عزیزای من سلام .
امیدوارم همگی، خودتون و عزیزانتون سلامت باشید.
امسال غمگین ترین سالروز تولدم رو تجربه کردم . دلم برای جان های بی گناهی که از کف رفت، دل هایی که داغدار شد و آواری که بجا ماند هلاک بود. برام خیلی فرقی هم نداره این اتفاق تلخ کجای دنیا باشه .
البته دروغ چرا، که هرقدر هم نخوام متعصب باشم ، نمیتونم نسبت به خاک وطنم همونقدر غمگین باشم که برای جغرافیای دیگه .
این مدت به اجبار از شرایط عادی زندگیمون خارج شدیم . دیگه اتاق خواب و وسایل اختصاصی ، معنای چندانی نداشت. زندگی با افرادی غیر از خانواده رو تجربه کردیم . زندگی با تکنولوژی روز و ارتباط با دنیای بیرون کم رنگ شد و البته این تجربه برای نسل من که انسان های منعطف تری نسبت به بچه هامون هستیم ، خیلی ناگوار نبود ولی میدیدم که مهردخت و آرتین بقول خودشون دارن عقلشون رو از دست میدن!
قسمت تلخ این موضوع بیخبری عزیزانی بود که تنها راه ارتباطشون با خانواده ، همین گوشی های هوشمند و اپلیکیشن هاست . من جزو آخرین کسانی بودم که ارتباطم قطع شد و خوشبختانه فرصت کردم پل ارتباط بین کسانی باشم که خارج از ایران ، نگران حال عزیزانشون بودند .
یه استوری تو اینستا گذاشتم و گفتم هر کسی تمایل داره شماره بده تا از عزیزش خبر بگیرم .
شماره ها رو برام فرستادن و من پیامک میزدم که من از طرف فلانی میخوام خبر سلامتیتون رو بدم .
اگر جواب میدادن که عکس چتمون رو برای کسی که ایران نبود میفرستادم و خیالش راحت میشد ولی وقتی جواب نمیدادن بهشون زنگ میزدم . راستش تا گوشی رو جواب میدادن خودم دل تو دلم نبود که نکنه بیخبر بمونم و نتونم عزیزش رو خوشحال کنم .
معمولا اونایی که سنشون بالا بود بلد نبودن پیامک رو جواب بدن و من باهاشون تلفنی صحبت میکردم .
یه خانم نازی به نام مهسا ازم خواست از مادرش خبر بگیرم .
مادر گوشی رو برداشت و گفتم من از طرف مهسا جان تماس میگیرم عزیزم ، چون اینترنت قطع شده خودش نمیتونست تماس بگیره .
مامان مهسا گفت: بهش بگو من خوبم خیالش راحت باشه و ...
برای مهسا نوشتم :عزیزم مامان حالشون خوب بود و گفتن خیالتون راحت باشه . مهسا گفت : نکنه برای اینکه آروم باشم اینو میگید؟
دوباره به مادر زنگ زدم گفتم : مادر جون لطفا یه نشونی بده که مهسا جان خیالش راحت بشه که حتما با شما صحبت کردم .
مادرمهسا مکثی کرد و گفت : نشونی اون دوپیازه اییه که قبل از رفتن به فرودگاه براش درست کردم .
اینو که گفت ، هم من اشکام ریخت پایین هم مادر مهسا زد زیر گریه .
برای مهسا همینا رو نوشتم ، برام ایموجی چشمای گریون و قلب فرستاد و نوشت خدا رو شکررر مرررسی من دوشبه از استرس نخوابیدم

چندتا دیگه از این رمزهای خصوصی داشتم
دلداده ها یی که گفتن :
- آخرین بوسه مون دور از چشم بقیه تو ماشین بود
- اونشب کنار آتیش تو ساحل عطری که زده بودی
- بازم برام پاستیل بیار
- اهنگ ای که بی تو خودموی داریوش
و من با همه ی اینا اشک ریختم،،،
غروب چهارشنبه ۴۰۴/۴/۴ مهردخت از یه قنادی کیک خریده بود و با همکاری آرتین یه آهنگ تولد پخش کردن و کیک به دست اومدن تو .
عکسایی به یادگار گرفتیم و پنجاه و دوسالگی رو فوت کردم و ...
شب همراه کلی وسایل و تامی و تیلی برگشتیم خونه مون .
خونه ای که تقریبا ده روز ازش دور بودیم و حالا بیشتر از قبل دوستش داشتیم .
از پیام های تبریکتون غافلگیر شدم ، فکر نمیکردم تو اون شرایط و جایی غیر از کامنت دونی وبلاگم اینهمه پیام بگیرم .
خیلی نوشته بودید چه روز خوبی ، تولدت با آتش بس همراه شد و حال دلم با خوندنشون خوب شد.
دوستتون دارم 

سلام دوستان نازنینم. من ۳-۴ روزه به نت دسترسی ندارم خوشبختانه هنوز میتونم اینجا رو داشته باشم
فشم تا این لحظه کاملا امن بوده . براتون شماره هایی که اتاق و منزل اجاره میدن رو میذارم ضمن اینکه حسینیه رو بصورت رایگان در اختیار مردمی که به این منطقه پناه اوردن گذاشتن ولی نمیدونم ایا هموزم جایی داره یا نه چون اینجا وحشتناک شلوغ شده . دوستانی که افتخار پذیرایی ازشون رو درفشم داشتم می دونند ساختمون مسکونی اینجا خیلی کوچیکه ولی حیاط داریم که دوست و فامیل اومدن و چادر زدن و همه با هم داریم میگذرونیم
تقریبا همه جا پر شده ولی به هر حال شرایط اضطراریه و میتونیم مهربون تر کنار هم باشیم
درصورت لزوم با اغوش باز درخدمتتون هستم .
دوستتون دارم و به امید روزای خوبمون

عباسی فشمی ۰۹۱۲۸۱۶۸۵۷۰
قاسمی ۰۹۱۰۴۹۹۸۲۱۱
محسنی ۰۹۱۲۱۷۱۸۳۵۷
دوستان عزیزم سلام
برای تک تکتون نگرانم، جمعه شب که همون شب اول باشه
ساعت ۲ و نیم صبح بعد از اینکه به تیلی غذا دادم از خستگی بیهوش شدم .
هنوز چیزی نگذشته بود که با صدای زنگ تلفن همراهم از خواب پریدم . صدای وحشت زده مامان رو شنیدم که میگفت :
سالمید؟ گفتم : اره مامان چی شده؟
گفت : تو نشنیدی صدا رو؟ جنگ شده ، اینجا رو زدن .
صاف نشستم تو جام.
چی میگی مامان؟؟
گفت : نزدیک ما بود. من قطع میکنم .
گفتم: مامان بذار ببینم چه خبره.
نت رو روشن کردم ساعت ۳ و نیم صبح بود و همه جا اخبار حمله به ایران بود .
تا ساعت ۴ بعد از ظهر چند بار دیگه اطراف منزل مامان و بابا رو زدن ، چیزی که اونا ساعت سه و نیم صبح شنیده بودن ، مربوط به دوتا کوچه پایین تر از خونه شون بود. طفلکا هیچ امادگی نداشتن و از خواب پریده بودن ، بابا مرتب مرور میکرد و صداش می لرزید حسابی هول کرده بودن همون عصر فرستادیمشون فشم.
به تدریج همه مون اینجا جمع شدیم و فعلا درمانیم. هر کدوممون کلی دوست و اشنا و عزیز داریم که نگران احوالشونیم و تا زمانی که ارتباط میگیریم و صداشون رومیشنویم ، بهتریم.
از همه شما نازنین هایی که بهم پیام میدین واحوال پرسی میکنید ممنونم لطفا شما هم اگر امکانش رو دارید برام خبر خوب سلامتی خودتون و عزیزانتون رو بدارید .
دوستتون دارم 
میخواستم برم به مامان و بابا سر بزنم ولی انگار دوتا وزنه سنگین به پاهام بسته بودن . یه کیک شکلاتی رژیمی (بدون شکر و روغن) درست کردم و نصف بیشترشو گذاشتم تو ظرف و بهشون تلفن کردم ببینم خریدی چیزی ندارن؟ دیدم حوصله ی اونا هم بدجوری سر رفته . مامان گفت: می خواستیم با بابا بریم آوا سنتر یه چیزی بخوریم . گفتم : وایسید منم بیام با هم بریم . کلی خوشحال شدن . منم با انگیزه یبیشتری آماده شدم چون میدونم چقدر براشون سخته ماشین بگیرن و هماهنگ کنن و دوتایی برن.
نزدیک که شدم بهشون گفتم بیاید تو پارکینگ، اومدن و سه تایی رفتیم به سمت آوا سنتر . قبلش پیشنهاد دادم که اگه دوست دارن بریم پارک قدم بزنیم ولی هر دوتایی گفتن که خیلی گرسنه هستن. تعجب کردم که چرا عصرونه نخوردن؟
گفتن ناهارشون رو راس ساعت ۱۲ خوردن و از ساعت ۵ تصمیم گرفتن شام برن بیرون و حالا که ساعت شده ۶ دیگه حسابی گرسنه شدن .
فودکورت شلوغ بود ، یه میز پیدا کردم ، گفتم من میشینم شما برید سفارش بدید.
بعد از چند دقیقه اومدن گفتن ، ما گیج شدیم ، میشه همراهمون بیای ؟ گفتم : میز رو از دست میدیم ، مامان جون شما به من بگو چی دوست داری من و بابا میریم با هم . گفت : مرغ سوخاری .
با بابا رفتیم به سمت رستوران ها . بابا گفت: میشه تا غذامون آماده میشه من یه چای و شیرینی بگیرم؟ دیدم ، نه ه ه ه گرسنه تر از این حرفان .
گفتم : بله بابا جون چرا که نه . بریم غذا رو سفارش بدیم برگشتنی از روستار میگیریم .
از دختر خانمی که سفارش میگرفت پرسیدم سوخاری چی دارید؟ گفت : بشقاب اسکالوپ با دو نوع ساید . یکی سیب زمینی و دیگه با سالاد .
بابا گفت : دوتاش رو بگیرلطفا، من با سیب زمینی میخوام، مامان با سالاد .
همین کار رو کردم . بعد رفتیم یه چای لیوانی بزرگ و یه گلت با کرم بادوم درختی هم گرفتیم و بردیم سر میز .
همبن که نشستیم ، پیجری که رستوران داده بود شروع کرد به چشمک زدن .
رفتم غذا ها رو گرفتم ، دیدم گلت و چای رو با هم شریکی دارن میخورن. مامان گفت : غذامون سرد میشه؟ گفتم : نه اتفاقا خوبه یکمی بمونه ، چون حرارتشون خیلی بالاست الان اصلا نخورید .
بابا گفت : خودت چی ؟ گفتم من تازه یه چیزی خورده بودم ، میرم روستار یه چیزی میگیرم . از شلوغی جمعیت گذشتم و رفتم تو صف. با خودم فکر میکردم چه خوب شد تنبلی رو گذاشتم کنار و اومدم . مامان و بابای طفلکی این کارها براشون سخت شده. انتخاب غذا تو فودکورت و سفارش دادن راحت نیست . شلوغی و هم همه ی آدم ها ، صدای موسیقی و نورپردازی محیط ، خارج از ظرفیتشونه .
وقتی برگشتم داشتن غذاشون رو میخوردن .
بابا گفت : ازت ممنونم همراهمون اومدی ، ما تنهایی گیج شده بودیم .
گفتم : قربونتون برم من . انقدر خودم بی حوصله بودم ، خوب شد اومدیم حال و هوای خودمم عوض شد ، ولی چرا یه محیط آروم و راحت تر رو انتخاب نکردین؟ هیاهوی اینجا اذیتتون میکنه .
مامان گفت: اخه با شماها که میایم خیلی بهمون خوش میگذره ، خواستیم همون کار رو بکنیم ولی غافل از اینکه چون شما هستید کار برامون راحت میشه . خدا کنه همیشه باشید ولی من و بابا حتما باید یه جای اروم و دنج بریم .
لبخند زدم و چایم رو سر کشیدم ولی تو دلم غوغا بود . یاد روزایی افتادم که بابا وسط اقیانوس بود و کشتی با اون عظمت و پرسنلش رو هدایت میکرد ،قاره ها رو پشت سر میگذاشت و با کلی بار برمیگشت .
مامان همون موقع هم مادری میکرد و هم پدری، ساختمون میساخت ، همه از مهندس و معمار و بنا و تاسیسات کار ، گوش به فرمانش بودن و ما چهارتا بچه ش رو هم مدیریت میکرد.
برای بار هزارم ته دلم گفتم : درود بر روان پاک اون آفیسری که من رو ریجکت کرد.
یه عکس سلفی گرفتم و گذاشتم تو گروه شمعدانی .
یکمی دیگه گپ زدیم واز سر میز بلند شدیم .
از پارکینگ آوا اومدیم بیرون . کسانی که اون منطقه رو میشناسن میدونن که خیابون شرقی غربی و یک طرفه به سمت سه راه اقدسیه ست و همیشه شلوغ و پر ترافیک . وقتی به انتهای خیابون میرسیم ، سمت راست میره بالا به سمت پارک نیاوران و سمت چپ میاد به سمت پایین که میشه چهار راه فرمانیه و اداره سابق من .
تو این چند سال اخیر که اطلس مال هم دقیقا تو همین سه راه افتتاح شده ، ترافیک این مسیر رو بیشتر از قبل کرده، اون شب هم که پنجشنبه بود و ساعت ۸ و نیم !
همین که خواستم بپیچم سمت چپ دیدم سه نفر ایستادن روی جدول وسط سه راه که عرض خیابون رو طی کنند . ترمز کردم که بیان رد شن ولی انگار داشتن به هم دست میدادن که راهشون از هم جدا بشه . تصمیم گرفتم حالا که اونا رد نمیشن من بپیچم . پایین جدولی که اونا ایستاده بودن روی آسفالت خیابون یه نایلکس مشکی افتاده بود که باد تکونش میداد ، یا اون سه نفر باید پاشون رو روی نایلکس مشکی میذاشتن یا ماشین باید از روش رد میشد . در کسری از ثانیه من برق دوتا چشم رو روی نایلکس تشخیص دادم ، یه جوری فرمون رو پیچیدم که ماشین یا حتی موتور نتونه از سمت راست ماشینم رد شه .
از ماشین پریدم بیرون و به ماشین های پشت سرم علامت دادم که این جلو یه چیزی شده . همزمان هم داد زدم به اون سه نفر گفتم :از جدول نیاید پایین . همه هاج و واج مونده بودن که من چکار میکنم .
بالا سرش بودم ، یه بچه گربه ی خیلی کوچولو اندازه مشت من . وقتی بچه رو برداشتم تازه بقیه فهمیدن چی شده . اون سه نفر که هی میگفتن واای خدا الان میرفت زیر پای ما ،، خانم ماشین پشتی هم دستشو گذاشته بود رو قلبش و میگفت : خانوم سالمه؟
از اونجایی که واقعا اندازه مشت من بود حس کردم اگر ماشین بهش زده بود اصلا چیزی ازش نمیموند که برش دارم . اشاره کردم : آررره سالمه .
نشستم تو ماشین مامان پاکت نون روستار رو گرفت جلوم گفت: بذارش این تو .
بچه رو گذاشتم و ماشین رو راه انداختم . مامان و بابا هی میگفتن: چطوری دیدیش ؟؟ گفتم : بخدا نمیدونم . اونم من که کلا حواسم نیست و خیلی چیزایی که باید ببینم رو نمیبینم .
یکمی جلوتر داروخانه بود رفتم تو و یه بطری الکل ضد عفونی دست و زیر انداز مخصوص بیمار خریدم با یه پاکت شیر ماجان( مخصوص کودکه )
تو ماشین بطری آب داشتم بابا کمک کرد آب ریخت رو دستم بعد هم با الکل و دستمال ، فرمون ماشین و دنده و دستگیره در رو ضد عفونی کردم .
مامان گفت :مهربانو تکون نمیخوره ؟ گفتم : برش داشتم دست و پا زد خیلی کوچیکه نمیدونم اصلا چی شده ، تا نرسم خونه تو نور بررسیش نکنم نمیفهمم .
مامان میگفت یه تکون های کوچیکی میخوره .
مامان و بابا رو رسوندم و به سمت خونه خودم راه افتادم .
تو آسانسور پاکت رو نگاه کردم تا حالا گربه به این کوچیکی رو دست نزده بودم . در که باز شد مثل همیشه مهردخت و تامی اومده بودن جلوی در . مهردخت گفت: سلام چی خریدی؟ و همزمان تو پاکت رو نگاه کرد و جیغ کوتاهی کشید و گفت : ماماااان اینو از کجا آوردی ؟
گفتم : وسط خیابون در استانه له شدن زیر پای مردم یا لاستیک ماشین ها . وقتی جاش رو دقیق گفتم ، گفت : واااقعا باورم نمیشه .
گفتم : اگه کسی هم به من میگفت باور نمیکردم . الان فقط بیا تمیزش کنیم و غذا بهش بدیم ،
نسبت به جایی که پیداش کرده بودم تمیز بود ولی سر تا پاش رو که کلا یک وجب بود شستیم و خشک کردیم . بعد با سرنگ انسولین و شیر تغذیه ش کردیم ، بچه به اون کوچیکی بعد از شیرخوردن حتما باید ادرار و مدفوع کنه تا سالم بمونه . خوشبخناته کاملا سلامت بود و دختره . جای تمیز و نرم آماده کردیم و خوابوندیمش تو سبد.
بچه های شیرخوار باید هر سه چهارساعت یکبار تغذیه بشن و روده و مثانه شون تخلیه بشه .
تا فردا جمعه ساعت ۴ بعد از ظهر که بردمش کلینیک پیش خانم دکتر عزیزم برای چک ، همه ی کارهاش رو منظم انجام دادم .
سن بچه حدودا ۲۰ روزه . خانم دکتر که گفت بین بیستم تا بیست و پنجم اردیبهشت به دنیا اومده ، اشک تو چشمم جمع شد . گفت : چی شد دریا جون؟
گفتم: تاریخ تولد دارسی ۲۰ اردیبهشت بود . 
۳۵۰ گرم وزن داره و کاملا سالمه . براش شیر و سرلاک خریدم . خانم دکتر هم قطره برای نفخ معده و مولتی ویتامین و قطره آنتی بیوتیک چشمی داد.
تا یک هفته ۱۰ روز به همین منوال بگذره تا وزن بگیره و ببرمش برای آزمایش خون و واکسن هاش .
تامی فعلا هاج و واجه و گیج شده . میاد نگاش میکنه و میترسه ازش .
دیروز دوسه باری منو مورد عنایت قرار داد و کتکم زد
این فسقلی امروز حسابی جون گرفته بود و دیگه بیدار شده و حتی تو خونه راه میرفت . واقعا تا ۴۰ ساعت اول بی رمق بود و نیمه هوشیار .
تو انتخاب اسم موندیم به لاکی فکر کردم چون واقعا شانسی دیدمش ولی لاکی هم بیشتر به سگ میاد هم پسرونه ست . لوسی ، زویی ، کتی رو هم درست به دلم نشستن . از طرفی نمیدونم چقدر پیشم میمونه . سعی میکنم یه خانواده مطمن براش پیدا کنم. نمیدونم چی پیش میاد .
فعلا برای انتخاب اسم لطفا کمک کنید . 
دوستتون دارم

******
مهرداد عکس سلفی مون رو دیده امروز که با هم صحبت میکردیم گفت : دستتون درد نکنه هوای مامان و بابا رو دارید . گفتم : ببین چه خوب شد من ریجکت شدم . گفت: ما که مهاجرت کردیم اشتباه کردیم؟ گفتم: نه عزیزم ، هر کسی شرایط خودش رو داره من آدم مهاجرت نبودم ، از طرفی سنم برای ماجراجویی زیاد بود و وااقعا مامان و بابا الان بهم احتیاج دارن . تو دیگه اونجایی و فیزیکی کاری ازت برنمیاد ، منم اگه اومده بودم دیگه مجبور بودم حساسیتم رو براشون کم کنم چون دیگه نمیتونستم اونجا زندگیمو بسازم ولی حالا که هستم خوبه ، برای همه مون خوبه ، هم برای خودم ، هم بابا اینا هم تو که خیالت راحت باشه بابتشون .
*****
مامان عاشق این فسقلی شده روزی چند بار تلفن میکنه حالشو میپرسه . دیروز هم که رفتم کلینیک گفت: میشه منم بیام؟ گفتم : آره عزیزم آماده شو میام دنبالت.
امروز بعد از ظهر هم رفتم بهشون سر بزنم خواهش کرد با خودم ببرمش . منم شیرو سرلاک به دست، سبد موش موشکو برداشتم و رفتم .
به مهردخت گفتم : الان تامی تو دلش میگه ،آخیش خوب شد مامانم این دختره ی بیمزه رو برد . ایشالله که برش نگردونه .
بعدم که برگشتیم گفتم : الان میگه بخشکی شانس دوباره عنتر خانوم اومد
پینوشت ۱: هر چی هم از زیبایی های دوران سالمندی بگید من دوسش ندارم . مامان و بابا رو میبینم دلم آتیش میگیره . شدن بچه های ما ، چشمشون به در میمونه تا بریم خوشحالشون کنیم .
عزیزای دلم ، لطفا اگر پدر و مادر های خوب و دلسوزی داشتید تنهاشون نذارید ، ممکنه نیاز های عاطفیشون رو به هر دلیل بهتون نگن ولی شما مدام خودتون رو بذارید جاشون و براشون کم نذارید
پینوشت ۲: این بچه که دنبال سینه مادرش میگرده دلم آتیش می گیره .کاش هیچ مادر و فرزندی از هم جدا نشن 
خیلی به این موضوع فکر کردم که این بچه چطوری اونجا رسیده ؟؟ تنها چیزی که یکمی منطقی بود اینه که مادرش موقع جابجایی از دهنش افتاده باشه و دیگه نتونسته باشه دنبالش بیاد چون من تا خیابون رو نبستم نتونستم برش دارم اون طفلکی که اصلا نمیتونست بیاد تو اون شلوغی.
اینکه خودشم راه افتاده باشه اومده باشه وسط خیابون اصلا به عقل جور در نمیاد . خلاصه که نمیدونم از کجا اومده
سلام به همه دوستان عزیزم . امیدوارم خودتون و عزیزانتون همگی در سلامتی و آرامش باشید.
خیلی ازتون ممنونم که با محبت و صمیمیت خالصانه احوال مامان و بابا رو می پرسیدین و برای سلامتشون آرزو می کردید
همونطور که میدونید این مدت به دلیل مراقبت از مامان و بابا، از قنادی و شیرینی پزی فاصله گرفته بودم ، البته بطور کامل که نه ولی تعداد سفارش هایی که میتونستم قبول کنم خیلی کمتر شده بود.
این بین، اتفاقی افتاد که منجر به یه تجربه ی جدیدو با ارزش شد. برای اینکه پست شیرین و درعین حال مفیدی براتون بنویسم، این تجربه رو به اشتراک میذارم که اگر خودتون یا اطرافیانتون باهاش مواجه شدید، راهکارشم داشته باشید.
یکی از مشتریان عزیزم روز دوشنبه ۱۵ اردیبهشت بهم پیغام داد که همکارم کیک میخواد هزینه کیک هات چنده و سفارش قبول میکنی؟ گفتم : چی هست مصی جان؟ گفت : نمیدونم والا فکر کنم کیک تولده مثلا برای ۱۹ نفر پنجشنبه آینده،
تو دلم گفتم : خب ابن هفته که خدا رو شکر بابا خوبه مامان هم که عمل نکرده هنوز ، اگه هفته بعد بود نمیشد چون مامان سه شنبه عمل داره و ما تا پنجشنبه حسابی گرفتاریم .

گفتم : آره عزیزم مشکلی نیست .حالا بگو خودش باهام تماس بگیره ببینم دقیقا چه مدلی مد نظرشه.
خندید و گفت: دروغ گفتم
برای خودم میخوام ، اینطوری گفتم ، معذب نشی. تولد کیمیاست
گفتم: عه ،
جااانم تولدش مبارک ،حالا واقعا چی میخوای؟
گفت: ببین یه کیک سفید باشه روش با مشکی بنویس hello 20 دیگه بقیه تزییتانش به سلیقه خودت باشه .
گفتم:ای خدااا کیمیا کوچولو ۲۰ سالش میشه؟؟
گفت: آررره باباااا ، پیر شدیم رفففت.
گفتم: چه ساعتی و کجا بفرستم ؟ گفت : میدون مادر رستوران آدانا ساعت شش - شش و نیم بعداز ظهر خوبه . گفتم : باشه عزیزم .
سه شنبه کیک رو پختم گذاشتم فریزر( یکی از فوت های کوزه گری کیک های شیفون و اسفنجی اینه که قبل از فیلینگ گذاری و خامه کشی بره فریزر مثلا حتی یک هفته هم بره عالی تره ولی اگه وقت ندارید و نمیشه یکی دوشب هم خوبه )
چهارشنبه شب که شیفت مراقبت از مامان و بابا رو تحویل دادم و برگشتم خونه خودم، کیک رو فیلینگ و آستر کشی کردم و روش رو با سلفون کشیدم و گذاشتم یخچال.
خوشبختانه مینا پنجشنبه رو نرفت سر کار و کلا کنار مامان و بابا بود و من به کارای خودم رسیدم کیک رو کاور و تزیین کردم، ساعت حدود ۴ بعداز ظهر کیک کامل و آماده بود .

چون گفته بود شش یا شش و نیم برسه رستوران گفتم خب الان زوده ولی باز ادرس رو دادم به ویز که مطمئن بشم . دیدم زد ۲۰ دقیقه دیگه میرسه . به مصی پیغام دادم که کیک آماده ست ، گفتم شاید بگه بفرست خونه، خودمون میبریم رستوران . عکس چتمون رو میذارم براتون.

مغزم هنگ کرده بود ، از طرفی مصی اصرار میکرد که مهم نیست بفرست بیاد، از طرفی من میگفتم اصلا همچین کاری نمیگنم ، اشتباه از من بوده که باهات چک نکردم . اونم میگفت : تقصیر منه که گفتم پنجشنبه آینده ، باید میگفتم : پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت .
یهو گفت : فردا تولد پسر برادرمه بذار ببینم میشه کیک رو ببرم اونجا، تو میتونی دکور کیک رو عوض کنی؟ گفتم : اره اینا رو جمع میکنم یه تزیین دیگه میزنم .
دودقیقه بعد گفت: خودشون کیک سفارش دادن 
گفتم : بی خیال مصی اصلا مهم نیست عزیزم تجربه ست من خودم هزار بار چک میکنم ولی الان خیلی فکرم برای مامان اینا مشغوله .
گفت : یعنی واقعا راهی نداره؟
گفتم : راستش چرا ولی دوست ندارم بهت پیشنهاد بدم .
گفت : زود بگو ببینم . گفتم : فریز کردن کیک . گفت: آخ چرا به فکر خودم نرسید ؟ گفتم : مصی جون من فقط شنیدم ولی تاحالا این کار رو نکردم ، بذار از استادام بپرسم .
از دوتاشون پرسیدم و هردو گفتن هیچ مشکلی پیش نمیاد .
جواب ها رو برای مصی جون فرستادم و با کمک مهردخت کیک رو با همون جعبه چند دور محکم سلفون پیچ کردیم و رفت تو فریزر .
هفته آینده ش سه شنبه مامان جراحی شد که ماجراهاش رو میدونید ، پنجشنبه صبح کیک رو از فریزر به یخچال منتقل کردم و بعد هم برای مصی جون فرستادمش . البته بهش گفتم : ازت خواهش میکنم بدون رودربایستی بهم نتیجه رو بگو که بدونیم اگر باز همچین موردی پیش اومد میتونیم رو فریز کردن حساب کنیم یا نه ؟
طفلکی همه ش میگفت : چه خوب شد اشتباه کردی، چون اگه هفته قبل درست نمی کردی ، دیگه این هفته با توجه به عمل مامانت اصلا نمیشد درست کنی.
میگفتم: چه حرفیه خب میرفتی یه کیک میخریدی دیگه !
میگفت : نه دلت میاد کیک تولد ۲۰ سالگی کیمیا دست پخت تو نباشه؟؟



پس خیالتون راحت باشه ، فریز کردن کیک های خامه ای راهکار مناسبی برای نگهداریه . البته من سالهای خیلی دور دیده بودم که شیرینی های تر رو فریز میکنند ( اولین بار ۱۴ -۱۵ سالم بود خونه خاله م دیدم ) ولی نمیدونستم کیک تزیین شده چه اتفاقی براش میفته 
********
سه شنبه این هفته هم یه قرار شام خیلی خوب داشتم که مدت ها بود بهش فکر میکردم ، اما متاسفانه موقعیتش جور نمیشد .
اصلا نمی تونید حدس بزنید که با کی قرار گذاشتم !
شمایی که حداقل از ۵-۶ سال قبل افتخار دارم مهمون خونه ی مجازیم هستید ، محمد پسر افغانی عزیزم رو میشناسید . برای دوستان جدیدم مینویسم که اون دوسالی که منزلم در انتهای اتوبان ارتش شهرک لاله بود (از شهریور سال ۹۹ تا ۱۴۰۱) مهرو محبت یه پسر ۱۲ساله که تو سوپرمارکت محل کار می کرد به دلم افتاد . محمد به یادگیری زبان انگلیسی خیلی علاقمند بود و اینطوری شد که هر روزی که میتونست وقت ناهارش رو به یادگیری زبان اختصاص بده ، می اومد منزل ما و مهردخت بهش درس میداد .
متاسفانه این کار چند ماه بیشتر طول نکشید و ما از اون خونه به خونه فعلیمون اومدیم ولی ارتباط ما با محمد قطع نشد . البته محمد هم سوپر مارکتی که توش کار میکرد رو عوض کرد و اومد یه سوپر که نزدیک اداره من بود و تا وقتی اداره میرفتم ، هفته ای یکی دوبار بهش سر میزدم و از مغازه شون خرید میکردم .
محمد هم هر چند وقت یکبار بهم زنگ میزنه و با هم گپ کوتاهی میزنیم . من رو مادر ایرانی خودش میدونه و امکان نداره تبریک روز مادر یا نوروز رو فراموش کنه .
بعضی شبها هم بهم پیغام میده و احوال پرسی میکنه . بهش گفته بودم هر وقت تونستی مرخصی بگیری ، یکی دوروز قبل بهم خبر بده تا با هم بریم شام بخوریم . اغلب اوقات از مرخصی استفاده نمیکنه و میمونه تو مغازه و بجاش کار میکنه . یه بار ازش پرسیدم میدونی تولدت کی هست؟ گفت : نه . سن حدودیم رو میدونم . مادرم گفته تابستون به دنیا اومدی . متوجه شدم هیچوقت تولد نداشته . 
یکشنبه بهم پیغام داد که سه شنبه بعد از ظهر وقتم آزاده . خوشحال شدم ، گفتم : حتما هماهنگ میکنم ببینمت . یه کیک براش پختم و سه شنبه با مهردخت ساعت هشت شب رفتیم دنبالش . عززیزم تو سن رشد هست و نسبت به قبل کلی تغییر کرده بود 
رفتیم فود کورت آوا سنتر ، مهردخت پاستا کاربونارا خیلی دوست داره ، طبق معمول همون رو سفارش داد ولی محمد غذای ایرانی رو ترجیح داد ، با هم رفتیم قسمت غذاهای ایرانی . کباب دوست نداشت ولی از توضیحاتش متوجه شدم پلوهای مخلوط رو دوست داره . بهش پیشنهاد قیمه نثار رو دادم ، با یه لیوان دوغ . گرفتیم و اومدیم سر میزمون . خوشبختانه مزه و کیفیتش عالی بود و محمد هم خیلی دوست داشت. البته از پاستای ما هم خوشش اومد ولی گفت قیمه رو بیشتر دوست داره .
میگفت سمت خیابون مولوی یه رسورانی هست که قابلی پلوی خوشمزه ای داره ، قرار شد یه بار هم اونجا بریم و البته یه بار هم بریم کله پاچه بخوریم 
کیک تولدش رو خیلی دوست داشت، شمع فوت کرد و کیک رو برید، من و مهردخت گفتیم متاسفانه اصلا جا نداریم کیک بخوریم ( تعارف نکردیم واقعا جا نداشتیم) گفتیم با همون جعبه ببره خونه تا با برادر کوچیکش و بقیه همکاراش بخورن .
یه مقدار گپ زدیم و برام گفت که تصمیم داره بره افغانستان و شناسنامه و پاسپورت بگیره و بصورت قانونی وارد ایران بشه و بعد بره یه کشور دیگه که شرایط کار براش بهتر از اینجا باشه . بهش گفتم اگه بتونه عمان بره خیلی به نفعشه ولی نمیدونم واقعا میتونه بره یا نه .
مهردخت روی گوشیش برنامه های خودآموز زبان نصب کرد با هم چند تا عکس انداختیم و بردم رسوندمش خونه ،
وقتی از برگشتن به افغانستان حرف میزد بغض کرده بود ، میدونید مهاجرت های اجباری چه بلایی سر آدم میاره؟؟ اینکه دیگه تو وطن خودت راحت نیستی ، یه مسافری که کار و زندگیت یه جای دیگه ست ، از طرفی تو همون جایی که داری زندگی میکنی، وطنت نیست و همیشه حس شهروند درجه دو رو داری .
از اینجا رانده و از انجا مانده .
من خودم اصلا موافق بودن ملیت های دیگه تو کشورمون بصورت غیر قانونی نیستم ، یعنی امیدوارم دولت این یه کار رو درست انجام بده و همه شون رو بیرون کنه ولی دلم برای محمد کبابه . این بچه خیلی خیلی محترمه و من واااقعا دلم میخواد هر کاری در جهت موفقیت و حال خوبش انجام بدم .
یادش بود که من دوستان مجازی زیادی دارم . برای همه تون سلام رسوند مخصوصا برای منجوق عزیزم که تقریبا یکسال قبل بهش یه کامپیوتر هدیه داد . 
اجازه گرفتم عکسشو بهتون نشون بدم ، گفت : من افتحار میکنم که انقدر دوستان مهربانی دارید که وجود من بعنوان یه نوجوان از یه کشور دیگه براشون بی اهمیت نیست در جایی که هموطنان من رفتارهایی کردن که باعث شرمندگی منه .
از اونشب دوباره یه خشم عمیق اومده سراغم و به بزرگ و کوچیک سیاست های کثیف که باعث نابودی یه ملت و فرهنگش میشن لعنت میفرستم . محمد ۸ ساله اومده ایران . غیر قانونی و سخت . بجای اغوش مادر باید پتوی کهنه خونه کارگری رو بغل کنه و بجای درس و مدرسه باید حتی مرخصیش رو بره سر کار.
گند بزنن که هرچی میخوام پست شیرین بنویسم تهش تلخ میشه .



دوستتون دارم 