دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

برای چشمان نگران نرگس

 چندسال بود که خیالمون از بابت تمیزکاری خونه مامان اینا راحت شده بود. یادم نیست که عاطفه رو کی بهمون معرفی کرده ، ولی هرچی بود به دل مامان نشسته  و به اصطلاح، مامان خاطرش رو می خواست !

هرچی اون به دل مامان نشسته بود، به دل من اصلا نمی نشست .چون  به کار کردن نیاز مبرم نداشت ولی کار میکرد تا خونه ش رو که شهرستان ساخته بود مجهز کنه  از طرفی سالی یه دونه میزایید چون روی تعداد بچه های زیادش, وام و جایزه های دولتی میگرفت .

 چون راس ساعت ۴ لباساشو میپوشید و میگفت باید برم، شهرام (شوهرش) اومده دنبالم .  میگفتم: عاطفه الان وسط کاری کجا میری ؟  میگفت: چکار کنم ؟ نمیذاره بیشتر بمونم . 

میگفتم : بهش بگو انقدر تلفن نکنه و مزاحم کارکردنت نشه . غش غش میخندید و میگفت : عوضی، خودش هزارتا کثافت کاری میکنه ولی به من شک داره . 

بهش میگفتم : چرا با این وضعیت هی بچه دار میشی؟ 

بازم میخندید و میگفت :خودشون بزرگ میشن . و من هر بار که فکر میکردم یه جمعیتی رو آورده به این دنیا و ذره ای براش مهم نیست که بچه هاش تو این فضای پُر از محرومیت از امکانات، دارن بزرگ میشن و پس فردا سرشار از عقده و حقارت هستند و میخوان تلافی همه نداشته هاشون رو سر زندگی بقیه دربیارن، حالم بدتر میشد.


شوهره تو الهیه سرایدار یه مجتمع بود و  تو خونه سرایداری زندگی میکردن ولی تا اونجایی که من درجریان بودم ،  هیچ وقت درست کار نمیکرد و همه از دستش ناراضی بودن .

 مامان به عاطفه میگفت : بالاخره شما رو از اینجا بیرون میکنند بس که شهرام کار نمیکنه . عاطفه هم با شکم قلمبه ناشی از بارداری هزارمش غش غش میخندید و میگفت: بخدا که آخرش همین میشه  ... و شد. 

اوایل تابستون بود که از مجتمع بیرونشون کردن و اینا هم برگشتن شهر خودشون . 

تقریبا دو هفته پیش بود خونه مامان اینا بودم ، مامان تلفن رو برداشت شماره عاطفه جونش رو گرفت تا احوالش رو بپرسه . 

عاطفه هم خبرهای خوشش رو ردیف کرد تا به سمع و نظر گرامی مامان برسونه .

 اولا که شهرام جونش رفته ترکیه مثلا کار کنه ولی عاطفه میگفت: همشهریام خبردادن که اونجا هم کار نمیکنه و همه ش چشمش دنبال زنای دیگه ست و مست میکنه و دعوا راه میندازه . 

دوما دختر آخرش راه افتاده و دیگه چند قدم بدون کمک راه میره  و سوما روم به دیوار ولی باز حامله م !!

مامان مکث طولانی کرد و گفت: عه ، مبارکت باشه . 

 تلفن رو که قطع کرد، زیر لب  فحش میداد عاطفه رو که چقدر ادم باید بیشعور باشه . من برای اینکه داد نزنم و اونجور که دلم میخواد فحش ندم ، سرمو گرم انجام کاری کردم . 

*****

بالاخره هفته قبل یه تمیز کار دیگه بهم معرفی کردن. باهاش هماهنگ کردم لهجه کردی قشنگی داشت . گفت: من هر روز باید صبر کنم دخترم از مدرسه بیاد برادر ۴ ساله ش رو نگهداره تا من بتونم بیام سر کار . فقط پنجشنبه و جمعه که دخترم مدرسه نمیره میتونم از صبح بیام . بهش گفتم:  لطفا پنجشنبه حدود ساعت ۸-۸:۳۰ خونه مامان اینا باش. 

پنجشنبه تقریبا ساعت ۱۳ بود که رسیدم خونه مامان اینا. قبلش مامان  تلفنی بهم گفت که ساعت ۹ و ربع رسیده و از ۹ و نیم مشغول کار شده . 

ایراد گرفت که تلفنش خیلی زنگ میخوره و وقت زیادی پای تلفنه و اینکه حواسش جمع نیست ، یه چیزی رو چند بار باید بهش بگی و ... 


تازه رسیده بودم ، نرگس تو یکی از اتاق خواب ها کارمیکرد، مامان وسط شکایت کردن بود که دیدم در اتاق رو باز کرد. مخصوصا برای اینکه مامان متوجه بشه نرگس داره میاد و صحبتش رو قطع کنه ، از جام بلند شدم به سمت نرگس رفتم و سلام دادم . زن ساده و محجوبی بود که بنظرم سی و چند ساله آمد . 

دستمو به سمتش دراز کردم ، ببخشید گفت و دستمو تو دستای متورم و نمدارش فشرد و گفت : دستام تمیزه . 

برای اینکه سر صحبت  رو باز کنم گفتم : راحت اینجا رو پیدا کردی؟ گفت: بله ، از بیمارستان چمران اومدم . 

گفتم : عه، پس همین بغل بودی . 

تلفنم زنگ خورد گفتم : ببخشید و مشغول صحبت شدم . نرگس هم رفت بقیه کارهاشو انجام بده . 

یکمی بعد نرگس و کار کردنش رو زیر نظر گرفتم دیدم هر جایی رو که تمیز کرده انصافا برق انداخته ولی به طور کلی یه چیزایی رو که مسلما باید خودش میدونست که انجام بده ، نداده و وقتی بهش میگفتم : با شرمندگی میگفت: ببخشید حواسم نبود. 

بعدا چای ریختم برای بابا بردم اتاقش . نرگس رو هم صدا کردم گفتم : بیا چای بخور و خستگی در کن. 

مامان چایش رو که خورد به من گفت : من برم یه چرتی بزنم ؟ 

گفتم : آره مامان جون برو ، اگه نرگس جون سوالی داشت من هستم.

مامان که رفت گفتم : نرگس جان چرا از بیمارستان اومدی اینجا؟ خونه نبودی؟ گفت: نه . دیشب یه نفر زنگ زد گفت : مادرم رو داریم بیمارستان بستری میکنیم نیاز به همراه داریم تا صبح . منم رفتم بیمارستان ، بالاسر مریض بودم و از اونجا اومدم خونه شما . 

گفتم : ای بابا پس دیشب نخوابیدی . گفت: چرت میزدم . 

گفتم : دخترت چندسالشه ؟ گفت : ۱۳ سال و پسرمم ۴ سالشه . گفتم : پسرت خیلی کوچیک نیست که خونه مشتری اذیت کنه . چرا با خودت نمیاریش ؟ 

گفت : نه طفلک بچه م اصلا اذیت کن نیست بیشتر میخوابه ولی خب همه کس دوست ندارند بچه ببرم با خودم . 

گفتم: هروقت خونه ما خواستی بیای بیار با خودت . کنار خودتم غذا میخوره  تو هم به کارات میرسی و خیالت راحته . یه لبخند غمگین ولی قدرشناسانه زد و گفت: چه مهربونی . 

گفتم: مهربونیم مال مادر بودنمه . من خودم کارمند بودم بچه م تو خونه بود تک و تنها، گاهی زودتر میرسیدم میدیدم غذاشو گرم نکرده داره میخوره . چراغم روشن نکرده تو تاریکی زمستون یه کارتون گذاشته داره میبینه ، بعضی وقتا هم همونطوری خوابش برده بود ، دلم آتیش میگرفت . آرزو میکردم که کاش مجبور نبودم برم سرکار 

نرگس بغضش رو خورد . منم اشکمو پاک کردم . گفتم : شوهر داری؟ گفت : نه ، مرده . (حس کردم تو مرده گفتنش یه حرصی بود. احتمالا جدا شده یا گم و گور شده)

گفتم : خدا بیامرزه . من از پدر دخترم ۲۲ سال پیش جدا شدم . (مخصوصا گفتم بهش که اگه همچین داستانی داره نگران نباشه که خودسانسوری کنه )

چشماش گشاد شد و گفت: ۲۲ ساااله ؟ خندیدم و گفتم : بله و سکوت کرد. 

چند بار تلفنش زنگ خورد دخترش بود . با پسر کوچولوشم حرف میزد یه چیزایی رو به زبون خودش میگفت من نمیفهمیدم ولی عمده صحبتش این بود که قول میداد براشون غذای خوشمزه درست میکنه ولی  باید برگرده سرکار . 

نزدیک ساعت ۴ بود بهم گفت : کاری  نمونده ؟ 

نگاه کردم قابلمه های غذا نشُسته بود ، ظرفا یه خط درمیون تو ماشین ظرفشویی چیده شده بود و سینک هم پر از آشغال بود . اومدم بگم اینجا تمیز نشده ، تلفنش زنگ خورد. به کسی که پشت خط بود گفت: من ساعت ۷ و نیم میام بیمارستان . 

تلفن رو قطع کرد . گفت: قابلمه ها رو نشستم . گفتم : دوباره میخوای بری چمران؟ 

گفت: بله . الان برم برای بچه ها غذا درست کنم و یکمی ببینمشون دوباره میام چمران . از دیروز ندیدمشون بهانه میگیرن. 

رفت سمت سینک . گفتم : نرگس ولش کن اونارو خودم میشورم . 

با صدای خفه ای گفت : حلالم کنید . 

گفتم : فدای سرت ، چیزی نیست که دوتا تیکه ست . 

تند تند لباساشو عوض کرد . لباس گرمی هم نداشت . 

گفتم : اینطوری از پا درمیای . گفت: همه ش دعا میکنم مریض نشم که بدبخت ترمیشم . من یه ماهه به این روز افتادم . یکسال بود هر روز میرفتم خونه یه خانمی از ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر، بنده خدا رو تخت بود. دخترش سرکار میرفت، اون میامد من میرفتم خونه  ، پسرمم با خودم میبردم . ۲۷ میلیون دستمزدم بود . مثل آدم زندگی میکردم . ماه قبل خانمه فوت کرد من دربه در شدم . زندگیم رو هواست عین کلاف سردرگم شدم . برم سرکار  بچه هام تنهان ، نرم نون نداریم بخوریم . 

توروخدا اگه مثل این خانم که فوت شد سراغ داری بهم بگو یا یه شرکتی چیزی باشه غذا بخواد من آشپزیم خوبه . 

اینا رو دیگه داشت کفش میپوشید میگفت و رفت دکمه آسانسور رو زد . من گفتم : چشششم و اشکامو پاک کردم . 


اومدم نشستم مزدشو کارت به کارت کردم در حدی که تونستم براش بیشتر پرداخت کردم . کلی تشکر کرد و از اینکه درست کار نکرده حلالیت طلبید . 

رفتم چسبیدم به سینک و مشغول تمیزکاری شدم . 

چند دقیقه بعد مامان با عصاش آروم آروم از اتاق اومد بیرون . 

گفت: تو داری قابلمه میشوری ؟ 

جوابشو ندادم . گفت: نرگس رفت؟ گفتم : آره تازه رفته . 

گفت: دیگه نمیگی بیاد هااا با این کارکردنش همه رو گذاشته تو بکنی؟ 

دستامو آب کشیدم نشستم رو به روش . گفت : گریه کردی ؟؟ چی شده؟ چرا اینطوری میکنی ؟ 


گفتم: ماااماان ، گفتی حواسش پرته،  راست گفتی . آخه دیشب تا صبح تو بیمارستان بالا سر مریض بوده . قرار بود تا ۸و نیم اینجا باشه ولی ۹ و ربع اومده چون همراه های مریض باید میومدن تا اون بتونه بیاد اینجا.

 الان اینجا ها رو تمیز نکرد چون باید با اتوبوس میرفت خونه ش که به بچه هاش که از دیروز ندیدتشون سر میزد یه لقمه غذا براشون بپزه و دوباره برگرده بیمارستان چمران بالاسر مریض. 

همه اینا هست ولی ما خودمونم مشکل داریم و باید خونه مون تمیز بشه، وظیفه نداریم مشکلات بقیه رو حل کنیم ، اینا رو میدونم ، و لی به هر حال ما آدمیم دیگه نمیتونیم نسبت به هم بی تفاوت باشیم . اندازه این که من درکش کنم زودتر بره ولی دوتا قابلمه رو خودم بشورم یا اینکه یکمی از چیزی که باهاش قرار گذاشتم مزدشو  بیشتر بدم که به جایی بر نمیخوره ؟؟ 


مامان با دهن باز به حرفام گوش میداد، گفت: الهی بمیرم ، من دیدم اصلا تو حال خودش نبود ، طفلک خسته ست 

گفتم : آرره مادر من . کسی از حال کسی خبر نداره .خسته ست ، ناامیده ، باید بخاطر بچه هاش سرپا باشه و هزار تا چیز دیگه 

 خب میدونم تو هم حوصله نداری ها، ولی منم نبودم خودت باید نامحسوس از حال کسی که اومده تو خونه ت خبردار بشی . 


گفت : بابااا اینجا خرج گرونه اینا باید برگردن شهر خودشون . گفتم : مامااان توروخدا اولین راهی که به نظرت میاد رو نگو ، مگه خودش عقلش نمیرسه . تو که سنی ازت گذشته باید داستان های این مردم رو بهتر بدونی . 

این بنده خدا یا شوهرش مرده واقعا، یا جدا شده یا یارو رفته ولشون کرده ، هر چی هست مهم اینه که تنهاست و دوتا بچه داره . فکر میکنی برگرده تو شهر یا روستاش میذارن سر راحت رو بالش بذاره؟ یا هزار تا حرف براش درمیارن یا مجبورش میکنن شوهر کنه . یا بچه هاشو ازش می گیرن .. خلاصه که تو مطمئن باش چاره داشته باشه یکساعت تو تهران نمیمونه . 

مامان گفت : راست میگی . 

گفتم : اینم میدونم که هزارتا  از این بدتر تو این مملکت دارن از بین میرن کسی هم فریاد رسشون نیست ولی خب ما هنوز اون هزارتای دیگه رو نمیشناسیم ، ولی امروز اتفاقی با نرگس آشنا شدیم . من که نمیتونم بی تفاوت باشم ، شما میتونی؟؟ 


بابا هم از اول حرفام اومده بود داشت میشنید . وقتایی که خیلی غصه ش میگیره هی پشت هم میگه : لا اله الا الله

چندبار اینو گفت بعد ۵۰۰ تومان ریخت به حساب خیریه . 

 تا ساعت ۷ که هنوز خونه شون بودم فقط در همین مورد صحبت میکردیم . مامان البته هر دو دقیقه یکبار به عاملین اینهمه فقر و نکبت که گریبان   مملکت به این ثروتمندیمون رو گرفته فحش میداد و نفرین و لعنت می فرستاد . 

*****

چند روز گذشته ولی از فکر نرگس و چشمهای نگران و خواب آلودش درنیامدم . 


خیلی وقته اینجا برای جمع آوری کمک چیزی ننوشته بودم ، لطفا اگه براتون ممکنه مثل گذشته ها دست یه مادر تنها رو بگیریم .. نمیدونم چقدر ولی شاید فقط اندازه چند شب کنار بچه هاش راحت خوابیدن . 

درضمن نرگس اصلا نمیدونه کمکی رو  داریم جمع میکنیم و من هیچ حرفی در این مورد بهش نزدم . 

نسرین ۱۱،۱۰۰،۰۰۰

مانیا و دوستانش ۳۵،۰۰۰،۰۰۰

بابا عباس ۵۰۰ 

سارا  ۱ میلیون  

نفس ۱ میلیون

غریبه ۲ میلیون

نگار ۵۰۰

سحر ۵۰۰

فریبا ۲۰۰

سمانه ۲۰۰

مریم ۵۰۰

مری۵۰

الهام 

تارا

دریا۵۰۰

فرنوش ۵۰۰

مریم۱۰۰

نغمه ۵۰۰

زهرا ۴ میلیون

نسرین ۱ میلیون

زهرا ۲۰۰

ژینوس ۱ میلیون

مه رو 

فریدا 

فرزانه ۳۰۰

  ۵۰۰x 

ناهید


۶۰۳۷۶۹۷۵۷۴۲۸۵۷۱۱ 

معصومه سعیدی فر

دوستتون دارم 

کائنات بی جنبه

هرشب یه کیسه زباله بزرگِ تقریبا خالی رو تحویلِ آقای سرایدار میدم.

 از بچگی دلم برای خانم های تنهایی که یه کیسه کوچولو کنار سینک آشپزخونه شون برای زباله میذاشتن، یا سطل خالی ماست رو بجای سطل زباله، استفاده میکردن میسوخت.

 حالا انگار خودم برای اینکه ثابت کنم تبدیل به اون آدم های تنها نشدم ، کیسه های خالی رو حروم میکنم . هم عذاب وجدان دارم که به محیط زیست آسیب میزنم، هم نمیخوام قبول کنم که دیگه شکل زندگیم عوض شده، ولی امروز تصمیم گرفتم برم بیرون و یه سطل کوچیک بخرم و دست از این فکرای بیهوده بردارم . حقیقتا کیسه خالی تحویل آقای سرایدار دادن، واقعیت رو عوض نمیکنه. 


خب بریم سر ادامه داستان های مهاجرت. راستش زندگی مهردخت رو یه موج سینوسی عجیبی سواره . 

پست قبلی که درمورد جورشدن خونه مهردخت نوشتم همه مون ذوق کردیم که چه خوبه وقتی کائنات تصمیم میگیرن یکمی نوازش کنن آدمو. ولی انگار همین کائنات خیلی بی جنبه تشریف دارن و  تا یکمی ازشون تعریف میکنی هوا برشون میداره و دست به مسخره بازی میزنن

هفته پیش داشتم به این شهریه تحمیلی دانشگاه فکر میکردم و غصه میخوردم که آخه چرا باید از بین اون چند تا پذیرشی که مهردخت از دانشگاه و رشته های دیگه گرفته، عدل بیان همینو که انتخاب کرده رو اینهمه داستان براش دربیارن؟ 

خیلی از کسانی که با مهردخت رسیدن یا حتی بعد از مهردخت، الان نشستن سرکلاس ها ولی مهردخت همراه ۴۳ نفر دیگه باید عین گندم برشته هی بالا و پایین بپرند!

که یه موضوع جدید پیش اومد. 

صبح یکشنبه که با هم صحبت کردیم :

-سلام دخترم، خوب خوابیدی؟ 

-سلام مامانی، بد نبود فقط خیلی سرده . گفتن وسط نوامبر سیستم های گرمایشی رو راه میندازن. 

- ببین مهردخت بیا برو یه فروشگاه از این هیتر های کوچیک بخر ، یا از اینا که باد گرم میده . 

- همین الانشم گاهی زیر پتو سشوار میزنم گرم بشم . گرون نشه مامان؟ 

- نه فکر نکنم ، دست دوم فروشی چیزی پیدا کن . اینجوری که نمیشه یخ میزنی . 

- اون دختری که گفتم اسمش فاطیما بود همکلاسیم؟

-خب؟

- دیشب رسیده رُم . میخوام برم باهاش سیم کارت بخره و یکمی فروشگاه ها رو یادش بدم. طفلکی برای دو روز خونه داره و باید خونه هم پیدا کنه . کلا میخوام دم دستش باشم تا حس غربت نکنه. این روزای اول ادم خیلی براش همه چی عجیبه. 

- ای قربونت برم دستت درد نکنه که کمک میکنی مامان جون. 

- خدا نکنه مامانی، یعنی میخوام بگم با فاطیما که بیرونیم هیتر رو هم میبینم چیزی پیدا میکنم ؟

- آهااا آرره خیلی خوب میشه . 

-من برم آماده شم . راستی شدیم ۲۲ نفر که فردا باز بریم دانشگاه و ببینیم چی میشه . ۶ نوامبر ددلاین  پرداخت شهریه ست میشه چمد روز دیگه

-خیر باشه عزیزم . فعلا خدا حافظ

مینا بهم گفته بود، کسانی که خونه ندارن و مستاجرن ، میتونن وام ودیعه مسکن بگیرن. 

مبلغش ۲۷۵ میلیونه و قسط هاشم ماهی ۷ میلیون و نیم. 

فکر کردم مهردخت به پدرش بگه این وام رو بگیره و از این طریق بهش کمک کنه تا این بحران شهریه رو بگذرونیم. 

از طرفی دنبال پیدا کردن مسافر هم بودم که این چمدون وسایل مهردخت رو براش ببره .


 راستش تو فرودگاه، پدرش به اندازه یه چمدون از وسایلش کشید بیرون که اضافه بار نخوره هر چی هم بهش میگفتیم اینا وسایل ضروریه به خرجش نمیرفت . چند بار به مهردخت گفت وسایلو برات میفرستم . الان که داری میری ، خونه ت ۱۰ روزه ست الکی بار خودت رو سنگین نکن. 

مهردخت رو اروم کردم (چون اونم عصبانی شده بود و ما رسما پای پرواز داشتیم سر وسایل دعوا میکردیم . متاسفانه به همین دلیل اصلا تو فرودگاه یه عکس یادگاری نداریم )

گفتم : مهردخت پدرت راست میگه چیزایی که داری میبری ضروریه ولی اینا رو میشه فرستاد و تو هم در بدو ورود دست خودتو سنگین نکنی . 

مهردخت یواشکی به من گفت : مامااان این اگه برای من چیزی فرستاد هر چی خواستی بگو . 

گفتم به هر حال الان داره دیر میشه و شما دوتا بیخیال نمیشید . 

دوباره به مهردخت تلفن کردم و گفتم : به پدرت بگو برات این وام ۲۷۵ تومنی رو بگیره ، میدونم که نمیاد یهو پول بده ولی اقلا از طریق این وام یه کمکی کرده باشه . 

گفت : باشه . 

بعدا بهم زنگ زد گفت که به بابام گفتم ، داشت تو پارک تخته بازی میکرد گفته به مامانت بگو بهم زنگ بزنه توضیح بده . 

دو سه ساعت بعد مهردخت تماس گرفت با فاطیما بودن و خرید مواد غذایی کرده بودن  میخواستن ببرن بذارن خونه و دوباره برن یه کارای دیگه انچام بدن . 

ساعت تقریبا ۹ شب ما بود . من داشتم با کتی دوستم که دخترش ۸ ساله رُمه ویس میدادیم به هم که ببینم چمدون رو با مسافر بفرستم بهتره یا پست کنم . 

مهردخت هم پیام داد که ما کلی راه رفتیم و خسته شدیم الان اومدیم مک دونالد یه ساندویچ بخوریم . 

چیزی نگذشته بود، من وسط ویس دادن به کتی بودم که یهو مهردخت با گریه تلفن کرد. 

بعععععله، صابون دزدهای ایتالیا به تن مهردخت خورده بود.

کیفش روی صندلی که نشسته بود و چسبیده به دیوار بوده و اصلا احتمال دزدیده شدنش رو نمیداد . 

گفت با خودم فکر کردم که حالا تا بخوایم غذا بخوریم گوشیمو با پاور بانکم شارژ کنم . دست بردم سمت کیفم دیدم نیست .داد زدم که کیفم رو دزدیدن ، همون لحظه یه خانواده ۴ نفره که پشتمون نشسته بودن بدون اینکه سفارش بدن سریع رفته بودن بیرون . مهردخت میگه مطمئن بودم کار خودشونه ولی کاری ازم برنمی اومد

من به کتی گفتم که این انفاق افتاده و کتی گفت که اون روز که با هم کافه بودیم بهت گفتم که  پارسال که تو رم کیفمو دزدیدن چجوری سفر زهر مارم شد. گوشیم ، کارت های بانکی و پاسپورتم رفت . کیمیا ۸ ساله اونجاس و سه بار براش این اتفاق افتاده . فقط بگو اطراف رو بگرده چون چیزی که به دردشون نخوره رو میندازن بیرون . 

خداحافظی کردیم با هم ، گفتم کتی جان من برم ببینم مهردخت چیا داشته تو کیفش . 

پاسپورت، کلیدهای خونه ، کابل شارژر، عینک ریبن ، پاور بانک، و کارت متروی سالیانه ای که ۱۰ روز بود گرفته بودش . 

از بین این وسایل فقط پاسپورت و کلیدها به دردش نمیخورده که متاسفانه پیدا نشد ولی کابل شارژرش رو  به آینه یه ماشین که پارک شده بود بسته بودن که پیدا کرد. 

بهش میگم: آخه چرا پاسپورت باهات بوده ؟؟ میگه : خب اوراق هویتیم بود !!! 

گفتم: تو این یکماه کسی از تو اوراق هویتی خواسته بود مگه؟؟؟

خلاصه اونشب و دو سه شب بعد از اون خیلی خیلی بهمون سخت گذشت . مهردخت فقط گریه میکرد و خودش رو بابت همه چی ملامت میکرد. هر چی میگفتم : اقا بیخیال شو بسه، فدای سرت پیش اومده، چاره داره، مرگ که نیست ، فقط فکر کن اگر گوشیتو دزدیده بودن چقدر بدتر بود، به خرجش نمیرفت .

 همه ش میگفت : تو این هیر و ویر که انقدر حواسم به مخارجه و اون دانشگاه کوفتی اون بلا رو به سرم آورده باید باز هزینه الکی کنم . 

به پدرش زنگ زدم که درمورد  وام صحبت کنم . گفت: کیفشو دزدیدن داره گریه میکنه. گفتم :آره شوک بزرگی بهش وارد شده . 

گفت : ای بابااا

گفتم : درمورد وام بهت گفت؟ 

گفت: آره. بعد قسطشو کی میده؟ 

گفتم : خودت دیگه. کی بده بنطرت؟ 

گفت: نه ، من که نمیتونم بدم . درآمد ندارم که قسط بدم . 

گفتم: آرمین ، تا اینجا که مهردخت رفته هزینه زیادی براش شده، قرار هم نبوده که داستان دانشگاه اینطوری بشه ، الانم کیفشو دزدیدن باز یه سری هزینه ها داره من واقعا تحت فشارم با این وجود بیا این وام رو بگیر، قسطش رو نصف کنیم . 

گفت: اصلا حرفشو نزن ، من نمیکنم . وقتی گفتم مهاجرت خرج داره بیخود نگفتم که ، باید فکر اینجاهاشو میکردی .

 گفتم : وسایلی که گفتی براش میفرستی چی؟ گفت: خب چی؟

 گفتم : هیچی ، همونی که قول دادی هم نمیخوای  کمک کنی؟ 

گفت: چرا کمک فیزیکی بخوای، کمک میکنم . 

گفتم : نه ، مرسی . دیگه هزینه ارسال  رو که میپردازم، یکمی بیشتر میدم و یه کارگر میگیرم . 

گفت: هر جور راحتی. 

حالا نگران بودم که مهردخت بپرسه بابام چکار کرد، اگه بهش میگفتم جوابش این بود ، دیوانه تر میشد. 

بالاخره پرسید و گفتم: نه ولش کن اون راه مناسبی نبود . گفت: یعنی چی مناسب نبود؟ همه چی که درست بود . گفتم : نمیشه مهردخت. 

مکثی کرد و گفت: اهااان بابام گفته نمیکنم . 

گفتم : میگه درامد ندارم ، بهش گفتم : نصفشو میدم بازم گفت نمیشه . 

گفت : مامان ، نمرد از خجالت گفت درامد ندارم با ۶۱ سال سن؟؟

 بحث درامد نیستاااا .. اون دوتا ماشین تو خونه شه.

 خودشه و مادر پیرش ، اگر غیرت داشت میگفت میرم اسنپ کار میکنم ولی کمک بچه م میکنم . 

وسایل چی؟ گفتم : اونم میگه کمک فیزیکی هستم . مهردخت باید بپذیریم هیییچوقت نمیتونیم رو پدرت حساب کنیم درست مثل این ۲۶ سال گذشته . 


ولی اینم شد مزید علت که بیشتر از قبل به لحاظ روانی بهش فشار بیاد . در حال حاضر بازم سرماخورده .. چون چند روز پشت سر هم ساعت ها راه رفته ، کلیسا ، رستوران و هتل های اطراف رو برای پاسپورتش گشته ولی نتیجه ای نداشته . همه این ها باعث شده مقاومت بدنش از بین بره . 

راستی فرداش هم با برگه گزارش دزدی از طرف  پلیس ، رفته سفارت و گفتن تا سه هفته نمیتونی تقاضای پاس کنی چون ممکنه تو این مدت پیدا بشه . 

پریشب هزینه ی دانشگاه رو هم پرداخت کرد. البته هنوزم امیدواره که بالاخره اعتراض ها نتیجه بدن. 

 اینو هم بگم که اونشب بعد از اینکه  مهردخت از اداره پلیس اومده، به  خانم برادر یکی از شما مهربون ها که پل ارتباط بین مهردختِ من و برادر و خانم برادرخودش شده تلفن کرده و گفته که شارژگوشیم داره تموم میشه . بلیط سالانه مم تو کیف بوده و ،،، 


اون دوتا فرشته مهربون هم گفتن همونجا که هستی بمون الان میایم دنبالت و رفتن و  مهردخت رو به خونه ش رسوندن

****

درحال حاضر مشکل مالیمون حل شده خدا رو شکر و فعلا نگرانی از این بابت ندارم .

چمدون وسایلش رو اماده کردم شد ۲۰ کیلو، یه مسافر هم پیدا کردم که گفت من میتونم ببرم ولی متاسفانه از اصفهان میرفت رم ، راستش اعتماد نکردم چمدون رو بفرستم اصفهان و ایشون ببره رم،

 گفتم حالا دوباره میگردم یکی رو از تهران پیدا میکنم . ضمن اینکه مهردخت هم فهمید باید ۲۰۰ یورو هزینه بده تا چمدون رو تحویل بگیره گفت : ولش کن فعلا . (کیلویی ۱۰ یورو بار رو میبرن).

 یه دختر خانمی پیدا کردم که عازم رم هست . بهش مدرک تدریس زبان مهردخت و پاور بانک و چتری که براش خریدم رو تحویل میدم ، فکر میکنم  ۱۵ یورو هزینه داره چون یک مدرک به تنهایی ۵ یورو و هر کیلو بار هم میشه ۱۰ یورو که مال ما همون یک کیلوعه. 


راستی همون فردای دزدی رفتم براش پاور بانک رو خریدم چون خیلی لازمش میشه. از اون قبلیه  راضی بود منم عینشو گرفتم . کوفتِ دزده بشه 

خیلی دوستتون دارم 


پینوشت مهم :

اما بریم سر پینوشت مهممون. 

برای یه پسر نازنین ۲۶ ساله  که لیسانس ادبیات انگلیسی رو با معدل عالی داره(دانشجوی ممتاز بدون گپ تحصیلی)  و تازه دانشجوی ارشد شده و سرپرست مادر بیمارشه دنبال استخدام هستیم . خیلی اورژانسی باید به درامد برسه، خواهش میکنم هر کمکی در این زمینه از دستتون برمیاد دریغ نکنید. فقط در نظر داشته باشید که محل سکونتش شهرک پرند هست و به همین دلیل اگر موقعیت شغلی در آدرس های خیلی دور باشه رو نمیتونه پیگیر باشه . 


اولین ماه گذشت

امروز جمعه نُهم آبانه. شد یک ماه که دخترکم جلای وطن کرده و اروپا نشین شده 

از  فصل جدید زندگیمون، یکماه گذشت. سخت بود؟ بله سخت بود، ولی نه انقدر که فکر میکردم . 

هم من و هم مهردخت خیلی زود خودمون رو پیدا کردیم .

مهردخت از وسط  اتاقش که مرکز جهان بود ، با منوی غذاهای  مامان پز که به نظرش ، خوشمزه ترین دست پخت دنیا رو دارم ، دلخوش با بازیگوشی های تیلی که سه سال بعد از رفتن دارسی ، بالاخره دلش رو  لرزانده بود، به جهانی بیگانه و تنهایی آزاردهنده ای پرت شد . 

شب های متوالی اشک ریخت و گفت : دلم تنگه ، سردمه، بغل میخوام ، ولی گذروند و گذروندیم . نه اینکه بیتابی ها تموم  شده باشه ها .. نه ، ولی خیلی آروم شده. 

منم بجز ساعت های دلتنگیم، اوقات بدی نداشتم . وقت زیادی با مامان و بابا گذروندم . کیک و شیرینی های خوشمزه ای درست کردم . از همه چی بهتر ملاقات دوست نازنینی بود که از سی سال قبل گمش کردم و تقریبا یکسال پیش، به لطف مهردخت و شبکه های اجتماعی پیداش کردم . 

تو این یکسال چند بار سعی کردیم همو ببینیم ولی هر بار یه موضوعی پیش می اومد که نمیشد. 

یه دلیلی هم  که برنامه قرارمون جور نمیشد این بود که کتی جانم پیش دخترش میرفت و مدتی  رُم میموند. 

آرره خیلی جالبه چون وقتی ۱۸ ساله بودیم و  با هم دوست شدیم، نقاط اشتراک زیادی داشتیم و حالا هم که بعد از سی سال دوباره همو پیدا کردیم ، دیدیم همچنان زندگی مون شبیه هم پیش رفته .

 البته خدا رو شکر که بخش زندگی مشترکش مثل من با چالش های تلخ مواجه نشده.

دخترشون هستی درست یکسال از مهردخت بزرگتره، درست مثل کتی که یکسال از من بزرگتره و اینکه هستی ۸ سال پیش یعنی در ۱۹ سالگی رفته رُم و  ساپینزا درس خونده ، البته درسش تموم شده ولی مونده همونجا.

 مهردخت و هستی  تو این مدت با هم یه ارتباطی هم گرفتن، نه خیلی زیاد ولی خب ،عالی بوده.. 


روزی که با کتی جون ملاقات کردم، با دخترامون هم ویدیو کال کردیم .  از دیدن ما کنار هم کلی ذوق کردن و گفتن به زودی اونا هم با هم قرار میذارن. 

مهردخت همچنان با دانشگاه درگیره و جواب درست و درمون برای مشکلی که براشون درست کردن نگرفته ولی به طور کامل هم ناامید نشده . 

میدونید که الان در سومین خونه اییه که اجاره کرده . هفته ی پیش یه خونه خوب پیدا کرد که قرار شد از اول دسامبر تا ۸ ماه اونجا باشه . خیلی خوب شد که یه جای طولانی مستقر میشه اما بدیش این بود که دوباره برای کل نوامبر جا نداشت . گفتیم خدا کنه این یکماه هم یه خونه پیدا کنه و دوباره مجبور نشه دوسه تا جا عوض کنه که یه موضوع جالب و عجیب اتفاق افتاد. 


صاحبحونه فعلیش دیروز گفته : مهردخت جان، هم خونه اییم که رفته سفر تا پانزدهم نوامبر نمیاد، اگه دوست داری میتونی همینجا بمونی. کلی ذوق کردیم که خدا رو شکر. میمونه یه پونزده  روز که خُب امیدوار بودیم برای اون هم، یه خونه خوب پیدا بشه . 

بعد امروز اون یکی صاحبخونه پیام داده که:  مهردخت جان خواستم اطلاع بدم که اتاقی که از اول دسامبر اجاره کردی،  ۱۵ روز جلوتر تخلیه میشه اگر دوست داری میتونی زودتر بیای. 


خب ما اینجوری بودیم که : دوربین مخفیه؟؟ مگه داریم اینطوری ، همزمان این پیغاما برسن؟؟


خلاصه امیدوارم که پشیمون نشن و همینطوری سرحرفاشون بمونند که خیلی مزه میده  و امیدوارم ترم ،مورد دانشگاه که اصلی ترین دغدغه مونه هم همینطوری خوشگل و تمیز درست بشه که دیگه خیلی شرمنده اخلاق ورزشی روزگار میشیم 


نمیخوام این پست خیلی طولانی بشه و سرتونو درد بیارم . بریم چندتا عکس کیک براتون بذارم که اوقاتمون همینطوری شیرین بمونه . 

دوستتون دارم




تزیینات این کیک با شکلاته


 از کیک هالووین جا نمونیم به وقت

هفته سوم و چالش بزرگ

این اولین پست بعد از مهاجرت مهردخته که نوشته و من با خوندنش هلاک شدم ، چون فقط من میدونم که چقدرر عاشق ایرانه 

**************


شکوفه جان به رُم رسید، با مهردخت قرار گذاشتند و مهردخت مدارک رو تحویل گرفت. هنوز چیزی از گرفتن مدارک نگذشته بود که برام ویس فرستاد و مشخص بود یکمی گریه کرده، بهم گفت که نامه م رو پیدا کرده.. از دیدن رد بوسه م روی کاغذ اشکش دراومده بود . گفتم:  مهردخت جان همین که مدارک رو دادم به شکوفه، پشیمون شدم که چرا برات نامه نوشتم، ولی واقعا من نمی تونم برای تو چیزی بفرستم بدون اینکه  ردی  از خودم همراه نفرستاده باشم عزیزم  .

گفت: نه مامان من ویس دادم که بدونی چقدر خوشحال شدم   

اصلا خوندن این نامه ت انگیزه من رو برای کارای سخت مهاجرت خیلی خیلی بیشتر کرد . منم  قول  میدم برای موفقیتم و قدردانی از زحمتات هر کاری بکنم 

خلاصه مهردخت مدارک رو زد زیر بغلش و رفت اداره کف. تحویلشون داد بعد از چند دقیقه مامور به مهردخت گفته : بنظر میرسه پدرت خونه داره !

مهردخت هم گفته : بله تو ابن جدول نوشته که خونه داشته ولی  پایین تر نوشته این خونه در سال ۲۰۲۰  فروخته شده . 

داشت به من میگفت : این  عوضی، گیر داده به خونه بابام که پنجسال  پیش فروخته ، هی حرف خودشو میزنه . 

گفتم:  محلش نذار ،  خودش میاد میگه . 

بالاخره مدارک رو آورد و ثبت کرد و عدد ۴۰۰۰ رو بعنوان عدد ایزه به مهردخت تقدیم  کرد.

اعداد برای دریافت بورسیه به این صورت طبقه بندی میشن : عدد ۱۰ هزار یعنی از نظر مالی در حالت خیلی خوبیه و نیاز به بورسیه ندارد. ۶ هزار یعنی ، متوسطه و شامل ۵۰ درصد بورسیه میشه . عدد ۴ هزار معنی این عدد اینه که ایشون خیلی به دریافت کمک هزینه نیاز دارند . البته اینطور که ما متوجه شدیم ، حالا بعدا از توش یه چیزی درنیاد خوبه . 


راستش با اتفاقاتی که افتاده زیاد به مسائل خوشبین نیستم و اعصاب و روانم تحت فشاره . 

کلاس های دانشگاه از اول اکتبر قرار بوده شروع شه و از همون موقع بازیشون شروع شده که ما اومدیم رشته شما رو با یه اکادمی هنری تلفیق کردیم و اساتید از اونجا میان و شما بجای شهریه ترمی ۱۸۵ یورو باید ۱۶۰۰ یورو بدید !!!! 

هیچی دیگه همه دانشجوها حتی بومی ها معترضن که ما آمادگی پرداخت این هزینه رو نداریم و قرار بود دانشگاه دولتی درس بخونیم وگرنه که خودمون بلد بودیم بریم آکادمی خصوصی . 

فعلا در حال اعتراض هستند و هیچ طرفی کوتاه نیامده . کارشون خیلی غیر قانونیه و اصلا اجازه نداشتن بدون اطلاع دانشجوها چنین تصمیم عجیبی بگیرن . نمیدونم چی پیش میاد . 

از طرفی همین اداره بورسیه میگه شما باید قبض پرداخت شهریه رو بیارید تا مراحل اداری پیش بره . 

یعنی مهردخت باید این شهریه رو بپردازه تا مراحل اداری بورسیه به جریان بیفته حالا اگه اعتراض ها نتیجه داد که پول برمیگرده وگرنه که هیچی . 

با این مشکلی که به وجود امد مهردخت به فکر افتاد انصراف یا حتی تغییر رشته بده و جواب مشاورش بهش اینه که البته کاملا منطقی بنظر میرسه :

ببینین در مورد این مسئله، باید با توجه به شرایط خودتون تصمیم بگیرین

ولی نکته ای هم که هست اینه که اگر مجدد اقدام کنین، یسری ریسک ها داره

اول این که یک سال از زندگیتون و هزینه های امسالتون هدر میره

دوم این که متاسفانه این که امسال پذیرش گرفتین لزوما به این معنی نیست که بازم پذیرش میگیرین و باید تمام روند مجددا طی بشه

از طرف دیگه وضعیت وقت سفارت رو دیدین امسال که خیلیا نرسیدن! خدایی نکرده براتون پیش بیاد یک سال دیگه هم هدر میره

مورد دیگه این که شرایط کشور مشخص نیست به چه شکل پیش بره و اتفاقات اخیر چه تاثیری روی روابط کشورها و سفارت ها بذاره

در نهایت هم طبق تجربه هرسال داره شرایط سخت تر میشه

برای همین پیشنهاد من اینه که اگر در توانتون هست تا جای ممکن انصراف ندین که مجدد پروسه رو استارت کنین

در مورد تغییر رشته هم چون بورسیه برای این رشته ثبت شده، اگر تغییر بدیم سال اول کلا بورسیه نداریم

خلاصه اینطوری بگم که نشستیم روی اره ، هر طرف تکون بخوریم ، پاره اییم . فقط درصورتی مشکل حل میشه که دانشگاه بیخیال این کثافتکاری بشه! فردا که دوشنبه ست دوباره قراره برن دانشگاه اعتراض و پسرا نعره بزنن و دخترا گیس ها شون رو بکنند . 

راستی بعد از اینکه مهردخت  کارش تو اداره کف تموم شده و عدد ایزه رو گرفته، رفته بود که کارت مترو و اتوبوس  سالیانه رو بگیره که گفته بودن زیر ۲۶ سال ۱۰۰ یورو ارزونتر بوده ولی شما بالای ۲۶ سال هستی 

مهردخت ۱۷ جولای ۲۶ سالش شده ،بنظرم اگه میگفتن بالای ۲۰ سال ادم میگفت : خب ۶ سال گذشته ولی اینکه میگن همین ۴ ماه پیش بوده انگار بیشتر درد داره 

****

اما بگم از خونه سومی که مهردخت رفته و تا سوم نوامبر میتونه اونجا بمونه . دوتا گل دختر دیگه هم خونه هستند یکیشون پرنیا و  ایرانی  اون یکی ، مانیا و ایتالیایی  . برای روزی که مهردخت رسیده سه تا دسته گل کوچولو رو میز بوده که پرنیا گفته : مهردخت جان این سه تا گل رو برای سه تا اتاق ها گرفتم . چون تو تازه وارد هستی اول تو انتخاب کن من و مانیا دوتای دیگه  رو برمیداریم . 

این کارای به ظاهر کوچیک، خیلی بارزشند و احساس دوستی و ارامش رو مثل بمب تو وجود آدم منفجر میکنند

بعد هم سه تایی باهم چای و کوکی خوردن و گپ زدن

دوروز بعد مهردخت به پرنیا پیام داده که اگر میای خونه غذا رو برای جفتمون درست کنم . اونم تشکر کرده و گفته : میام ، چیزی لازم نداری ؟ مهردخت گفته:  اگه شد دوسه تا هویج بگیر . پرنیا هم هویج گرفته هم یه ظرف کوچیک ماست. حیف که مانیا تا شب خونه نبوده وگرنه بیشتر بهشون خوش میگذشته

چقدر نعمت بزرگیه آدم های با فهم و شعور و مهربون سر راه هم قرار بگیرن



مهردخت  با آیدا  که هفته دوم همخونه بودن ارتباط داره و با هم قرار پیاده روی گذاشتن و همو دیدن . پسرٍپسر عموی منم اسمش امیرحسینه، بولونیا درس میخونه با مهردخت ارتباط گرفتن و یکی از دوستانش که رُم هست رو با مهردخت آشنا کرد. بعد مهردخت چت های خودش با امیرحسین رو برام فرستاده دیدم کلی از خاطرات بچگیشون که کتک کاری کردن و رفتیم بولینگ عبدو بازی کردن برای هم نوشتن  گفتم: وااااا!!! شما دوتا کی با هم بازی کردید ؟؟ مهردخت گفت: عه یادت نیست تو و زهرا ما دوتا رو بردید؟؟ پراید اطلسیه رو داشتیم !! گفتم : حتی الانم میگی یادم نیست . 

گفت: انقدر با هم آقای همسایه و ماشین ها و چیزای دیگه پشت کامپیوترم بازی کردیم که !!!

خلاصه که ۵ روز دیگه، یکماهه مهردخت رفته . دلم براش خیلی تنگ شده ولی خیلی خوشحالم که فرصت کشف توانایی هاش رو پیدا کرده . با هم خرید میکنیم، سوار اتوبوس و مترو میشیم و دنبال خونه و کارای اداری میریم و در کل، وقت میگذرونیم ، اما روز به روز داره بیشتر با چالش های زندگی مستقل در مهاجرت آشنا میشه و این یکی از بهترین انفاقات زندگیشه 

 آرزو میکنم  موانع بزرگ  از سر راهش برداشته بشن 

امروز، چه روز زیبا و غمگینیه در تاریخ ایران 

دوستتون دارم 


هفته دوم مهاجرت (قسمت دوم)

 رفتم سراغ اینستاگرام . به بندرت پیغام دادم .

بنی جون ، مهردخت مدرک مهمی رو نیاز داشته من از دیروز ترجمه کردم و مهرهای تایید ادارات مربوطه رو هم زدم الان دنبال مسافر رُم هستم . گروه های تلگرامی مخصوص ایتالیا و پست بین الملل رو هم چک کردم ولی نتیجه نگرفتم ... 

پیام رو  فرستادم براش، بعد دوسه تا تلفن پیش اومد و حواسم پرت شد. یهو دیدم صدای نوتیفیکیشن های اینستاگرامم بلند شد ، رفتم دیدم چند تا پیام خصوصی پشت سرهم دارم . بازشون کردم ، دیدم همه از طرف فالورهای بندرت هستن و میگن ما مسافر ایتالیا هستیم و خوشحال میشیم اگر کمکی از دستمون بربیاد انجام بدیم . اشک تو چشمام جمع شده بود، اینهمه محبت رو چطوری باید جواب میدادم ؟؟ 

یکی یکی باهاشون چت کردم و دیدم اکثرا شهرهای دیگه ای غیر از رٌم میرن .فقط یکیشون بنام شکوفه نوشته بود من فردا میرم آتن و پنجشنبه رٌم هستم . ازش تشکر کردم و گفتم من بهتون خبر میدم ، به امید اینکه یه مسافر برای همون روز که سه شنبه بود پیدا کنم . 

چندساعت بعد که دیگه دیدم مسافر نزدیکتر پیدا نمیشه، به شکوفه جون پیغام دادم که: من کجا مدارک رو بهتون برسونم؟ 

سفارش کیک تولد هم داشتم و هی به کارام میرسیدم و هی گوشی رو چک میکردم ببینم شکوفه دید یا نه . متاسفانه شب سفرش بود و احتمالا شلوغ ... 

حدودای ساعت دوی بامداد بهم پیام داد. (چون من شماره تلفنمو براش گذاشته بودم که اگه اینستا مشکلی پیدا کرد تلفنم باشه . )

شکوفه نوشته بود: ما تهران نیستیم و داریم از شهرمون مستقیم میایم فرودگاه بین المللی ساعت ۸ تا ۸:۳۰ شما رو اونجا میبینم . 

شماره خودش و همسرشم گذاشته بود. 

خیالم راحت شد .. خیلی خسته بودم ولی اگر قرار بود ساعت ۸ فرودگاه باشم  باید ۶- ۶:۳۰ از خونه میرفتم بیرون . 

هر چی فکر کردم که چطور میتونم مهربونی شکوفه رو جبران کنم، راهی به ذهنم نرسید جز اینکه با یه کیک کوچولو که دست و پا گیرشون نباشه، ازش تشکر کنم.

 مواد لازم برای درست کردن کیک اکبر مشتی که یه کیک کاملا ایرانی با عطر و طعم هل و گلاب و زعفرونه رو آماده کردم . حدود ۴۰ دقیقه بعد همه خونه پر از بوی کیک ایرانی بود . گذاشتم روی توری که خنک بشه . رفتم دوش بگیرم ... یاد دوهفته قبل افتادم ، چهارشنبه نهم مهر مهردخت پرواز کرد، حالا دو هفته گذشته بود و ما هردو از پس این دوری براومده بودیم . 

آب گرم روی سر و شونه هام جاری شد . به خودم اومدم دیدم اشک امونم رو برده . خاطره اون حموم دوتایی، بغل کردن های بی انتها، سر روی شونه هم گداشتن و مرور خاطره هاااا... ۲۶ سال قهر و آشتی و دونفره های نابمون... 

حوله رو تنم کردم و درحمام  رو باز کردم ، تیلی و تامی هردو پشت دو نشسته بودن  و با دیدن من اومدن با مهربونی خودشونو به پاهام مالیدن. نشستم و هردو تاشونو بغل کردم .. قربونتون برم من که انقدر میفهمید ،، مامان دلش تنگه و شماها به همه چیز آگاهید!! خدا رو شکر که دارمتون، مرررسی که منو لایق دونستید بیاید تو زندگیم

موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم، رفتم اتاق مهردخت و از دفترچه ای که کاغذ کرافت داشت برگه ای جدا کردم .ساعت حدودای ۵:۲۰ بود،  نشستم پشت میز و بدون تامل براش نوشتم . 

کیک خنک شده رو تزیین و بسته بندی کردم و نامه رو هم گذاشتم روی کیف مدارک و رفتم که یکمی دراز بکشم . نیم ساعت بعد لباسامو پوشیدم . چشمام خیلی میسوخت، من که توان رانندگی نداشتم . ویز رو چک کردم دیدم ساعت ۶ برم بیرون، خیلی زود میرسم . ارایش کردم بعد انتهای نامه رو بوسیدم و رد رژلبم رو روی نامه گذاشتم . ساعت یکربع به هفت اسنپ گرفتم . جعبه کوچک کیک و کیف مدارک رو برداشتم و رفتم پایین . 

فکر میکنم بخشی از مسیر رو بیهوش شده بودم . نزدیکی های فرودگاه بیدار شدم . از نامه عکس گرفتم و گذاشتمش داخل کیف و روی اولین برگه مدارک . 



ساعت ده دقیقه به ۸ تو سالن بودم . حدود ۸ و ده دقیقه به شکوفه تلفن کردم گفت: تو پارکینگ هستند و دارن میان .

 ۸:۲۰ دقیقه همدیگه رو دیدیم . خوشرو و مهربان درست مثل عکسش . کیف مدارک رو  بهش دادم و کیک رو گفتم : ببخشید، برای اینکه دست و پا گیرتون نباشه خیلی کوچیک درست کردم .

خیلی تشکر کرد ، گفتم : خونگیه نوش جانتون

 بازم ازش تشکر کردم و گفت : ما ایرانی ها فقط همو داریم . خوشحالم که تونستم کمکی کنم . 

از هم خداحافظی کردیم . موقع اومدن ۵۴۰ تومن پول اسنپ داده بودم به فکرم رسید با مترو برگردم ولی گفتن که تازه مترو رفته و دوساعت دیگه میاد . یادم افتاد کارت ملی مهردخت رو دو هفته قبل تو فرودگاه گم کردم رفتم باجه پلیس . گشتن و گفتن معمولا یک هفته بعد میدن به پست و اونجا نیست . دوباره اسنپ گرفتم و این بار ۲۵۰ تومن بود . نشستم تو ماشین و دوباره چشمامو بستم . 

****

امروز ۲۹ مهره و درست ۲۰ روزه مهردخت رفته . تو این ۲۰ روز خیلی اتفاقات پیش بینی نشده براش افتاده و داره موانع رو برطرف میکنه . 

میام به مرور درموردشون توضیح میدم .

 از اینکه رفته خیلی خوشحالم چون داره زندگی رو قدم به قدم جلو میبره و برای ساعت به ساعتش زحمت میکشه و این عالیه . مهاجرت سخته و هر کس فکر کنه گل و بلبل در انتظارشه باخته ، ولی ارزشش رو داره . 

امروز مهردخت داره از خونه دومش اسباب میکشه به خونه سوم که تا ۱۲ آبان یا به عبارتی سوم نوامبر اجاره ش کرده. همچنان داره دنبال خونه ای میگرده که طولانی مدت اجاره ش کنه و با هانیه که همون روزای اول با هم دوست شدن باشه و تو هزینه ها صرفه جویی بشه . 

اگه یادتون باشه تو پست هفته اول مهاجرت نوشتم خونه دومی که مهردخت رفت  رو واقعا با ناراحتی رفت ، چون صاحبخونه ش گفته بود در اتاقت رو نبند که گربه م رفت و آمد کنه و درضمن لوازم آرایشمم تو اتاق توعه گاهی میام میک آپ میکنم . ولی نگم براتون که چه اقامت شیرینی شد برای مهردخت و چقدر امروز که داره میره، دل کندن از آیدا براش سخته . تو این مدت کلی با هم آشپزی کردن ، خونه جمع و جور کردن ، پیاده روی رفتن و آواز خوندن ، از دل تنگی ماماناشون، سر به روی شونه هم اشک ریختن و .... 

مهردخت درواقع دیشب باید از این خونه میرفت ولی آیدا بهش گفته : امروز خیلی شلوغ بودی و خسته شدی ، امشبو پیشم بمون نفر بعدی هم که فردا میاد تو هم همون فردا برو

مهردخت در عرض مدت کوتاهی تغییرات خیلی مثبتی کرده و همه ی اینها به لطف چالش های مهاجرت اتفاق افتاده 

دوستتون دارم