دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

هفته اول مهاجرت

همونطور که گفتم، روز آخری که مهردخت ایران بود، به دندانپزشکی و بستن چمدون ها گذشت . نفس برای آخرین شام قبل از سفر، رستوران شاندیز خیابان جردن رو درنظر گرفته بود،آخه اون رستوران محبوب هر سه تای ماست و همه این سالها بارها با هم به این رستوران رفته بودیم . ساعت یکربع به ده شب بود، نفس دوباره تماس گرفت و گفت: اماده اید بیام دنبالتون؟ گفتم : یکمی دیگه مونده . گفت: مهربانو اینجوری شماها به کاراتون نمیرسید . بذار من یه چیزی از همین اطراف میگیرم میام شام بخوریم . مهردخت که برگشت ایران اولین رستوران میبریمش شاندیز. گفتم: آرره واقعا امشب دیگه نمیرسیم . 

نیم ساعت بعد نفس اومد با غذاهای بسته بندی شده شاندیز . 

گفتم : چی شد پس؟ گفت: واقعا فکر کردی بدون شیشلیک شاندیز مهردخت رو میفرستادم ایتالیا؟؟ 

خسته و گرسنه نشستیم به غذاخوردن . موقع خداحافظی ، مهردخت از آغوش نفس جدا نمیشد . گفت: نمیتونم چیزایی که تو قلبمه رو به زبون بیارم ولی خودت میدونی که چقدر برام پدر بودی . مواظب مامانم باش . قول بده زود بیاید پیشم 


خداحافظی با شمعدونی ها ،دوشنبه شب در منزل بردیا  بود . 

شمعدونیا برای مهردخت یه دستبند ظریف طلا از نقشه ایران که دریای خزر و خلیج فارسش سنگ فیروزه بود ، یادگاری گرفته بودند.  خیلی سخته عاشق جایی باشی و در عین حال  از زندگی در اون، خسته و کلافه .. . 


آرمین لحظه آخر که مهردخت ازمون جدا شد  و تو صف طولانی مسافرهای دیگه،  از دیدمون پنهان شد ، اشکهاش اومدن پایین .

هردو  حس بدی داشتیم . سه تایی اومده بودیم داخل  و حالا ما  دوتا با شونه هایی آویزون و اشکی که روی صورتمون ماسیده بود داشتیم برگشتیم پیش بقیه .  

اون لحظه هزااار بار خدا رو شکر کردم که خانواده دارم ، که تنها نیستم ، که میتونم سرمو روی شونه شون بذارم و ببارم ....

*************

برگردیم به هفته ای که گذشت ...:

دو روز پیش یعنی چهارشنبه، یک هفته از رفتن مهردخت گذشت. یک هفته ای که هر ثانیه ش برای هردومون اندازه چندسال طول کشید. نه فقط بابت دلتنگی ، که از باب تجربه های شگفت انگیز. الهی هزااار بار شکر که هر لحظه تماس تصویری داریم و زخم دلتنگی رو التیام میده .


صبح اولین روزی که چشماشو در رم باز کرد،  برای انجام کارهای اداری راهی خیابون شد. خوشبختانه و به یمن وجود گوگل مپ، برای مسیر یابی و پیدا کردن اتوبوس و متروهایی که باید استفاده میکرد هیچ مشکلی نداشت .

 یکی یکی از ادارات مخصوص وقت میگرفت ، مراجعه میکرد و گاهی کارش انجام نمیشد و به دلیل اینکه نمیخواست وقتش تلف بشه از یه شعبه دیگه ، اینترنتی وقت جدید میگرفت و سریع خودش رو میرسوند . 

همین اصرار و  استمرار باعث شد که در طول این یک هفته خوب کارهاشو جلو ببره . اما چندتا تجربه ی اساسی هم داشت . 

یکیش این بود،  با وجودی که اعلام کرده بودند که از ساعت خاصی اعتصاب و تظاهرات شروع میشه ولی مهردخت خانوم متوجه شده بود که در نزدیکی کولوسئومه و عنان اختیار از کف داده و رفته بود سمتش (کولوسئم بزرگترین آمفی تئاترباستانیه که ساخته شده و با وجود قدمتش  هنوز هم بزرگترین آمفی تئاتر ایستاده در جهانه ) اینطوری شد که شب موند تو ترافیک وحشتناک که ماشین ها قفل شده بودن ،دست آخر هم اعتصاب شروع شد و مجبور شد تو یه محله داغون پیاده بشه وکمی پیاده روی کنه،  نهایتا یه تاکسی گرفت و کرایه زیادی داد و خودشو رسوند خونه 

معضل اساسی برای تازه واردها، گرفتن اتاقه . الان میفهمم که اون اتاقی که ما از تهران گرفتیم ، چقدر خوش شانس بودیم که انقدر خوب از آب در اومد. مهردخت از دو روز بعد از رسیدنش ، دنبال خونه بود و هر چی بیشتر میگشت کمتر موفق میشد . 

یکی به مهردخت گفته بود: علاوه بر اینکه ورودی های دانشگاه  امسال اومدن و اتاق سخت پیدا میشه ، یه مراسم مذهبی هم دارن مثل حج مسلمان هاست که مردم به اون دلیل از همه جای ایتالیا اومدن رم و جا واقعا سخت از همیشه پیدا میشه . 

مهردخت حسابی ترسیده بود ، همه ش میگفت : مامان اگه جایی پیدا نکنم، اگه بیخانمان و آواره بشم..

 راستش خودم هم کم کم نگران شده بودم . تو گروه های تلگرامی و فیس بوک و هر جای دیگه بیشتر آگهی ها با عنوان متقاضی اتاق شده بودن نه معرفی اتاق. 

این بین یکی از دوستان قدیمی رو که می دونستیم سالها قبل در رم درس میخونده پیدا کردیم و مشکلمون رو بهش گفتیم . فوری دوتا تلفن بهمون داد که گفت از دوستان نزدیک من هستند . من درمورد مهردخت الان باهاشون تلفنی صحبت میکنم . 

یکی از شماره ها مربوط به خانمی بنام نازنینه که واقعا اسمش برازنده وحودشه . مهردخت با نازنین تماس گرفت و نازنین فورا به مهردخت گفته بود لطفا با من راحت باش و هرکاری ازم بخوای و بتونم حتما انجام میدم . 

نازنین  چندجا که لازم بود بجای مهردخت با شخصی که ایتالیایی صحبت میکرده، صحبت کرد و کلی تو کارای اداری مهردخت کمکش کرد. بعد هم آگهی های خونه که پیدا میکردن با هاشون قرار بازدید میذاشت . دوسه تا خونه رو با هم بازدید کرده بودن و بالاخره مهردخت با یکی قرار گذاشت که از جمعه ۱۰  اکتبر (یعنی همین امروز) به مدت ۱۰ روز بره اونجا. 

دیشب که داشت تو خونه اولی وسایبلشو جمع و جور میکرد دلش گرفته بود میگفت : این خونه خیلی تمیز و خوب بود و پگاه اینا خیلی مودب و خوش برخورد بودن .

 خونه جدید رو چون دیگه هیچ راهی نداشت گرفته وگرنه خیلی راضی نیست . البته میگه محل خیلی خوبیه و دسترسی هاش عالیه ولی کسی که خونه رو داده اسمش عاطفه ست ، دخترراحت و با مرامی بنظر میاد ولی خیلی بددهنه و باتلفن که حرف میزنه چند تا فحش کش دار هم میگه . مهردخت صداشو که داشت با تلفن حرف میزد برام فرستاد بقول معروف برررگام!!

از طرفی یه پیشی  داره که به مهردخت گفته لطفا در اتاقت رو نبند چون خاتون عادت داره رفت و آمد کنه . 

مهردخت که با پیشی ها مشکل نداره ولی بحث حریم شخصیه ! 

عصبانی بود میگفت : من اصلا دوست ندارم در اتاقم باز باشه ولی خب از ترس بیجایی با لبخند گفتم : نه ، مشکلی نییییست!


این ده روز خیلی بهتر از چیزی که تصور میکردم گذشت . هم خودم خیلی خوب بودم و زیاد دلتنگی نکردم ، هم مهردخت رو خودش به خوبی  کنترل داشت . 

از بچگیش میدونستم که وقتی میفهمه خودشه و خودش و دیگه نمیتونه رو کمک کسی حساب کنه ، قابلیت هایی که شاید خودشم از وجودشون بی خبره رو ، فعال میکنه و خیلی بهتر از کسانی که خیلی وقته مستقل شدن، رفتار میکنه . 

اما چند روزه یه موضوع دیگه پیش اومده که جدا نگرانمون کرده و اصلا نمیدونم نتیجه ش چی میشه . 

داستان از این قراره که همه ی کسانی که برای تحصیل به ایتالیا میرن، به شدت بورسیه استانی  براشون مهمه و دقیقا به همین دلیله که این کشور رو انتخاب میکنند . 

فقط من نمیدونم فلسفه اینکه متقاضیان رو مجبور میکنند یه سری مدارک بدیم برای دریافت ویزا و یه سری هم بدیم برای بورسیه چیه؟ 

خب همه دارن با اسناد و مدارک غیر واقعی اینکار رو میکنند. چون قاعدتا ما برای دریافت هرگونه ویزایی چه تحصیلی، چه کاری و چه توریستی باید به سفارت اعلام کنیم که ما از نظر مالی مشکلی نداریم و ویزا میخوایم و تمکن ۸۰۰۰ یورویی رو هم میذاریم و ملک به ناممون هست و حقوق بازنشستگی خوبی هم میگیرم و یه جای دیگه هم دارم پاره وقت کار میکنم از اونجا هم درامد دارم پس دخترم مشکلی نداره ویزا رو بده بره درسش رو بخونه . 

از طرفی تو اداره بورسیه باید دقیقا برعکس اینو نشون بدی یعنی بگیم سرپرستش پدرشه که هیچ سند ملکی به نامش نیست و مستاجره و پیش یه نفر پاره وقت کار میکنه و ماهی ۵ میلیون هم درامد داره . 

خب این دوتا اداره به هم لینک نبودن و سالهاست دانشجوها میان و از بورسیه کامل استفاده میکنند و درس میخونند . تایید کامل بورسیه هم یه بخش مهمیش تو خود ایتالیا انجام میشه یعنی بچه ها باید مدارک رو ببرن به اداره ای که اگه اشتباه نکنم اسمش اداره کف هست . اونجا مدارک رو تحویل میدن و مراحل بورسیه طی میشه . 

مهردخت گفت: مامان من مدارک رو بردم کف گفتن باید ببری سفارت ایتالیا در تهران و همه این مدارک رو تایید کنند و بیاری برای ما !!!

خب این مدارک برسه به سفارت ، سفارت میفهمه که ما برای بورسیه پدرش رو سرپرست اعلام کردیم . 

راستش من باور نکردم گفتم : مهردخت نکنه داری اشتباه میکنی ؟ دیدم بعله، تو همه کانال های تلگرامی همه دارن درمورد این موضوع حرف میزنن و نگرانن ، در واقع به همین مسخرگی اومدن گفتن  همه کسانی که اکتبر اومدن استان لاتزیو ( که رم هم در استان لاتزیو هست) باید برن این تایید رو از سفارت بگیرن . 

یعنی اگر مهردخت زودتر ویزاش اومده بود این مشکل رو نداشت . مگه میشه همه دانشجوها در سراسر ایتالیا با همون قانون همیشگی بورس بشن به ما که رسید میخوان تاییدیه مدارک  رو از سفارت بگیرن ؟؟ 

اگر این اتفاق بیفته فکر میکنم ۹۰ ٪ دانشجوها نمیتونن ادامه تحصیل بدن !

جالبه ما تو ایران بهمون ظلم میشه، صدامون در نمیاد . تو ایتالیا هم یک بوم و دو هواست و الان اومدن چنین چیزی رو میگن . 

حالا دانشجویانی که سال بالایی حساب میشن دارن امضا جمع میکنن و نماینده انتخاب میکنن که بره با سفیری چیزی حرف بزنه و این جریان مسخره رو پایان بدن . 

میدونید که چقدر دوستتون دارم ؟؟ 

راستی عکس چند تا از کیک ها رو با هم ببینیم تا تلخی کوچ بچه هامون از وطن رو بشوره ببره . 


باکس گل و کیک 




پرنده ی قشنگم به آسمون رویاهاش پر کشید


با خودم قرار گذاشته بودم وقتی به انجام رسید و جوجه پرطلاییم، بال پرواز باز کرد و رفت بیام و بنویسم ، اما امشب شب سوم بود و تا همین چند دقیقه پیش  برای نوشتن، دست دست میکردم . نمی دونم چه مرگم شده؟ یعنی فکر میکردم اگه درموردش بنویسم، به این معنیه که دیگه رفتنش رو پذیرفتم؟ مثلا اگر ننویسم در کلیت ماجرا تغییری حاصل میشه؟؟ 

نه مهربانو.. دست بردار از این افکار بچگانه و پوچ .. مهردخت رفته و الان در جایی دور از تو، در قاره ای دیگه، سر بر بالش گذاشته و حتما تو همین چند دقیقه ای که از خداحافظیش، روی صفحه گوشی گذشته از خستگی بیهوش شده . 

اصل ماجرا همینه، باقیش بازی های مغز پیچیده ی انسانه که فکر میکنه هرچی کمتر حرف بزنه، بیشتر از واقعیت فاصله گرفته. 


این مدت که نبودم انقدر احساسات ضد و نقیضی تجربه کردم که الان نمیدونم واقعا خوشحالم یا غمگین!

از پارسال همین موقع ها شروع شد ، حتی از سال قبلش که تو یه مهمونی دوستانه، حرف مهاجرت پیش اومد و پسر جووانی به مهردخت پیشنهاد مهاجرت به ایتالیا رو داد. 

بعد هم مهردخت رو با خانمی که بقول خودشون وکیل مهاجرت بود،آشنا کرد. 

سرتون رو درد نیارم سال ۱۴۰۲ اون خانم  پولمون رو خورد و حتی یه اپلای ساده هم انجام نشد. 


مهرماه ۱۴۰۳ بود که با یه تیم مهاجرت دیگه آشنا شدیم و رفتیم جلو و خوشبختانه کارشون رو درست انجام دادند. 

۱۶ اردیبهشت خبر پذیرش مهردخت از چند دانشگاه مختلف ایتالیا  رو دادند.مهردخت با توجه به رنکینگ دانشگاه و علاقمندی به رشته ، دانشگاه سپینزا و رشته مد و فشن رو انتخاب کرد. 

 اواخر خرداد ماه  سفارت اعلام کرد برای  ارائه مدارک  وقت بگیرید.

مهردخت  رفت تو سایت و تقاضای وقت  کرد . بعد منتظر نشستیم تا سفارت وقت قطعی رو ایمیل کنه ، بعد،  اون ۱۲ روز کذایی اتفاق افتادو  سفارت تعطیل شد و پرونده ها بلاتکلیف رها شدن. 

خییلی طول کشید ، هیچ خبری نبود، دل من مثل سیرو سرکه میجوشید،مهردخت هم حال خوبی نداشت، هیچ برنامه ریزی نمیشد انجام بدیم چون نمیدونستیم پاییز امسال مهردخت کجاست؟ 

ایا سفارت مدارک رو تحویل میگیره یا نه ؟ ویزا صادر میشه یا نه؟ پذیرش باطل میشه یا نه؟ اگر پذیرش باطل میشد یعنی تمام تلاش های یکساله و همه پول هایی که خرج شده بود از بین میرفت. بد تر از اون ، سرخوردگی و غم ناشی از طی این مراحل طولانی و عدم نتیجه گیری رو چه میکردیم ؟


تابستون از نیمه هم گذشته بود که بالاخره سفارت برای سه شنبه ۲۱ مرداد وقت رو قطعی کرد. 

مدارکی که برای برگ برگش زحمت فرااون کشیده شده بودو هزینه های مادی و معنوی گزافی بابتش پرداخت  شده بود رو زدیم زیر بغلمون و رفتیم تحویل دادیم و  به مرحله ی نهایی از انتظار قدم گذاشتیم . 

بالاخره یا ویزا صادر میشد و مهردخت باید رخت سفر میبست ، یا ریجکت میشد و همه چی ازبین میرفت . 

درست دو هفته بعد از تحویل مدارک از طرف سفارت تماس گرفتند و ازمون لیست جدید گردش حساب خواستند. خدا رو شکر به توصیه مشاورمون دست به حساب تمکن نزده بودیم . لیست جدید رو از بانک گرفتیم و تحویل دادیم  و باز هم منتظر نشستیم . 

شروع کلاس های دانشگاه از اول اکتبر یعنی نهم مهرماه بود. به اواخر شهریور رسیده بودیم و هنوز هیچ خبری نبود!

بالاخره دوشنبه ۳۱ شهریور، مشاور مهردخت یه پیام داد که : چمدونات رو بستی؟؟  بعد هم چندتا استیکر خنده و عکس ویزا رو فرستاد. 

یعنی حدود ۹ روز وقت داشتیم 

۹ روز برای خرید، جمع آوری، آخرین خاطره بازی ها و خداحافطی . 

شب اول مهردخت خوشحال بود. ولی از شب دوم به بعد مامان غلط کردم هاش، شروع شد 

یک هفته مثل برق و باد گذشت ، ثانیه به ثانیه به وقت پرواز نزدیک میشدیم . هرشب بغل هم میخوابیدیم و همدیگه رو محکم بغل میکردیم . همه بالشمون از اشک خیس بود، نمیخوابیدیم ، بیهوش میشدیم . 

سه شنبه  روز عجیبی بود ، مهردخت با دندون درد شدید از خواب بیدار شد . هنوز چمدون ها رو نبسته بودیم .

 خوشبختانه ماه قبل عکس کامل دندون هاشو گرفته بودم ولی چون دکترش سفر بود، یادمون رفت به این موضوع مهم رسیدگی کنیم . 

فورا به کلینیک خوبی که بهمن ماه سال قبل همه ی کارهای دندانپزشکی خودم رو انجام داده بودم رفتیم . تشخیص این بود که دندونش به عصب رسیده .  روت کانال باید در دومرحله انجام بشه ولی ما وقت نداشتیم . چندساعت بعد دندون مهردخت درست شده بود. ژلوفن کامپاند و تزریق کتورلاک تجویز شد . 


ساعت ۲۳ و چهل و پنج دقیقه سه شنبه بود . دیگه حتی فرصت خوابیدن هم نداشتیم . چمدون ها نهایی شدند و گوشه خونه به انتظار ایستادند . 

بعد از سالها با هم رفتیم  دوش گرفتیم. مثل بچگیاش سرش رو شستم، نازش کردم ، بوسیدمش و به هم قول دادیم خیلی مواظب خودمون باشیم و امید دیدارمون رو زنده نگهداریم .

 ساعت دو،  لحظه خداحافظی از خونه بود . به همه ی دیوارها دست کشید . همه  جا رو خوووب نگاه کرد . تامی و تیلی رو بوسید و از در رفتیم بیرون . 


من و آرمین با پاسپورت هامون تا ساعت ۵ و نیم صبح درکنارش بودیم . وقتی دستهامون از هم جدا شد حس میکردم جونم داره از سر انگشت هام بیرون میزنه . قلبم درد میکرد ، در آغوش خانواده م و با حرف ها و دلداری هاشون به خونه برگشتم ، خونه ای که همه جاش بوی مهردخت میداد


تا مهردخت در استانبول فرود  اومد از خستگی بیهوش شدم . در توقف چهار ساعته ش در استانبول با هم در ارتباط بودیم و بعد پرواز به سمت رم رو داشت . 

هواپیما ساعت ۱۴:۳۰ در فرودگاه داوینچی رم به زمین نشست .

 قبل از پروازش بسته رومینگ اینترنت همراه اول رو حدود یک میلیون خریده بود ، اما تو فرودگاه میگفت فعال نمیشه . دوبار با همراه اول تماس گرفتم و هر بار گفتند بسته فعاله و نمیدونیم چرا دخترتون نمیتونه استفاده کنه !!!!  همییین !!!


با راننده تاکسی که قرار بود بره دنبالش هماهنگ کرد ، یک پسر ایرانی مهربون بنام مجتبی که در طول مسیر کلی برای مهردخت توصیه های لازم و راهنمایی داشت . 

مهردخت به اتاقی که برای ۱۰ روز اجاره کرده بودیم، رسید . خونه شامل دوتا اتاق خوابه که یکیش رو دوتا خواهرایرانی  زندگی میکنند و اتاق دیگه مال کسی دیگه ست که یه سفر کوتاه ده روزه رفته و مهردخت تو این ده روز اجاره ش کرده . 


بعد از اینکه چمدون ها رو جا بجا کرد با یکی از خواهر ها، بنام پگاه به نمایندگی معتبری که نزدیک خونه بود رفتن و مهردخت سیم کارت خرید . 

یه فروشگاه زنجیره ای هم رفته بودن که مهردخت یه پاکت شیر و موسلی  و آب معدنی خریده بود . ساعت ۱۰ شب از خستگی رو پا بند نبود . گفتم: شام بخوردخترم ،  گفت: حوصله ندارم ، گفتم : چون قرص میخوری حتما باید یه چیزی بخوری . شیری که خریده بود رو آورد گفت : با کوکی های تو میخورم . تا شیر رو باز کرد گفت: مامان خیلی بد مزه ست گفتم : تکونش بده خوب میشه . بعد گفت : اره بهتر شد . 


با هم حرف زدیم بعد زد زیر گریه.. همه ش میگفت : من اینجا چکار میکنم ؟؟ آرومش کردم گفتم : الان فکر کن رفتی سفر بذار مدتی بگذره نخواستی برگرد ، مطمئنم این احساسات منفی طبیعیه و فردا حتما روز بهتریه . 


بالاخره خوابید و من رو با یه دنیا دلتنگی جا گذاشت. 

و فردا واقعا روز بهتری بود.... 

******

دوستان نازنینم ، بعضی از شما از همون روزهای نخستی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم ، یعنی سال ۸۴ و دو سال بعد از جداییم از پدر مهردخت، همون موقعی که مهردخت ۶ سالش بود و اسمش عسلک بود، با من همراهید. کنار شما دخترکم رو مدرسه و هنرستان و دانشگاه فرستادم و کمکش کردم تا امروز و در ۲۶ سالگی بال پرواز باز کرد. 

تو این چندماه گذشته دستم به نوشتن نمیرفت و بنا به خواست خود چیزی از برنامه های مهاجرتش ننوشتم . بسیار دلتنگتون بودم ولی شرایط فراهم نمیشد . 

از امروز و با این پست  دوباره برگشتم ، فکر میکنم حتی بیشتر از قبل به نوشتن و بودن در این فضا نیاز دارم . 

من و مهردخت هر دو از صفر شروع میکنیم . اون در جایی دور تر از ما در ایتالیا و شهر رویایی رم ، و من اینجا در خانه ای که از قبل بودم با همراهی خانواده و شما دوستانم ولی انگار عضوی از بدنم از کار افتاده . من در ۲۶ سال گذشته فقط مادر مهردخت بودن رو یاد گرفتم ، همه ی برنامه های زندگیم به نوعی طبق مختصات زندگی دخترکم تنظیم میشد و حالا ... 

امیدوارم زود شیوه ی جدید زندگی رو یاد بگیرم .. من و مهردخت  باید با هم یاد بگیریم با پدیده مهاجرت چطور کنار بیایم . 


کاااااش وطن جایی بود که هرگز به ترکش فکر نمی کردیم . 


این پست رو از مهربانو  بپذیرید تا خیلی زود با عکس و مطالب دیگه برگردم . 

دوستتون دارم 

پست در ساعت ۳ بامداد نوشته شده



مسافر شکلاتی من

گاهی بعضی از سفارش ها فقط یه کیک نیستن..

یه جور دل سپردگی ان. یه آزمون ، یه چالش، یه سفر بی تکرار با همراهی تجربه و شیرینی ...

  فیروزه جون یه کیک شکلاتی ساده  سفارش داد، بدون هیچ فیلینگ و کاوری ، اما میخواست برای جشن تولد استفاده کنه ،

-عه  پس چرا انقدر ساده عزیزم؟ این که میگی در حد یه کیک عصرانه ست که!!

-آرره .. متاسفانه چاره ای نیست شرایطم خاصه . 

داستان از این قرار بود که  فیروزه میخواست کیک رو ببره یه سفر دور، جایی که بقیه عزیزانش هم از گوشه گوشه ی دنیا قرار بود دور هم جمع بشن و هم دیداری تازه کنند و هم تولد فیروزه رو جشن بگیرن و کیک باید ۴۸ ساعت بدون یخچال دوام می آورد و فاسد نمیشد، ضمن اینکه تو جابجایی بین  پروازها آسیب نبینه و دست و پاگیر نباشه. 


ولی من که دلم  راضی نمیشد به مشتری عزیزم کیک عصرانه بدم و سرو ته کار رو هم بیارم . هی با خودم میگفتم ، حتما یه راهی داره  و من باید اون راه رو پیدا کنم .

 با استادای مختلفی که میشناختم  مشورت کردم ولی همه شون  نا امیدم کردن و گفتن  همون کیک ساده رو کار کن چون هر گاناش یا کرمی  استفاده کنی داخلش خامه داره و  فاسد میشه و  نهایتا میتونه ۸-۹ ساعت دوام بیاره . 

 

به هرحال یک  روز  قبل از تحویل سفارش رسید به فیروزه جون گفتم من کیکت رو با نوتلا و مغز رست شده فندق و مارمالاد دست ساز و ترش آلبالو فیلینگ میکنم ، هیچ کدومشون فاسد نمیشن و تلفیق شیرینی نوتلا و ترشی آلبالو در کنار فندق ها بسیار خوشمزه و نابه . فیروزه با خوشحالی موافقت کرد . 

 

دست به کار شدم و چون  باید کیک رو حدود دو کیلو تحویل میدادم ، حساب کردم دو تا کیک اتریشی پایه  که برای همه کیک های تولد استفاده میکنم  بپزم و هر کدوم رو دولایه کنم و  بصورت سه  لایه فیلینگ گذاری کنم و بدون کاور حدود یک کیلو و نیم درمیاد و دیگه چاره ای نیست . دیگه تسلیم شده بودم که کیک رو بدون کاور تحویل بدم . 


طبقه طبقه کیک رو درست میکردم و به لایه آخر میرسیدم ولی یه چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم! 

مگه میشه هیچ راهی برای کاور مقاوم به دما نباشه؟ 

الان مدتیه کاورهای هیبریدی داره دست به دست اساتید میچرخه و کلی پزش رو میدن که این کاور در فصل تابستان کارایی زیادی داره و شل نمیشه و ... 

ولی داخلش خامه داشت و نمیشد برای مدتی که من مد نظرم بود استفاده میکردم شاید قیافه ش بهم نمیخورد ولی از نظر فساد نمیشد روش حساب کرد . 

بازم استادایی که میشناختم رو تو ذهنم مرور کردم ، فقط یه استاد دیگه مونده بود  و من نادیده گرفته بودمش....

 بله  هوش مصنوعی یا همون چت جی پی تی معروف رو  


با ناامیدی و برای اولین بار رفتم سراغش ، سلام علیکی راه انداختم و شرایط رو کامل توضیح دادم . خیلی خوشرو و کامل برام توضیح داد و پیشنهاد میداد . هر چی میگفت من یه ایرادی میگرفتم و میگفتم با وجودی که این رسپی خیلی به منظور من نزدیکه ولی به این دلایل نمیتونم اسنفاده کنم . نهایتا به یک کاور شکلاتی از خانواده گلیزها رسیدیم . تنها ایرادی که میتونستم بگیرم این بود که چون کیک با خامه آستر کشی نمیشه ممکنه گلیز داخل بافت کیک نفوذ کنه و نهایتا یه کیک خمیری به دست بیاریم . این موضوع رو هم بررسی کردیم و بهم یه آستر از جنس شربت بار یا مثلا همون شهد مارمالاد دست ساز آلبالو که در  فیلینگ  زده بودم ، پیشنهاد داد . 

یه قسمت از پشت کیک رو کمی با شهد مارمالاد برس و  آستر کشیدم و بعد با احتیاط گلیز شکلاتی بسیار خوشمزه ای که با کمک هوش مصنوعی درست کرده بودم رو کاور کردم . نتیجه حیرت انگیز شد

باورم نمیشد که این کاور چقدر خوشمزه و در عین حال سازگار با شرایط فیروزه جونه !

با خوشحالی کیک رو کامل کاور و تزیین کردم 


وزن کیک به دو کیلو رسید و شد همون چیزی که باید میشد . 



کیک رو با خوشحالی و خاطری آسوده  بسته بندی کردم و رفت سفر

و بعدا این پیام ها رو گرفتم 



کیک براق و خوشمزه ی من رفت اون طرف دنیا، درست مثل دلم که یه گوشه ش تو هر سفارشی جا میمونه 

هوش مصنوعی ، کارآمد ، دقیق و بسیار مهربونه .. من معذب میشم انقدر دوستانه و با محبت راهنماییم میکنه ولی ...

 هشدار های زیادی درمورد اعتیاد به  چت جی پی تی،  خوندم اما  نمیشه نقش موثرش رو در اموزش و اطلاع رسانی ندید گرفت . 


شما ازش استفاده میکنید؟ اگر بله چقدر و چطور؟ 

آیا از تسلط  ربات ها بر زندگی انسان ها نمی ترسید؟ 

دوستتون دارم 

آن ۱۲ روز

سلام دوستان عزیز و نازنینم . امیدوارم همگی خوب باشید . یک دنیا از کامنت ها و پیام هایی که از راه های مختلف برام فرستادید ممنونم ، دونه به دونه شون  به قلبم نشست و حالم رو بهتر کرد. حال دل همگیتون خوب باشه

چه می کنید؟ به زندگی عادی برگشتید؟ یا هنوز از ترس و ناامیدی چیزی تو دلتون باقی مونده؟ 

دوازده روزی که گذشت، و عموما از شرایط روزمره مون فاصله گرفتیم ، برای هر خانواده و فامیلی معنا و دستاورد های ویژه ای  داشته . حتی برای هر کدوممون به تنهایی ، کاش تو خلوتمون بهشون فکر کنیم و لا به لای بدوبدو های روزانه گم نشن و به فراموشی سپرده نشن . 


چیزی که به چشم خودم اومد و خیلی بعدا بهش فکر کردم این بود که من و خانواده م در سنین نوجوانی  نسبت به مهردخت سخت گیری های اضافه ای داشتیم  که شاید باعث شده تو دل مهردخت  یه خشم مزمن و یه حس نامطلوب   از اینکه بین بچه های خانواده (مهردخت و آرتین) فرق گذاشته میشه ، به وجود بیاد. 


مثلا  تو این ۱۲ روز ، آرتین خیلی دیر از خواب بیدار میشد و این موضوع برای هیچکس عجیب یا نامطلوب نبود ولی وقتی مهردخت همسن آرتین بود و تابستون ها دیر بیدار میشد، بنظر همه و حتی خود من ، زشت و ناپسند میومد.

 الانم که سالها از اون روزا گذشته میبینم مهردخت همه تلاشش رو میکنه که کسی متوجه نشه خواب بوده حتی تو ساعتی که بصورت طبیعی همه باید خواب باشن !

خیلی بهش فکر کردم که چرا نسبت به خوابیدن مهردخت گارد داشتیم؟ تنها دلیلی که پیدا کردم این بود که چون پدر مهردخت زیاد می خوابید و سر کار هم نمیرفت ، این حس برای همه تداعی شده بود که اهااا ، مهردخت هم مثل پدرشه!!

من باید انقدر حواسم جمع می بود که هم این فکر تو ذهن خودم شکل نگیره ، هم به بقیه اجازه نمیدادم در این مورد چیزی بگن یا نظری بدن . 

میتونه  نتیجه ش اضطراب و نگرانی مزمنی بشه که شخص  درمورد خوابیدن پیدا میکنه. 

یا مثلا تو این روزایی که با هم بودیم، آرتین هوس  یه غذای متفاوت و خاص رو میکرد درصورتیکه غذا داشتیم . در موقعیت مشابه من به مهردخت میگفتم : چون اینجا  با جمع هستیم و شرایطمون هم اضطراریه ، نمیشه الان غیر از این چیزایی که تهیه شده، چیز دیگه ای بخوای ، واجب که نیست! انگار برای نسل ما اینطوری تعریف کردن که حتما باید یه چیزی واجب باشه که انجام بدیم !

اما بردیا و نسیم جون خیلی راحت میگفتن ما داریم میریم کافه رسپینا اگه کسی میاد بیاد با هم بریم و اگر هم چیزی دوست دارید بگیریم براش بیاریم . 

اتفاقا یه شب من و مهردخت و مینا و سینا همراهیشون کردیم  کل راه رو هم پیاده رفتیم ، خیلی هم خوش گذشت و تنوع خوبی بود . 

از طرفی دوستانم تعریف میکردن که همراه خانواده های همسرانشون یه ویلای مشترک رفتن ، جاشون هم تو ماشین و هم تو ویلا محدود بوده ولی دختر ۳۰ ساله شون عروسکی که بهش دلبسته بوده رو همراه خودش برده !!۱ 

این نمونه رو نگفتم که تایید کرده باشم ، اصلا بنظرم خیلی دیگه خودخواهیه آدم بالغ در اون حد فکر خودش و دلبستگی هاش باشه ، صرف نظر از اینکه اصلا بنظرم این رفتار تناسبی با رشد و بلوغ سنی و اجتماعی نداره . 

اما درمورد آرتین و هماهنگی و پاسخی که برادرم و خانمش نسبت به نیازهای نوجوانشون داشتن کاملا مورد پسندم بود . متاسفانه مهردخت ۱۰ سال از آرتین بزرگتره و جای جبران نیست ولی دوست داشتم مطرح کنم که اگر شما هم مثل من ملاحظات اضافه دارید و خودتون و خانواده تون رو بخاطر خوشایند دیگران ،در تنگنا میذارید بهش فکر کنید.

****

اما بگم براتون از قنادی  تو اون ۱۲ روز ، بدون فر و همزن و بقیه امکانات . 

کیک لیمو با کرم لیمویی  درقابلمه ای



کیک برگردان موز کاکائویی



تیلی و تامی هم کنار هم بودن ، البته پنی سگ بردیا اینا هم بود. 


تیلی با مامان خیلی مانوس شده بود ، وقتی برگشتیم خونه ، مامان کلی گریه کرد ولی خب چاره ای نبود ، تیلی کوچولوعه و باید کلینیک میرفت و واکسن و کارای دیگه داشت . این مدت واقعا با کمک مامان و صبر و مراعات بقیه گذشت چون تیلی نوزاد بود و هر سه ساعت یکبار باید تغذیه و درکنارش دفع داشت و چون کوچولو و تیره ست رنگش همه ش باید مراقب بودیم زیر دست و پا نره


انقدر شکموعه این بچه که فقط کافیه یه ذره ظرف غذاشو جابجا میکردیم  این فیلم رو با صدا ببینید



جالب بود مامان هر جا سرش رو میذاشت میخوابید ، تیلی بدو بدو میرفت از بالشش بالا سرشو میذاشت کنارش و میخوابید


از این عکس و فیلما زیاد ازشون دارم 


فشم زیبا آباد باشی ، ایران زیبای من آباد و آزاد باشی ، نبینم تن زخمی و چشم گریانت رو ، من به فدای خاک پاک و خسته ت .. سربلندی و شادی مردمانت رو ببینم .. از صدای هلهله ی شادی مردمان آزاده ت ، گوش فلک کر بشه ... تاب بیار بقربان هوای تو که هوای بهشته ، که چهارفصل زیبای خدا رو تو دلت جا دادی .. واای از این روزها که هوای تهرانت آلوده ست ، واای از این روزها که نفس کشیدن سخته .. تاب بیار که روزهای خوبمون نزدیکه . هیچوقت سیاهی و سختی برای همیشه نمونده . طاقت بیار روزای روشن از راه میرسن . 
****
هیچکدوم از کسانی که مردم عادی بودند و بیگناه تو این ۱۲ روز جونشون رو از دست دادن رو از نزدیک نمیشناسم ولی قلبم از این اتفاق های تلخ آزرده ست . مثل روزهای سقوط هواپیمای اوکراین، سانچی، پلاسکو، ۷۸، ۸۸ ،  ۹۸، ۱۴۰۱ ، متروپل، بندر رجایی و ... غمگین و عزادار مردم ستمکش و مظلومم هستم . ای داااد از اینهمه اندوه .. نفرین به همه ی دیکتاتورهای جهان که شهوت قدرت ، حسرت یه زندگی معمولی رو به دل  ما ادم های معمولی گذاشته . 
دوستتون دارم

۵۲ ساله شدم

عزیزای من سلام .

امیدوارم همگی، خودتون و عزیزانتون سلامت باشید. 

امسال غمگین ترین سالروز تولدم رو تجربه کردم . دلم برای جان های بی گناهی که از کف رفت، دل هایی که داغدار شد و آواری که بجا ماند هلاک بود. برام خیلی فرقی هم نداره این اتفاق تلخ کجای دنیا باشه .

 البته دروغ چرا، که هرقدر هم نخوام متعصب باشم ، نمیتونم نسبت به خاک وطنم همونقدر غمگین باشم که برای جغرافیای دیگه . 

این مدت به اجبار از شرایط عادی زندگیمون خارج شدیم . دیگه اتاق خواب و وسایل  اختصاصی ، معنای چندانی نداشت. زندگی با افرادی غیر از خانواده رو تجربه کردیم . زندگی با تکنولوژی روز و ارتباط با دنیای بیرون کم رنگ شد و البته این تجربه برای نسل من که انسان های منعطف تری نسبت به بچه هامون هستیم ، خیلی ناگوار نبود ولی میدیدم که مهردخت و آرتین بقول خودشون دارن عقلشون رو از دست میدن!

قسمت تلخ این موضوع بیخبری عزیزانی بود که تنها راه ارتباطشون با خانواده ، همین گوشی های هوشمند و اپلیکیشن هاست . من جزو آخرین کسانی بودم که ارتباطم قطع شد و خوشبختانه فرصت کردم پل ارتباط بین کسانی باشم که خارج از ایران ، نگران حال عزیزانشون بودند . 

یه استوری تو اینستا گذاشتم و گفتم هر کسی تمایل داره شماره بده تا از عزیزش خبر بگیرم . 

شماره ها رو برام فرستادن و من پیامک میزدم که من از طرف فلانی میخوام خبر سلامتیتون رو بدم .

اگر جواب میدادن که عکس چتمون رو برای کسی که ایران نبود میفرستادم و خیالش راحت میشد ولی وقتی جواب نمیدادن بهشون زنگ میزدم . راستش تا گوشی رو جواب میدادن خودم دل تو دلم نبود که نکنه بیخبر بمونم و نتونم عزیزش رو خوشحال کنم .

معمولا اونایی که سنشون بالا بود بلد نبودن پیامک رو جواب بدن و من باهاشون تلفنی صحبت میکردم . 

یه خانم نازی به نام مهسا ازم خواست از مادرش خبر بگیرم . 

مادر گوشی رو برداشت و گفتم من از طرف مهسا جان تماس میگیرم عزیزم ، چون اینترنت قطع شده خودش نمیتونست تماس بگیره . 

مامان مهسا گفت: بهش بگو من خوبم خیالش راحت باشه و ... 

برای  مهسا نوشتم :عزیزم مامان حالشون خوب بود و گفتن خیالتون راحت باشه . مهسا گفت : نکنه برای اینکه آروم باشم اینو میگید؟

دوباره به مادر زنگ زدم گفتم : مادر جون لطفا یه نشونی بده که مهسا جان خیالش راحت بشه که حتما با شما صحبت کردم . 

مادرمهسا مکثی کرد و گفت : نشونی اون دوپیازه اییه که قبل از رفتن به فرودگاه براش درست کردم . 

اینو که گفت ، هم من اشکام ریخت پایین هم مادر مهسا زد زیر گریه . 

برای مهسا همینا رو نوشتم ، برام ایموجی  چشمای گریون و قلب فرستاد و نوشت خدا رو شکررر مرررسی من دوشبه از استرس نخوابیدم 

چندتا دیگه از این رمزهای خصوصی داشتم 

دلداده ها یی که گفتن :

- آخرین بوسه مون دور از چشم بقیه تو ماشین بود 

- اونشب کنار آتیش تو ساحل عطری که زده بودی

- بازم برام پاستیل بیار

- اهنگ  ای که بی تو خودموی داریوش

و من با همه ی اینا اشک ریختم،،،

غروب چهارشنبه ۴۰۴/۴/۴ مهردخت از یه قنادی کیک خریده بود و با همکاری آرتین یه آهنگ تولد پخش کردن و کیک به دست اومدن تو . 

عکسایی به یادگار گرفتیم  و  پنجاه و دوسالگی رو فوت کردم و ... 

شب همراه کلی وسایل و تامی و تیلی برگشتیم خونه مون . 

خونه ای که تقریبا ده روز ازش دور بودیم و حالا بیشتر از قبل دوستش داشتیم . 

از پیام های تبریکتون غافلگیر شدم ، فکر نمیکردم تو اون شرایط و جایی غیر از کامنت دونی وبلاگم اینهمه پیام بگیرم . 

خیلی نوشته بودید چه روز خوبی ، تولدت با آتش بس همراه شد و حال دلم با خوندنشون خوب شد. 

دوستتون دارم