دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

هییییچ چیییزی از هیییچ کسی بعید نیست

گفته بودم فوبیای دیر رسیدن دارم؟ 

خب اگه نگفته بودم، الان گفتم دیگه. اینجانب یک فرد با فوبیای دیر رسیدن هستم . لطفا  احوال خرابش رو رعایت کنید، خرابتر نشود. البته خدا رو شکر نوع رابطه من و شما، نیاز به رعایت نداره . 

فکر کنید من دختر بابا عباس و مادر مهردختم که این دو نفر پرودگار {دیرکردن} هستند. 

حالا چرا پست رو با این موضوع شروع کردم؟ دلیلش اینه که قراره کیک تولد رو بین ساعت ۱۰ تا ۱۰:۳۰ بفرستم  . کیک دیشب آماده شده و رفته تو یخچال داره استراحت میکنه و حالشو میبره . فقط یه پرینت  که روش قطعه ای از شعر زندگی سهراب نوشته شده رو بایدمی چسبوندم رو بدنه کیک.وچندتا عکس برای پیجم می گرفتم و میذاشتمش تو جعبه و روبان پیچش می کردم. 

همه این کارا ۲۰ دقیقه زمان میبره، من کی بیدار شدم؟

 ۷ صبح

حالا همه کارامو کردم ، خواستم اسنپ بگیرم دیدم ۲۰ دقیقه دیگه کیک میرسه دستشون و خیلی زوده. 

گفتم حالا که وقت دارم و اینهمه دلم براتون تنگ شده بیام یه پست بنویسم .

****

قبلا درمورد کافه ای که باهاش کار میکردم و بهم پیشنهاد شراکت و راه اندازی کارگاه رو داده بود گفته بودم. 

نتیجه تصمیم گیری درمورد اون کار این بود که نپذیرفتم . نظر بردیا این بود که مینا( همون دختر خانم صاحب کافه) میخواد از تو کار یاد بگیره و بعد بگه خودم تنها میخوام تنها کار کنم و خداحافط ، مخصوصا که اولش قرار بود دوتایی جایی رو اجاره کنیم و بعد مینا گفت، ما یه انباری ۳۰ متری تو ملک مسکونیمون داریم از همون استفاده میکنیم. نفس هم نظرش این بود که اینطوری سرت خیلی شلوغ میشه . قرار بود بازنشسته بشی هم استراحت کنی و با خانواده بیشتر وقت بگذرونی هم به کار مورد علاقه ت برسی. 

از بین این دو نظر،نظر خودم  با نفس نزدیکتر بود.

 چون  بعید میدونستم مینا همچین چیزی که بردیا میگه تو ذهنش باشه، یا حتی بعدا همچین رفتاری کنه ، از طرفی من همیشه رویای یه کار خانوادگی دارم و دلم نمیخواد با کسی  دیگه وارد بحث شراکت بشم . 

 بنابراین  از مینا بابت پیشنهادش تشکر کردم و  گفتم در حال حاضر ترجیح میدم سرم رو شلوغتر نکنم . گفت که پس من شروع میکنم،  چون دوست ندارم فعالیتم منحصر به کافه باشه . میخوام تولید کیک و شیرینی کنم و ماشین حمل بگیرم و برای کافه های تهران محصول بفرستم . گفتم : با شناختی که این مدت ازت پیدا کردم و میدونم سخت کوش و پیگیر هستی ، مطمئنم خیلی موفق میشی .

 گفت: یه نفر دیگه رو هم در نظر دارم باهاش شروع کنم ولی مثل شما بهش اعتماد ندارم .

 گفتم : کم سعادتم دیگه، 

خلاصه صحبت شراکت ما تموم شد.مینا بهم طبق معمول سفارش میداد و براش آماده میکردم .

 فکر کنم حدود یک هفته بعد پیغام داد که : چون قراره بعد از این همه محصولات رو خودمون تولید کنیم، میخواستم ببینم اگر تمایل داری رسپی کیک خرما پنیر رژیمیت رو به من بفروش . 

کیک خرما پنیر رژیمی من یه محصول خیلی منحصر به فرده که رسپیش با آزمون و خطا به دست اومده و جایی نیست. میشه گفت: امضای من پای اونه و مینا هم اینو میدونست .

 خیلی تعجب کردم که اصلا چرا همچین چیزی ازم خواسته . بعد گفتم، خب خواسته دیگه . این که اگه من بودم اصلا روم نمیشد چنین چیزی بخوام ربطی نداره که کسی دیکه هم مثل من فکر کنه ، خب طبیعیه اون بفکرتوسعه کارشه، پشت شقیقه من هم طپانچه نذاشته که حتما بدم بهش . 

انواع شیرینی ها و کیک و دسرها رسپیشون تو نت هست حتی اگه منابع ایرانی نباشه، خارجیش پیدا میشه و میشه ترجمه کرد ولی این کیک خیلی خاصه ، همه میتونند کیک هویج گردو، کیک موکا، دبل چاکلت ، ردولوت، خیس شکلاتی ، موچی ، انواع چیزکیک ها و ... رو تولید کنند ولی خب من که قنادی خونگی دارم و این رسپی مخصوص خودمه که نمیام بدمش به یه تولید کننده در دوقدمی خودم!

این بود که براش نوشتم:  مینا جون همونطور که میدونی این کیک مخصوص خودمه و برای تولیدش زحمت زیادی کشیدم . دوست دارم این رسپی برای خودم بمونه و تمایلی برای فروشش ندارم . اگر دوست داشتی و منم شرایطش رو داشتم ، این یه محصول رو خودم براتون تولید میکنم . 

یه چند ساعتی گذشت دیدم اومد نوشت: 

کیک هویج گردو

کیک خرما پنیری

۱۰ عدد موچی با طعم همیشگی 

من دستم بند بود و پیغام رو باز نکردم اما از نوتیفیکیشن خوندمش . چند دقیقه بعد که دستم خالی شد اومدم گوشی رو باز کردم که پیام رو کامل بخونم و بگم فلان ساعت بیاید تحویل بگیرید. دیدم سفارش ها  رو پاک کرده و برای اون چیزی که من نوشتم درمورد رسپی کیک خرما نوشته: ok

فهمیدم ناراحت شده و توقع داشته من بهش رسپی رو بدم ولی اهمیت ندادم، با خودم گفتم : خب راضی نبودم بدم دیگه ، اینم ناراحته بعد میشینه فکر میکنه درست میشه . 

فرداش دیدم یک میلیون و هفتصدو پنجاه تومن ریخت به حسابم . 

حالا روش کار ما اینطوری بود که مثلا ده روز با هم کار میکردیم بهم پیغام میداد : جمع فاکتورامون چقدره؟ منم بهش عدد میدادم معمولا ۵-۶ تومن و پرداخت میکرد. البته ریز به ریز فاکتورها تو واتس اپ بود ولی اون عدد میگرفت و پرداخت میکرد. 

این کار رو که کرد، فهمیدم هنوز با خودش کنار نیومده و عصبانیه . مطابق معمول براش نوشتم : مرسی عزیزم، پر برکت باشی . البته این پرداخت بی موقع رو به این منزله تلقی کردم که همکاری ما تموم شده . 

یه چیز دیگه هم براش نوشتم و این بود که : مینا جون من یه باکس پیش شما دارم اگه مسیر هرکدوممون افتاد اون باکس رو هم بگیرم ازتون . باز نوشت:ok

یک هفته ای گذشت...  یه شب که از خونه بابا اینا برمیگشتم گفتم بذار از جلوی کافه رد میشم اون باکس رو بگیرم . 

لازمه برگردم به عقب و یه چیز دیگه رو تعریف کنم . 

من معمولا اگر چیز جدیدی که به درد کافه می خورد  درست  میکردم یه نمونه هم میفرستادم کافه تا مینا ببینه اگه خوب بود تو محصولاتش بذاره . چند بار پیش اومد ازش پرسیدم فلان چیز رو فرستادم خوردی ؟ خوب بود؟ 

یا میگفت : آرره چه خوب بود. چند در میاد برای ما؟

یا اینکه میگفت : نه بابا گذاشتمش ویترین فوری فروختمش  بازم بفرست ، نمیدونم چی بود ولی مشتری ها خوششون اومد. 

خب من چیزی که میگفت فروختم رو تو فاکتور میاوردم بعدا و حساب میکردم ، ولی اگر خودش خورده بود که حساب نمی کردم. 

انفاقا تو این مدت فقط یه بارنمونه رو خورده بود و همیشه میگفت فروختم و این صداقتشو میرسوند چون میتونست بگه خوردم .


تقریبا نزدیک یلدا بود و این مسائل هنوز پیش نیومده بود. من یه شب همراه سفارش ها یه چیزایی که نمونه درست کرده بودم براش فرستادم . سر جفتمون شلوغ بود و درموردش حرف نزدیم تا اینکه ازم عدد  فاکتور خواست و من براش فرستادم و اون نمونه ها هم توی فاکتور بود . 

برام نوشت: مگه اون آیتم ها نمونه نبود؟ 

گفتم چرا بود ولی چون همیشه میگی نخوردم و فروختم من آوردم تو فاکتور . 

گفت: خوردمشون، خوشمزه بود یادم باشه سفارش بدم . 

گفتم : نوش جان و فاکتور رو اصلاح کردم و قبلی رو هم پاک کردم . جمع اون آیتم ها نزدیک ۲۰۰ تومن شده بود. 


برگردبم به اون شب که من از خونه بابا اینا می اومدم و رفتم کافه که باکسم رو بگیرم . داستان این باکس هم این بود که همیشه می اومدن سفارش ها شون رو ببرن با خودشون یه سینی بزرگ می آوردن سفارش ها رو میذاشتن داخلش ولی گاهی نمی آوردن من از خونه خودم یه باکس میدادم بهشون و دفعه بعد پس می آوردن که دیگه همکاری ما تموم شد و باکس هم موند پیششون 

اونشب رفتم دم کافه دیدم اون پسری که پیششون کار میکنه داره جمع و جور میکنه . 

سلام  و علیک کردیم گفتم علیرضا باکس من مونده اینجا . داشتم رد میشدم اومدم بگیرم . 

اون زیر رو گشت گفت اینجا نیست ولی اینا هم فکر کنم مال شماست. 

دیدم همون ظرفایی که من اون نمونه هارو بهشون داده بودم رو میگه . گفتم : آررره مال منه اگه نمیخواین میبرم . گفت: نه نمیخوایم . 

( معمولا هر چند وقت یه بار مینا کلی ظرف حمل کیک یا حتی زیر کیکی برام میفرستاد ، این کار اصلا وظیفه ش نبود، منم ازش نخواسته بودم ولی دوستانه انجام میداد که من کمتر ظرف مصرف کنم و در ضمن کمکی به محیط زیست کرده باشیم ) از اون طرف یه وقتایی سفارشاشون آماده بود ولی اونا کسی رو نداشتن بیاد ببره  و به من میگفتن پبک بگیر. من اگر بیرون کارداشتم میگفتم : من خرید دارم خودم براتون میارم . هزینه پیک چیزی نبودها مثلا ۵۰ تومن ولی خب منم دوستانه براشون انجام میدادم .


علیرضا تلفن کرد به مینا و گفت : خانم مهربانو اومده دنبال باکس ولی اینجا نیست. 

گفتم : سلام برسون ، اونم از اون ور سلام داد به من . 

به علیرضا گفت: تو ماشینمه باکس بیا  ازم سوییچ بگیر برو از ماشین بردار من دارم کوکی درست میکنم دستم بنده. 

منم گفتم : علیرضا بهش بگو نمیخواد من بازم از اینجا رد میشم بعدا میام ، حالا مهم نیست بخاطرش بری سوییچ بگیری جمع کن زودتر برو. 

اونم به مینا گفت مهربانو خانم میگه بعدا دوباره میام.

تلفن رو که قطع کرد گفت: واای اونی که تو این ظرفه بود چقدر خوشمزه بود. گفتم : رزت رو میگی ؟ آرره خوبه ولی اون کیسه کرپ ها که خوشمزه تر بودن که تو این یکی ظرفا بود. 

گفتم اونا رو من نخوردم ، شیفت صبحی ها نامردا خوردن به من ندادن . 

گفتم: گریه نکن شکمو یه بار اومدم اینجا برات میارم . 

خندیدیم و خداحافظی کردیم و من اومدم خونه . 

فردا شب دوباره دستم بند بود دیدم مینا پیغام داد. بعد که کارم تموم شد پیغام رو باز کردم و از خوندنش خشکم زد. 

فکر میکنید چی نوشته بود؟

بدون هیچ سلامی 

از اونجایی که همیشه رو راست بودم اگرم تست فرستادین چیزی رو با وجودی که میتونستم بگو خوردم گفتم فروختم یا اینکه گفتم تست کردم و نظرم رو گفتم اون دوتا کرپ رو هم تست کردیم بخاطر ۸۰ تومن خودم و شخصیتم و زیر سوال نمیبرم

نیازی نبود از بچه های کافه حرف بکشید

موفق باشید

!!!!!!

خیلی متاسف شدم . ببین یه نه شنیدن و یه رسپی ندادن که اختیارش با خودم بود چقدر ناراحتش کرده بود که این واکنش ها رو نشون میداد!

خشم چقدر عقل آدم رو زایل میکنه ، اصلا نشسته با خودش فکر کنه که همه اون شناختی که از من داشت به کنار . اصلا اون درست فکر میکنه من انقدر بیکارم که ساعت ۱۱ و نیم شب بیام از نیروی تو حرف بکشم، خب حالا کشیدم و اصلا فهمیدم شما اونو فروختین و این وسط ۸۰ تومن به من ندادین، خب ، حالا به چه درد من میخوره این فهمیدن؟؟ 

مگه نه اینکه ما با هم تسویه کردیم؟ پس گیریم که من به هدفم رسیده بودم و با کاراگاه بازی حرف رو کشیده بودم ، چه سودی برای من داشته این کار؟؟ 


 این وسط تنها درسی که برای من داشت این بود که بردیا چقدر درسته کارش و اون موقعی که بهم گفت: با این دختر شراکت نکن این هدفش کارد یادگرفتنه من باور نکردم . 

بردیا از ۲۰ سالگی داره ساخت و ساز میکنه و تجربه ش خیلی زیاده و ادما رو خیلی بهتر میشناسه . 

مهردخت هم با همه تجربه ی حتی کمتر از من تو زندگی، همیشه یه چیزی رو با قاطعیت میگه و اونم اینه که هییییچ چیییزی از هیییچ کسی بعید نیست . 

راست میگه واقعا . هم این داستان ، هم یه چیزای دیگه که این اواخر از بعضی ها در مورد خودشون شنیدم و در واقع پیش من به عجیب  ترین کارهای غیر اخلاقی که امکان نداشت باور کنم انجام دادن ، اعتراف کردن، بهم ثابت کرده که هیییچ چیییزی از هیییچ کسی بعید نیست . 

دوستتون دارم 

*******

پینوشت مهم : یکی از عزیزانی که کیس حمایتیمون بودن بلحاظ بیماری و شرایط سخت زندگی نیاز به حمایت تقریبا دایمی داره . اگر مواد غذایی  با کیفیت و داروی به موقع دریافت نکنه همه اون زحمتی که برای درمان کشیدیم و کشیدن بی فایده میشه . 

اگر آمادگی دارید که بطور ماهیانه کمکی کنیم، گروهی بابتش تشکیل بدیم و کمک های ثابت در حد توانمون داشته باشیم .

لطفا بهم اعلام کنید ببینیم شدنیه؟ 


شناسنامه مهربانو

خیلی وقت بود دلم می خواست شناسنامه م رو عوض کنم . تو همه این سالها و بخاطر هزاران بلایی که سرش اومده بود ( یکیش این بود که  آب ریخته بود روش) حسابی از شکل و شمایل افتاده بود. 

 بالاخره نوزدهم تیر ماه، رفتم یکی از این پیشخوان های دولت که شعبه ثبت احوال هم بود و فرم تقاضای تعویض رو پر کردم، قبلا هم تو سایت خونده بودم که چه مدارکی باید داشته باشم . همون چیزای روتین  و البته برای ما مطلقه ها، طلاقنامه هم جزو مدارک بود. 

مدارک رو تحویل دادم. همونجا هم ازمون عکس مینداختن که فکر  اینجاشو نکرده بودم وگرنه شال سفید سرم نمی کردم 

خلاصه که نشستم رو صندلی مخصوص، از بالا که میدونستم حجاب سفت و سخت بایدباشه، ولی برای پایین  یه سوزن ته گرد دادن فرو کردم زیر چونه م و تبدیل شدم به یه تربچه ی وااااقعی که حالت عارفانه ای هم داشت ( عارفانه ش بخاطر شال سفیدم بود)، در ضمن تابستون  بود و هوا گرررم  و منم حسابی قرمز شده بودم

در پایان یه برگه بعنوان رسید بهم دادن و گفتن برو خونه تون شناسنامه ت یکی دوماه دیگه میاد به آدرست. 


منم سرم گرم زندگی بود تا اینکه حدود سه ماه بعد یهو یادم افتاد که شناسنامه م رو هنوز نگرفتم . پاشدم رفتم دفترشون و گفتم : عاقااا من سه ماه پیش اومدم اینجا مدارک دادم ولی هنوز شناسنامه نگرفتم . کلی صبر کردم تا از سیستم  چک کردن و گفتن  ثبت احوال کل ، نقص مدارک زده براتون. 

-شما مطلقه اید؟

 -بعله، طلاقنامه که دادم خدمتتون. 

- اینجا زده فاقد مدارک طلاق، ندادین دیگه خانوم. 

- اینکه اونجا چنین چیزی نوشته با اینکه من نداده باشم، فرق داره. 

- نه خب اگه شما داده بودید همچین پیغامی نمیداد. 

تو مدتی که بیکار نشسته بودم و مردم رو دید میزدم ، دونفر رو دیدم که چون طلاقنامه باهاشون نبود فرمشون رو ثبت نکردن و مدارکشون رو تحویل نگرفتن. 

- من دادم بهتون و شما هم فرم من رو ثبت کردید و بهم رسید دادین ،اگه طلاقنامه نداشتم اصلا مدارکمو میگرفتید؟

-نه

-خب پس ، با قاطعیت مشکل رو نندازید گردن ارباب رجوع .  فکر کنید شاید مشکل از جانب شما بوده. 

-بله ببخشید. 

-خواهش میکنم ، حالا باید چکار کنیم؟

- طلاقنامه رو بدید من  بفرستم تا نقص مدارک رفع بشه. 

-نیاوردم که .

-لطفا بیارید. 

کظم غیض کردم و رفتم خونه برداشتم دوباره برگشتم. 

- کی شماسنامه م میاد؟

- دوباره یکی دوماهی زمان میبره. 

باااااز ما مشغول زندگی شدیم و یادمون رفت.

سه ماه بعد یه شب خونه بابا اینا دور هم بودیم ، حرف شناسنامه شد، من یادم افتاد که هنوززز شناسنامه م نیومده ... این داستان رو  تعریف کردم . بابا عباس گفت: منم باید عوضش کنم . انگار فرداش رفته بود نزدیک خونه شون و فرم رو پر کرده بود. بعد هم عکس انداخته باکراوات گفتم : بابا مگه قبول میکنن با کراوات؟؟ گفت: کردن دیگه، اگه مشکلی بود که میگفتن. 


حالا شده بود اواسط دی ماه که  یادم افتاده بود هنوز شناسنامه ندارم.  یعنی شش ماه از اقدامم گذشته بود. 

 صبحش هرچی تماس گرفتم  باهاشون برنداشتن گوشی رو،،  بالاخره موفق شدم و یکی جوابم رو داد. گفت : من هر هفته یکشنبه صبح میرم ثبت احوال کل .

 گفتم : امروزم یکشنبه ست ، تشریف می برید؟

 گفت:  صبح رفتم .

 گفتم : پس الان تلفنی بپرسید چی شده آقا ، من شناسنامه م رو لازم دارم شش ماه از زمانی که  اقدام کردم گذشته!!!!

گفت: پس نیم ساعت دیگه تماس بگیرید .

 گفتم : خودتون میدونید اونجا تلفن جواب نمیدین ،  لطفا الان به شماره من زنگ بزنید که منم شماره شما رو داشته باشم .

 خودتون که از ثبت احوال پیگیری کردید به من خبر بدید ، فرقی هم  نمیکنه پیام بدید یا تماس بگیرید.

 گفت: آخه ما اینطوری کار نمیکنیم که شماره بگیریم از ارباب رجوع و خبر بدیم بهش. 


گفتم:پس  چجوری کار میکنید؟؟ اینجوری که ۶ ماه میگذره هنوز من شناسنامه ندارم؟؟

 ببینید اقا من خیلی عصبانیم ، به کسی هم راحت تلفنم رو نمیدم، اگر به شما گفتم شماره منو داشته  باشید بخاطر اینه که کار بدون تنش انجام بشه و نتیجه بگیرید.

 دوست دارید بیام اونجا به آقای بابکان بگم تو دفترشون چی میگذره؟؟

( باز اونجا که نشسته بودم، یه بابکان نامی اومد که خیلی جدی بود و همه ازش حساب میبردن ، من اسمش یادم مونده بود چون بیکار بودم نشسته بودم با خودم فکر میکردم اگه این یارو  اسم کوچیکش اردشیر باشه ، چه باحال میشه {اردشیر بابکاااان}


طرف گفت: شماره تون رو بدید، براش خوندم و همون موقع دیدم داره گوشیم زنگ میخوره. شماره ش رو ذخیره کردم.

گفتم : پس منتظر خبرم . 

حدود یکربع بعد تماس گرفت ، گفت: خانم مدارک طلاق شما رو نپذیرفتن. 

-چراااااا؟؟

-چند سال پیش بوده؟

-سال ۸۲ میشه ۲۱ سال پیش.

- چون خیلی سال قبل بوده شما باید شماره یکتا داشته باشید. 

-شماره یکتا چیه؟

- یه جور شماره ست که الان چند ساله طلاقنامه ها دارن. 

یادم اومد که سند تک برگ ملک هم چنین شماره ای داره . 

- از کجا باید بگیرم؟ 

-همون دفتری که طلاق گرفتید. اگر قبل از یکشنبه به من برسونید که ببرم ثبت احوال خوب میشه . 

- آقای فلانی سه ماه قبل که من دوباره طلاقنامه رو اوردم دادم به شما بردید ثبت احوال  تحویل دادید، نگفتن شماره یکتا میخواد ؟؟ 

-نه، واقعا. 

- چه تضمینیه من اونم بگیرم دوروز بعد یه چیز دیگه نخوان؟؟

- نه دیگه همین بود ، بیارید من دوروزه شناسنامه تون رو میگیرم . 

اون روز دوشنبه بود و ساعت یازده صبح. 

دفترچه طلاق رو آوردم ببینم شماره تلفن داره؟ نداشت . گوگل کردم دفترخانه ازدواج و طلاق شماره ۴۹ خیابان زرتشت

شماره و اسم شجونی که دفتر دار بود رو آورد. هر چی شماره گرفتم ، برنداشتن. دوباره رفتم سراغ گوگل . دفترداران کل تهران رو گرفتم. 

با اولین شماره جواب دادن 

- سلام ، ببخشید دفتر شماره ۴۹ رو هر چی تماس میگیرم برنمیدارن اصلا هنوز همونجاست؟ 

-سلام ملیکوم ،وقتی برنمیدارن یعنی مردن خانم . 

- نه حالا الزاما ولی خب ۲۱ سال گذشته و خیلی سنشون اون موقع بالا بود. 

- بله،  حاج اقا شجونی مرده واقعا. 

- آهااا... خدا رحمتشون کنه. الان کارهاشون رو کی انجام میده؟

- این شماره رو بهت میدم ، دکتر حاتمیه  بهش زنگ بزن . 

شماره همراهی که گفت رو نوشتم. 

هر چی تماس گرفتم برنداشت، دوباره رفتم سراغ گوگل. نوشتم دفتردار ازدواج  و طلاق دکتر حاتمی 

تو سایت مسیر یاب  بلد،  ادرس و شماره ش رو داشت . 

تماس گرفتم و یه آقای مسن برداشت براش توضیح دادم و گفتم مشکل رو .خیلی مهربون و بامزه بود چون گفت: وااای ددم، (با فتحه روی حرف ( د ) و لهجه شیرین آذری چگدر جرفتار شودی خانوم... 

گفتم : بله حاج آقا، نمیدونم الان شماره یکتا بگیرم دوباره میخوان چه بهانه ای بیارن. 

 گفت:عب ندارن دوروستش میکنیم. شوما روی طلاقنامه ت  یه شوماره ردیفه اون رو میخونی برام؟ 

خوندم و یادداشت کرد. 

- ببین خانوم ، دوکتور حاتمی الان نیستن ، من میرم پرونده شوما رو پیدا میکنم، ملتفتی؟

-بله. 

- بعد دوکتور که اومد بهش میگم به شوما زنگ میزنیم بیا که امضا کنی . 

- خیلی ممنونم ، پس شماره منو لطفا یادداشت کنید. 

براش خوندم و اون به ترکی تکرار کرد. 

گفتم: من ترکی بیلمیرم فقط میدونم اخرش ایکی ایکیه

خندید گفت: بعله دوتا ۲ میشه ایکی ایکی 

گفتم : اسم شما رو من بدونم؟ گفت: منم حاتمی هستم . فهمیدم با دکتر حاتمی نسبت داره

نیم ساعت بعد زنگ زد گفت پیدا کردم، شما روز شنبه ساعت ۳ بیا اینجا که دکتر هم باشه و امضا کنید.

یکربع بعد یه شماره ناشناس تماس گرفت دقت کردم دیدم همون شماره اییه که من بعنوان دکتر حاتمی باهاش تماس گرفتم و جواب نداد. برداشتم یه آقای خیلی محترمی بود که بابت اینکه تو جلسه بوده و پاسخ نداده عذرخواهی کرد. 

براش داستان رو گفتم و توضیح دادم که تو دفترشون، آقای حاتمی بهم شنبه ساعت ۳ وقت داده . بعدخواهش کردم که اگر امکانش هست زودتر بهم وقت بده که من قبل از یکشنبه اون مدرک رو  برسونم به یارو تو ثبت احوال .

 گفت: اجازه بدید بررسی کنم اگر امکانش بود زودتر بگم تشریف بیارید دفتر. 

چهارشنبه ظهر بود که دکتر حاتمی تماس گرفت و گفت اگر امکانش هست براتون فردا ساعت ۲ بیاید دفتر . آدرس رو با هم چک کردیم . از اینکه پنجشنبه باید تا یافت آباد میرفتم غصه م گرفت. خدایا ... اینهمه محله تو این تهران هست، چرا باید این پرونده ها به دورترین آدرس به من ، برسه؟؟

خیلی تشکر کردم و گفتم : حتما خدمت میرسم .

 اتفاقا داشتیم با نفس فیلم میدیدیم گفتم میای فردا بریم اونجا یافت آبااد ؟؟ 

گفت: دیگه دورتر نمیشد؟؟ گفتم : نه دیگه ، بعنوان یه تیرماهی همین که تو تهران افتاده باید خدا رو شکر کنم

گفت: فردا رو بگو که دوتا تیرماهی میخوایم بریم دنبال یه مدرک

*****

فرداش نفس ساعت یازده بود که اومد داشتم ناهار درست میکردم . گفتم ناهار بخوریم و بریم. 

گفت: نه بابا، دیر میشه ، بنظرم ساعت ۱۲ بریم که برسیم . الانم که چای و شیرینی خوردیم، سیریم ، برگردیم ناهار میخوریم. درضمن با اسنپ بریم چون هم ادرس رو  بلد نیستیم ، هم مسیر طولانیه و خسته میشیم. 

کم کم آماده شدم و ساعت ۱۲ و ربع نشستیم تو اسنپ. 

فکر میکنم کودن ترین راننده جهان نصیب ما شده بود . مسیریاب گذاشته بودبعد از یه مسیر دیگه میرفت ، میگفتیم آقا چرا اینطوری میکنی ؟؟

میگفت: بنطرم این مسیر بهتره!!

اینطوری بگم که ما شرق تهرانیم و مسیر یاب من که ویز باشه میگفت از اتوبان باقری بریدبعد اتوبان بسیج و آزادگان و ،،، 

باور میکنید این طرف ، ما رو از عباس آباد و امیر آباد و ،،، برد؟؟ رسما وسسسط شهر، ترافیک و قدم به قدم چراغ ترافیک و ... 

تو کل مسیر من عصبی بودم و به نفس غر میزدم که اگه اسنپ نگرفته بودیم اینطوری نمیشد. نفس هم گشت یه چیزی پیدا کنه که یه وقت عقب نمونه ، گفت: اگه تو دم در به گربه ها غذا نمیدادی ، زودتر میرفتیم

که با نگاه بسیار غضبناک من مواجه شد و سریع گفت: شوخی میکنم

بالاخره در ساعت یکربع به ۳ رسیدیم به مقصصصصد

البته که من بین راه با دفتر تماس گرفتم و مشکل رو گفتم بهشون. 

تو دفتر هم اون پیرمرد خوش مشرب و مهربون بنام آقای حاتمی رو دیدیم و هم دکتر حاتمی محترم رو. 

ازشون پرسیدم داستان این شماره یکتا چیه؟ گفتند: این برای استعلام طلاقه چون تقلب  تو دفاتر طلاق قدیمی خیلی زیاد شده مخصوصا خیلی از زن و شوهرها بخاطر معاف کردن پسرهاشون   بصورت فرمالیته از هم طلاق گرفتن ، این وسط هم یه عده طلاق نگرفتن درواقع طلاق و مدارکش رو جعل کردن و ثبت احوال سختگیری هاشو بیشتر کرده. 

خلاصه که بعد از نیم ساعت یه برگه با مهربرجسته و شماره یکتا تحویل گرفتم که شرح کامل طلاقم روش درج شده بود. دوباره اسنپ گرفتیم .

تو مسیر برگشت سرم رو گذاشته بودم رو شیشه و تو گذشته غرق شده بودم. 

دیگه مثل ظهر ترافیک نبود و راننده هم انداخته بود تو اتوبان و داشت از مسیر درست میروند. ماشینا و درختا به سرعت از جلوی چشمام رژه میرفتند و کش و قوس می اومدن. مهربانوی بیست  ساله عاشق شده بود و با دست و پای لرزان منتظر مردی بود که همین اواخرخیلی اتفاقی باهاش آشنا شده بود و قرار بود با مادرش بیان که مامان مصی و بابا عباس تازه از سفر رسیده و  حیرت زده  از حرف های مهربانو و خبرهای عشق و عاشقیش، خواستگار شتابزده ش، رو ببینند .

 مهربانو اندازه هزار بار رفت جلوی آینه و چین های پیراهن  لیموییش رو صاف کرد. سعی میکرد خودش رو از دریچه چشم  آرمین ببینه که آیا به اندازه کافی زیبا هست یا نه؟


گذشت .. پر از خنده و اشک ،، پر از طپش های قلب عاشق و بیقرار.. بوسه های شرم آگین و پنهانی .. امید به روزهای خوب زندگی مشترک. یکسال بعد مراسم عقدو ازدواج و خداحافظی از منزل پدری. 

ده ماه بعد، اسباب کشی به همون ساختمان پدری و ادامه زندگی پر از فراز و نشیب مشترک 

پنج سال بعد مهربانو با شکم برآمده و حالت تهوع های بی پایان ، جنینی که داشت رشد میکرد و مهربانویی که هنوز به اینده خانواده کوچکش امیدوار بود.

هفت ماه و نیم بعد مهربانو، تبدیل به مادر نوزاد نارسی شده بود که بعد از ۱۲ روز از تولدش،  بالاخره خطر مرگ از سرش گذشته بود. 


 سختی های  زندگی مشترکشون روز به روز بیشتر میشد. آرمین چپ و راست، وقت و بی وقت، مهربانو رو به باد کتک های وحشیانه میگرفت و بعد پشیمون میشد .

 بی پولی، عدم ثبات روانی آرمین، زندگی مشترکشون رو با شیب تندی به سمت پرتگاه میبرد. مهربانوی عاشق به شبهی با یک بچه در بغل، سرگردان و وحشت زده تبدیل شده بود.

 کم کم ارتباط  با خانواده پدری رو از دست داده بود..تنها و ضعیف، بارها به دست و پای آرمین و خانواده ش می افتاد، خودش رو میدید که داره از کالبد مهربانوی قدیمی جدا میشه.. دیگه چیزی برای باختن نداشت جز دختر کوچولوی معصومش. 

بالاخره اون روزی که باید  میرسید تا مهربانو تصمیم بگیره خودش و دخترش رو از اون نکبت که اسمش زندگی مشترک بود نجات بده ، از راه رسید. 

دیگه هیییچ چیز و هیچ کس نتونستند از تصمیم جدایی منصرفش کنند. 

آررره  ۲۱ سال قبل با تلاش فراوون از آرمین جدا شدم . تاریخ طلاق دوازدهم شهریور ۸۲ تو شناسنامه م درج شد یعنی درست ۱۰ سال بعد از همون روزی که با آرمین آشنا شده بودم .. روز دوازدهم شهریور ۷۲ 

یه تصمیماتی تو زندگی واااقعا دکمه غلط کردن نداره ...


 آرمین لعنت به تو که ۲۱ ساله ازت جدا شدم،  ولی هنوزم باید بخاطرت تاوان پس بدم . 


دست مهربونی موهایی که روی صورتم پخش شده بود رو کنار زد و منو از دنیای کج و معوجی که توش غرق بودم بیرون کشید.

-کجایی مهربانو؟

-همین جااا

- نه ، اینجا نبودی ، جای خوبی هم نبودی . 

- ببین دفترخونه برای این شماره یکتا چقدر گرفت؟

-۳۷۵ تومن

- ۲۷۰ هم اسنپ رفتن و ۲۵۰ هم اسنپ الان ، اونم ۳۷۵  ..... شد حدود یه تومن .. تف بهت آرمین. 

- الان این یه تومن ناراحتت کرده؟

- نه واااقعا داشتم فکر میکردم ، از شر  آرمین هیچوقت رها نمیشم . 

- بیخیال مهربانو ، عمری ازمون گذشت و من و تو به پای هم پیر شدیم .

 دستشو بوسیدم و خندیدم . 

گفت: فکر نکن یادم رفته اومدنی چقدر بد اخلاق شده بودی هااا .

خندیدم و گفتم : گمشووو تو هم با این پیشنهاد دادنات .. ادا شو درآوردم( با اسنپ بریم راحت باشیم)

بالاخره رسیدیم خونه و به غذاها حمله کردیم .


شنبه رونوشت  و شماره یکتا رو بردم به دفتر تحویل دادم . چهارشنبه شناسنامه م اومد. 

*****

گاهی واقعا نمیشه گذشته رو جبران کرد. مواظب عواقب  تصمیماتی که میگیریم باشیم. 

راستی شناسنامه بابا با عکس کراوات زده ، یکماه بعد از تقاضاش اومد درب منزلشون

دوستتون دارم


یه تصادف کوچولو

سلام عزیزای دلم . امیدوارم خوب باشید و تو این سرما، دلتون گرم و قرص باشه

تو این مدت یه تصادف کوچولو به پرونده تصادفاتم اضافه شد. یه شب( در واقع یه چهارشنبه ای) از خونه مامان اینا برمیگشتم ، اتفاقا تنها هم بودم . خونه من تو دومین کوچه از یه خیابون اصلیه. از سر کوچه اول که میگذشتم دیدم یه موتور داره به سمت سر کوچه که من در حال عبور ازش بودم، میاد. سرم رو برگردوندم و به جلو نگاه کردم ، در کمال ناباوری یه چیزی خورد به در راننده البته صداش خیلی وحشتناک بود من فکر کردم اومد توووو

به خودم که اومدم دیدم موتوری نقش زمین شده. پیاده شدم رفتم بالاسرش، پاشد لنگون لنگون گفت : خانم چکار میکنی؟ کشتی که منووو!

گفتم : من چکار میکنم یا تو؟؟

 تو ته کوچه بودی، مگه منو ندیدی؟؟ گفت : چرا ولی سرعتم زیاد بود نتونستم نگهش دارم . گفتم : پس چی میگی؟؟ اصلا چرا انقدر سرعت میری؟ 

گفت: ببخشید .من پیک باگتم، غذا تو باکس دارم سرد میشه . دلم براش سوخت کم سن و لاغر بود

زنگ زدم پلیس . گفت : خانوم زنگ نزن. خسارتت رو خودم میدم . 

گفتم : مگه بیمه نداری؟ گفت: چرا . گفتم : خب پس برای چی میخوای از جیب بدی؟ بیمه برای همینه که از جیبت خسارت ندی. 

گفت:آخه گواهی نامه ندارم . گفتم : خیلی کار بدی میکنی الان که یه روزه گواهی نامه موتور میدن . 

من نمیتونم به پلیس زنگ نزنم . یکمی فکر کرد گفت: زنگ میزنم به دوستم اون گواهی نامه داره . 

گفتم: بیا تو ماشین من بشین هوا سرده . 

چند دقیقه بعد دوستش اومد یه پسر مرتب بود از خودشم بزرگتر . خیلی عجیب بود که پلیسم زود اومد. 


گفت: کی پشت موتور بوده؟ این دوتا سکوت کرده بودن 

پلیس به اون دوستش گفت : تو که نبودی؟ اونم نه گذاشت نه برداشت گفت: نه!


این یکی، مدارک موتور و بیمه رو داد به پلیس،  گفت: آقای پلیس من گواهی نامه ندارم . پلیسم گفت: نداری باید خسارت از جیبت بدی . 

پسره افتاد به خواهش، پلیس گفت: باید تنبیه بشی . 


گفتم :آقای پلیس الان شما قبول نکنی ، من این وسط تنبیه میشم . 

گفت: چرا؟ 

گفتم : این بچه از زنجان اومده کار میکنه، پیک رستوران باگته . اگه خسارت منو  از بیمه ش نده، من ازش نمیگیرم . بعد باید کل این خسارت و دردسرهای تعمیرگاه رو خودم تقبل کنم . 


پلیس گفت: پس من فقط میتونم یه کار کنم اونم ندید گرفتن تصادفه . فردا صبح خودتون برید بیمه و بگید بدون دخالت پلیس کارتون رو انجام بدن . 

مدارک پسره رو گرفتم گفتم : من فردا صبح زود میرم صف بیمه. شما هم بیاید .

من ساعت ده وقت دندون پزشکی دارم دیر نیاید،  برسم به کارم . گفتن: چشم. 

ساعت ۶و نیم صبح رفتم تو صف، علی هم ۷ اومد بدون موتورش . گفت: در پارکینگ قفل بود.

 گفتم : دوستت کو؟ گفت: خواب بود مدارکش با منه . 

گفتم : هوا سرده بیا تو ماشین من . اومد گفت: خانوم میشه دراز بکشم بخوابم؟ مدارکش رو دیده بودم از مهردخت ۶ ماه کوچکتر بود

بخاریمم تا درجه آخر روشن بود دو دقیقه بعد اون پشت داشت خرخر میکرد


خلاصه اومدن ماشین منو دیدن (راستی بیمه ایران بود)

گفتنک موتور کو؟ باید باشه. گفتم: علی خان  بدو برو بیارش موتورت رو ،  به دوستتم بگو بیاد . 


رفت، منم رفتم تو سالن انتظار. یکربع بعد با موتورش اومد بدون دوستش. یکمی غرغر کردم . 

بعد از نیم ساعت کارشناس اومد ماشین منو دید گفت: درراننده  باید عوض بشه .

 من برای اجرت تعمیرگاه ۸ تومن میزنم.  در رو هم بخرید فاکتود بیارید پول فاکتور رو میدیم. البته داغی در رو هم باید بیارید.

  ضمن اینکه صاحب گواهی نامه باید خودش امضا کنه . 

ما خداحافظی کردیم و من رفتم دندانپزشکی. 

عصری رفتم فاکتور در رو گرفتم. ماشین و  درجدید رو هم  با نفس  بردیم تعمیرگاه . 

در تصادفی رو باز کرد ، داد بهمون . بردیا هم زنگ زد احوال پرسی گفتم : در رو داده بهمون تا من صبح ببرم بیمه. ماشین هم که اینجا میمونه . بردیا گفت : من الان میام پیشتون ببرمتون خونه . 

بردیا اومد و سه تایی با در تصادفی، رفتیم خونه ما . غذا هم داشتیم . دور هم خوردیم و اونا رفتن خونه شون .

 من صبح اسنپ گرفتم و در رو بردم بیمه . دیدم اون پسره که گواهی نامه داشت اومده . زود اومد در رو از من گرفت و برد داخل . کارها رو انجام دادیم ، میدونست دوباره وقت دندونپزشکی دارم 

وقتی کارمون تموم شد وسایل علی که دیروز موقع خواب تو ماشین من جا گذاشته بود بهش دادم گفتم : آقا حمید لطفا علی رو مجبور کن بره گواهی نامه بگیره .

 گفت: حتما ، من دیگه براش گواهی نامه نمیذارم . گفتم : آفرین چون واقعا همیشه تصادف یه در نیست. 


خواستم اسنپ بگیرم برم دکتر فقط ۱۰ دقیقه وقت داشتم برسم .

 حمید گفت: میخوام بگم اگه نمیترسید من برسونمتون. میدونم که نمیترسید ماشالله صبح در رو خودتون آورده بودید!

گفتم : نه نمیترسم . گفت: پس اجازه بدید برسونمتون . گفتم: مرررسی دیرمم شده.

 خلاصه پریدم پشتش و سر وقت رسیدم به دکتر . 

حدودهای ظهر بود نفس زنگ زد گفت : ماشین رو گرفتم  ،اگه  ناهار بهم میدی ، ماشینو بیارم وگرنه که از ماشین خبری نیست

گفتم : نیاری هم مهم نیست . یه سری جوان با معرفت هستند میبرنم موتور سواری 

گفت: مهربانو باز موتور گرفتی؟؟ 

گفتم : نه بابا این پسره که گواهی نامه گذاشته بود رسوندم

گفت: چه کنم دیگه ناهارم ندی ماشینو میارم . 

زود  کتلت درست کردم  با یکمی کته . 

اینجوری شد که بیمه به من ۱۲ تومن داد ولی اجرت تعمیرگاه ۵ تومن شد اونم نفس داده بود . در رو ۴۵۰۰ خریده بودم . ۷۵۰۰ رو هم صرف امور خیریه کردم .

 یه هزار دفعه هم گفتم : خااااک تو سرت دکتر عوضی( دوباره خاطرات تلخ تصادفم با دکتر عوضی برام زنده شد)

*****

بریم چند تا سفارش ببینیم . دوتا موضوع دیگه هم این مدت پیش اومده که توپستای بعدی مینویسم . فعلا باید برم که مامان و بابا اومده بودن این اطراف کارداشتن گفتم کارشون تموم شد بیان خونه ما .

*****

۲۰ دی نوزدهمین سالگرد ازدواج بردیا و نسیم عزیزم بود که مهمونی گرفته بودن ، با همکاری آرتین جانم یواشکی این عکس رو از گوشی بردیا برداشتیم(کش رفتیم در واقع)

این کیک، تلفیقی از کیک های خامه ای معمول و بار کیکه . حالا بارکیک چیه؟ بارکیک: یه کیک تخته اییه که روش سس خوشمزه ای میاد و چندساعت استراحت یخچالی داره بعدبا یه لایه تقریبا دوسانتی ازیه کرم خوشمزه سطحش پوشیده میشه و باز هم یکمی استراحت میکنه تا کرم خودشو بگیره بعد پرینت خوراکی میاد روش . این کیک برای دوستانی که زیاد با خامه میونه ندارن مناسبه چون همونطور که توضیح دادم خامه ای نیست و البته فیلینگ هم نداره. من چون میدونستم مهموناشون فیلینگ دوست دارن کیک رو دولایه کردم و فیلینگ موز و گردو گذاشتم و با همون کرم مخصوص رویه فیلینگ رو کامل کردم ، بعد رویه رو کرم زدم و پرینت رو کار کردم و آخر سر شکوفه ها رو با خامه و باترکریم کار کردم . کیک ابتکاری و بسیار خوشمزه ای از آب دراومد. مخصوصا که شکلش کلا برای عروس و داماد نوزده سال قبل و مهمونا سورپرایز بود .

عاشق اون آقاهه م که با مایو پشت سر نسیمه

 

یه توضیح تکمیلی درمورد کیک بارها بدم که چون ارتفاعشون کمه این کیک ها رو تو جعبه های کوتاه شیرینی مثل یه هدیه ی خیلی شیک میبرن





اینم کرپ کیک شکلاتی که همه لطفش به  داخلشه که شطرنجیه .

 این بیرونشه که معمولیه


اینم داخلش که شطرنجی و خوشگله


دوستتون دارم

چرا قنادی خونگی رو انتخاب میکنیم؟ (ادامه پست قبل)

سلام به دوستان عزیزم که هنوز  لطف دارید و به این خونه سر میزنید. راستش چند شب فرصت میکردم میخواستم پست جدید بذارم ولی بلاگ اسکای به فنا رفته بود. یه شبم کلی نوشتم و یهو با خارج شدن اسکای از علائم حیاتی، نوشته های منم پرید

الان هر خطی مینویسم ذخیره میکنم که دوباره اون بلا نازل نشه . قرار بود تو این پست درمورد اینکه چرا از قنادی های خونگی کیک و شیرینی هامون رو میخریم و کلا محاسن خونگی ها نسبت به مغازه ها رو بررسی کنیم ، ولی در پاسخ به کامنت ویدا که پست قبل گذاشته بود، تقریبا همه چیو گفتم و اینجا برای دوستانی که نخوندن باز نویسی میکنم . 


کامنت لیدا:

کیکات خیلی قشنگن و حتما هم خوشمزه هستن،قدیما وقتی یه کاری خونگی بود و فروشگاه و مغازه نداشت ارزونتر بود مثلا خیاطهایی که تو خونه لباس میدوختن و البته همین حالا هم قیمتشون خیلی به صرفه تره تا اونایی که مزون دارند و مغازه،اما بنظرم قنادی خونگی برعکسه،من یه بار قیمت پرسیدم دیدم خیلی گرونتر از قنادی‌ها بود،راستش یه سوال دیگه هم مدتیه ذهنمو مشغول کرده،شما گربه داری تو خونه،امکانش هست از لباس یا روی میز یا حتی هر جای دیگه موی گربه وارد مواد کیک بشه؟اصلا مشتریات می‌دونن شما حیوون خونگی تو خونه داری؟


پاسخ من: 

مرسی لیدا جون

راستش درمورد خودم موافق نیستم یه مقایسه ساده میکنیم . من کیک هامو در حال حاضر کیلویی ۴۵۰ می فروشم مگر اینکه فیلینگ خاصی باشه مثل توت فرنگی که تو این فصل لوکس محسوب میشه یا مثلا پسته که همیشه لوکسه.

 قنادی ها همه سفارش کیک انلاین دارن الان یه قنادی متوسط رو به خوب رو بیاید بررسی کنیم . من سایت س\ول\دوش رو باز کردم. اولا کیک ها رو زیر ۳ کیلو سفارش نمیگیره در صورتی که من هیچ محدودیتی ندارم برای دوستان همین جا، کیک ۵۰۰-۶۰۰ گرمی هم سفارشی درست کردم و میدونید زحمتش همون اندازه ست. برای من فرقی نداره قالب ۱۰ بذارم تو فر یا ۲۵. چه بسا کار و مانور روی کیک بزرگ خیلی راحت تره.

خب دوباره بریم سایت قنادی: نوشته هر کیلو کیک مناسب ۶ تا۸ نفر. حالا بریم قسمت کیک های آماده نه سفارشی .. یه مینی کیک شکلاتی رو نوشته مناسب ۵تا۶ نفر یعنی از یک کیلو کمتره و قیمت گذاشته ۵۵۰ تومان.  همونطور که گفتم تو منوی کیک های اماده نه سفارشی که قطعا سفارشی ها گرونتره. حالا بریم سر مواد اولیه. که البته میخواستم اینا رو در پست بعد بگم ولی خب الان هم میگم.

من، یعنی یه قناد خونگی مواد با کیفیت درجه یک و به مقدار کم تهیه میکنه، پس همیشه موادمون تازه ست . مثلا تخم مرغ رو من مارک دار و با گرید A میخرم چون کیفیت این ماده روی خروجی کارم تاثیر داره،  ولی قنادی ها با تولیدی ها قرارداد دارن و تخم مرغ رو بصورت باز و در دبه و کیلویی به قیمت ناچیز میخرن . چرا؟ چون اون تخم مرغ ها در روند تولید، شکسته شدن و در واقع پ

پرت کارخونه هستند. اینطوری کارخونه از ضایعاتش سود میبره ،قنادی هم ماده مهم و اولیه و بسیار پر کاربردش رو ارزون میخره .

 شما خودت تخم مرغ میخری اگرشکسته باشه چکار میکنی؟ میندازی دور دیگه، چون همه میدونیم این ماده چقدر زود الوده میشه .

حالا قنادی ارزون میخره، ولی باید با بوی بدش یه کاری کنه چون وقتی تخم مرغ درجه یک نباشه، با هم زدن و وانیل و اسانس هم درست نمیشه . پس میره سراغ مواد شیمیایی خطرناک . برید گوگل کنید درمورد ژل فولکسی و کاربردش بخونید .

 متاسفانه در قنادی کاربرد داره و این تاثیرات  شگفت انگیز ولی مخررب رو داره:  مصرف همه مواد اولیه رو از جمله همون تخم مرغ رو بشدت پایین میاره ، بافت محصول رو نرم و پنبه ای میکنه و ماندگاری رو بسبار طولانی. 

مصرف این ماده، حتی خیلی کمش هشدار جدی غذا و دارو داره.

 درمورد ضایغات قنادی بگم براتون که هیچ کیک و خامه ای دور ریخته نمیشه. کیک ها، له میشن، با خامه و شکلات دوباره برمیگردن تو چرخه تولید.

 همه رو گوگل کنید و بخونید . اهااا در مورد استفاده روغن ننوشتم.  قنادی ها ازروغن صاف که سرشار از پالمه استفاده میکنند و قناد خونگی از کره نیوزلندی و نهایتا از کره پاک یا شکلی که خودتون میدونید ۱۰۰ گرمش چنده.

ازم درمورد تامی پرسیدی که آیا مطمئنم که موی تامی داخل کیک و محصولاتم نمیره؟

 ببین تامی جزو خانواده منه ، من حتی این اطمینان رو درمورد موی خودم ندارم . کدوممون با نهایت دقتی که کردیم، تاحالا موی خودمون رو تو غذا ندیدیم؟

 برای همین من نمیتونم صراحتا بگم امکان نداره،  ولی یه چیزایی رو رعایت میکنم که احتمالش رو صفر کنه. 

 مثلا لباس کار دارم و دستمال سر مخصوص. میز کارم رو با کاور میپوشونم و قبل از کار، دستمال کشی میکنم .

حیوانات خونگی خیلی باهوشن و تربیت پذیر ، کاملا میفهمند چه کاری مارو ناراحت میکنه . یه نع قاطع میگی دیگه تکرار نمیکنه ..

 زبان مخصوص دارن مثلا محکم بگی فففففففف، ( یعنی ازدستت خیلی خیلی ناراحتم ) و فوری کارشو ول میکنه .

 پرسیدی مشتری ها میدونند گربه دارم؟ راستش دوست و آشنا و فامیل و شماها میدونید، ولی اینکه یه غریبه میاد بهم پیغام میده و سفارش ثبت میکنه من بهش نمیگم : راستی من گربه دارم هااا.

 یا به کافه ها که شیرینی میدم، نمیگم تو اعلام کن قناد من گربه داره . تازه خودشم یه سامویید خوشگل داره و کوکی هاشو خودش میپزه


درسته کسی به کارو نظافت ما نظارت نداره  ،ولی من ملزم به رعایت اصول هستم  و  این اعتبار کارمه.

 اینکه میگم من ، منظورم ما قنادهای خونگیه .

 به جرات میگم ۹۰ درصد خونگل ها،  درستکارند و به رضایت مشتری و برکت کارشون معتقد و متعهد به اصول هستند. 

شما نمیدونید ما تو گروه هامون وقتی مشتری رضایت داره و برای هم میگیم چقدر ذوق میکنیم ..

 انقدر که مابخاطر رضایت شما به خودمون سخت میگیریم ، شما اصلا توقع نداریدما خودمونو اذیت کنیم


پیشنهاد میکنم خودتون کیک و شیرینی های ساده رو برای خانواده درست کنید و برای بقیه ش حتما یه قناد خونگی معتمد داشته باشید . 

متاسفانه شغلی نمونده که توش تقلب نکنند. من قنادی رو خبر دارم ولی همه رشته ها همینه. حتما سوال میکنید همه قنادی ها؟؟ من جرات ندارم انقدر قاطع نظر بدم، ولی به گواهی استادامون که اکثرا در قنادی ها کار کردن یا بازرس هستند همه ی قنادی ها همینن و متاسفانه بالا شهر و پایین شهر هم ندارن.

 براتون پیج  بازرس بهداشت رو میذارم ، گاهی وقتا یه سر بزنید. 

bazras_behdasht@

میدونم مراحل سفارش گیری برای شیرینی ها وقت گیره و گاهی از حوصله تون خارجه ولی من اون گپ و گفت  رو دوست دارم . وقتی دارم سفارشتون رو آماده میکنم، همه اون گپ ها تو ذهنم میچرخه و یادعلایق و دغدغه هاتون میفتم و خودآگاه ، ناخوداگاه  تو کارم تاثیر میذاره. 

خودمو که میذارم جای شما میبینم اگه قرار بود شیرینی بگیرم ، حتما یه قناد معتمد انتخاب میکردم و سلامت خانواده م رو اولویت قرار میدادم .

این مناسبت های اخیر از یلدا گرفته تا کریسمس و سال نوی میلادی و تولدهایی که این بین بود، ترافیک کارم رو زیاد کرده بود و وقت نمیکردم بیام پست بنویسم . این وسطا نمیدونم چی شده بلاگ اسکای هم شب ها سر یه ساعتی کلا قطع میشه . 

درضمن موضوع شراکت با بهاره و راه اندازی کارگاه  هم منتفی  شد بعدش یه ماجراهای عجیبی اتفاق افتاد که تو پست بعدی میگم. 

امروز اولین روز سال نوی میلادیه ، برای جهان مبارک باشه و امیدوارم سال صلح و آرامش و تغییرات عالی برامون باشه

دوستتون دارم . 


چیز کیک انار



جشن اسم سروناز یه فرشته کلاس اولی با آموزش حرف( و)


کرپ رز



کرپ کیک رنگین کمان


دنیای شیرین من

سلام دوستان عزیزم، امیدوارم حال همگی خوب باشه ما هموطن های مقیم مرکزتون که خیلی خوبیم. 

 هر روز کلی سرب و مازوت استنشاق میکنیم، برقامون هم بصورت نامنظم و "همین الان ییهووو " میره .

 یه مدت  برای قطع برق خبر می دادن، مثل سیستم های عوضی،  اما باکلاس برامون پیامک میشد که فلان مشترک برق، درفلان ساعت قراره برقتون بره .

 یه قناد خونگی بینوا هم مثل من ، خوشحال میشد که ، خدا رو شکر میتونم زمانبندی کنم مواد کیک رو تو اون بازه ی زمانی قطع برق نذارم تو فر که همه ش به فنای عظمی بره . 

الان دیگه سیستم از حالت باکلاسی دراومده و دوباره همون عوضی که بود، شده . 

من با ترس و لرز مواد رو آماده میکنم ، بعد تا لحظه آخرکه قالب تو فر هست، دعای توسل میخونم که برق نره ،  یا وسط کار برق میره . منم شروع میکنم از اون بالااا شون فحش های کش دار میدم تا اون پایینشون .  

بابا عباس معتقده که فحش دادن فایده نداره چون اونا که نمیشنون ، ولی بنظر من  خیلی هم فایده داره . همین که دلم خنک میشه و سکته نمیکنم خوبه دیگه . 


روزایی که قنادی میکنم (تقریباً هر روز) در حین کار فکرم میره سمت کسانی که خانه دار هستند ولی دوست دارند یه کسب و کاری راه بندازن ، یا مثل گذشته ی من شاغل هستند ولی به فعالیت های دیگه هم علاقمندی نشون میدن و دوست دارند یه کاری برای خودشون باشه و انجامش بدن . 


خود من تقریباً به همه ی کارهایی که زمینه ی هنری دارن علاقمندم . از قلاب بافی ، مکرومه و چاپ روی پارچه بگیر ...تا شمع سازی . 


البته که قنادی رو انتخاب کردم و این کار برای من غیر  از کسب درآمد، یه عشق خاصی داره، ولی خیلی وقت ها که تو اینستا دنبال یه چیزی در زمینه کارم هستم ، پیجی باز میشه که یه شاخه هنری دیگه رو دنبال میکنه و وقتی به خودم میام میبینم مدت هاست که مات و مبهوت دارم  اون کار رو زیر و رو میکنم . 

 تو دلم میگم : کاش منم واردش بشم و امتحانش کنم . بعد به خودم نهیب میزنم که بابااا بچسب به کار خودت فقط . 


امروز تصمیم گرفتم در این مورد با شما صحبت کنم ، البته  اگر اهل خوندن کامنت ها باشید حتما متوجه شدید که دوستانی از بین خودتون هم ازم خواستن در مورد ورود به دنیای قنادی راهنماییشون کنم . 


عزیزای دلم ، تجربه به من ثابت کرده که هر کاری ،  یه نمای ظاهری داره که شما همونو میبینید ولی وقتی واردش میشید میبینید چه دنیای وسیع و شیرینی رو به روتون هست و شما علاوه براون رشته ، چقدر میتونید به زیر شاخه های اون رشته هم فکر کنید ،  و مهارتش رو کسب کنید . 


اتفاقا بیشترشون هم هنوز خیلی جدید و ناشناخته هستند و کسانی که بصورت تخصصی اموزش ببینند، جزو اولین های اون رشته میتونن باشن و خب همه میدونیم چقدر این موضوع جذابه .. هم به لحاظ فنی و هم بلحاظ مالی . 


اینو بگم که اگر سنتون پایینه، فرصت های خیلی زیادی برای فراگیری و کسب درامد دارید. با ترس هایی که مانع شروع کردنتون میشه مواجه بشید ، پاسخ سوالایی که این ترس ها رو تقویت میکنه پیدا کنید و معطل نشید ، شروع کنید و استقلال مالی و  حس خوبِ مفید بودن و خلق کردن رو به خودتون هدیه بدید . 

روزی نیست که من افسوس گذشته و وقتی که هدر رفت و زودتر مشغول نشدم رو نخورم . کار خیلی بدی هم میکنم چون اون موقع من شرایطم متفاوت بود ، مهردخت کوچیک بود و من به یه امنیت خاطری نیاز داشتم ، احتمالاً بهترین تصمیم همون بوده که کارمندی رو ادامه بدم ولی متاسفانه باز به خودم میام و میبینم دارم این نشخوار ذهنی رو ادامه میدم 


یکی از این هنر ها که نظرمو جلب کرد " پاپیه ماشه" ست . برید درموردش بخونید، مواد اولیه گرون قیمت نداره و محصولات زیبایی که ازش ساخته میشه بسیارکاربردی و جذاب  هستند . اموزشش رو میتونید غیر حضوری ببینید ، در ضمن تو پیج های مختلفی از اینستا میتونید حتی رایگان اموزش ببینید . هشتگ بزنید #پاپیه_ماشه و پیداشون کنید . 

شمع سازی هم خیلی زیباست .. پیج hani_sweet_candle@ رو ببینید این دختر چقدر هنرمنده، الان چند ماهه با جشنواره های امارات کار میکنه و شمع های زیباش رو به قیمت های بسیار بالای دلاری میفروشه 

تو همین کار خودم قنادی، زیر شاخه های متفاوتی وجود داره که شرایط برای فعالیت و اموزش بسیار مهیاست . ببینید برای اینکه یه قناد باشی باید لوازم متعدد و بعضاً گرون قیمتی داشته باشی . مثل فر مارک خوب، همزن برقی به صورت دستی و استند میکسر ، انوااااع و اقسام قالب های فلزی و سیلیکونی، رینگ های متفاوت مولد های بسیار زیاد و ... اصلا فکر نمیکنم این لیست تمومی داشته باشه ، بعد آموزش های حضوری و غیر حضوری بسیار زیاد و فضای کار مناسب هم لازمه ولی یه شاخه جدید تو کار قنادی هست بنام تاپر سازی . 

همه ی عروسک های فوندانتی که روی کیک ها ، گاهی کوکی ها یا دونات ها ( اصلا هر چیز تزیینی) بنام تاپر معروفند. الان تعدادی از هنرمندها صرفا کار تاپر انجام میدن . ابزار مورد نیازشون هم یه میز کوچولوعه که اگه نبود میشه روی زمین کار کنی، رنگ های خوراکی و فوندانت و چند تا ابزار ساده که با قیمت های خیلی کم در حد 200-300 هزارتومن میشه خریداری کرد . 

آموزش های غیر حضوری خوب هم داره که شما کلاس رو میخری و لینک کانال تلگرام رو دراختیارت میذارن . همه اموزش ها بصورت ویدیو و کامل رو میبینی تا ابد این کانال برای شماست گروه رفع اشکال هم هست و مربی های خوب هر اشکالی داشته باشی برات رفع میکنند . 

بازار کارشون کجاست؟ همه ی قنادی های درسطح شهر و حتی قناد های خونگی به کارشون نیاز دارن . من خودم یه کلاس اموزشی برداشتم و یه تاپر های ساده ای هم درست کردم که نیاز نباشه از کسی بخرم (عکسایی که پایین پست گذاشتم و تزیینات فوندانتی داره رو خودم درست کردم مثل اون دوتا خواهر یا اون عدد 40 رو )

ولی خیلی ها نمیخوان خودشون رو درگیر این موضوع کنند . یکی از مربی های خوب رو هم پیجش رو میذارم  ببینید . 

ela_cakeee@

جالبه الهه که همین خانم هنرمند باشه حدود دوساله این کار رو شروع کرده ، اونم قبلا کیک های تولد میزده ولی میبنه که با سه تا پسر بچه کوچیک و فضاو سرمایه محدود دیگه نمیتونه ادامه بده و ناگهان تاپر سازی رو پیدا میکنه و .... 

خیلی ها هم در همین کار قنادی، سراغ همه ی رشته ها نمیرن مثلا فقط تارت تولید میکنند، یا چیز کیک ، یا فقط موچی که حتی نیاز به فر نداره و در همین یه رشته یه متخصص تمام عیار میشن . 

این روزها فکر خودم خیلی مشغول انتخاب و یک تصمیم مهم شده . قبلاً درمورد  زدن کارگاه گفته بودم ؟ کم کم این فکر از سرم رفته بود و حس میکردم به همین حضورم در محیط خونه دلبسته شدم و اینکه در حد دلخواه و توانم سفارش قبول کنم ، ولی چند وقته کافه ای که باهاش کار میکنم و خیلی باهم خوب پیش میریم این فکر رو دوباره تو سرم انداخته .

 خونه هامون و کافه ش خیلی به هم نزدیکند  ، ما بینشون یه واحد آپارتمان دیدیم و با مالک صحبت کردیم که میخوایم  چکار کنیم و اونم قبول کرد . بهار خیلی دوست داره زودتر شروع کنیم ، ولی من بشدت تردید دارم .

 دلیلش اینه که میدونم اگر شروع کنم در مدت  کوتاهی ،خیلی خیلی سرم شلوغ میشه و خیلی هم موفق میشم . همین الان  بهار از چند تا قنادی برام سفارش گرفته و حسابی شلوغم کرده چون خیلی فعاله و ارتباط خیلی خوبی هم با دیگران داره ، اینه که سفارش همینجور سرازیر میشه .

به واسطه ارتباطات بهار، مواد اولیه رو مناسب میخریم و کلی هم سفارش میگیریم ، اما من سالها کار کردم و ارزوی رسیدگی به خانواده م و وقت گذروندن با اونا  رو داشتم .

مثلاً  همین امروز صبح بعد از چند روز کار خیلی سنگین، تا ساعت نُه خوابیدم بعد بیدار شدم و یه صبحانه ی عالی خوردم  و به وسیله ی تلفنم با دوستان عزیزم کلی معاشرت کردم . بعد فیلم دیدم . مواد اولیه سفارشای بعد از ظهرم رو اماده کردم و دارم برای شما مینویسم . تامی هم کنارم دراز کشیده و صدای خرخرش کلی داره بهم ارامش میده ... خب اگه الان کارگاه داشتم اصلا چنین ارامشی درکار نبود . میدونم مدتی بعد میتونم چند تا نیروی کمکی داشته باشم ولی عامل موفقیت، حضور مداوم و کار خودمه . نفس هم که اصلاً موافق نیست . 

میگه قرار بود بازنشست بشی کلی سفر بریم و ارامش داشته باشیم ولی تو سرت رو شلغ کردی ( تازه خبر از داستان کارگاه نداره)

نمیدونم ، گاهی به خودم میگم صبر کنم تا مهردخت کاراش درست بشه و اگه پاییز سال اینده دیگه پیشم نبود و من خیلی احساس خلا کردم ، سرخودمو شلوغ تر کنم و الان خودمو به چنین چالش سنگینی نندازم . خلاصه این فکرها رها م نمیکنن دیگه 


راستی تو پست بعدی مینویسم که اصلا چرا به قنادی خونگی سفارش میدیم و راحت و بی درد سر نمیریم یه قنادی خرید کنیم . شما برام دلایلتون رو بنویسید تا من در پست آینده جمع بندی کنم 


پینوشت: راستی دوست عزیز بنام " ناشناس- دختر" که  درمورد کار تو رشته حسابداری ازم پرسیده بود ی، برات ایمیل زدم  و جواب دادم ولی ندیدی 

********

این مدت خیلی کار کردم ، چند تا  عکس از اونایی که دوست دارم براتون میذام 


این کیک آشتی کنون دوتا خواهره که خواهر کوچیکه برای عذرخواهی سفارش داد به موهای جوگندمی خواهر بزرگه دقت کنید  عاااشقشونم 



تارت سیب و گردو با عطر دارچین



کیک 300 گرمی ژولی پولی سفارش یه مامان برای پسر شلخته ش



مینی رولت های دورنگ با فیلینگ خامه و چیپس شکلات



کیک رویایی با فیلینگ کرم شکلات و موز و گردو 

رولت  خوش رنگ یک کیلویی با فیلینگ موز و گردو و خامه پنیری 

 کیک نسکافه ای  رویایی با فیلینگ کارامل دستساز و پرک بادام درختی و خامه پنیری . 


 دوستتون دارم