-
"نرم نرمک می رسد اینک بهار "
پنجشنبه 27 اسفند 1394 11:09
سلام عزیزانم . میدورام تو این روزهای پایانی سال صحیح و سالم باشید و به همه ی کارهاتون هم رسیده باشید . دارم از اداره براتون می نویسم ... یعنی امروز هم تمام وقت سر کار هستیم . مهردخت خانم هم که قول داده بود زودتر ادامه ی سفرنامه ش رو بنویسه ، همین دیروز امتحانات میان ترم دومش تموم شد . فکر میکنم امسال تو نمایشگاه هفت...
-
شیراز شهر عشق قسمت دوم
چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:04
سلام عزیزانم ، امشب مهردخت داره اتود یکی از کارهای جدیدش رو میزنه، بهش گفتم من دیگه طاقتم طاق شده ، باید سفرنامه ت رو تکمیل کنی . پس بخونید ادامه ی سفر شیراز رو از زبون مهردخت : سلام و عرض ادب به همه ی دوستان عزیز خانه ی پر از محبت مجازیمون ..همه ی کامنت های قشنگ و مهربونتون رو خوندم و ازتون ممنونم . بالاخره ظهر شد و...
-
شیراز ، شهر عشق قسمت اول
دوشنبه 26 بهمن 1394 00:27
این پست و پست های آینده ی اردو ی شیراز ، از طرف من و مهردخت به تمام دوستان عزیز علی الخصوص نسرین نازنینم تقدیم می شود نمیدونم قبلا" گفته بودم یا نه ، ولی مجموعه ی روشنگر و روشنگران که مدرسه و هنرستان مهردخت خانم ما باشه ، هرسال اردوی چند روزه ی خوبی برای دانش آموزان برگزار میکنه . سال اول و دوم با ممانعت شدید...
-
سلاااام
سهشنبه 20 بهمن 1394 12:59
دوستان نازنینم سلام امیدوارم خوب باشید ، هر شب قراره بیام براتون بنویسم و بازم کاری پیش میاد .. میدونید که درگیر جشنواره بازی و این حرفام . سر فرصت میام و اتفاقات خوب این مدت رو تعریف میکنم و از عطر کامنت هاتون مست میشم
-
یادداشت سوم سعید
دوشنبه 12 بهمن 1394 13:41
مهربانوی نازنین واقعا این من هستم که باید از شما و دوستان خوبت تشکر کنم که بخاطر یک همنوع وقت می ذارن انرژی صرف میکنن ،عصبانی میشن و حتی حاضر میشن خودشونو بد جلوه بدن ولی ذره ای از صداقت دور نشن.من به هیچ عنوان این نظرات رو توهین نمیدونم و کاملا بر عکس شیفته همین صداقت و بزرگواری دوستان عزیز میشم. ری رای عزیز من به...
-
یادداشت دوم سعید
یکشنبه 11 بهمن 1394 01:42
با سلام دوباره خدمت مهربانوی نازنین و دوستان صادق و دلسوزش. نسرین عزیز از نظرات بیطرفانه و صمیمیت بی نهایت سپاسگزارم ،راستش علت کارهای رویا رو هر چند اون زمان هم تاحدودی تخمین میزدم ولی این دلایل اصلا برام مهم نبود ،همیشه معتقد بودم ما یک رابطه دونفره رو شروع کردیم و هیچکدوم حق نداشتیم به تنهائی در مورد سرنوشت این...
-
یادداشت اول سعید
پنجشنبه 8 بهمن 1394 16:15
ممنونم از توجه و نظرات دوستان خوب مهربانوی عزیز ،تقریبا تعدادی از راه حل های پیشنهادی دوستان رو امتحان کردم مثل گذراندن دوران عزاداری ،تمرکز کردن بر روی زندگی فعلی ،در نظر گرفتن حقوق مسلم همسر و فرزندم ،ولی متاسفانه کمی هم ناتوانیهای خودم و همسرم موجب سردی رابطه فعلی و پررنگ جلوه کردن رابطه قبلی بوده. باز هم بینهایت...
-
"قصه ی یک مرد "
چهارشنبه 7 بهمن 1394 01:09
سعید از اون دسته آدم هاست که از دوستی باهاش سیر نمیشی ، تا بخواهی وفادار و با مرام ، شوخ و خوش اخلاق و البته دو تا دست دراز و گنده داره که وقتی ازش کمک میخوای مثل کاراگاه گجت ، سروقتت میاد و از هر راهی شده کمکت میکنه .. تو همین گرفتاری های مالی وقتی میگم سعید برس که پول لازم شدیم ، کامنت میذاره که فلان قدر واریز شد و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 بهمن 1394 08:17
دوستان سلام ، اداره هستم فقط اومدم بگم نیاز برطرف شد . عزیزانی که هنوز واریزی ندارند . نگه دارند برای موارد بعدی . دست همه تون رو می بوسم چون هیچکدوم به حال همنوعتون بی تفاوت نبودید .. حتی عاشق کامنت های خصوصی که گرفتم و نوشته بودید فعلا" شرایط برای کمک کردن مناسب نیست ، شدم اون کامنت ها هم ، پر از مهربونی بود ،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 دی 1394 14:23
عزیزای دلم دستتون دردنکنه ، خدا به تنتون سلامتی و به مالتون برکت عطا کنه . تو همین مدت کم نصف مشکل حل شد . امروز با آقای محجوب صحبت کردم گفت کلا" سه میلیون کم داشته ، هم من از دوست و آشنا جمع آوری کردم ، هم خواهرم . در حال حاضر یک میلیون و سیصد هنوز هم کمه . گفتم آقای محجوب دوستان من تو همین مدت کم ، پونصدو هفتاد...
-
"دستت را می گیریم "
دوشنبه 28 دی 1394 00:39
دوستان نازنینم ، شب و اوقاتتون بخیر . باز هم از همه ی کامنت های مهربونتون که برای عروس و دامادمون آرزوی خوشبختی کردید و تبریک گفتید ، ممنونم . خدا قسمت خودتون و عزیزانتون کنه . ******* باور میکنید که من با آقای سرایدار خونه ی مامانم اینا دوستم ؟ به ظاهر پیرمرد فربه و مهربونیه که همیشه یکعالمه حرف برای زدن داره و انقدر...
-
"حواشی جشن عروسی"
پنجشنبه 24 دی 1394 00:45
سلام دوستان نازنینم ، بالاخره مهرداد و سیمای عزیزم پیوند پاک و قلبیشون رو درمیان دوستان و اقوامی که عاشقانه دوستشون داشتند ، جشن گرفتند و رسما" زندگی مشترکشون رو آغاز کردند . جشن ازدواجشون به همه ، بسیار بسیار خوش گذشته بود . یعنی واقعا" تا سه ، چهار روز بعد ، خانواده درجه یک مشغول جواب دادن به تلفن های...
-
مهربانو هستم ، خواهر شوهر بزرررگ
چهارشنبه 16 دی 1394 01:53
سلام عزیزای دلم . اینجا یک عدد خواهر شوهر بزرگ نشسته ، از نوع مهربانوش . شمارش معکوس داره به انتهاش میرسه و هم اکنون فقط یک روز دیگر به جشن ازدواج عروس و داماد دلداده ی ما باقیست . روز شنبه مهرداد و خانمش دسته گل زیبایی خریدند و به دیدن خاله رفتند ، تا هم از بزرگواریش تشکر کنند و هم ساعتی تسلی دل غمگینش باشند ....
-
"بفرمایید عروسی "
سهشنبه 8 دی 1394 23:53
سلام دوستان نازنین و مهربونم . روز یکشنبه آزمایش کاملی که دکتر برام نوشته بود رو انجام دادم و فردا بعد از ظهر جوابش آماده میشه . دیروز هم سونوگرافی از گردن رو انجام دادم . دکتر میگفت تو دو سه ماه گذشته، هر روز یکی دو نفر برای سونوی گردن بهم مراجعه کردن که برام خیلی تعجب آوره چون قبلا ، هر ماه یکی دو نفر مراجعه کننده...
-
عزا یا عروسی؟
پنجشنبه 3 دی 1394 00:20
سلام عزیزانم . امیدوارم که تو این هوای آلوده کمتر آسیب دیده باشید . من که انگار وسط گلوم یه نارنگی گیر کرده .. نفس کم میارم و یه قسمت روی گردن و زیر فکم به شدت دردناکه . انگار غدد لنفافم عفونت کرده . البته بدون هیچ تب و یا علامت سرماخوردگی . باید برم یه چک آپ کلی بشم . چیز عجیبیه ماجرای گردنم . ****** قرار بود اواسط...
-
هسسستم ولی خسسسته م
دوشنبه 30 آذر 1394 00:19
سلام دوستان نازنینم . از پیام های زیبای تسلیت و ابراز همدردیتون بی نهایت ممنونم . این یک هفته مشغول برگزاری مراسم بودیم و به خاطر اینکه منزل خاله کرجه ، دوری راه و آلودگی هوا حسابی کلافه مون کرده بود . موضوع اینجاست که مهردخت هم مدرسه داشت و همه ی روزها تو کلاساش شرکت می کرد منم هم اداره میرفتم (فقط روز خاکسپاری رو...
-
" باز هنگام جدایی در رسید"
دوشنبه 23 آذر 1394 00:36
سیامک جانم ، مهمون عزیزت رو دریاب . گرد راه طولانیٍ بی تو بودن ، روی شونه هاش نشسته . چشم و دلت روشن نازنین . امشب ، شبٍ مهمانی توست . باز هنگام جدایی در رسید سینه ها لرزان شد و دلها شکست خنده ها در لرزش لب ها گریخت اشکها بر روی رویاها نشست چشم جان من به ناکامی گریست برق اشکی در نگاه او دوید نسترن ها سر به زیر...
-
یک گپ و گفت ساده
یکشنبه 22 آذر 1394 02:32
سلام دوستای گل و عزیزم . حالتون چطوره ؟ جالبه هر چی سرم گرم زندگی روزمره میشه و گاهی به دلیلی مشغله ی زیاد و یا مشکلات اینترنتی ، بینمون فاصله می افته ، بازم یاد و خاطراتتون ، مثل تارهای نامریی به قلبم قلاب میشن و من رو با اشتیاق می کشونن اینجا . یعنی هر قدر هم پیشتون نباشم ولی تو ذهنم جریان دارید .. نه بصورت کلی ،...
-
انسانم آرزوست
دوشنبه 16 آذر 1394 12:43
سلام عزیزای مهربون ، دوستای گلم . اولین برف امسال مبارک باشه برامون . از دیروز خبر وحشتناکی تو گروه های مجازی پخش شده مبنی بر جنایت کادر پزشکی بیمارستان اشرفی شهرستان خمینی شهر . ماجرا از این قرار بوده که پدر و مادری ، پسر بچه شون رو با چونه ی شکافته به بیمارستان میبرند . جراحت رو بخیه میزنند و قبض صدو پنجاه...
-
" پازل زندگی "
سهشنبه 10 آذر 1394 00:21
یکی دو هفته ی پیش ، با مامان و بابا دردو دل میکردیم ، گفتم : اداره رفتن من و کارمند شدنم ، مسیر زندگیم رو تغییر داد ... بعد از ماجرای جداییم، بزرگترین ضربه های روحی رو از همین محیط ، خوردم .. اما همین اداره دونفر رو وارد زندگیم کرد که هر وقت میخوام بهش لعنت بفرستم ، اون دوتا نازنین میان جلوی چشمم و دلم نمیاد چیزی بگم...
-
" عشق بی نظیر چیستا "
جمعه 6 آذر 1394 15:29
قسمت بیست و یکم بعضی وقتها هزاران حرف درسینه داری،هزاران بغض درگلو،تمام رگهای تنت تیر میکشد که فریاد کنی،اما هیچ کلامی پیدا نمیکنی!آن لحظه که حاج اکبر حرف میزد، صدایش از جای دوری به گوشم میرسید.از سرزمینی دور،گلها و سبزه های خونی،سه سال دویدن من میان قبر محسن و کوچه علی و آن گورستان پشت پادگان که باهم وضو گرفتیم ،کار،...
-
"ما سالمیم "
دوشنبه 2 آذر 1394 10:36
دوستان عزیزم ، چند روزیه وای فای خونه وصله و ظاهرا" مودم مشکلی نداره ، ولی نه لپ تاپ نه کامپیوتر به اینترنت وصل نمیشه .. اومدم بگم ما سالمیم خداروشکر و ادامه ی داستان پستچی رو بذارم تا بعد ... قسمت شانزدهم : وقتی به اتاق برگشتیم، حس کردم پدرم سریع صورتش را پاک کرد.چشمانش قرمز بود.یعنی گریه کرده بود؟من نمیخواستم...
-
"آخر هفته های طلایی "
سهشنبه 26 آبان 1394 01:05
ا مسال ییلاق بازی مامان و بابا خیلی طولانی شد ، در واقع تا همین سه شنبه ی گذشته ، فشم بودند و حاضر نبودند برگردند تهران . بالاخره با توپ و تشرهای آبجی خانوم " مینا " جان ، بند و بساط رو جمع کردند و افتخار دادند برگشتند منزل . والله مامان و بابا که برمی گردند ، ما هم سر و سامون می گیریم ، یعنی تکلیف خودمون می...
-
"شب رویاهای من "
سهشنبه 19 آبان 1394 21:00
بیست و یک سال پیش در چنین شبی ، مهربانوی بیست و یک ساله ، در میان انبوهی از تو رو پولک . عروس شد . امشب شب قشنگ رویا های من بود و باوجود طوفان هایی که ریشه ی درخت زندگی مشترکمون رو از جا بیرون آورد، ولی خاطره ی شیرین عشق پاکم ، فراموش نشدنیست . خدایا ممنونم که فرصت تجربه های ناب رو در اختیارم گذاشتی .
-
"در های بطری و نیت های پاک "
سهشنبه 19 آبان 1394 01:40
فکر میکنم تو وبلاگ قبلی پیش از انهدام بلاگفا ، ماجرای درهای بطری رو نوشته بودم ؟ به هر حال امروز تو اداره که سرمو انداخته بودم پایین و داشتم کار میکردم ، نایلکس بزرگی روی زونکنم نشست . سرمو که با تعجب بالا آوردم ، یادم افتاده بود که به خانم خدماتی طبقه مون سپرده بودم هر چی در بطری جمع میکنه برام بیاره . ازش تشکر کردم...
-
"دوستان گمشده و ناشناخته "
چهارشنبه 13 آبان 1394 01:57
تقریبا" هفت ، هشت ماه پیش بود که یکی از دوستان قدیمم تو شبکه های اجتماعی ، شعرای خیلی قشنگی برام می فرستاد. وقتی ذوق و شوق منو از خوندن شعرا دید ، پیشنهاد کرد که منو هم عضو اون گروه بزرگ کنه . با خوشحالی قبول کردم . خلاصه در محفل دوستان مجازی جدیدی قرار گرفتم که از همه جای دنیا عضو بودند و همه اهل شعر و ادب . دور...
-
"سلام ، اینجا تگزاس است"
جمعه 8 آبان 1394 16:37
خوانندگان عزیز ، سلام .. اینجا تگزاس است و هم اکنون مهربانو در حال تایپ نوشته ها از میان گلوله و تیر و تفنگ و پلیس برای شماست . ************* نترسید بابا تگزاس کجا بود . من همینجام ، پشت کامپیوتر همیشگیم که سمت راستم پنجره ی اتاق خواب مهردخت قرار داره . راستی همین امروز صبح ، مهردخت از همین پنجره گزارش های تگزاسی رو...
-
" از دبیرستان تا اتاق عمل"
سهشنبه 5 آبان 1394 01:44
نازی دوست نازنین دوران دبیرستانم رو که میشناسید ؟ همون خانم دکتر جراح چشم عسلی من ، که هنوزم وقتی نگاهش میکنم ، حس میکنم یه بچه گربه ی ملوس تو بارون مونده رو نگاه میکنم . یادمه آخرین روزی که تو دبیرستان نرجس درس خوندم ، همه ی روز رو دوتایی اشک ریختیم . مدرسه که تعطیل شد ، از چهارراه ایتالیا تا میدون انقلاب پیاده...
-
زندگی چون نفسی نیست غنیمت شمرش...
یکشنبه 26 مهر 1394 00:20
امروز بیست و پنجمین روز پاییز است تنها" پنج" روز مانده تا" بی مهری " سفر بودم تازه برگشتم ، فقط امدم سلامی کنم ، تاااا بعد
-
"داستان خواب و تابلوی تابستانه "
یکشنبه 19 مهر 1394 00:38
عالم خواب ، عالم عجیبیه ..گاهی خوابی که دیدم و یادم مونده ، باعث میشه قسمت زیادی از فردا رو بهش فکر کنم . مثل خوابی که چند شب پیش دیدم .. چندتا از خانوم های اداره مون باردار هستند ، یکی از اونها سه چهارسالی میشه که همکارمون شده ، تو یه طبقه کار میکنیم ، ولی نوع کارمون طوریه که اصلا" هیچ مراوده ی کاری باهم نداریم...