه ای هنری ، در اواسط کار متوقف شده... فلان فیلم مجور اکران نداره .. اون نمایش یا روزنامه ی «اسمشو نبر » توقیف شده... یه کتاب از همه ی کتاب فروشی ها جمع شد یا ترانه ی اقای ایکس مجوز ضبط نگرفت ... حتی هنرمند هایی داشتیم که مم/نوع التص/ویر یا صدا شدند ... اینها رو شنیدم و گذشتم ، اما فکر...
-
پیوندهای اشتباهی
دوشنبه 5 آبان 1393 14:38
ه همکار داشتیم تو قسمت اداری مون ، مرد موقر و کم حاشیه ای بود .. شش ، هفت ماه قبل بازنشسته شد .. کمی قبل از بازنشستگی شایع شد که یکی از دخترانی که یکسال و نیمه تو یه قسمت دیگه همکارمون شده عروس آقای سرمد شده . خواستگاری و نامزدی و هفته ی قبل هم عروسیشون بود .. متاسفانه تو این چند ماه ، بارها از همکارای نزدیکش شنیدم که...
-
صداقت در هر شرایط
چهارشنبه 30 مهر 1393 14:37
هم زنگ زده میگه حوصله م از تنهایی سر رفته .. گفتم این دور شدن از تهران ، به ضررت تموم شد ، حتما دیگه مرتضی رو زیاد نمیبینی .. گفت: نه نمیبینمش ولی بحث دور شدن از تهران نیست . میونه مون بهم خورده .. گفتم چرا ؟ شما که خیلی با هم صمیمی بودید . گفت : یادته که گفتم مرتضی و سحر با هم ازدواج کردند ؟ گفتم : آره همون موقع گفتم...
-
بیاد دوستان
پنجشنبه 17 مهر 1393 14:36
یکشنبه روز عید قربان بود ، خستگی روزهای اول مهر و حجم بالای خریدها واقعا" خسته م کرده بود .. کلی نقشه کشیده بودم که این تعطیلی وسط هفته رو حسابی استراحت کنم . اولین بار که چشمام باز شد ساعت هشت و نیم بود ،آخخخخی چه مزه ای میده تو تختخوابم ، هر روز این موقع صدای جرینگ جرینگ چرخ چای تواداره راه میفته و همه به شوخی...