دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

کائنات بی جنبه

هرشب یه کیسه زباله بزرگِ تقریبا خالی رو تحویلِ آقای سرایدار میدم.

 از بچگی دلم برای خانم های تنهایی که یه کیسه کوچولو کنار سینک آشپزخونه شون برای زباله میذاشتن، یا سطل خالی ماست رو بجای سطل زباله، استفاده میکردن میسوخت.

 حالا انگار خودم برای اینکه ثابت کنم تبدیل به اون آدم های تنها نشدم ، کیسه های خالی رو حروم میکنم . هم عذاب وجدان دارم که به محیط زیست آسیب میزنم، هم نمیخوام قبول کنم که دیگه شکل زندگیم عوض شده، ولی امروز تصمیم گرفتم برم بیرون و یه سطل کوچیک بخرم و دست از این فکرای بیهوده بردارم . حقیقتا کیسه خالی تحویل آقای سرایدار دادن، واقعیت رو عوض نمیکنه. 


خب بریم سر ادامه داستان های مهاجرت. راستش زندگی مهردخت رو یه موج سینوسی عجیبی سواره . 

پست قبلی که درمورد جورشدن خونه مهردخت نوشتم همه مون ذوق کردیم که چه خوبه وقتی کائنات تصمیم میگیرن یکمی نوازش کنن آدمو. ولی انگار همین کائنات خیلی بی جنبه تشریف دارن و  تا یکمی ازشون تعریف میکنی هوا برشون میداره و دست به مسخره بازی میزنن

هفته پیش داشتم به این شهریه تحمیلی دانشگاه فکر میکردم و غصه میخوردم که آخه چرا باید از بین اون چند تا پذیرشی که مهردخت از دانشگاه و رشته های دیگه گرفته، عدل بیان همینو که انتخاب کرده رو اینهمه داستان براش دربیارن؟ 

خیلی از کسانی که با مهردخت رسیدن یا حتی بعد از مهردخت، الان نشستن سرکلاس ها ولی مهردخت همراه ۴۳ نفر دیگه باید عین گندم برشته هی بالا و پایین بپرند!

که یه موضوع جدید پیش اومد. 

صبح یکشنبه که با هم صحبت کردیم :

-سلام دخترم، خوب خوابیدی؟ 

-سلام مامانی، بد نبود فقط خیلی سرده . گفتن وسط نوامبر سیستم های گرمایشی رو راه میندازن. 

- ببین مهردخت بیا برو یه فروشگاه از این هیتر های کوچیک بخر ، یا از اینا که باد گرم میده . 

- همین الانشم گاهی زیر پتو سشوار میزنم گرم بشم . گرون نشه مامان؟ 

- نه فکر نکنم ، دست دوم فروشی چیزی پیدا کن . اینجوری که نمیشه یخ میزنی . 

- اون دختری که گفتم اسمش فاطیما بود همکلاسیم؟

-خب؟

- دیشب رسیده رُم . میخوام برم باهاش سیم کارت بخره و یکمی فروشگاه ها رو یادش بدم. طفلکی برای دو روز خونه داره و باید خونه هم پیدا کنه . کلا میخوام دم دستش باشم تا حس غربت نکنه. این روزای اول ادم خیلی براش همه چی عجیبه. 

- ای قربونت برم دستت درد نکنه که کمک میکنی مامان جون. 

- خدا نکنه مامانی، یعنی میخوام بگم با فاطیما که بیرونیم هیتر رو هم میبینم چیزی پیدا میکنم ؟

- آهااا آرره خیلی خوب میشه . 

-من برم آماده شم . راستی شدیم ۲۲ نفر که فردا باز بریم دانشگاه و ببینیم چی میشه . ۶ نوامبر ددلاین  پرداخت شهریه ست میشه چمد روز دیگه

-خیر باشه عزیزم . فعلا خدا حافظ

مینا بهم گفته بود، کسانی که خونه ندارن و مستاجرن ، میتونن وام ودیعه مسکن بگیرن. 

مبلغش ۲۷۵ میلیونه و قسط هاشم ماهی ۷ میلیون و نیم. 

فکر کردم مهردخت به پدرش بگه این وام رو بگیره و از این طریق بهش کمک کنه تا این بحران شهریه رو بگذرونیم. 

از طرفی دنبال پیدا کردن مسافر هم بودم که این چمدون وسایل مهردخت رو براش ببره .


 راستش تو فرودگاه، پدرش به اندازه یه چمدون از وسایلش کشید بیرون که اضافه بار نخوره هر چی هم بهش میگفتیم اینا وسایل ضروریه به خرجش نمیرفت . چند بار به مهردخت گفت وسایلو برات میفرستم . الان که داری میری ، خونه ت ۱۰ روزه ست الکی بار خودت رو سنگین نکن. 

مهردخت رو اروم کردم (چون اونم عصبانی شده بود و ما رسما پای پرواز داشتیم سر وسایل دعوا میکردیم . متاسفانه به همین دلیل اصلا تو فرودگاه یه عکس یادگاری نداریم )

گفتم : مهردخت پدرت راست میگه چیزایی که داری میبری ضروریه ولی اینا رو میشه فرستاد و تو هم در بدو ورود دست خودتو سنگین نکنی . 

مهردخت یواشکی به من گفت : مامااان این اگه برای من چیزی فرستاد هر چی خواستی بگو . 

گفتم به هر حال الان داره دیر میشه و شما دوتا بیخیال نمیشید . 

دوباره به مهردخت تلفن کردم و گفتم : به پدرت بگو برات این وام ۲۷۵ تومنی رو بگیره ، میدونم که نمیاد یهو پول بده ولی اقلا از طریق این وام یه کمکی کرده باشه . 

گفت : باشه . 

بعدا بهم زنگ زد گفت که به بابام گفتم ، داشت تو پارک تخته بازی میکرد گفته به مامانت بگو بهم زنگ بزنه توضیح بده . 

دو سه ساعت بعد مهردخت تماس گرفت با فاطیما بودن و خرید مواد غذایی کرده بودن  میخواستن ببرن بذارن خونه و دوباره برن یه کارای دیگه انچام بدن . 

ساعت تقریبا ۹ شب ما بود . من داشتم با کتی دوستم که دخترش ۸ ساله رُمه ویس میدادیم به هم که ببینم چمدون رو با مسافر بفرستم بهتره یا پست کنم . 

مهردخت هم پیام داد که ما کلی راه رفتیم و خسته شدیم الان اومدیم مک دونالد یه ساندویچ بخوریم . 

چیزی نگذشته بود، من وسط ویس دادن به کتی بودم که یهو مهردخت با گریه تلفن کرد. 

بعععععله، صابون دزدهای ایتالیا به تن مهردخت خورده بود.

کیفش روی صندلی که نشسته بود و چسبیده به دیوار بوده و اصلا احتمال دزدیده شدنش رو نمیداد . 

گفت با خودم فکر کردم که حالا تا بخوایم غذا بخوریم گوشیمو با پاور بانکم شارژ کنم . دست بردم سمت کیفم دیدم نیست .داد زدم که کیفم رو دزدیدن ، همون لحظه یه خانواده ۴ نفره که پشتمون نشسته بودن بدون اینکه سفارش بدن سریع رفته بودن بیرون . مهردخت میگه مطمئن بودم کار خودشونه ولی کاری ازم برنمی اومد

من به کتی گفتم که این انفاق افتاده و کتی گفت که اون روز که با هم کافه بودیم بهت گفتم که  پارسال که تو رم کیفمو دزدیدن چجوری سفر زهر مارم شد. گوشیم ، کارت های بانکی و پاسپورتم رفت . کیمیا ۸ ساله اونجاس و سه بار براش این اتفاق افتاده . فقط بگو اطراف رو بگرده چون چیزی که به دردشون نخوره رو میندازن بیرون . 

خداحافظی کردیم با هم ، گفتم کتی جان من برم ببینم مهردخت چیا داشته تو کیفش . 

پاسپورت، کلیدهای خونه ، کابل شارژر، عینک ریبن ، پاور بانک، و کارت متروی سالیانه ای که ۱۰ روز بود گرفته بودش . 

از بین این وسایل فقط پاسپورت و کلیدها به دردش نمیخورده که متاسفانه پیدا نشد ولی کابل شارژرش رو  به آینه یه ماشین که پارک شده بود بسته بودن که پیدا کرد. 

بهش میگم: آخه چرا پاسپورت باهات بوده ؟؟ میگه : خب اوراق هویتیم بود !!! 

گفتم: تو این یکماه کسی از تو اوراق هویتی خواسته بود مگه؟؟؟

خلاصه اونشب و دو سه شب بعد از اون خیلی خیلی بهمون سخت گذشت . مهردخت فقط گریه میکرد و خودش رو بابت همه چی ملامت میکرد. هر چی میگفتم : اقا بیخیال شو بسه، فدای سرت پیش اومده، چاره داره، مرگ که نیست ، فقط فکر کن اگر گوشیتو دزدیده بودن چقدر بدتر بود، به خرجش نمیرفت .

 همه ش میگفت : تو این هیر و ویر که انقدر حواسم به مخارجه و اون دانشگاه کوفتی اون بلا رو به سرم آورده باید باز هزینه الکی کنم . 

به پدرش زنگ زدم که درمورد  وام صحبت کنم . گفت: کیفشو دزدیدن داره گریه میکنه. گفتم :آره شوک بزرگی بهش وارد شده . 

گفت : ای بابااا

گفتم : درمورد وام بهت گفت؟ 

گفت: آره. بعد قسطشو کی میده؟ 

گفتم : خودت دیگه. کی بده بنطرت؟ 

گفت: نه ، من که نمیتونم بدم . درآمد ندارم که قسط بدم . 

گفتم: آرمین ، تا اینجا که مهردخت رفته هزینه زیادی براش شده، قرار هم نبوده که داستان دانشگاه اینطوری بشه ، الانم کیفشو دزدیدن باز یه سری هزینه ها داره من واقعا تحت فشارم با این وجود بیا این وام رو بگیر، قسطش رو نصف کنیم . 

گفت: اصلا حرفشو نزن ، من نمیکنم . وقتی گفتم مهاجرت خرج داره بیخود نگفتم که ، باید فکر اینجاهاشو میکردی .

 گفتم : وسایلی که گفتی براش میفرستی چی؟ گفت: خب چی؟

 گفتم : هیچی ، همونی که قول دادی هم نمیخوای  کمک کنی؟ 

گفت: چرا کمک فیزیکی بخوای، کمک میکنم . 

گفتم : نه ، مرسی . دیگه هزینه ارسال  رو که میپردازم، یکمی بیشتر میدم و یه کارگر میگیرم . 

گفت: هر جور راحتی. 

حالا نگران بودم که مهردخت بپرسه بابام چکار کرد، اگه بهش میگفتم جوابش این بود ، دیوانه تر میشد. 

بالاخره پرسید و گفتم: نه ولش کن اون راه مناسبی نبود . گفت: یعنی چی مناسب نبود؟ همه چی که درست بود . گفتم : نمیشه مهردخت. 

مکثی کرد و گفت: اهااان بابام گفته نمیکنم . 

گفتم : میگه درامد ندارم ، بهش گفتم : نصفشو میدم بازم گفت نمیشه . 

گفت : مامان ، نمرد از خجالت گفت درامد ندارم با ۶۱ سال سن؟؟

 بحث درامد نیستاااا .. اون دوتا ماشین تو خونه شه.

 خودشه و مادر پیرش ، اگر غیرت داشت میگفت میرم اسنپ کار میکنم ولی کمک بچه م میکنم . 

وسایل چی؟ گفتم : اونم میگه کمک فیزیکی هستم . مهردخت باید بپذیریم هیییچوقت نمیتونیم رو پدرت حساب کنیم درست مثل این ۲۶ سال گذشته . 


ولی اینم شد مزید علت که بیشتر از قبل به لحاظ روانی بهش فشار بیاد . در حال حاضر بازم سرماخورده .. چون چند روز پشت سر هم ساعت ها راه رفته ، کلیسا ، رستوران و هتل های اطراف رو برای پاسپورتش گشته ولی نتیجه ای نداشته . همه این ها باعث شده مقاومت بدنش از بین بره . 

راستی فرداش هم با برگه گزارش دزدی از طرف  پلیس ، رفته سفارت و گفتن تا سه هفته نمیتونی تقاضای پاس کنی چون ممکنه تو این مدت پیدا بشه . 

پریشب هزینه ی دانشگاه رو هم پرداخت کرد. البته هنوزم امیدواره که بالاخره اعتراض ها نتیجه بدن. 

 اینو هم بگم که اونشب بعد از اینکه  مهردخت از اداره پلیس اومده، به  خانم برادر یکی از شما مهربون ها که پل ارتباط بین مهردختِ من و برادر و خانم برادرخودش شده تلفن کرده و گفته که شارژگوشیم داره تموم میشه . بلیط سالانه مم تو کیف بوده و ،،، 


اون دوتا فرشته مهربون هم گفتن همونجا که هستی بمون الان میایم دنبالت و رفتن و  مهردخت رو به خونه ش رسوندن

****

درحال حاضر مشکل مالیمون حل شده خدا رو شکر و فعلا نگرانی از این بابت ندارم .

چمدون وسایلش رو اماده کردم شد ۲۰ کیلو، یه مسافر هم پیدا کردم که گفت من میتونم ببرم ولی متاسفانه از اصفهان میرفت رم ، راستش اعتماد نکردم چمدون رو بفرستم اصفهان و ایشون ببره رم،

 گفتم حالا دوباره میگردم یکی رو از تهران پیدا میکنم . ضمن اینکه مهردخت هم فهمید باید ۲۰۰ یورو هزینه بده تا چمدون رو تحویل بگیره گفت : ولش کن فعلا . (کیلویی ۱۰ یورو بار رو میبرن).

 یه دختر خانمی پیدا کردم که عازم رم هست . بهش مدرک تدریس زبان مهردخت و پاور بانک و چتری که براش خریدم رو تحویل میدم ، فکر میکنم  ۱۵ یورو هزینه داره چون یک مدرک به تنهایی ۵ یورو و هر کیلو بار هم میشه ۱۰ یورو که مال ما همون یک کیلوعه. 


راستی همون فردای دزدی رفتم براش پاور بانک رو خریدم چون خیلی لازمش میشه. از اون قبلیه  راضی بود منم عینشو گرفتم . کوفتِ دزده بشه 

خیلی دوستتون دارم 


پینوشت مهم :

اما بریم سر پینوشت مهممون. 

برای یه پسر نازنین ۲۶ ساله  که لیسانس ادبیات انگلیسی رو با معدل عالی داره(دانشجوی ممتاز بدون گپ تحصیلی)  و تازه دانشجوی ارشد شده و سرپرست مادر بیمارشه دنبال استخدام هستیم . خیلی اورژانسی باید به درامد برسه، خواهش میکنم هر کمکی در این زمینه از دستتون برمیاد دریغ نکنید. فقط در نظر داشته باشید که محل سکونتش شهرک پرند هست و به همین دلیل اگر موقعیت شغلی در آدرس های خیلی دور باشه رو نمیتونه پیگیر باشه . 


اولین ماه گذشت

امروز جمعه نُهم آبانه. شد یک ماه که دخترکم جلای وطن کرده و اروپا نشین شده 

از  فصل جدید زندگیمون، یکماه گذشت. سخت بود؟ بله سخت بود، ولی نه انقدر که فکر میکردم . 

هم من و هم مهردخت خیلی زود خودمون رو پیدا کردیم .

مهردخت از وسط  اتاقش که مرکز جهان بود ، با منوی غذاهای  مامان پز که به نظرش ، خوشمزه ترین دست پخت دنیا رو دارم ، دلخوش با بازیگوشی های تیلی که سه سال بعد از رفتن دارسی ، بالاخره دلش رو  لرزانده بود، به جهانی بیگانه و تنهایی آزاردهنده ای پرت شد . 

شب های متوالی اشک ریخت و گفت : دلم تنگه ، سردمه، بغل میخوام ، ولی گذروند و گذروندیم . نه اینکه بیتابی ها تموم  شده باشه ها .. نه ، ولی خیلی آروم شده. 

منم بجز ساعت های دلتنگیم، اوقات بدی نداشتم . وقت زیادی با مامان و بابا گذروندم . کیک و شیرینی های خوشمزه ای درست کردم . از همه چی بهتر ملاقات دوست نازنینی بود که از سی سال قبل گمش کردم و تقریبا یکسال پیش، به لطف مهردخت و شبکه های اجتماعی پیداش کردم . 

تو این یکسال چند بار سعی کردیم همو ببینیم ولی هر بار یه موضوعی پیش می اومد که نمیشد. 

یه دلیلی هم  که برنامه قرارمون جور نمیشد این بود که کتی جانم پیش دخترش میرفت و مدتی  رُم میموند. 

آرره خیلی جالبه چون وقتی ۱۸ ساله بودیم و  با هم دوست شدیم، نقاط اشتراک زیادی داشتیم و حالا هم که بعد از سی سال دوباره همو پیدا کردیم ، دیدیم همچنان زندگی مون شبیه هم پیش رفته .

 البته خدا رو شکر که بخش زندگی مشترکش مثل من با چالش های تلخ مواجه نشده.

دخترشون هستی درست یکسال از مهردخت بزرگتره، درست مثل کتی که یکسال از من بزرگتره و اینکه هستی ۸ سال پیش یعنی در ۱۹ سالگی رفته رُم و  ساپینزا درس خونده ، البته درسش تموم شده ولی مونده همونجا.

 مهردخت و هستی  تو این مدت با هم یه ارتباطی هم گرفتن، نه خیلی زیاد ولی خب ،عالی بوده.. 


روزی که با کتی جون ملاقات کردم، با دخترامون هم ویدیو کال کردیم .  از دیدن ما کنار هم کلی ذوق کردن و گفتن به زودی اونا هم با هم قرار میذارن. 

مهردخت همچنان با دانشگاه درگیره و جواب درست و درمون برای مشکلی که براشون درست کردن نگرفته ولی به طور کامل هم ناامید نشده . 

میدونید که الان در سومین خونه اییه که اجاره کرده . هفته ی پیش یه خونه خوب پیدا کرد که قرار شد از اول دسامبر تا ۸ ماه اونجا باشه . خیلی خوب شد که یه جای طولانی مستقر میشه اما بدیش این بود که دوباره برای کل نوامبر جا نداشت . گفتیم خدا کنه این یکماه هم یه خونه پیدا کنه و دوباره مجبور نشه دوسه تا جا عوض کنه که یه موضوع جالب و عجیب اتفاق افتاد. 


صاحبحونه فعلیش دیروز گفته : مهردخت جان، هم خونه اییم که رفته سفر تا پانزدهم نوامبر نمیاد، اگه دوست داری میتونی همینجا بمونی. کلی ذوق کردیم که خدا رو شکر. میمونه یه پونزده  روز که خُب امیدوار بودیم برای اون هم، یه خونه خوب پیدا بشه . 

بعد امروز اون یکی صاحبخونه پیام داده که:  مهردخت جان خواستم اطلاع بدم که اتاقی که از اول دسامبر اجاره کردی،  ۱۵ روز جلوتر تخلیه میشه اگر دوست داری میتونی زودتر بیای. 


خب ما اینجوری بودیم که : دوربین مخفیه؟؟ مگه داریم اینطوری ، همزمان این پیغاما برسن؟؟


خلاصه امیدوارم که پشیمون نشن و همینطوری سرحرفاشون بمونند که خیلی مزه میده  و امیدوارم ترم ،مورد دانشگاه که اصلی ترین دغدغه مونه هم همینطوری خوشگل و تمیز درست بشه که دیگه خیلی شرمنده اخلاق ورزشی روزگار میشیم 


نمیخوام این پست خیلی طولانی بشه و سرتونو درد بیارم . بریم چندتا عکس کیک براتون بذارم که اوقاتمون همینطوری شیرین بمونه . 

دوستتون دارم




تزیینات این کیک با شکلاته


 از کیک هالووین جا نمونیم به وقت

هفته سوم و چالش بزرگ

این اولین پست بعد از مهاجرت مهردخته که نوشته و من با خوندنش هلاک شدم ، چون فقط من میدونم که چقدرر عاشق ایرانه 

**************


شکوفه جان به رُم رسید، با مهردخت قرار گذاشتند و مهردخت مدارک رو تحویل گرفت. هنوز چیزی از گرفتن مدارک نگذشته بود که برام ویس فرستاد و مشخص بود یکمی گریه کرده، بهم گفت که نامه م رو پیدا کرده.. از دیدن رد بوسه م روی کاغذ اشکش دراومده بود . گفتم:  مهردخت جان همین که مدارک رو دادم به شکوفه، پشیمون شدم که چرا برات نامه نوشتم، ولی واقعا من نمی تونم برای تو چیزی بفرستم بدون اینکه  ردی  از خودم همراه نفرستاده باشم عزیزم  .

گفت: نه مامان من ویس دادم که بدونی چقدر خوشحال شدم   

اصلا خوندن این نامه ت انگیزه من رو برای کارای سخت مهاجرت خیلی خیلی بیشتر کرد . منم  قول  میدم برای موفقیتم و قدردانی از زحمتات هر کاری بکنم 

خلاصه مهردخت مدارک رو زد زیر بغلش و رفت اداره کف. تحویلشون داد بعد از چند دقیقه مامور به مهردخت گفته : بنظر میرسه پدرت خونه داره !

مهردخت هم گفته : بله تو ابن جدول نوشته که خونه داشته ولی  پایین تر نوشته این خونه در سال ۲۰۲۰  فروخته شده . 

داشت به من میگفت : این  عوضی، گیر داده به خونه بابام که پنجسال  پیش فروخته ، هی حرف خودشو میزنه . 

گفتم:  محلش نذار ،  خودش میاد میگه . 

بالاخره مدارک رو آورد و ثبت کرد و عدد ۴۰۰۰ رو بعنوان عدد ایزه به مهردخت تقدیم  کرد.

اعداد برای دریافت بورسیه به این صورت طبقه بندی میشن : عدد ۱۰ هزار یعنی از نظر مالی در حالت خیلی خوبیه و نیاز به بورسیه ندارد. ۶ هزار یعنی ، متوسطه و شامل ۵۰ درصد بورسیه میشه . عدد ۴ هزار معنی این عدد اینه که ایشون خیلی به دریافت کمک هزینه نیاز دارند . البته اینطور که ما متوجه شدیم ، حالا بعدا از توش یه چیزی درنیاد خوبه . 


راستش با اتفاقاتی که افتاده زیاد به مسائل خوشبین نیستم و اعصاب و روانم تحت فشاره . 

کلاس های دانشگاه از اول اکتبر قرار بوده شروع شه و از همون موقع بازیشون شروع شده که ما اومدیم رشته شما رو با یه اکادمی هنری تلفیق کردیم و اساتید از اونجا میان و شما بجای شهریه ترمی ۱۸۵ یورو باید ۱۶۰۰ یورو بدید !!!! 

هیچی دیگه همه دانشجوها حتی بومی ها معترضن که ما آمادگی پرداخت این هزینه رو نداریم و قرار بود دانشگاه دولتی درس بخونیم وگرنه که خودمون بلد بودیم بریم آکادمی خصوصی . 

فعلا در حال اعتراض هستند و هیچ طرفی کوتاه نیامده . کارشون خیلی غیر قانونیه و اصلا اجازه نداشتن بدون اطلاع دانشجوها چنین تصمیم عجیبی بگیرن . نمیدونم چی پیش میاد . 

از طرفی همین اداره بورسیه میگه شما باید قبض پرداخت شهریه رو بیارید تا مراحل اداری پیش بره . 

یعنی مهردخت باید این شهریه رو بپردازه تا مراحل اداری بورسیه به جریان بیفته حالا اگه اعتراض ها نتیجه داد که پول برمیگرده وگرنه که هیچی . 

با این مشکلی که به وجود امد مهردخت به فکر افتاد انصراف یا حتی تغییر رشته بده و جواب مشاورش بهش اینه که البته کاملا منطقی بنظر میرسه :

ببینین در مورد این مسئله، باید با توجه به شرایط خودتون تصمیم بگیرین

ولی نکته ای هم که هست اینه که اگر مجدد اقدام کنین، یسری ریسک ها داره

اول این که یک سال از زندگیتون و هزینه های امسالتون هدر میره

دوم این که متاسفانه این که امسال پذیرش گرفتین لزوما به این معنی نیست که بازم پذیرش میگیرین و باید تمام روند مجددا طی بشه

از طرف دیگه وضعیت وقت سفارت رو دیدین امسال که خیلیا نرسیدن! خدایی نکرده براتون پیش بیاد یک سال دیگه هم هدر میره

مورد دیگه این که شرایط کشور مشخص نیست به چه شکل پیش بره و اتفاقات اخیر چه تاثیری روی روابط کشورها و سفارت ها بذاره

در نهایت هم طبق تجربه هرسال داره شرایط سخت تر میشه

برای همین پیشنهاد من اینه که اگر در توانتون هست تا جای ممکن انصراف ندین که مجدد پروسه رو استارت کنین

در مورد تغییر رشته هم چون بورسیه برای این رشته ثبت شده، اگر تغییر بدیم سال اول کلا بورسیه نداریم

خلاصه اینطوری بگم که نشستیم روی اره ، هر طرف تکون بخوریم ، پاره اییم . فقط درصورتی مشکل حل میشه که دانشگاه بیخیال این کثافتکاری بشه! فردا که دوشنبه ست دوباره قراره برن دانشگاه اعتراض و پسرا نعره بزنن و دخترا گیس ها شون رو بکنند . 

راستی بعد از اینکه مهردخت  کارش تو اداره کف تموم شده و عدد ایزه رو گرفته، رفته بود که کارت مترو و اتوبوس  سالیانه رو بگیره که گفته بودن زیر ۲۶ سال ۱۰۰ یورو ارزونتر بوده ولی شما بالای ۲۶ سال هستی 

مهردخت ۱۷ جولای ۲۶ سالش شده ،بنظرم اگه میگفتن بالای ۲۰ سال ادم میگفت : خب ۶ سال گذشته ولی اینکه میگن همین ۴ ماه پیش بوده انگار بیشتر درد داره 

****

اما بگم از خونه سومی که مهردخت رفته و تا سوم نوامبر میتونه اونجا بمونه . دوتا گل دختر دیگه هم خونه هستند یکیشون پرنیا و  ایرانی  اون یکی ، مانیا و ایتالیایی  . برای روزی که مهردخت رسیده سه تا دسته گل کوچولو رو میز بوده که پرنیا گفته : مهردخت جان این سه تا گل رو برای سه تا اتاق ها گرفتم . چون تو تازه وارد هستی اول تو انتخاب کن من و مانیا دوتای دیگه  رو برمیداریم . 

این کارای به ظاهر کوچیک، خیلی بارزشند و احساس دوستی و ارامش رو مثل بمب تو وجود آدم منفجر میکنند

بعد هم سه تایی باهم چای و کوکی خوردن و گپ زدن

دوروز بعد مهردخت به پرنیا پیام داده که اگر میای خونه غذا رو برای جفتمون درست کنم . اونم تشکر کرده و گفته : میام ، چیزی لازم نداری ؟ مهردخت گفته:  اگه شد دوسه تا هویج بگیر . پرنیا هم هویج گرفته هم یه ظرف کوچیک ماست. حیف که مانیا تا شب خونه نبوده وگرنه بیشتر بهشون خوش میگذشته

چقدر نعمت بزرگیه آدم های با فهم و شعور و مهربون سر راه هم قرار بگیرن



مهردخت  با آیدا  که هفته دوم همخونه بودن ارتباط داره و با هم قرار پیاده روی گذاشتن و همو دیدن . پسرٍپسر عموی منم اسمش امیرحسینه، بولونیا درس میخونه با مهردخت ارتباط گرفتن و یکی از دوستانش که رُم هست رو با مهردخت آشنا کرد. بعد مهردخت چت های خودش با امیرحسین رو برام فرستاده دیدم کلی از خاطرات بچگیشون که کتک کاری کردن و رفتیم بولینگ عبدو بازی کردن برای هم نوشتن  گفتم: وااااا!!! شما دوتا کی با هم بازی کردید ؟؟ مهردخت گفت: عه یادت نیست تو و زهرا ما دوتا رو بردید؟؟ پراید اطلسیه رو داشتیم !! گفتم : حتی الانم میگی یادم نیست . 

گفت: انقدر با هم آقای همسایه و ماشین ها و چیزای دیگه پشت کامپیوترم بازی کردیم که !!!

خلاصه که ۵ روز دیگه، یکماهه مهردخت رفته . دلم براش خیلی تنگ شده ولی خیلی خوشحالم که فرصت کشف توانایی هاش رو پیدا کرده . با هم خرید میکنیم، سوار اتوبوس و مترو میشیم و دنبال خونه و کارای اداری میریم و در کل، وقت میگذرونیم ، اما روز به روز داره بیشتر با چالش های زندگی مستقل در مهاجرت آشنا میشه و این یکی از بهترین انفاقات زندگیشه 

 آرزو میکنم  موانع بزرگ  از سر راهش برداشته بشن 

امروز، چه روز زیبا و غمگینیه در تاریخ ایران 

دوستتون دارم 


هفته دوم مهاجرت (قسمت دوم)

 رفتم سراغ اینستاگرام . به بندرت پیغام دادم .

بنی جون ، مهردخت مدرک مهمی رو نیاز داشته من از دیروز ترجمه کردم و مهرهای تایید ادارات مربوطه رو هم زدم الان دنبال مسافر رُم هستم . گروه های تلگرامی مخصوص ایتالیا و پست بین الملل رو هم چک کردم ولی نتیجه نگرفتم ... 

پیام رو  فرستادم براش، بعد دوسه تا تلفن پیش اومد و حواسم پرت شد. یهو دیدم صدای نوتیفیکیشن های اینستاگرامم بلند شد ، رفتم دیدم چند تا پیام خصوصی پشت سرهم دارم . بازشون کردم ، دیدم همه از طرف فالورهای بندرت هستن و میگن ما مسافر ایتالیا هستیم و خوشحال میشیم اگر کمکی از دستمون بربیاد انجام بدیم . اشک تو چشمام جمع شده بود، اینهمه محبت رو چطوری باید جواب میدادم ؟؟ 

یکی یکی باهاشون چت کردم و دیدم اکثرا شهرهای دیگه ای غیر از رٌم میرن .فقط یکیشون بنام شکوفه نوشته بود من فردا میرم آتن و پنجشنبه رٌم هستم . ازش تشکر کردم و گفتم من بهتون خبر میدم ، به امید اینکه یه مسافر برای همون روز که سه شنبه بود پیدا کنم . 

چندساعت بعد که دیگه دیدم مسافر نزدیکتر پیدا نمیشه، به شکوفه جون پیغام دادم که: من کجا مدارک رو بهتون برسونم؟ 

سفارش کیک تولد هم داشتم و هی به کارام میرسیدم و هی گوشی رو چک میکردم ببینم شکوفه دید یا نه . متاسفانه شب سفرش بود و احتمالا شلوغ ... 

حدودای ساعت دوی بامداد بهم پیام داد. (چون من شماره تلفنمو براش گذاشته بودم که اگه اینستا مشکلی پیدا کرد تلفنم باشه . )

شکوفه نوشته بود: ما تهران نیستیم و داریم از شهرمون مستقیم میایم فرودگاه بین المللی ساعت ۸ تا ۸:۳۰ شما رو اونجا میبینم . 

شماره خودش و همسرشم گذاشته بود. 

خیالم راحت شد .. خیلی خسته بودم ولی اگر قرار بود ساعت ۸ فرودگاه باشم  باید ۶- ۶:۳۰ از خونه میرفتم بیرون . 

هر چی فکر کردم که چطور میتونم مهربونی شکوفه رو جبران کنم، راهی به ذهنم نرسید جز اینکه با یه کیک کوچولو که دست و پا گیرشون نباشه، ازش تشکر کنم.

 مواد لازم برای درست کردن کیک اکبر مشتی که یه کیک کاملا ایرانی با عطر و طعم هل و گلاب و زعفرونه رو آماده کردم . حدود ۴۰ دقیقه بعد همه خونه پر از بوی کیک ایرانی بود . گذاشتم روی توری که خنک بشه . رفتم دوش بگیرم ... یاد دوهفته قبل افتادم ، چهارشنبه نهم مهر مهردخت پرواز کرد، حالا دو هفته گذشته بود و ما هردو از پس این دوری براومده بودیم . 

آب گرم روی سر و شونه هام جاری شد . به خودم اومدم دیدم اشک امونم رو برده . خاطره اون حموم دوتایی، بغل کردن های بی انتها، سر روی شونه هم گداشتن و مرور خاطره هاااا... ۲۶ سال قهر و آشتی و دونفره های نابمون... 

حوله رو تنم کردم و درحمام  رو باز کردم ، تیلی و تامی هردو پشت دو نشسته بودن  و با دیدن من اومدن با مهربونی خودشونو به پاهام مالیدن. نشستم و هردو تاشونو بغل کردم .. قربونتون برم من که انقدر میفهمید ،، مامان دلش تنگه و شماها به همه چیز آگاهید!! خدا رو شکر که دارمتون، مرررسی که منو لایق دونستید بیاید تو زندگیم

موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم، رفتم اتاق مهردخت و از دفترچه ای که کاغذ کرافت داشت برگه ای جدا کردم .ساعت حدودای ۵:۲۰ بود،  نشستم پشت میز و بدون تامل براش نوشتم . 

کیک خنک شده رو تزیین و بسته بندی کردم و نامه رو هم گذاشتم روی کیف مدارک و رفتم که یکمی دراز بکشم . نیم ساعت بعد لباسامو پوشیدم . چشمام خیلی میسوخت، من که توان رانندگی نداشتم . ویز رو چک کردم دیدم ساعت ۶ برم بیرون، خیلی زود میرسم . ارایش کردم بعد انتهای نامه رو بوسیدم و رد رژلبم رو روی نامه گذاشتم . ساعت یکربع به هفت اسنپ گرفتم . جعبه کوچک کیک و کیف مدارک رو برداشتم و رفتم پایین . 

فکر میکنم بخشی از مسیر رو بیهوش شده بودم . نزدیکی های فرودگاه بیدار شدم . از نامه عکس گرفتم و گذاشتمش داخل کیف و روی اولین برگه مدارک . 



ساعت ده دقیقه به ۸ تو سالن بودم . حدود ۸ و ده دقیقه به شکوفه تلفن کردم گفت: تو پارکینگ هستند و دارن میان .

 ۸:۲۰ دقیقه همدیگه رو دیدیم . خوشرو و مهربان درست مثل عکسش . کیف مدارک رو  بهش دادم و کیک رو گفتم : ببخشید، برای اینکه دست و پا گیرتون نباشه خیلی کوچیک درست کردم .

خیلی تشکر کرد ، گفتم : خونگیه نوش جانتون

 بازم ازش تشکر کردم و گفت : ما ایرانی ها فقط همو داریم . خوشحالم که تونستم کمکی کنم . 

از هم خداحافظی کردیم . موقع اومدن ۵۴۰ تومن پول اسنپ داده بودم به فکرم رسید با مترو برگردم ولی گفتن که تازه مترو رفته و دوساعت دیگه میاد . یادم افتاد کارت ملی مهردخت رو دو هفته قبل تو فرودگاه گم کردم رفتم باجه پلیس . گشتن و گفتن معمولا یک هفته بعد میدن به پست و اونجا نیست . دوباره اسنپ گرفتم و این بار ۲۵۰ تومن بود . نشستم تو ماشین و دوباره چشمامو بستم . 

****

امروز ۲۹ مهره و درست ۲۰ روزه مهردخت رفته . تو این ۲۰ روز خیلی اتفاقات پیش بینی نشده براش افتاده و داره موانع رو برطرف میکنه . 

میام به مرور درموردشون توضیح میدم .

 از اینکه رفته خیلی خوشحالم چون داره زندگی رو قدم به قدم جلو میبره و برای ساعت به ساعتش زحمت میکشه و این عالیه . مهاجرت سخته و هر کس فکر کنه گل و بلبل در انتظارشه باخته ، ولی ارزشش رو داره . 

امروز مهردخت داره از خونه دومش اسباب میکشه به خونه سوم که تا ۱۲ آبان یا به عبارتی سوم نوامبر اجاره ش کرده. همچنان داره دنبال خونه ای میگرده که طولانی مدت اجاره ش کنه و با هانیه که همون روزای اول با هم دوست شدن باشه و تو هزینه ها صرفه جویی بشه . 

اگه یادتون باشه تو پست هفته اول مهاجرت نوشتم خونه دومی که مهردخت رفت  رو واقعا با ناراحتی رفت ، چون صاحبخونه ش گفته بود در اتاقت رو نبند که گربه م رفت و آمد کنه و درضمن لوازم آرایشمم تو اتاق توعه گاهی میام میک آپ میکنم . ولی نگم براتون که چه اقامت شیرینی شد برای مهردخت و چقدر امروز که داره میره، دل کندن از آیدا براش سخته . تو این مدت کلی با هم آشپزی کردن ، خونه جمع و جور کردن ، پیاده روی رفتن و آواز خوندن ، از دل تنگی ماماناشون، سر به روی شونه هم اشک ریختن و .... 

مهردخت درواقع دیشب باید از این خونه میرفت ولی آیدا بهش گفته : امروز خیلی شلوغ بودی و خسته شدی ، امشبو پیشم بمون نفر بعدی هم که فردا میاد تو هم همون فردا برو

مهردخت در عرض مدت کوتاهی تغییرات خیلی مثبتی کرده و همه ی اینها به لطف چالش های مهاجرت اتفاق افتاده 

دوستتون دارم 


هفته دوم مهاجرت قسمت اول

تازه تماس تصویری با مهردخت رو قطع کردم . صدای قشنگش با سرفه های پی درپی مخلوط میشد و گاهی هم تصویر هنگ میکرد. بالاخره به حرفم گوش داده و رفته بیرون خرید کنه . گفتم عسل بخر، برای خودت محلول آب لیموترش و عسل درست کن که سرفه هات کمتر بشن. ضمن اینکه مرغ و هویج هم بگیر یه سوپ مرغ برای خودت بذار تا بدنت ضعیف نشه و زودتر خوب بشی . 


تا اینجای کار چیزی که دستگیرمون شده اینه که سیستم اداری ایتالیا به شدت سلیقه اییه ،مهردخت شنیده بود که یکی از شعب  اداره کف، بدون دردسر مدارک رو تحویل میگیرند و نمیگن ببرید سفارت ! با خوش شانسی یه وقت اینترنتی گرفت و صبح دوشنبه رفت به سمت  اداره کف. این اداره مدارک بورسیه رو تحویل میگیره و به اداره مرکزی ارسال میکنه . 

تو مسیر مهردخت بهم گفت: :مامان دعا کن بی دردسر این کار تموم بشه. 

ساعت ۱۰ و ۴۰ دقیقه وقت داشت و ساعت ۱۰ و نیم به من گفت: هیچ کس اینجا نیست که من رو پذیرش کنه!

ولی دو سه دقیقه بعد انگار کارمندا  اومدن پشت میزاشون و آماده کار شدن. 

بعدا برام تعریف کرد که مسئول پذیرش مدارک رو گرفته و بی دردسر مشغول انجام کار بوده که یهو به مهردخت میگه :زندگی پدر ، مادرت در چه شرایطیه؟ 

مهردخت هم میگه از هم جدا شدن . 

یارو هم میگه من مدارک طلاق رو در پرونده ت نمیبینم !

مهردخت میگه ، نه من مدارک طلاقشون رو نذاشتم و طبق دستور العمل و مدارک خواسته شده، نیازی به طلاقنامه نیست. 

یارو هم گیرمیده که نه من باید ببینم از هم جداشدن. مهردخت صفحه تاهل شناسنامه من و پدرش رو نشون میده و میگه اینجا تو شناسنامه هاشون هست، ولی طرف میگه مرغ یه پا داره و باید طلاقنامه باشه . 

با من تماس گرفت و گفت : مامان ما طلاقنامه رو ترجمه نکردیم؟ گفتم : نه . اگر من سرپرست میشدم باید این مدرک رو ارائه میدادیم ولی تو سفارت من سرپرستمم و تو بورسیه پدرت . 

مهردخت عکس چتی که با مشاورش داشت رو اورد گفت: ببین اینجا از خشایار پرسیدیم و اونم جواب داده که نیازی نیست . من الان چطوری این یارو رو مجاب کنم؟؟ 

گفتم : بذار یه چنددقیقه بگذره  دوباره برو سراغش . خلاصه که تا یکربع بعد، مهردخت هرچی اصرار کرد طرف مرغش یه پا داشت فقط !

گفت : چکار کنم مامان ؟ همه کارم داشت انجام میشدهااا. 

گفتم : ولش کن ، خودتو اذیت نکن، اینا دنبال بهانه ن  دیگه . من الان این کارو انجام میدم و در کوتاه ترین زمان به دستت میرسونم . 

گفت: من وقت زیادی ندارم، باید عدد ایزه م رو بگیرم . منظورت کوتاه ترین زمان چقدره؟ گفتم دو سه روز . گفت: نمیتونی عزیزم . کلی مراحل داره آخه چطوری دو سه روزه انجام میشه؟ گفتم: سعیم رو میکنم . 

همون موقع جلوی خونه بردیا پارک کرده بودم . راستش قرارمون این بود که من ماشینم رو پارک کنم اونجا و با موتور بردیا بریم جایی . جاش هم سازمان میراث فرهنگی در اتوبان یادگار بود. 

یه دوست خانوادگی خیلی قدیمی داریم که یه خانم نازنین و بسیاراهل فرهنگ و  هنره .رگ و ریشه  ایشون به سمنان و شاهرود میرسه و چندساله اخیر یه روستای زیبا و بسیار بکر رو تو اون منطقه شناسایی کرده بنام (چاشم) و با زحمت فراوون یه اقامت گاه بومگردی راه اندازی کرده که مثل یه بهشت کوچیکه . از اون قشنگتر کار دیگه ای کرده که احیا و راه اندازی پارچه و گلیم بافی زنان روستای چاشمه که به دست فراموشی سپرده شده بوده .

 رفته وسایل  خریده و برای چند زن مسن روستا که این هنر رو بلد بودن،  امکانات آموزش به دختران و زنان جوان روآماده  و این هنر رو دوباره احیا کرده و ممردرآمدی هم برای زنان راه انداخته .

 حالا چندساله از سازمان میراث فرهنگی غرفه میگیره و دست بافه های زیبای زنان رو میاره برای نمایش و فروش و متاسفانه من موفق نشده بودم برم .(اطلاعات مربوط به این هنر زیبا رو در انتهای پست میذارم)

 اون روز با بردیا قرار گذاشته بودیم که برای اینکه هردو به کارامون برسیم با موتور بریم . بردیا گفت: با کی حرف میزنی؟ بیا سوار شو بریم دیگه. 

گفتم : برای مهردخت همچین مشکلی پیش اومده من باید طلاقنامه رو از خونه بردارم و ببرم در اسرع وقت ترجمه ایتالیایی کنم و بفرستم برای مهردخت. گفت : الان ساعت ۱۲ ظهره ، گفتم:  آره ، خاله آذر تا ۱۴:۳۰ تو میراث فرهنگیه.

گفت: بپر بالا که سریع به کارامون برسیم . 

خونه من و بردیا خیلی از هم دور نیست ، با ماشین یکربع فاصله داریم ، باموتور خیلی سریعتر. 


رفتیم خونه و من دفترچه طلاق و رونوشتی که همین چندماه قبل از دفتر ازدواج و طلاق گرفته بودم رو برداشتم دوباره سوار موتور شدیم . 

به دارالترجمه ای که همه مدارک رو اونجا ترجمه کرده بودیم تلفن کردم .

-پروانه جون سلام . یه طلاقنامه و رونوشتش رو سریع باید ترجمه کنم و به مهردخت برسونم 

-سلام عزیزم . مترجم ایتالیاییم امروز نیست. فردا بیاد بهش بدم، چهارشنبه صبح تحویلت میدم تو ببر دادگستری و وزارت امور خارجه مهرهای تاییدش رو بگیر، بفرست برای مهردخت. 

- نه دیره ... بذار ببینم میتونم زودتر جور کنم؟ 

- من درخدمتتم 


یادم افتاد تو روند کارهای مهردخت یکی از دوستان شماره یه مترجم رسمی رو بهم داده بودن برای کارهای خیلی سریع. 

تماس گرفتم شرایط رو توضیح دادم گفت : سریع مدارک رو بیارید و آدرس میدون آرژانتین بود.

 به مترجم رسیدیم، مدارک رو تحویل دادم و قرار شد صبح ساعت ۸:۳۰ ترجمه رو تحویل بگیرم و ببرم برای مهرهای تایید تو دادگستری و وزارت امور خارجه . 

ساعت یکربع به ۱۳ بود . گفتم : بردیا بنطرت میرسیم به خاله آذر؟ گفت: یه زنگ بهش بزن. 

خاله گفت: من منتظرتون میمونم . 

تقریبا ساعت ۱۳:۲۵ دقیقه رسیدیم میراث فرهنگی . محو زیبایی بافته های رنگارنگ زنان چاشم شدم . خاله یه کوله پشتی بسیار زیبا و نفیس به مهردخت هدیه داد و چندتا تکه کار زیبا رو هم خودم خریدم . کمک کردیم غرفه رو جمع کردیم و اومدیم بیرون . 

ساعت حدود ۱۶ بود. من و بردیا خسته و گرسنه بودیم . بردیا گفت: یه ناهار خوشمزه جایزه داریم دیگه؟؟ پای آبگوشت هستی؟

 گفتم : به به چی از این بهتر؟

به سمت میدون فردوسی و رستوران دیزی  محبوبمون در خیابان کلانتری حرکت کردیم .

 گفتم : بردیا میدونی اولین بار با کی اومدم اینجا؟ گفت: با کی ؟ گفتم : معلومه دیگه با نفس . 

گفت: زنگ بزن پاشه بیاد. گفتم : ساعت ۴ بعداز ظهره هاااا 

خلاصه رسیدیم خیابون کلانتری  و دم دیزی پیاده شدیم . اشک تو چشمام جمع شد چون روبه روی دیزی ، کافه تایپه و بغل دیزی کافه آپ آرت مان . این دوتا، کافه های محبوب من و مهردختند  و یکی از پاتوق های هنرپیشه ها . 

اون طرف خیابون مهدی حسینی نیا داشت میرفت به سمت کافه تایپ. مهردخت تو پروژه فیلم بی سرو صدا با مهدی حسینی نیا کار کرده  و خیلی  دوسش داره . چشم برگردوندم و اشکم رو پاک کردم ، به خودم نهیب زدم که : مهربانو خانوم خودت رو جمع و جور کن، همه ی این شهر، همه ی این زندگی، تو رو یاد مهردخت میندازه ولی تو قول دادی محکم باشی .... 


قیافه نامرتب پشت موتورنشسته منو  به مرتبی خودتون ببخشید

وقتی رسیدیم دم خونه بردیا و ماشینم رو برداشتم ، فقط دلم میخواست برم خونه و بیفتم تو تخت. اما سفارش کیک تولد هم داشتم . 

اومدم خونه تخم مرغ ، آرد و پودر قند رو گذاشتم بیرون که هم دما بشه . رفتم تو تخت، ساعت رو برای سه ربع بعد کوک کردم . 

کیک رو پختم ، گذاشتم خنک شد. نفس اومد نشستیم فیلم دیدیم شام درست کردم ، مینا اینا هم اومدن با مهردخت ویدیو کال کردیم . صداش گرفته بود، یعنی سرما که خورده ولی استرس و عصبانیتش از موضوع صبح، بدترش کرده بود. 

بردیا زنگ زد گفت : فردا هم با هم میریم ، یه وقت تنها نری ها . با ماشین به هیچ کدومش نمیرسی . گفتم : خیلی ممنونم ولی من میدونم تو چقدر سرت شلوغه. گفت: فدای سرت ،میشه مدیریتشون کنم .تو ساعت ۸ دم خونه من باش . 

صبح ساعت ۸  ماشینم رو پارک کردم . بردیا رو موتور منتظرم بود. نسیم جون هم تو ماشین خودشون بود . گفت: دمت گرم واقعا مهربانو. گفتم: دم بردیا گرم بدون کمکش نمیشد . 

از هم خداحافظی کردیم و رفتیم سمت میدون آرژانتین . 

ترجمه ها رو تحویل گرفتم و ازشون برای دادگستری و وزارت خارجه راهنمایی گرفتم .

 اسماشونم انقدر گنده ست آدم باورش نمیشه زود کارش انجام بشه ولی واقعا هرکدومش بلافاصله انجام شد . البته تو وزارت خارجه ، دستگاه نوبت دهی بود و یه آقای مهربونی اومد گفت : خانم من دوتا وقت داشتم با یکیش کارم انجام شد این وقت اضافه برای شما باشه . همون لحظه شماره م خونده شد . خیلی تشکر کردم و رفتم تو باجه مخصوص .

 یه خانم نازی هم سن و سال خودم مدارک رو گرفت ، با اخم و دقت مدارک رو چک کرد، مهرهای تایید رو کوبید و امضا کرد. 

 تو صدم ثانیه گل از گلش شکفت و با لبخندی فراااخ گفت : میدونستی ما چقدر خاصیم ؟ من گیج شده بودم از کیفش کارت شناساییش رو دراورد و گرفت جلوی صورت متعجبم . 

گفت: تو ۰۴/۰۴/۵۲ هستی ، من ۰۳/۰۳/۵۳ هردو بلند خندیدیم . گفتم مرررسی دقت!!! گفت: آرره خیلی برام جالب بود یهو به چشمم اومد . گفتم : به سلامتی جفتمون

گفت: درضمن اسمت خیلی قشنگه . به اسم همسر سابقتم میامد هااا .. حیییف . 

گفتم : اینجوری بهتر شد 

مدارک رو داد ، به هم دست دادیم . گفتم : مرسی گفتی ، روزای شلوغی میگذرونم، خیلی خوب بودیادآوری تاریخ تولدامون 

خداخافظی کردم اومدم بیرون . بردیا گفت: تماااام ؟؟ 

گفتم : تمااام . الان فقط مسافر رم میخوایم .


 دیشب هرچی تو گروه های خرید و فروش بار ایتالیا،  یا نیازمندی های ایتالیا چرخیدیم با مهردخت ، مسافر با تاریخ نزدیک پیدا نکردیم . 

گفت: پست بین الملل چی ؟ گفتم طول میکشه . گفت: حالا یه بررسی کن. 

زنگ زدم گفت: ۵ تا ۷ روز کاری و تقریبا ۵ تا ۶ میلیون . 

گفتم : دیدی طول میکشه !

پشت موتور به چندجا زنگ زدم ، دوستانی که تو آژانس هوایی بودن. یه نفر که تو پروازهای داخلی بود و دو- سه تا تور لیدر. 

دست آخر به گروه های واتس اپی که عضو بودم هم خبر دادم. 


این وسط یکی از بین شما عزیزای من بهم پیام داده بود که کارت دارم هر وقت تونستی بیا . 

تماس گرفتم و دیدم با خنده میگه: تو مگه نمیدونی برادر من و خانمش چند ساله رم زندگی میکنن و همون دانشگاه ساپینزا درس خوندن؟؟ گفتم : نععععع .. واااقعا نمیدونستم .

 خلاصه شماره مهردخت رو گرفت . منم به مهردخت گفتم : احتمالا از یه خانم و اقای ایرانی پیام خواهی داشت ، برادر و خانم برادر دوست من هستند. 

نیم ساعت بعد پیام داد : مامان یه خانم خیلی خیلی ناز بهم زنگ زد انقدر مهربون بود که نمیتونم برات توصیف کنم . بهم گفتن هرکاری داشتی به ما بگو با هم حلش میکنیم، حتی تا چند روز قبل اتاق اضافه داشتیم تو خونه مون . 

دید من سرما خوردم، لیست داروهای موثر بدون نسخه رو برام فرستاده .

 مامان تو چه دوستای خوبی داری . مثل همون اقای صابر که چند روز پیش بهم تلفن کرد و برادر یکی از خواننده های وبلاگت بود .

 من اصلا نمیدونم چی باید بگم درمقابل اینهمه لطف . ببخش منو خیلی وقتا درمورد وبلاگت غر میزدم و منعت میکردم .

 من اشتباهی فکر میکردم، خیلی میفهمم ولی خدارو شکر تو میگفتی وبلاگت و دوستای وبلاگیت عشقتن و هیچوقت رهاش نمیکنی .

 تو انقدر مردم داری الان کیمیا  دختر کتی جون دوستته که ۳۰ سال قبل گمش کردی و دوسال پیش انقدر گشتی تا پیداش کردی و حالا تو رم به داد من رسیده . کاش من مثل تو و دایی بردیا بودم . همون نازنین جون که انقدر کمکم کرده دوست خانم دوست داییمه . 

اصلا فکر نمیکردم ادما و روابط باهاشون انقدر مهم باشه . من قول میدم وقتی جا افتادم به بقیه ادمای دیگه کمک کنم . گفتم : مهردخت تنها خواسته منم از تو همینه . هیچوقت این روزای اول رو فراموش نکن مامان جان. 


اومدم خونه ... باز دنبال مسافر بودم . هنوز هیچ روزنه ای باز نشده بود . رفتم سراغ اینستاگرام . به بندرت پیغام دادم .

بنی جون ، مهردخت مدرک مهمی رو نیاز داشته من از دیروز ترجمه کردم و مهرهای تایید ادارات مربوطه رو هم زدم الان دنبال مسافر رم هستم . گروه های تلگرامی و پست رو هم دارم و نتیجه نگرفتم ... 

ادامه این ماجرا رو تو پست بعد مینویسم ، خیلی طولانی میشه . 

*******

راستی تا یادم نرفته بگم کتاب شعر نسرین عزیزم بنام ((ترنم های یک زن)) چاپ شده 



 مثل همیشه میتونید از نشر چهره مهر خرید آنلاین انجام بدید و اشعار لطیف و زیباش رو بخونید . میدونم این روزا کتاب شعر خوندن در اولویت ۹۹ درصدمون نیست ، ولی کاش برای ترویج فرهنگ کتابخونی ، کتاب ها رو بخریم و هدیه بدیم واقعا قیمت بسیار پایین (۱۶۰ تومان) و ارزش بسیار زیادی داره . 

***********

اما بریم سراغ روستای چاشم و اقامتگاه بومگردی .

 دهستان چاشم، روستایی از توابع شهرستان مهدیشهر در استان سمنانه و زبان بومیشون مازندرانیه در واقع به گویش ساروی صحبت میکنند . 

پیج اقامتگاه بومگردی تش سو رو داشته باشید و اگر به جاذبه های گردشگری ایران علاقمندید حتما تو برنامه های سفرتون بذارید. 


این کوله پشتی زیبا هدیه خاله آذر




این رانر میز ناهارخوری رو برای دوستم خریدم


ا

این رومیزی ۶ نفره و دستمال های خوشگل رو هم خریدم


امروز روز آخر نمایشگاه بود و این لوح تقدیر به پاس زحمات خاله آذر برای احیای هنربومی دست زنان چاشم تقدیمش شد


ا

خانم آذردخت احمدیان(خاله آذر)


دوستتون دارم