جمعه شبه البته شب که چه عرض کنم ُ ده دقیقه دیگه شنبه آغاز میشه .
این روزا خیلی خیلی بیشتر از قبل ُ قدر بازنشستگی رو میدونم ،شاید اوایل گیج بودم و برنامه ریزی مناسبی برای وقتم نداشتم . مثلا فکر میکردم خیلی باید کار کنم ُ همین باعث شده بود هر سفارش وقت و بی وقتی رو بپذیرم و ساعت کار برای خودم تعریف نکنم .
به خودم اومدم و دیدم همه دنیام شده کار و هر چیزی رو بر طبق کارم برنامه ریزی میکنم
ناخوداگاه خسته بودم و این خستگی تمرکز و آرامشم رو زایل کرده، چیزهایی که خودمم بلد بودم رو نیاز داشتم از کسی که بهش اعتماد دارم بشنوم و مثل خیلی وقتا رفیقم سینا به کمکم اومد و بهم گوشزد کرد که برنامه ریزی و وفاداری به اون و ثبات قدم چقدر برای سلامت ، راندمان بهتر کارم لازمه .
امروز سفارش هام زیاد بود ُ از صبح زود تا ساعت ۱۶ مشغول بودم بعد با بقیه خواهر و برادرا رفتیم خونه بابا اینا
معمولا یه سوژه که در چند روز قبل پیش اومده رو من میندازم وسط و اون موقعیت رو با طنز بازسازی میکنم . به نوعی ادای اون طرف رو درمیارم و بقیه هم غش و ریسه میرن. آخرشم که میگن : مهربانو دمت گرم . میگم: خوبه والا دلقکتونم که منم
این عادت یا یه رسم خانوادگی از نوجوانی منه .. اون وقتا وقتی حس میکردم خانواده کسل شده و نگرانی ها باعث شدن خنده های خانواده شمعدانی کم رنگ بشن دست بکار میشدم و یه برنامه کمدی اجرا می کردم
امشب که برگشتیم به بقیه گفتم : اگر اینطوری دور هم هستیم بخاطروجود عزیز ستون خانواده مون ، مامان و بابا ست بیاید قول بدیم از هم سوا نشیم .
این بازنشستگی عجب موهبتی بود برای من .
این روزا که به ساعت کاریم ، سروسامونی دادم ، اغلب مامان رو خرید میبرم ، عجله نمیکنم میذارم هر چقدر دلش میخواد بچرخه برای خودش ، استخر میبرمش ، تو آب همه ش حرف میزنیم انگار هزار سال حرف های نگفته داریم ،، میرم خونه شون مخصوصا از بابا سوالی میکنم که میدونم برای جوابش میتونه ساعت ها توضیح بده و این کار خیلی خوشحالش میکنه ، بابا سالها مدرس بوده و تو کشتی دانشجوهای زیادی رو آموزش داده پس این میل به آموزگاری در وجودش زنده ست و بهش حس ارزشمندی میده. به مامان میگم تازگیا از اینستا چیزی یاد نگرفتی؟ اونم تبلتش رو میاره میره قسمت ذخیره ها که بهش یاد دادم پست هایی که علاقه منده چجوری ذخیره کنه و البته همه رو اشتباهی ذخیره کرده و یه چیزی رو پیدا میکنه و شروع میکنه درموردش صحبت کردن .
هفته پیش خونه شون برام نون دال عدس درست کرد ، چند روز بعد بهش گفتم : مامان من نتونستم درست کنم ، نون ها خراب شدن میشه تو درست کنی من ببینم یاد بگیرم؟ با شور و اشتیاق درست کرد و مو به مو توضیح داد آخرش حس میکردم چشماش برق میزنه من میگم کاش بتونم منم مثل تو خوب درستش کنم .
میدونید من خیلی موقعیت ها رو تو ذهنم بر اساس شناختی که از طرف دارم باز سازی میکنم ، خودمو میذارم بجاش و فکر میکنم چی خوشحالش میکنه یا تو این روزا چی ناراحتش میکنه .
تقریبا همه جواب ها به ناتوانی و عدم کارایی و حس بی ارزشی برمیگرده ، بنظرم با ار بین بردن این حس بد و پر کردن ساعت های طولانی که میگذرونند خیلی کیفیت زندگیشون بهتر میشه .
اگر والدین سالمندی دارید که دوستشون دارید و وجودشون براتون مهمه ، خاطرات کودکی قشنگی باهاشون دارید حواستون بهشون باشه . کدوممون از دستشون دلخور نشدیم؟ کدوممون گاهی فکر نکردیم در حقمون ظلم یا بی انصافی نکردن؟ همونطور که من تو چندتا پست قبل نقب زدم به خاطرات تلخی که مامان تو نوجوونیم برام رقم زده بود و میدونم اغلبمون از این دست خاطرات کم نداریم اما اگر قابل بخششه، در حقشون تعلل نکنیم . وجودشون مثل همین برگ های سست روی شاخه هاست . هیچکس خبر از سرنوشت نداره ، تا هستیم و هستند قدر بدونیم
****
کدوماتون کتاب قشنگ جلد دوم از خداحافطی نسرین جون رو خرید و خوند؟؟
براش تو سایت انتشارات نظر نوشتین؟ نوشتن نظر زمان کمی میبره ولی برای نسرین باعث دلگرمی و البته امتیاز مهمی در رزومه نویسندگیش داره
پینوشت: دنیز دختر کوچولویی که پارسال برای تامین هزینه های درمانش کمک کردیم رو به خاطر دارید؟ اینجا رو بخونید
دوستتون دارم
دوستان لطفاً این کامنت پست قبل رو ببینید که اینجا منعکس کردم
این دوست مهربانمون شماره واتس اپشون رو هم در اختیار من گذاشتن و اگر میبینید لازمه بگید بهتون میدم ولی چون همسر عزیزشون درحال استراحت هستند به هیچ عنوان نمیتونن تلفن رو پاسخ بدن فقط پیام واتس اپ رو چک میکنند .
از صمیم قلبم برای خودتون همسرتون و همه ی عزیزانتون خیر و سلامتی ارزو دارم .. ممنونم که تو این روزگار نامهربان شما مهربانید
*******
مهردخت بهم گفته بود اگه برنامه خرید داری بگو که باهم بریم منم شلوار جین لازم دارم .
راستش چندسالیه که اسم خرید با مهردخت میاد، عزا میگیرم . قاعدتاً باید خیلی خوش بگذره که یه مادر و دختر با هم برن خرید ، ولی متاسفانه شخصیت ایده آلیست یا همون آرمان گرای فارسی( خدایی واژه آرمان گرا یه جوریه
) مهردخت، باعث میشه که برای یه خرید ساده انقدر بگردیم و بچرخیم تا من برم رو این جدول های کنار خیابون بشینم و بگم مهردخت، جانِ مادرت که من باشم بیخیال شو ، بخر بریم دیگه از پا و کمر افتادم مادر جون .
حالا خودم از این ادمای هستم که معمولا با یکی دوتا مغازه رفتن ، چیزی که میخوام انتخاب میکنم و میخرم.
با هم راه افتادیم رفتیم یه پاساژی که چند ساله، وقتی میریم خرید ، معمولاً دست خالی برنمیگردیم.
هم مدلاش مورد پسنده و هم قیمت هاش ( مخصوصاً یه مغازه سر پاساژ که خیلی خوبه و ازش کت و پالتو ومانتو زیاد خریدیم )
رفتیم طبقه پایین که همیشه دوتا شلوار جین فروشی بود، دیدیم هیچکدوم نیستن.
ناچار فروشگاه های دیگه رو نگاه می کردیم یه مغازه خیلی بزرگ ، شلوار جین های زیادی داشت.
رفتیم تو و یه رگالی که قیمت زده بود 798 تومن رو مهردخت انتخاب کرد ..
منم طبق معمول که میدونم یه دوساعتی معطلیم ، رفتم روی صندلی هایی که گذاشته بودند نشستم .
مهردخت با دختر خانمی که مسئول فروش بود صحبت کرد و نهایتا رفت اتاق پرو . اونجا بود که من دیگه بلندشدم و رفتم دم در پرو، که مهردخت شلوار رو میپوشه و نظر میپرسه، دم دستش باشم .
از بین 4 تا شلواری که پوشید و البته دوتا مدل بودند با دو تاسایز ، یکی رو انتخاب کرد .
گفتم: مهردخت اگر از هردوتا مدل خوشت اومده، جفتشو بردار دیگه.. تو خودت که میدونی سخت پسندی .. قیمتشم بد نیست، هشتصد تومنه من شنیدم شلوار جین ها خیلی گرون شدن .
گفت : اره ، ولی تو خودتم شلوارتو 850 خریدی . گفتم آخه اون تو ایونت بود و فرق داشت .
خلاصه که نظرش این بود همین یه دونه رو میگیرم .
من دوباره رفتم نشستم رو صندلی تا مهردخت لباساشو بپوشه بیاد بیرون .
نهایتاً کارتشو دادو دختره هم کشید و گفت: مبارکه و اومدیم بیرون .
یه مغازه که رفتیم جلوتر دیدم دختره سریع مغازه رو بست و رفت تو یه مغازه اون طرف تر .
مهردخت ایستاد و گفت : مثلا قرار بود 800 تومن پول شلوار بدم . گفتم : خب مگه ندادی ؟ گفت : نه دیگه 1800 کشیده .
گفتم : وااا ... کشیده یعنی چی؟ مگه قیمت چی بود؟ گفت: نمیدونم والا اونجا که نوشته بود 798 .
گفتم: بدو بیا ببینم ..
دیدم دختره ایستاده تو یه مغازه ظروف لوکس، یه پسره هم نشسته رو صندلی و این داره با ناراحتی یه چیزی رو هی برای اون توضیح میده . رفتم عقب تر ایستادم چون مغازه کوچیک بود و از جایی که اونا داشتن حرف میزدن تا دم در انقدر فاصله کم بود که همه ی حرفاشون به وضوح شنیده میشد .
موضوع حرف دختره هم این بود که : بخدا من بهش نگفتم، حالا نمیدونم چطوری فهمیده همه تونم فکر میکنید کار من بوده و ...
رو همین حساب فهمیدم موضوع خصوصی و درضمن ناراحت کننده ست رفتم عقب ایستادم .
پسره چند دقیقه بعد گفت: بفرمایید؟؟
دختره هم دیگه داشت نم اشکشو پاک میکرد پشتش به من بود .
گفتم: نه ببخشید؛ من با اون خانم کار دارم .
دختره برگشت مارو دید . گفتم : عزیزم، میای لطفا؟
گفت : باشه عشقم الان میام وایسا
دوباره رو کرد به پسره و همون حرفای قبلی و قسم و ایه خوردن که کار من نبوده
یه پنج دقیقه ای گذشت .. گفتم: عزیزم لطفاً بیا ، من کار زیادی ندارم .
دختره اومد گفت: بله؟
مهردخت گفت: ببخشید خانم یه اشتباهی شده ، این شلوار رو با من 1800 حساب کردید .
-آره دیگه قیمتش همین بود .
- نه آخه من از روی رگال 798 تومنی برداشتم .
-خب اون که بهت نمیخورد من از اون ردیف اوردم .
من گفتم : یعنی اون رگال تک سایز بوده؟
گفت : بله
گفتم: اهااا آخه شما چیزی ننوشته بودی که اینا تک سایزه ، دختر منم تو پرو بوده ندیده شما از جای دیگه آوردین .
رو کردم به مهردخت گفتم : قیمت این شلوار همینقدره میخوایش؟
گفت : نه ، خیلی گرونه برام چون میخوام بوت و پالتو هم بخرم .
گفتم: عزیزم شما این شلوار رو پس بگیر .
گفت: نمیشه که عشقم .
گفتم : چرااا اونوقت؟ گفت: آخه پول رفته به حساب صاحب مغازه . گفتم: خب بره .
سرتون رو درد نیارم ،زنگ زد به اقا پیمان که میگفت صاحب مغازه ست و برادرشه و الان دبی هست .
البته کاملا دروغ میگفت . از روی تلفن مغازه بهش زنگ زد و شماره ای که گرفت همین شماره ثابت داخل تهران بود .
اونم گفت: نمیشه که .. اگه خیلی اصرار دارن پس بدن 30 درصدش رو کم کن و فردا براشون کارت به کارت کن .
خندیدم گفتم: خانم میدونی این کاری که شما میکنی اسمش دزدی تو روز روشنه؟
گفت: نمیدونم عشقم شما هر چی دوست داری اسمشو بذار ، بالاخره ما هم باید اجازه 190 میلیونی این مغازه رو دربیاریم .
گفتم: با دزدی دربیارید؟ یعنی چی این حرفتون؟ شما جنس رو کارت کشیدی به من دادی اولاً فاکتورت کو؟؟ اصلا چرا جنس رو فاکتور نکردی؟ بعدم من همون لحظه از خرید منصرف شدم ..
بین کارتی که کشیدی ساعت 13:22 بوده الان 13:46 هست این مدت هم بخاطر این گذشته که شما تو مغازه ت نبودی .. بعد میگی اگه بخوایم پس بدیم 30 درصد کم میکنی فردا میریزی برام؟؟ یعنی 540 تومن میخوای از پولم رو بخوری تا فردا سودشم بگیری ؟؟
گفت: عشقم با من بحث نکن، الانم اگه دوست داری ناله و نفرینم کنی ، بکن که باید برم ناهار .
گفتم: ناله و نفرین؟؟ نه اشتباه گرفتی، من با ناله و نفرین کارامو پیش نمیبرم ..
گفت : به سلامت .
اومدم بیرون رفتم دفتر حراست.
اونجا هم دو سه تا میز بود و دوتا کاپشن پشت صندلی ها اویزون بود موبایل هم روی میز بود ولی کسی نبود .. هی گفتم : آقااا، عمووو .. هیچکس نبود یه بیست دقیقه ای هم با مهردخت نشستیم اونجا ..
گفتم: الان از دوربین ها رو میبینند میان میگن اینجا چکار میکنید؟ ولی خبری نبود . آخرش خسته شدم و گفتم: مهردخت بیا بریم ببینیم اینا کجان!
جلوی در خروج دوتا آقا با هم قدم میزدن، یکیشون آقای مسن تری بود و صاحب مغازه ها گفته بودند که حراست پاساژه .
گفتم : آقای فلانی شما حراست پاساژ هستید؟
گفت: بفرمایید.
گفتم: یه۲۰ دقیقه ای هست که تو دفترتون منتظرم اما نیامدید.. موبایل و همه ی دفاتر و اسناد هم همینطوری رو میز بود !
خندید و گفت: مچم رو گرفتید .. همیشه میگم، بالاخره یه روز پشیمون میشم .
منم خندیدم .
گفت: امر بفرمایید .. براش داستان رو گفتم و کاغذی که دستگاه پوز داده بود نشونش دادم .
گفت: بیاید بریم مغازه ش . گفتم : بست رفت . اونی که کنارش بود گفت: آره ، منم دیدم ماشینشو از پارکینگ دراورد و رفت .
این آقا هم با تمسخر میخندید و میگفت: دروغ میگه خانم ، برادرم کدومه؟ دبی کدومه؟ .. پدرسوخته ها رسماً دزد شدن . خیلی ببخشید ولی میتونم خواهش کنم فردا تشریف بیارید؟
گفتم : چاره ای نیست دیگه میام خدمتتون .
از همونجا رفتیم یه پاساژ دیگه ، مهردخت ی شلوار پسندید یه تومن خریدیم و اومدیم بیرون .
(خیلی خوش شانس بودیم که دریک روز دوتا شلوار پسندید)
*****
فردا رفتیم همراه اقای حراست، پول شلوار رو تمام و کمال پس گرفتیم و اون خانم عوضی هم عذرخواهی کرد .
آقای حراستم گفت: همون 30 درصدی که قرار بود از مشتری به زور بگیرید رو جریمه تون میکنم . نمیدونم حالا بلوف میزد یا واقعی میگفت.
درس خوبی شد برای مهردخت که موقع خرید سوال کنه و قیمت رو نهایی کنه و البته کوتاه نیاد چون همه ش میگفت: مامان من روم نمیشه .
به مهردخت گفتم: همین شلواری که پاته رو یادته چند خریدیم؟
گفت: اره دو تومن .
گفتم: ببین دوتومن شلوار خریدن مارو نمیکشه ، اینو پارسال گرفتیم تو اصرار کردی من برای خودم بردارم ولی نهایتاً من دوسش نداشتم و بنظرم بهم نمی اومد و دادمش به تو .
ولی موضوع اینجاست که تو قرار گذاشته بودی یه شلوار با قیمت کمتر بخری و فروشنده سرت رو کلاه گذاشته بود، پس اگر کوتاه میومدی حماقت بود و دختره هم حسابی به ریشت میخندید.
****
این روزا شرایط اقتصادی خیلی سخت شده و متاسفانه بعضی ها هم نه وجدان دارن نه شعور ، لطفاً اگر این موارد براتون پیش اومد، کوتاه نیاید و نذارید به هدفشون برسند . درضمن تا اطلاع ثانوی به کلمه "عشقم " آلرژی دارم
پینوشت: میخواستم اسم فروشگاه رو نگم، ولی فکر میکنم همین نگفتنمم باعث میشه شما نشناسید ، و من پوشش بدم کار زشتش رو!
پاساژ نگین ظفر و مغازه طبقه پایین ته ته پاساژ که خیلی هم بزرگه .
عکس رو مشتری عزیزم از کیک تولد دیشب، فرستاده
البته کیک سه شیر بود که خواسته بود بصورت کیک تولد دربیاد
آذر ماهتون پر از شیرینی و لبخند
دوستتون دارم
خب به حمدلله انگار دوستان داخل ایران هم از امروز کامنت دونی براشون باز شد . فکر میکنم دو روز بود که جز اونطرف آبی ها نمیتونستند کامنت بذارند.
البته من تا زمانی که چند نفر از دوستان تو وا/ت/س اپ یا ای/نس/تاگ/رام بهم پیام ندادن که " نمیتونند اینجا کامنت بذارن" متوجه موضوع نشده بودم .
چیز عجیبی هم نیست واقعاً .
در هفته ای که گذشت دو مورد خ/ودک/شی در مدرسه د/خ/ترانه بابت فشارهای کادر/مد/رسه اتفاق افتاد ، یک مورد فرزند د/ختر ک/شی توسط پدر و ق/تل متخصص قلب در ی/اس/وج و مسخره بازی و تهدید ق/اتل بصورت استوری های پشت سر هم در پیج شخصیش و ک/شتن همسر و پسر توسط وک/یل دا/دگس/تری(پدر خانواده) و نهایتا خو/دکش/ی خودش در منزل شخصیشون واقع در ولنجک . دختر هجده ساله شون که از این حاد/ثه جان سالم به در برده گفته: پدرم بخاطر بدهی های فراوانش همه ی دارایی هامون رو فروخت و شب گذشته پدر و مادرم به من و برادر کوچکم گفتند که دیگه قادر به ادامه زندگی نیستند و تصمیم گرفتند همگی به زندگیمون پایان بدیم .امروز پدرم برای اجرای تصمیم همگیمون رو جمع کرد من پشیمون شده بودم و به من گفت برو تو اتاقت و هر اتفاقی افتاد بیرون نیا . برادرم همچنان با تصمیم پدر و مادرم موافق بود . و نتیجه این شد که پدرم ، مادر و برادرم و سپس خودش رو ک/شت . حتی قبل از اون به پلی/س اطلاع داد .
ق/تل خانم خ/بر/نگ/ار توسط همسرش که وک/یله و ظاهرا سالها تحت خ/شونت خانگی هم قرار داشته و نهایتاً مرگ /انو/ش سن/جری که ابهامات زیادی در این مورد وجود داره و بنظرم خو/دک/شی/ نبوده.
اینها اخباری بوده که بعضیاشون هم کاملاً ناخواسته درجریانش قرار گرفتم . یعنی اعصابم انقدر ضعیف شده که دیگه خودم خبرها رو چک نمیکنم ولی خبراز درو دیوار بهم میرسه . احتمالاً یه چیزایی اضافه بر اینها هم بوده که شاید شما شنیدید و من نشنیدم
وسط همه ی این ها دوباره برق ها میره، نت بشدت قطعی و اختلال داره ، مردم ثبت هر کاریشون با کلی مکافات انجام میشه ، دارو پیدا نمیشه...
یکی از دوستانم ملزم به استفاده از داروییه که باید مادام العمر مصرف بشه ، دوستم خانمه و برای کم مویی شدید ازش استفاده میکنه ف ولی این دارو در لیست اقلام داروهای مهم برای بیماران سرطان پروستاته.
تقریباً یکماه پیش به هر جااایی که فکر کنید سر زدیم ، حاضر بودیم به چند برابر قیمت دارو رو تهیه کنیم ولی نبود...
چند جا داروخانه رفتیم با هم پچ پچ میکردن و نهایتاً میگفتن نداریم ،حالا شما سه چهار ساعت دیگه دوباره یه سر بزن قول نمیدیم شاید داشتیم . به دکتر گفتیم برای این دارو (بیکالومید50) جایگزین بده گفت : نمیشه
برای بار هزارم دلم برای همه ی بیمارانی که جونشون وابسته به مصرف داروهای نایابه کباب شد .
بگذریم ...
درمورد پست قبل و حساسیت های مامان مصی ، متوجه شدم که مامان بدون مشورت با پزشکش داروهایی که برای کنترل وسواس فکری استفاده میکنه رو کم کرده و همین باعث شده که دوباره رفتارهای بد قدیمی رو ازش ببینیم .
خیلی ناراحت شدیم و عواقب خودسرانه ی کم و زیاد کردن و یا قطع داروهای اعصاب و روان رو بهش یادآوری کردیم و از دکترش وقت جدید گرفتیم .
حقیقتاً نمیشه هیچ کس و هیچ موقعیتی رو قضاوت کرد . مثلاً یکی از آشناهای دور ، زن و شوهری بودند که دختر کوچولویی داشتند ، یعنی اون موقع که من تازه ازدواج کرده بودم دخترشون هشت -نه ساله بود .
پدر دختر از نوابغ ایرانی بود که آم/ریکا بورسیه ش کرده بود و همراه همسر و دختر دو ساله شون از ایران رفته بودند .
مادر این دختر هم همیشه دنبال فعالیت های سی/اسی و مدنی بود . تصویر این خانواده و دختر کوچولویی که سعی میکرد برای ما نامه های فارسی تو ذهنم حک شده بود ، ولی چندین سال بعد که دختر کوچولو نزدیک سی سالش شده بود وقتی صفحه اینستاگرامش رو نشونم دادن حسابی جا خوردم .
اون دختر هیچ شباهتی به چیزی که تو ذهنم ازش داشتم، نداشت ، رسماً مثل یه دلقک شده بود .
ناخوداگاه فکر میکردم که از اون پدر و مادر باید یه دختر در قامت دانشمند، پزشک، مهندس یا وکیل یا حتی خبرنگار با سر و شکلی اتوکشیده و لوکس بیرون بیاد ولی ایشون پیرو بودا شده و کل بدنش از بالا تا پایین مثل دفترچه نقاشی ، تتو های رنگی با المان های بودیسم داره .
موهاشو به همون سبک و سیاق مخصوص خودشون ارایش میکنه، گیاهخواره و حتی لباس پوشیدنش هم مطابق با آیینی هست که انتخاب کرده .
من فقط عکس هاشو دیدم و هیچ برخورد یا مکالمه ای با هم نداشتیم ، بنظر انسان مهربونی میاد .
برام خیلی جالب و خوشایند بود که پدر و مادر به انتخاب راه زندگی دخترشون احترام گذاشتن و مثلاً پدر نگفته که من استاد دانشگاهم و از داشتن دختری با شکل و شمایل تو خجالت میکشم .
کاش قبول کنیم که انتخابات شخصی، حق همه ی انسانهاست و تا جایی که به بقیه ضرری وارد نکرده، هیچکس حق دخالت در هیچ امور کس دیگه رو نداره حتی پدر و مادر اون شخص .
دوستتون دارم
چند سال پیش زن و شوهری از دوستانم که دوتا دختر بالای 25 سال داشتند، متوجه شده بودند که گاهی دخترانشون بوی سیگار میدن .. بهم ریخته بودند و نمیدونستندباید به روی دخترا بیارند یا نه . نگران بودند که اگر واکنشی به این موضوع نشون بدن ، پرده ی حرمت بینشون پاره بشه و اگر هم هیچ عکس العملی نداشته باشند ، احمق بنظر بیان و بچه ها فکر کنند والدینشون کلاً متوجه چیزی نمیشن .
بنظرم جواب سوالشون به خیلی چیزا بستگی داشت، از نوع روبط بین اعضای خانواده بگیر تا باورها و رسم و رسومشون . به من گفتن اگر تو جای ما بودی چکار میکردی؟ گفتم : خیلی سخته جای شما باشم چون اصلاً هیچکس شرایطش با دیگری قابل مقایسه نیست ، حتی ممکنه شرایط فعلی من باعث بشه یه تصمیمی بگیرم که چند سال قبل یا بعد از اون ، تصمیم دیگه ای داشته باشم . بصورت کلی نظرم اینه که بچه ها از یه سنی به بعد کاملاً این مسائلشون شخصیه و ما حق دخالت نداریم . در مورد وضع قوانین منزل موضوع فرق میکنه چون این قانون خونه ست و همه ملزم به رعایت اون قوانین نرمال که مدیر خونه وضع میکنه هستند . و اگر رعایت قانون براشون سخته ، میتونن از اون خونه برن ولی وقتی هستند باید رعایت کنند ولی اینکه یه خانم یا اقای 25 ساله سیگار میکشه یا نمیکشه کاملا شخصیه .
اون روز همسر دوستم گفت: آخه بحث سلامتیه. گفتم : شما خودت از نوجوونیت تا همین بچه دومت با الرژی به دنیا اومد سیگار میکشیدی و نتونستی ترک کنی تا اینکه بخاطر همین دخترت ترک کردی . مگه اون موقع که تو نوجون بودی ، عزیز پدر و مادرت نبودی؟ مگه اونا نگران سلامتت نبودن؟ خب چرا اون موقع گوش ندادی؟
این داستان که برای چند سال پیش بود ولی حالا دوباره بعد از چند سال این بحث باز شده .
مهردخت تو مهمونی هالووین یه کاراکتری انتخاب کرده بود که یه نخ سیگار هم دستش بود .
این سیگاره کلاً خاموش بود .. دیشب من و بردیا دوتایی رفتیم یه سری به مامان و بابا بزنیم . من داشتم ظرفای ظهرشون رو میشستم و هم زمان شام رو هم آماده میکردم، مامان هم طبق معمول قربون صدقه م میرفت که دو دقیقه اومدی بشین خودتو خسته نکن . یهو مهردخت عکس و فیلم های مهمونی که رفته بودیم رو گذاشت تو گروه خانوادگیمون . مامان داشت عکس ها رو میدید و هی میگفت: قربون تیپش برم چه نازه این دختر و به به چه چه میکرد (حالا مشکل دید هم داره و خیلی سخت چشمش میبینه) یهو انگار سیگارو دست مهردخت دید و شروع کرد :
- مهردخت سیگار دستشه؟
-آرره .
-چشمم روشن .
بردیا گفت: دلت روشن و خندید .
- این چه وضعشه ؟ تو هیچی بهش نمیگی؟
- چی بگم مامان؟ یعنی چی؟ اولاً که جزو شخصیت انتخابیش بود و بصورت خاموش دستش بود بعدشم اصلاً فرض کن روشنه و مهردخت سیگار میکشه ... به خودش مربوطه نه به ما مادر من .
- باررری کلاااا .. بهتر از اینم میشید، اصلاً معلومه تو برات مهم نیست و بهش اهمیتی هم نمیدی.
بردیا گفت: مامان خانم چی میگی برای خودت؟ فکر میکنی آرتین اگه انتخابش این باشه که سیگار بکشه یا هر چی ، من دخالت میکنم؟
-معلومه که باید دخالت کنی، باید بزنی تو دهنش .
بردیا باخنده : نه دیگه اون زمان ما بود که شما اصلاً به حریم شخصی بچه ها و به انتخاب ادما اهمیت نمی دادین . با همه ی سخت گیری هاتون من که پسر نافرمان خونه بودم تا الان نه الکل خوردم و نه لب به سیگار زدم ولی مهرداد که اتفاقاً حرف گوش کن ترین بچه تون بود از بیست و یکی دو سالگی تا الان که 42 سالشه هر دوش رو امتحان کرده . انتخابمون فرق داره نه من خیلی خوبم نه اون بد.
مامان که دید داره تو بحث کم میاره شروع کرد به حرفای نامربوط زدن که با من حرف نزنید، همه تون سرو پای یه کرباسید اصلا برو به دخترت بگو بره هرویین بکشه به من چه .
بابا هم هی میگفت: مصی جان آروم باش.. بچه ها خودشون تصمیم میگیرند ، این حرفا چیه میزنی!
من بدون اینکه جوابشو بدم میز شام رو چیدم و بردیا هم به بابا گفت: بابا بیا بریم تو اون اتاق کیف مدارکت رو بیار من یه سندی از زمین فشم لازم دارم .
یکربع بعد صداشون کردم که بیان شاام بخورن . نشستیم سر میز و مامان شروع کرد که : از دستم ناراحت شدی؟ گفتم : ناراحت شدم ولی از دست تو نه ، یه سری خاطرات تلخ دوباره برام زنده شد دیگه هم دوست ندارم درموردشون صحبت کنم .
گفت: معذرت میخوام چون خیلی مهردخت رو دوست دارم نمیتونم بهش بی تفاوت باشم . گفتم : مررسی که دوسش داری ، خوبه مهردخت یکیو داره که دوسش داشته باشه چون من که اصلاً برام مهم نیست ، دوستش ه ندارم ،مگه نه؟؟
گفت: دیگه اصلاً هیچی نمیگم ، هرکاری دوست دارید بکنید. فقط بگو جلوی من هیچوقت این کارا رو نکنه ، احترام من رو نگه داره . تو اینستا هم عکس نذاره ، فامیل میبینند.
گفتم: من متاسفم که اینکه اگر دخترم جلوی شما سیگار دستش باشه چه روشن و چه خاموش به منزله ی بی احترامی به شماست و اینکه درحقیقت موضوع دوست داشتن هم نبود، در واقع شما فکر میکین این موضوع جلوی فامیل بی ابروییه .. البته بازم میدونم جریاان چیه هااا، فکر کنم شما به کار همه ی فامیل و جوون هاشون کار داشتی و احتمالاً بارها بهشون تذکر دادی و الان میبینی خیلی زشته . یادت میاد بهت میگفتم : مسائل شخصی بچه ی ادم هم به پدر و مادرش مربوط نیست وای به حال خاله ش و تو اصلا حق نداری به خاله بابت کارای بچه هاش چیزی بگی؟؟ در هر حال من پیغامت رو به مهردخت میرسونم ، خودش تصمیم میگیره که رعایت کنه یا نه .
شام رو خوردیم جمع و جورها رو کردم و با بردیا اومدیم بیرون . (خیلی خوش گذشششت)
بردیا بیرون گفت : یاد چی افتادی انقدر اذیت شدی؟ گفتم: یاد اینکه یه سالی تو مدرسه چون عطر میزدم نمره انظباطم رو دادن 16 مامان با پشت دستش زد تو دهنم خونین و مالین شدم. میگفت : تو رو با کسی گرفتن که نمره ت این شده؟ البته این یه نمونه از ظلمی بود که درحقم کرده هااا .
دلم میسوزه برای اونهمه کتابی که خونه، دنیایی که گشته ولی روی افکار و عقایدش هیچ تاثیری نذاشته .
****
اها راستی اینم تو پرانتز بگم سر همین انتخاب کاراکتر هالووین داستان داشتیم . باور قدیمی همه مون این بود که هالووین یه جشن با همه ی المان های ترسناکه ولی حالا که اینترنت و ارتباط با دنیای غرب خیلی آسون شده ، میدونیم که آدما تو جشن هالووین الزاماً خودشون رو ترسناک گریم نمیکنند، میتونند یه شخصیت شناخته شده رو انتخاب کنند و خودشون رو شبیه اون دربیارن .. حتی کاراکترانیمیشن ها .
دو مورد رو مثال میزنم
هایلی و جاستین بیبر در ظاهری شبیه شخصیت های انیمیشن The Flintstones
کیم کارداشیان و دخترش در ظاهر شر و دیون در فیلم Clueless
حالا هی با من بحث میکنه مامان، که چرا مهردخت خودش رو ترسناک گریم نکرده؟ میگم فرقی نداره اینجوری دوست داشته ، میگه خب این که دیگه هالووین نیست . میگم چرا هست ، سرچ کن . میگه اهاان چون مهردخت اینجوری پوشیده دیگه از خودتون درمیارین که هالووین رو میشه غیر ترسناک برگزار کرد . راستش فقط یه بلخند فراخ زدم و یه نگاه از همونا که سیامک انصاری به دوربین میکرد ، کردم .
والا بخدا من نه اصلاً برام مهمه کی چی میپوشه، نه قوانین فلان مهمونی چطوریه؟ نمیدونم چرا باید این چیزا برای مامان من مهم باشه !
******
بگذریم ، چقدر نیاز داشتم باهاتون درد و دل کنم هااا .
حالا با همه ی این حرفا شما از این مشکلات تو خانواده هاتون دارید؟
****
بریم سر دوتا خبر خیلی خوب که دلم میخواد بهش توجه ویژه داشته باشید .
اول اینکه جلد دوم کتاب از خداحافظی نسرین عزیزم منتشر شده و از فردا تو سایت نشر چهره مهرآماده ی فروشه . اگرچه اصلا روی کتابی که خاطرات شخصی نویسنده ست نمیشه قیمت گذاشت ، ولی این کتاب با قیمت بسیار پایین (120 هزارتومن) به فروش میرسه .
فقط قیمت کتاب رو با یه محصول خوراکی غیر ضروری مقایسه کنید تا ببینید چقدر با قیمت پایین به فروش رسیده .
پشت این صفحه های با ارزشی که دستمون می گیریم و میخونیم ، ماجرا های زیادی اتفاق افتاده تا به این مرحله رسیده، اول اینکه ماجرا کاملاً واقعیه و سطر به سطرش بر نویسنده ی نازنینش ، گذشته .. خدا رو شکر که ناشر کتاب، خانم شیوا پورنگ عزیز و نویسنده ی عزیزش ، خانم نسرین مولا همدیگه رو پیدا کردن تا ما شانس خوندن نوشته های نسرین جانم رو داشته باشیم .
برای سفارش کتاب با تلفن مستقیم خانم پورنگ تماس بگیریدیاپیامک بدید ۰۹۱۱۳۴۳۸۷۳۲
لطفاً کتاب رو بخرید، به دیگران هم هدیه بدیدو معرفی کنید و یه کار خیلی قشنگ هم انجام بدید و برید تو سایت نظرتون رو بنویسید و باعث دلگرمی و شوق نویسنده باشید
یکی از دوستانمون هنر زیبای عروسک بافی رو انجام میده و از این طریق قصد داره به استقلال مالی برسه . راستش تا من کارهاشو ندیده بودم اصلاً فکر نمیکردم که انقدر کارهای قشنگی انجام داده باشه . آدرس پیجش رو براتون میذارم اگر دوست دارید بعنوان هدیه سفارش بدید که خیلی عالیه و اگر هم بتونید معرفی کنید عالی تر dokan.1991@
خودتون ببینید چقدر قشنگه
و اما مورد آخر ، کیس حمایتی عزیزمونه که قبلاً برای شروع درمانش اعلام کردیم و مقدار اندکی هم کمک جمع آوری کردیم ، ولی متاسفانه چون عوارض MS پیشرفته ،آسیب زیادی به بدن وارد کرده و دوست عزیزمون از نظر حرکتی شرایط سختی پیدا کرده جلسات طولانی فیزیوتراپی و کار درمانی رو باید با فاصله کوتاهی بگذرونند . میخوام خواهش کنم اگر درتوانتون هست ، مشارکت کنید تا برای بازیافت توان حرکتی بین جلسات وقفه نیفته .
دوستمون همینجا بین خودمونه و با دیدن کامنت های واریزی شما دلگرم و مصمم تر ادامه میده .
6037697574285711
معصومه سعیدی فر
راستی 30 سال پیش چنین روزی یعنی 19 آبان سال 73 یه عروسِ خوشحال بودم
دوستتون دارم
چند وقت پیش ، یک پیام خصوصی دریافت کردم، دوستی که نویسنده ی یکی از وبلاگ های دوست داشتنیمه، ازم درخواست کرده بود که برای تولد برادری که دور از ولایتشون زندگی میکنه کیک تولد درست کنم و در روز تولدش با ارسال کیک به صورت سورپرایز، خوشحالش کنم
خب منم که عاشق همکاری در همین امورم .
بله شاید داستان کیک تولد سورپرایز رو در وبلاگ اقای دکتر ربولی خونده باشید اما چیزی که حتی خود آقای دکتر هم ازش خبر نداره پشت صحنه ی این سورپرایزه که اگر کمک دوست عزیزم نبود ، پروژه با این کیفیت جمع نمیشد
صد البته که آنی جان، خانم آقای دکتر(که سالهاست دورادور و از روی نوشته های آقای دکتر، خدمتشون ارادت دارم) در طراحی و اجرا نقش مهمی داشتند .
همونطور که خیلی ها میدونید منزل من در شرق ترین منطقه ی تهرانه و ادرس منزل برادر آقای دکتر ، در غربی ترین منطقه تهران قرار داشت .
هرچی فکر کردم دیدم اگر کیک رو من بخوام درست کنم و بفرستم ، بجز هزینه ی بیخود برای طی مسیر، هیچ چیز دیگه ای نداره و اصلاً توجیه اخلاقی هم نداره ترافیک سنگین تهران رو ، سنگین ترش کنیم .
از اونجایی که همیشه به وابستگی ما آدم ها به هم ، و اینکه همه مون میتونیم برای هم منشاء خیر و آرامش باشیم ، فکر می کنم، یادم افتاد که یکی از کیس های حمایتیمون که با کمک هم تونستیم یه قدم هرچند کوچیک درجهت تامین بخشی از هزینه ی درمانش برداریم ، به منزل برادر آقای دکتر خیلی نزدیکه . این بود که تماسی گرفتم و براش توضیح دادم که یکی از دوستانم تهران نیست و ...
این دومین باره که از این دوستمون کمک میگیرم . بار اول برای یه موضوع خانوادگی و شخصی خودم بود که ایشون در موردی که مشکل پیدا کرده بودم، تخصص داشت و درمدتی که کارمون انجام شد، از خودم دلسوز تر برای به نتیجه رسیدن کارم ، پیگیر بود .
هرقدر از لطف و محبتش بگم کم گفتم . و این بار هم با کمکش برای خرید کیک و رسوندنش به برادر دور از ولایت انقدر لطف داشت که مطمئنم اگر قرار بود ازش کمک نگیرم ، اصلا به این خوبی انجام نمیشد .
اگر چه این دوستمون توسط یه شخص دیگه ای به ما معرفی شده بود و خبر از وبلاگ و دوستانی که من اینجا دارم نداره و طبیعتاً اینجا رو هم نمیخونه ، ولی من وظیفه داشتم با نوشتن این پست هم آقای دکتر رو باخبر کنم که زحمت اصلی رو دوست دیگه ای کشیدن ، هم یادآوری کنم که وقتی یه کیس بهمون معرفی میشه و دست به دست هم میدیدم و هرکدوم به نوبه ی خودمون سهمی در همیاری میذاریم، داستان تموم نمیشه . و این دوستی ها ادامه پیدا میکنه .
حالا این مورد که یه سورپرایز برادرانه بود و همه ش باعث خوشحالی، ولی ما آدما خیلی به هم نیاز داریم و وقتی با روی باز دست همو میگیریم ، داستانمون هرگز تموم نمیشه .
مثلا نمی دونم گلی خانوم رو یادتونه؟ تقریباً سه سال قبل بود که هزینه ی عمل تومور مغزیش رو فراهم کردیم. خدا رو شکر حالش خوبه و سر خونه زندگی و بچه هاشه . هنوز هم به من پیام میده و باهام گپ میزنه . امکان نداره شما ها رو فراموش کنه ، همیشه میگه من نمیدونم دوستات کیا هستند و چند نفرید ولی بهشون بگو تو همه ی راز و یازهام یادشون میکنم و از ته دلم براشون گره گشایی میخوام .
همون اولا بود که شروع کردیم به جمع آوری کمک تقریباً شونزده، هفده سال قبل . یکی دونفر بهم پیغام دادن این کارو نکن ممکنه برات دردسر درست بشه و بعضی از کسانی که کمک میگیرند توقع کنند که همیشه ادامه داشته باشه و یا حتی اگر خوب نشدن مزاحمت بشن و بگن دستتون خوب نبوده و ...
هیچوقت نه من نه نسرین جون ( که همیشه کارهای بزرگ و کمک های اصلی از طرف خودش بوده ) به این قدم ها شک نکردیم و دلسرد نشدیم .
خدا رو شکر جز محبت و عشق و سلامتی هم از طرف مدد جوها ، چیزی ندیدیم .
با آرزوی اینکه گره تو کار هیچ عزیزی نباشه و مخصوصاً درد و بیماری از همه به دور باشه ، دست شما دوستانم رو میبوسم که هیچوقت تو این کار تنهامون نذاشتید و همیشه هر قدر در توانمون بوده گدتشتیم گاهی هم حتی کم ولی بیتفاوت نبودیم
******
و اما بگم از سفارش های هفته ی پیش
اولش یه عزیزی تماس گرفت و گفت برای مهمونی پاگشای عروس، یه دسر خیلی خوشمزه و خوشگل میخوام و هیچ ایده ای هم بابتش ندارم . فقط بگم که 15-16 نفر خوش خوراکیم . لطفاً خودت با سلیقه و نظر خودت سفارش رو تکمیل کن
وقتی یه سفارش اینجوری دارم ، یهو مغزم مثل یه کامپیوتر شروع میکنه هر چی بلده می ریزه بیرون .. از بستنی زمستونی گرفته تا کیک عروسی . در این مرحله من گیج میشم و مغزم هنگ میکنه، بعد یواش یواش به خودم مسلط میشم و تو دلم میگم آخه دسر پاگشایی عروس چه ربطی به بستنی زمستونی و کیک عروسی داره؟
مهربانو خانوم بشین اطلاعاتت رو طبقه بندی کن و به جواب برس . اونوقت دریچه های جواب ها یکی یکی نمایان میشه .
از میون جواب ها به دسر پسته رسیدم . هم طعم پسته داره که همه پسند و لوکسه، هم تزیین سفید و قرمز داره و هم خامه پنیری داره و کم شیرینه و برای میز شام دلپذیر به نظر میاد . امکان تهیه ی تک نفره یا ظرف بزرگ هم داره که ظرف بزرگ میخواستن.
نتیجه ش شد این دسر که من خودم خیلی خیلی دوسش دارم . لایه ی اول کیک پسته ست که با پودر پسته و هل آماده شده ، لایه ی دوم همون خامه پنیری رو داره که در مجاورت با کیک پسته خیلی خیلی خوشمزه ست و لایه ی آخر هم ژله اییه که من معمولاً طعم گیلاس یا آلبالو رو انتخاب میکنم .
دسر حدود دوکیلو و نیم وزنش شد و به گفته ی مشتری عزیزم حتی یه چنگال کوچیک ازش باقی نموند.
سفارش بعدی رو دوست عزیزم ( یکی از مامان های همینجا) داد .
پسر ناز کلاس اولیش ، نماینده ی حرف سین شده بود . ازم کوکی هایی خواست که سین کوچک و سین بزرگ رو نمایش بدن . دوست داشتم خمیر کوکی رو با این حروف کاتر بزنم ولی کاتر بزرگ حروف فارسی رو پیدا نکردم . بجاش کوکی کره ای ساده ای پختم که روش حرف سین کوچک و بزرگ باشه . البته یه دور سعی کردم با قیف و شکلات این حرف رو بنویسم که چشمتون روز بد نبیته یک کوکی بینهایت زشت شد نتیجه ش
برای مامان گلش عکسش رو فرستادم و گفتم : ببین از این زشت تر نمیشد ولی قالب سلیکونی حروف فارسی رو پیدا کردم و کوکی ها رو این شکلی درست کردم
خدا رو شکر پسندید و گفت برای احتیاط که کم نیاد 25 تا ازش درست کن .
کوکی ها آماده شدن بسته بندی و ارسال کردم .
وقتی نشسته بودم تزیینشون میکردم ، از تصور پسر بچه های ناز کوچولو که عموماً دندوناشون یه خط درمیون افتاده و دارن کوکی ها رو میخورن قند تو دلم آب میشد
شیرین ترین قسمتش این بود که دوست نازنینم عکس کوکی ها و پسر نازش رو در مدرسه برام فرستاد
کاش میدونستید چقدر با عکساتون خوشحالم میکنید
عکس کارای هالوین رو هم نذارم که نمیشه
براونی ها رو ببینید ، خودم عاشق اون کله ی تمساح خنگول شدم
اینم تارت با کُنفی توت فرنگی
و اینم کیک کاستلا(آخ که چقدر این کیک پنبه ای و نرمه) با فیلینگ خامه پنیر و وایوفیل شاهتوت
زندگیتون پر از شادی و شیرینی و بدون ذره ای ترس و وحشت
میدونید که چقدر دوستتون دارم ؟؟