دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

ما خوبیم اما...

پینوشت شماره ۲ به متن اضافه شده


سلام  دوستان نازنینم 

امیدوارم همگی خوب باشید . منظورم از خوب باشید اینه که سلامت باشید، هم خودتون هم عزیزانتون .

 نمیتونم با واژه براتون بگم که چقدر بهتون فکر میکنم و نگرانتون هستم.

 اون چند روز جهنمی که تلفن های بین الملل هم قطع بود و در بی خبری کامل از مهردخت و مهرداد بودیم ، خیلی خیلی سخت گذشت . از قبل پیش بینی قطع نت رو کرده بودم و تلفن مهردخت رو به دو تا از دوستان عزیزم از جمله نسرین جان داده بودم و گفته بودم اگر این اتفاق افتاد با مهردخت ارتباط بگیرید و دلداریش بدید که این بیخبری موقتیه و همه چیز درست میشه . من دلتنگ مهردخت بودم ولی نگرانش نبودم . میدونستم که با دختر عموی مهربونش و مهرداد و دوستان دیگه مون در ارتباطه و درضمن خودش کاملا توانایی مدیریت همه چیز رو داره و چیزی نیست که بخواد روی من حساب کنه ، فقط میدونستم که از نظر عاطفی بشدت تحت فشاره . 

ولی اون روزا هم گذشت و  بالاخره اون  دوصفر لعنتی باز شد و صدای بغض آلود و قشنگش رو شنیدم . 

تو اون چند روز بیخبری چند تلفن ناشناس داشتم که بهم میگفتند از طرف دخترتون پیغام دارم و بعد یه نشونه خصوصی میگفتند که من مطمئن بشم حتما از طرف خود مهردخت هستند . من هم به چند نفر که مسافر بودند و داشتن از ایران خارج میشدند تلفن میدادم که به محض خروج از مرز یا مهردخت تماس بگیرند و خبر سلامتی ما رو بدند و نمیدونید وااقعا چقدر این پیام های کوچولو با ارزش هستند .

 یاد اون ۱۲ روز افتادم که من شانس این رو داشتم که فی\لتر شکن  خوبی داشتم و تو پیج اینستام یه استوری گذاشتم و اعلام کردم که هر کسی میخواد از خانواده ش خبر بگیره بیاد بهم شماره بده من پیام ها رو دوطرفه میرسونم. 

ای روزگااار چه چیزایی که ندیدیم ... 

راستش من اصلا نمیدونستم وبلاگ هامون باز میشه ، خیلی خوشحالم که میتونم اینجا ازتون خبر داشته باشم .

 میدونید که خیلی دوستتون دارم 


پینوشت۱: سونیای عزیزم پیام هات رو دریافت کردم عزیزم فکر نمیکنم به این صورت پیش بره که نوشتی ، نگران نباش فقط صبور باش . نیاز به زمانبندی دقیقی هست من تقریبا مطمئنم .


پینوشت ۲: دوستان عزیزم برای مکالمات بین الملل بسته از همراه اول تهیه کنید تا  مکالماتتون ارزون تر محاسبه بشه 

( هر ده دقیقه ۱۳۰ هزارتومان + ده درصد مالیات که کلا میشه ۱۴۳ هزارتومان) 

با تلفن همراهتون ستاره ۱۰ ستاره ۲۹۲۳ مربع رو شماره گیری کنید و براساس نیازتون بسته رو خرید کنید 

یلدای ۱۴۰۴

خب من فکر میکردم خیلی زود میام پست مینویسم و میگم چرا لغزش دستم و افتادن کیک خیر بود ولی اصلا حواسم نبود که شب یلدا درپیشه و من باید سرم خیلی شلوغ باشه  به همین مناسبت نوشتن پست به تعویق افتاد و بابتش عذر میخوام 

راستش فردای اون روز من داشتم با یکی از استادای قدیمیم صحبت می کردم و براش گفتم که چه انفاقی افتاده و از کیک له شده و اون دوتای اولی عکس فرستادم . استادم گفت: اینجور که تو عکس مشخصه کیک ها فیلینگ دارن . درسته ؟؟ گفتم : بعله . گفت : خب دریا جان شانس اوردی کیک از دستت افتاده و به بسته بندی و حمل و مهمونی نرسیده 

گفتم : چطور استاد جان؟ 

گفتک این کیک ها یا باید بدون فیلینگ و کاملا نازک و سبک باشند که بصورت نامنقارن با نی ایسپک و سیخ چوبی دوام بیارن، یا اگه فیلینگ دارن حتما استراکچر بندی بشن . 

درضمن این کاور تو عکس، خامه ای نیست. باترکریم یا کاور هیبرید کارشده که راحت بشه کیک رو دست گرفت و جابجا کرد. 

اگه کیکت رو میفرستادی یا تو راه واژگون میشد یا تو مهمونی و فکر کن چه حس بد و خاطره بدی برای مشتری میشد

تو دلم هزاربار خدا رو شکر کردم که این اتفاق نیفتاد چون تازه قرار بود کیک بره منزل دوست شیرین جون و ایشون کیک رو ببره مهمونی . فکر کن، گناه اشتباه من قرار بود بیفته گردن راننده یا دوست شیرین جون و چقدر ناخواسته باعث آزردگی دیگرانی که هیچ تقصیری نداشتند میشدم 

از استادم برای اینکه راهنماییم کرد خیلی تشکر کردم و به خودم قول دادم یک بار این تکنیک رو بدون اینکه سفارش بگیرم ، درست کنم و تمرین کنم برای مواردی که سفارش میگیرم 

*****

خب بریم سراغ یلدا و سفارشای یلدایی . 

قبلشم یلدا و ورود به زمستان رو بهتون تبریک میگم . امیدوارم کانون قلبها و خونه هاتون گرم باشه، روزیتون پرو پیمون و تن درستی و عافیت، شریک لحظه هاتون باشه .نمیدونم با این گرونی و قیمت های وحشتناک چطور آرزوهام ممکنه برآورده بشه ولی خب به امید زنده ایم . 

هنوزم امید دارم این زمستون مقدمه ای باشه برای دیدن بهار زیبای آزادی ایرانمون.... 


از هفته قبل برای یلدا دوتا کیک سفارش داشتم که یکیش کیک عریان بود با یه دکور ساده و بی ارتباط با یلدا و یکیش هم یه کیک با فیلینگ نارگیل و پسته و دکور یلدایی با سلیقه خودم . 

دوستٍ شیرین صورت و شیرین سیرتم پیام داد که : اگر وقت داری یه سفارش یلدایی هیجان انگیز بدم . گفتم : دوتا سفارش سبک دارم ، وانگهی همیشه برای تو وقت دارم ،بگو سفارشت چیه؟ 

گفت: پرسنل شرکت دختر و پسرهای  جوان و دوست داشتنی هستند که دلم میخواد با یه کیک تک نفره که با خودشون ببرن، خوشحالشون کنم . از طرفی یه کیک هم میخوام که همونجا تو شرکت دور هم تست کنیم و با میز یلدامون عکس یادگاری بگیریم . سه تا کیک دیگه هم در حد دو سه نفره میخوام یکیش برای خودم باشه و دوتاش رو برای دوتا از دوستان عزیزم

گفتم: کیک تکی ها چند تا باشه ؟ گفت : ۱۲ تا . 

پس شد ۲ از قبل + ۱۲+۱+۳=۱۸  تا کیک

گفتم : حللله

از همون موقع با هم مدل ها روبرسی کردیم و از بین برگزیده ها این مدل انتخاب شد. که نهایتا قرار شد تم کلی تزیین این باشه ولی جزییات و بقیه ش به انتخاب خودم باشه . 

منم دیگه رفتم دنبال تهیه کسری مواد اولیه و تزیینات و ....

همونطور که تو عکس مشخصه، برگ های سبزی که تو عکس زیر دونه های انار کار شده. سایز معمولی نیستن و بهشون میگن میکرو گرین . از سایتی که همیشه میوه ها و سبزیجات خاص رو سفارش میدم، یک بسته میکرو گرین ریحان خرید کردم ولی تاریخ تحویلش رو برای روز شنبه یعنی ۲۹ آذر درخواست کردم که حتما تازه استفاده کنم . ظروف، زیرکیکی های تک نفره و روبان ها و انار های خشک تزیینی رو هم در طول چند روز باقیمانده تهیه کردم . قرار بود صبح  یکشنبه که یلدا بود سفارش ها رو حدود ساعت ۹ صبح ارسال کنم . اون دوتا کیک سفارشی رو هم تقریبا تا ساعت ۴ . 

پنجشنبه ، چهارتا سینی کیک ۲۵*۳۵  پختم و همه رو بسته بندی کردم . جمعه برای فیلینگ نارگیل، گاناش نارگیل درست کردم و برای بقیه کیک ها کارامل نمکی  دست سازپختم و پرک های بادام درختی رو برشته کردم .  آخر شب همه کیک ها رو کاتر زدم و فیلینگ گذاری کردم و برای استراحت گذاشتم یخچال . 



بعد فوندانت سفیدی رو که از قبل پهن کرده بودم  تا خشک بشن، بصورت مستطیل های کوچیک برش زدم و روش نوشتم  یلدا مبارک ۱۴۰۴ و دوباره گذاشتم خشک بشن و تمیزکاری ها رو کردم و خوابیدم . 

صبح شنبه از قبل بیمارستان نیکان وقت داشتم و باید جواب آزمایش مربوط به تیروییدم رو نشون میدادم . آماده شدم رفتم و دکتر گفت همون قرص رو با همون دوز  ادامه بده .

خواستم برای میکرو گرین ها پیک بگیرم، دیدم با تخفیفی که دارم باید چند برابر روزای دیگه کرایه بدم، با خودم گفتم تو که الان دم بیمارستانی تو اقدسیه، بیا تا قیطریه خودت برو تحویل بگیر و همین کارو کردم . میکرو گرین های سبز و یکدست رو تحویل گرفتم و برگشتم خونه .


 ساعت تقریبا ۴ بعد از ظهر شروع کردم خامه برای کاور فرم دادن و یکی یکی کیک ها رو کاور میکردم و میذاشتم یخچال. 

راستی درمورد کیکی که قرار بود در شرکت میل بشه پیشنهاد دادم که بچه ها دارن کیک ها ی تک نفره رو میبرن منزل ، بهتره کیک تو شرکت با کیک های خونه متفاوت باشه و کرپ کیک گل رز رو پیشنهاد دادم و خوشبختانه پذیرفته شد

بعد از کاور همه کیک ها رفتم سراغ پختن صفحه های کرپ کیک . موادش رو آماده کردم و رنگ Extra red برند شف مستر رو بهش اضافه کردم انقدر این رنگ زیبا و با کیفیته که خستگیم از دیدن زیباییش دراومد. 

صفحه ها رو دونه دونه پخنم و گذاشتم تا کاملا خنک بشه . 

رفتم سراغ تزیین کلی کیک ها . 

انار دون کردم و میکروگرین ها رو آوردم . با قیچی ظریفی ساقه ها رو جدا میکردم و برگ سبز رو میذاشتم رو کیک ها و یه رونه انار هم میذاشتم روش،برای یک گوشه ش پاپیون درست میکردم . 


هر ۱۲ تا کیک تک نفره آماده شد. بعد رفتم سراغ اون سه تا .. اونا رو هم تک به تک تزیین میکردم و میذاشتم یخچال

اینا هم آماده شدن رفتن تو یخچال . صفحه های کرپ کاملا خنک شده بودن. با رینگ دایره کاتشون کردم تا لبه ها صاف بشن بعد لابه لاشون رو خامه زدم و مدل گل رز پیچیدمشون. نهایتا یه طلق دورش بستم و گذاشتمش یخچال. 


اون دوتا کیک رو هم کاور و تزیین کردم . البته فقط از اونی که یلدایی بود عکس گرفتم .


هوا روشن شده بود . مشغول درست کردن جعبه ها شدم . اونا رو هم درست کردم . کیک ها رو دونه دونه گذاشتم داخلشون و روبان پیچی کردم . ساعت تقریبا ۸:۳۰ بودکه لباس عوض کردم و ماشین گرفتم . چند روز پیش حساب این روز رو کرده بودم که این تعداد کیک رو بردن تو ماشین سخته و از میوه فروشی جعبه های پلاستیکی میوه خریده بودم . 

تا ماشین برسه همه ی کیک کوچیکا رو چیدم تو جعبه میوه ها، آقای راننده که اومد بهش گفتم بیاد طبقه ششم ، با کمک هم همه کیک ها رو چیدیم تو ماشین و حرکت کرد. 



برای ارسال اون دوتا کیک حالا وقت داشتم . رفتم تو گروه شمعدانی نوشتم بچه ها من الان کیک ها رو فرستادم میخوام بخوابم، بعدا تماس میگیرم . برای نفس هم همین پیغام رو گذاشتم . مهردخت چون در حال درس خوندن بود لابه لای کارا با هم گپ میزدیم و اونم تازه خوابیده بود خیالم بابتش راحت بود. 

خیلی زود خوابم برد ، البته کلمه مناسبش بیهوش شدمه 

حدود ساعت ۱۰:۳۰ بیهوش شدم و تقریبا ۱۵ بیدار شدم . مینا برام پیغام گذاشته بود که بهش زنگ بزنم . 

قرار بود بریم خونه مامان اینا و البته به مامان گفته بودیم چیزی درست نکنه که اذیت نشه . 

مینا گفت: ببین قراره ما یه سر هم بریم خونه مامان سینا بخاطر همین خیلی برنامه ها تو هم تو هم میشه و ترافیک هم هست . گفتم خب به مامان اینا بگیم بیان خونه من ، شماها هم بیاید ، مامان سینا هم که طبقه سومه ،مهمونی  اونجا رو هم بی درد سر شرکت میکنید . گفت : خب نظر منم همینه ولی روم نمیشه تو با اینهمه خستگیت مهمونی بدی . گفتم : ای بابا مهمونی درکار نیست فقط میخوایم دور هم باشیم . غذا رو که من قرار بود درست کنم . آجیل و میوه هم که تو میاری . انارم که دارم خودم دون میکنم فقط این خونه بازار شامه . منم خوابیدم الان بیدار شدم دیگه خوبم حالا تا عصری کلی وقت هست. غذامونم که سخت نیست . 

تازه منم حوصله ترافیک و قابلمه دست گرفتن ندارم . فقط به مامان و بابا بگیم بیان . گفت : اونا هماهنگن

گفتم : عه پس فقط از من خجالت میکشیدیدن ؟ گفت: آره

درمورد غذامون بگم که یه غذای اردبیلی هست بنام سوتلی پلو . که ما خانوادگی خیلی روست داریم البته مخصوص شب عید یا چهارشنبه سوریه ولی ما هوس کرده بودیم و گفتیم یلدا درست کنیم . اینطوری هم هست که برنج بجای آب با شیر کته میشه و کنارش ماهی دودی وهمراه خرما و کشمش  سرخ شده سرو میشه . 

ماهی دودی هم نداشتیم و بجاش از تن ماهی استفاده کردیم . بنابراین من کاری نداشتم جز اینکه کته درست کنم . تن بجوشونم و کمی خرما و کشمش تفت بدم . 

آروم آروم خونه رو مرتب کردم ،انار دون کردم،  جارو زدم و وسایل پذیرایی آماده کردم . 

عصری مامان اینا و بقیه اومدن . دور هم بودیم و اولین  دور همی جشن باستانی مون رو بدون مهردخت برگزار کردیم .

خوشحال بودم از اینکه مهردخت هم یکی از دوستاش رفته بود پیشش با هم خرید کرده بودن و یلدا ر، با خوراکی و فال حافظ جشن گرفته بودن . البته که استوریش آتیش به دلم زد



مهردخت میگفت خیلی از مهمونی های دانشجویی ایرانی بصورت پارتی های بزرگ برگزار میشه ولی ما دوست نداشتیم شرکت کنیم. 


خلاصه که ... یلدای ۱۴۰۴ هم تمام شد. یلدای بلند و سیاه ایرانمان کی تمام میشود؟؟ 

دوستتون دارم

شیرینی لحظه های تلخ باشیم

تو هر صنفی که کار کنیم، بالاخره یه روز میرسه که اون جور که میخوایم پیش نمیره و اتفاقای پیش بینی نشده از راه میرسن . 

چند روز پیش یکی از شما عزیزانم برای روز پنجشنبه ای که گذشت، کیک تولد سفارش داد .

 سال گذشته  با همفکری هم یه مدل خوشگل انتخاب کردیم ، من اولین بار بود که اون مدل رو اجرا میکردم و آخرش هم شد یکی از محبوب ترین هایی که حس طراوت و زیبایی و لطافت رو با هم منتقل میکرد

کیک امسال رو هم با شوق و ذوق انتخاب کردیم . چندتا سفارش دیگه هم داشتم، در واقع از سه شنبه شلوغ بودم و پر سفارش . 

سفارش سه شنبه ۲۰ تا کیک لیوانی بود که به مناسبت روز زن سفارش داده شده بود. لیوان هایی که با کیک شکلاتی و فیلینگ خامه پنیری و کارامل دست ساز و مغز برشته بادام زمینی مرغوب پرشده بود. 

 کیک های لیوانی صبح روز سه شنبه ارسال شدند


از بعد از ظهرهمون روز، برای سفارش های پنجشنبه آماده شدم . کیک ها و کارامل رو پختم ، فیلینگ ها رو آماده کردم  و بادام زمینی های خام رو کارد کشی کردم ،نهایتا همه رو برشته و کنار گذاشتم . 

جالب اینجا بود که همه  سفارش ها فیلینگ اسنیکرز بود . یعنی همون کارامل نمکی دست ساز و بادام زمینی برشته شده . 

کیکی که برای درست کردنش خیلی ذوق داشتم، سه تا صفحه گرد بود که دوتاش بصورت نامتقارن و سومی بصورت عمودی روی دو تای پایینی قرار میگرفت، با هارمونی رنگ آبی، از آبی درباری گرفته تا فیروزه ای و آسمانی . 

روی صفحه عمودی هم یه نماد زیبا از علاقمندی صاحب کیک قرار میگرفت . 

چهارشنبه همه کیک ها فیلنگ گذاری و آستر کشی شدن و رفتن تو یخچال که استراحت کنند. 

ساعت ۸ شب بود که یه پیام از یکی از شما عزیزانم گرفتم که برای پنجشنبه  که تولد ۷۷ سالگی پدر نازنینشون بود کیک میخواستن. 

باز هم فیلینگ اسنیکرز  و تزیینات به دلخواه خودم . 

پاشدم کیک رو پختم و فیلینگ و آستر کشی هم کردم و این یکی هم رفت بغل بقیه که خوب استراحت کنه تا پنجشنبه که روز تحویلشون بود.

 تزیینات فوندانتی کیک سه طبقه رو هم که ماکارون های کوچولو بودند، درست کردم و گذاشتم که خشک بشن .

 هوا دیگه روشن شده بود که مشغول درست کردن کیک تولد مامان شدم . تصمیم داشتم کیک روبصورت رولت درست کنم با فیلینگ کُنفی توت فرنگی و خامه پنیری ولی بجای رول کردن های معمول، بصورت نواری و مدار دور هم بپیچمشون . 

اینطوری:


البته تولد مامان چهارشنبه نوزدهم بود ولی چون پنجشنبه  شب، مهمون منزل مادر نسیم جون(خانم برادرم) بودیم، قرار شد تولد مامان رو هم همونجا بگیریم . 

ساعت حدود ۱۱ صبح بود که یه سری وسایل از لوازم قنادی سفارش دادم و برام با پیک رسید . نه اینکه چیزی تموم کرده باشم ها ، ولی همیشه نگران این موضوع هستم که یه وقت چیزی کم نیاد و کارم به تعویق نیفته . 

اینم از همون وسواس همیشگی و فوبیای دیر رسیدن، نشات میگیره 

کیک تولد ۷۷ سالگی پدرانه رو از یخچال بیرون آوردم ، خوب استراحت کرده بود و نشست هایی که باید اتفاق می افتاد، افتاده بود. یه نکته بگم . دیدین وقتی یه ساختمون جدید ساخته میشه میگن ساختمون نشست کرده؟ مثلا چند وقت بعد از اینکه ساختمون نقاشی میشه بعضی قسمت ها روی دیوار ترک میخوره و اصطلاحا میگن نشست کرده ، تو مبحث پخت کیک هم همینطوره . وقتی ما لایه های کیک رو روی هم میذاریم و بین لایه ها رو از خامه و مغزیجات پر میکنیم حتما باید چندساعت به کیک استراحت بدیم تا کیک نشست کنه . من معمولا شب فیلینگ و آسترکشی میکنم و صبح بقیه کارها رو . غیر از اون، وقتی کیک استراحت میکنه درواقع مزه دار میشه و مثل زمانی که گوشت رو مزه دار میکنیم ، بهش فرصت میدیدم تا عطر مواد آزاد بشه و بعد طبخ رو انجام میدیم . اینم همونه . 

کیک رو قبل از خامه کشی نهایی از یخچال بیرون میاریم و روی صفحه گردون بررسی میکنیم . رطوبت خامه به لایه های کیک نشسته و مزه ها به خورد هم رفتن و چندین برابر خوشمزه شدن ، بنابراین ممکنه یه جاهایی روی بدنه حالت نامتقارن پیدا کرده باشه ، پس با یه چاقو همه این اصلاحات رو انجام میدیم و آماده ش میکنیم برای کاور نهایی. 

به همین دلیله که خواهش میکنیم برای آماده کردن سفارش کیک ها زمان بدید تا قناد با خیال راحت این استراحت ها رو به کیک بده . نهایتا کیک خودتون خوشمزه تر میشه . 

تصمیم برای تزیینات کیک ۷۷ سالگی پدر به عهده خودم بود ، داشتم فکر میکردم که چه تزیینی مناسبه ؟ یاد تنه درخت افتادم . تنه درخت حس سالها تجربه زندگی رو بهم منتقل میکنه. یه جورایی نماد عمری که پر از لمس پستی و بلندی های روزگاره و چون ریشه در خاک داره ، حس ادامه و بقا رو برام تداعی میکنه . 

بنابراین همون دکور رو اجرا کردم . برای پای درخت خزه خوراکی درست کردم و برای روش هم با کیک شکلاتی و کورن فلکس های شکلاتی ، یه میوه کاج خوشگل درست کردم . چندتا حلقه پرتقال خشک و چوب دارچین کیک رو مردونه تر کرد. 

کیک رفت تو جعبه تا برای ارسال آماده بشه . 


یه کیک ساده دیگه هم آماده کردم و فرستادم . 

تا نوبت رسید به کیک سه طبقه . زیر کیکی رو گذاشتم . طبقه پایینی کیک رو به رنگ آبی درباری کاور کردم . یه نی آیس پک داخل کیک فرو کردم و این طبقه رو گذاشنم یخچال . رفتم سراغ بعدی . به رنگ فیروزه ای کاورش کردم و با یه صفحه پلکسی بصورت نامتقارن روی صفحه اول قرارش دادم . 

با دوتا سیخ چوبی باریک هم این دوتا صفحه رو به هم دوختم . و گذاشتم یخچال . طبقه سوم آبی آسمانی زیبایی شد . باید این طبقه رو تقریبا نیم دایره میکردم و بصورت تاپ فوروارد ، میذاشتم رو طبقه دوم و دوباره طبقات رو روی هم محکم میکردم . دو طبقه رو از یخچال آوردم ، این یکی رو هم از روی میز برداشتم که سوار کنم رو دو طبقه ، یک لحظه تعادلم بهم خورد و کیک سوم روی اون دوتا واژگون شد . 

تا چند ثانیه اصلا قادر به درک موضوع نبودم فقط به شاهکارم خیره شده بودم !!!

کیک سومی کاملا پکیده بود . اون دوتا هم آسیب دیده بودند. سومی رو گذاشتم تو ظرف دربسته و گذاشتم یخچال . 

اومدم سروقت دوتایی ها . اونا رو از حالت نامتقارن درآوردم و صاف گذاشتمشون رو هم . سعی کردم کاور قبلی رو از دور کیک بردارم . یه کاور جدید بین رنگ درباری و فیروزه ای درست کردم . آروم آروم اشکام روی صورتم جاری شد . غیر از به هدر رفتن زحماتی که برای کیکی که براش ذوق داشتم ،کشیده بودم ، از غصه شرمندگی دوست عزیزم که حالا باید یه کیک با ظاهری کاملا متفاوت تحویلش میدادم چه میکردم ؟؟ 

کاور و تزیینات تمام شد ، کیک رو گذاشتم یخچال ، گوشی رو گرفتم دستم که برای شیرین جانم ماجرا رو تعریف کنم . نمیدونم چند بار ضبط کردم و ارسال نکردم ! اصلا نمیفهمیدم چی باید بگم . 

خلاصه با هر غصه ای بود گفتم و عکس هایی که از کیک گرفته بودم رو براش فرستادم . گفتم : عزیزم شاید بخوای از قنادی یه کیک شبیه همونی که قرار بود پیدا کنی ؟ 

چند دقیقه بعد برام ویس فرستاد . البته که ذره ای از شنیدن صحبت هاش سورپرایز نشدم چون شخصیت دوست داشتنی و محترمش رو کاملا میشناختم  ولی این چیزی از شرمندگی من کم نمیکرد. بهم گفت : مگه مریض زیر دستت تو جراحی از بین رفته که اینهمه غصه تو صداته؟ فدای سرت پیش میاد ، مهم مزه کیکه که میدونم خوبه . 

البته خیلی مفصل تر دلداریم داد و انقدر گفت و باهام شوخی کرد تا اون آثار شرمندگی شدید رو از وجودم کم رنگ کرد. بهم گفت  الان میخوای بری مهمونی تولد مامان مصی از این حال بیرون بیا . 

راستی لابه لای حرفاش چندین بار تکرار کرد که شاید خیری در این اتفاق بوده و من همه ش باخودم فکر میکردم دیگه تو خراب شدن و افتادن کیک چه خیری ممکنه نهفته باشه!!!

کیک رو براش فرستادم .  مهربانانه میگفت این کیک شبیه یکی از گزینه های انتخابیم بوده . (همه  حرفهاش محبت بود، در واقع این کیک فقط کمی شبیهش بود)

******

خلاصه که قربونتون برم برای همه مون ممکنه حادثه پیش بیاد . کاش همه در این مواقع شیرین باشیم و با کلام و رفتارمون ، اوقات تلخ رو به شیرین تبدیل کنیم . 

کیکی که قرار بود درست بشه این بود البته با هارمونی رنگ آبی و اون قلب بالاشم نیم دایره بود


و کیکی که فرستادم 


و اون کیکی که شب اول و قبل از کیک سه طبقه انتخاب کرده بود، این بود

  رفتیم منزل مامان نسیم جون ، به وضوح جای خالی مهردخت رو حس میکردم . 

حضور دختر خواهر نسیم جون که هم کلام مهردخت در این مهمونی ها بود، موقع عکس گرفتن که همیشه عکس های مهمونی ها رو مهردخت میگرفت ، موقع شام که میدونستم سوپ و پلو مرغ مهمونی ها رو خیلی دوست داره   حتی اینکه موقع آمدن دیرمون نشد و از دست مهردخت حرص نخوردم ، غمگینم کرد. 

جای خالیش همه جا بهم دهن کجی میکرد. چند بار بغض کردم  و باز به شرایطی که باعث رفتن بچه ها و عزیزان دیگه مون شده لعنت فرستادم . 

موقع برگشتن همه خیابون ها از بارون خیس بودن و از بابتش خیلی خوشحال بودیم همگی .

من دلم میخواست زودتر برسم خونه و فققققط بخوابم . 

و وقتی رسیدم  خونه، به رسم هر شب با مهردخت تماس تصویری کوتاهی گرفتم و مستقیم رفتم تو تخت . 

شنبه متوجه شدم  واقعا خیری در افتادن کیک بوده که تو پست بعدی تعریف میکنم . 

دو شبه میخوام پست بذارم، انقدر نت ضعیفه که اصلا ممکن نمیشد . 

****

تو این روزایی که ثانیه به ثانیه داریم  به سمت دره فقر سقوط میکنیم، مواظب خودتون، سلامتی جسم و روانتون باشید، هرچند کار سختیه ولی باید این روزای تاریک بگذره تا شاید بالاخره آسمونمون با نور طلایی خورشید اقبالمون روشن بشه . 

دوستتون دارم 

پینوشت: من گاهی تو پست ها درمورد مسائل قنادی بیشتر از حد معمول توضیح میدم ، نمیدونم براتون خسته کننده ست یا دوست دارید ولی خودم چون در مورد هر چیزی که میشنوم یا میخونم دوست دارم جزییاتشم بدونم، به همین دلیل برای شما هم با جزییات مینویسم 

چشم نرگس روشن \ داستان چمدان

سلام دوستان نازنینم . جا داره از همگی بابت مهربونیتون تشکر کنم . خیلی لطف کردید و دل این مادر رو  شاد کردید . مخصوصا که خودشم خبر نداشت و نمیدونست در حالیکه ناامیدانه برای گرفتن مزد داشت به هردری میزد و ضمن کارکردن تو خونه ها، بالا سرمریض هم میرفت و بچه هاشو ساعت ها تنها میذاشت، دست های مهربونی ، آستین ها رو بالا زده بودن و داشتن برای گرفتن دست هاش تلاش می کردن. 

جمع مبالغ ۲۶میلیون و هفتصدو پنجاه هزار تومن شد . 

۲۳ میلیون برای نرگس قصه ما واریز شد و ۳ میلیون هم برای مورد دیگه ای بنام فاطمه، که نیاز به کمک فوری داشت.

 در این خصوص خوشبختانه اجازه ش رو داشتم . چون بعضی از شما نازنین ها، از جمله زهرای عزیز که ۴ میلیون واریز کرده بود، برام تو ایمیلش نوشته : برای نرگس یا هر موردی که صلاح میدونی . 


خیلی خیلی ممنونم از اینکه دست من رو برای مدیریت تخصیص پول باز میذارید.

البته ناگفته نمونه که  در همه موارد حتما از نسرین عزیزم که همگی میدونید از اولین روزهایی که تصمیم به جمع آوری کمک برای عزیزانمون گرفتیم (یعنی چیزی نزدیک ۲۰ ساله)، نسرین جون همراه همیشگیمون بوده و هر بار سهم بزرگی در این کارها داشته . 




و خبر خوب دیگه اینکه امروز دوست دیگه ای بنام مانیاجان به جمعمون اضافه شد که همراه دوستانش، مبلغ ۳۵ میلیون برای نرگس جان کمک کردن، که این مبلغ هم برای نرگس واریز شد . 


همگی خسته نباشید عزیزان. نور و برکت سهم مال و جان خودتون و عزیزانتون باشه 

راستی چند تا اسم جدید هم به لیست انتهای  پست قبل اضافه شد. 

*****

این روزها احوال مهردخت رو زیاد از من میپرسند و میگن : دیگه مشکلاتش حل شده؟ 

که در جواب همه شون میگم :  متاسفانه هیچ کدوم از مشکلاتش حل نشده ولی در کل حالش خوبه، چون داره به پذیرش و تسلیم نزدیک میشه و به شرایط عادت میکنه و میدونه که بجای ناامیدی و ترس،  فقط باید پر تلاش و قاطع بره جلو و برای حل مشکلات راه حل پیدا کنه. 

****

یادتونه که مهردخت وقتی میرفت خیلی از لوازمش رو نتونست با خودش ببره و پدرش قول داد که وسایل رو براش میفرسته و بعدا زیر قولش زد. 

به هرحال من دنبال مسافری بودم که دیگه تا اواخر نوامبر و قبل از اینکه هوا خیلی سرد بشه، وسایل رو برای مهردخت ببره . درمورد انواع پست های بین الملل هم تحقیق کردم ولی به این نتیجه رسیدم که بهترین راه ارسال ، اینه که تو همین گروه های مربوط، کسانی که تاریخ سفرشون و ظرفیت باری که میتونن ببرن رو اعلام کردن، پیدا کنم و با همینا به توافق برسم . 

پس تو همه گروه ها اعلام کردم که من میخوام تا اواخر نوامبراز تهران حدود ۲۰ کیلو بار که در یک چمدان چیده شده شامل لوازم مصرفی مثل آبرنگ و قلمو و لباس و ..به رُم  ارسال کنم . 

چند نفر پیام دادن ولی یا نمیخواستن از تهران حرکت کنند یا مثلا میگفتن ۱۰ کیلوش رو میتونن ببرن .

 منم نمیخواستم وسایل رو قسمت قسمت بفرستم و یا اینکه دردسر اضافه برای خودم درست کنم و چمدون رو بفرستم یه شهر دیگه و بعد طرف از اونجا برداره ببره رم. 


تو همین گیرو دار مهردخت هم هر چند روز یه بار میرفت به سفارت سر میزد ببینه پاسپورتش پیدا شده یا نه، که هر بار دست از پا درازتر برمیگشت. چند نفر هم بهش گفته بودن که پاس جدیدت رو رایگان میتونی بگیری ولی اون روز که رفته بود مسئولش گفته بود نه خیر ، باید حدود ۲۷۰ یورو پول بدی. 


بالاخره از یه آیدی بنام سوگند پیام گرفتم که من تهران هستم و  اول دسامبر میرسم رُم و میتونم یه بار  ۲۰ کیلویی ببرم . 

همه شرایطش به من میخورد. 

میدونستم که برای بردن مدرک ۵ یورو میگیرن و برای بار کیلویی ۱۰ یورو  ولی محض اطمینان پرسیدم : 

-سوگند جان،  برای  این چمدون ۲۰ کیلویی ، چقدر حساب میکنی؟ 

-کیلویی ۱۵ یورو . 

برق از سرم پرید. 

اومدم بنویسم که نه خیلی زیاده ، مهردخت تماس گرفت. 

-آی مامان بیچاره شدم ، آخه این چه وضعشه من چرا افتادم گوشه رینگ هی دارم چک و لگد میخورم . 

منم که از صبح شنیده بودم باید بابت پاس جدید ۲۷۰ یورو بده ، اعصابم به اندازه کافی خورد بود، با این تلفن بیشتر بهم ریختم . 

- باز چی شده مهردخت؟ بخدا منم دیگه حالم داره از خبرای بد ، بهم میخوره .

- مامان هاردم روی تخت بود ، دیدی که چقدر کوچیکه، تو فکر این پاسپورت بودم اصلا حواسم نبود اومدم روتختیمو صاف کنم ، هارد افتاد زمین حالا لپ تاپم نمیخونتش

-توش چه چیز مهمی بود؟ 

-یعاااالمه فیلم و سریال و عکسای قدیمیمون و اطلاعات گوشی خودم و خودت. 

- خب به جهنم، فعلا مهم نیست. بعدا میدیم درستش میکنند. 

- من تنها دلخوشیم اینه که گاهی فیلم ببینم . 

-چکارکنم مهردخت؟؟ پرس و جو کن ببین کجا تعمیر میکنن، تو این هاگیرو واگیر چقدر باید هزینه کنی ؟؟

گفت: باشه و قطع کردیم . 

یاد سوگند و کیلویی ۱۵ یورو افتادم . رفتم نوشتم : تو همه گروه ها قیمت بار کیلویی ۱۰ یوروعه. ۱۵ تا اصلا  ندیدم . 

نوشت: آخه یه چمدون کامل  فرق داره ، ۱۲ یورو خوبه؟ 

نوشتم: نه عزیزم نمیتونم واقعا، دختر من اول اکتبر اومده رُم و تا الان هزارتا اتفاق بد افتاده که از نظر مالی اذیتمون کرده مثل چند برابریه شهریه رشته ش تو ساپینزا و دزدیده شدن کیفش که پاس و ویزاش توش بوده و همین الانم هاردش افتاده خراب شده . من تازه میخواستم رو ۱۰ یورو هم تخفیف بگیرم . 

نوشت : فشن میخونه؟ گفتم : آره، چطور؟ 

گفت: منم ساپینزا درس میخونم و شنیدم برای رشته فشن این کارو کردن و چقدر دانشجوهای اون رشته مشکل دار شدن . دخترخاله دوستمم تازه اومده و شوکه شده .

من برسم رُم هر کاری بتونم برای دخترتون انجام میدم . 

ازش تشکرکردم . 

نوشت : پس با ۱۰ یورو موافقید که دیگه نهاییش کنیم؟ 

گفتم : بله سوگند جان ممنونم ، فقط تو خودت بار نداری ، راحتی ۲۰ کیلو رو ببری؟ 

گفت: من یه کوله و ساک کوچیک میبرم داخل، چمدون شما رو هم میدم داخل بار، فقط بلیطم ۲۰ کیلو جا داره .

 گفتم : باشه عزیزم منم تنظیم میکنم بیشتر نشه . 

گفت: کی میارید چمدون رو؟ 

گفتم : حالا تقریبا ۲ هفته مونده به رفتنت وقت هست ، منم کم کم چمدون رو آماده میکنم . 

گفت: یه خواهش میتونم داشته باشم ؟ گفتم : جانم ؟ 

گفت: من پدرم رو تازه از دست دادم، برای همون اومدم ایران . لطفا بابت تخفیفی که دادم برای پدرم فاتحه بخونید. 

انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو سر من . 

نوشتم: سوگند جان خیلی متاسف شدم عزیزم، بهت تسلیت میگم. تو اگر تخفیف هم نمیدادی و ازم میخواستی برای شادی روح پدرت کاری انجام بدم، با کمال میل انجام میدادم . 

خیلی تشکر کرد بعد نوشت: ما تو این دوهفته که مونده تا پرواز من، دوتا مراسم شهرستان داریم، میرم و دو سه روزه برمیگردم . گفتم : باشه عزیزم با هم در تماسیم . گفت : فردا میریم برگشتم پیام میدم . 

دلم موند پیش این دختر . همه ش فکر میکردم که طفلک چطوری و با چه حالی اومده ایران و حالا با چه حالی برمیگرده 

تو همون چند روز با مهردخت ویدیو کال میکردیم و وسایلی که لازم داشت رو براش تو چمدون میذاشتم .

 شنبه هفته قبل سوگند پیام داد گفت : برگشتم تهران و دوباره سه شنبه میریم و چند روز بعد برمی گردیم و دیگه دوشنبه که ۱۰ آذر و اول دسامبر هست ساعت ۶ صبح پرواز دارم .

گفتم : بهتره من چمدون رو همین دوشنبه بیارم که دیگه هول هولکی نشه. 

تو این چند روز هم هزار بار هی وسایل رو گذاشتم و کم و زیاد کردم تا آخر سر وزنش شد ۱۹ کیلو ۶۰۰ گرم. 


سر راه، رفتم گل فروشی و دوتا شاخه رز سفید دادم تزیین کنند. هرچی خواستم روبان مشکی بزنم، دلم نیومد و گفتم بچه داره سفر میره بذار چیزی مشکی نباشه و به خیر و روشنی بره . 


اومد دم در همدیگه رو بغل کردیم و هر دو گریه کردیم . بهش گفتم : به این نیت که راهت روشن و خیر باشه و درد و غم ازت دور باشه برات گل سفید گرفتم .

 گفت که پدرش ۵۸ ساله بوده و بدون دلیل پزشکی مشهودی، ایست قلبی کرده و به هوای اینکه پدرش تصادف کرده و بهامه ش رو میگیره  از ایتالیا کشوندنش ایران و تو فرودگاه وقتی دیده خانواده ش نیستن و پسرخاله هاش اومدن دنبالش متوجه فوت پدرش شده و همونجا غش کرده و بعد هم سرم و بیمارستان و حقیقت تلخ مرگ پدر... 

نهایتا  چمدون رو وزن کردم و دید که زیر ۲۰ کیلوعه خوشحال شد، چون ممکن بود دردسر بشه براش و من چون میدونستم این موضوع رو همه تلاشم این بود که حتی ۲۰ کیلو نشه.

از هم خداحافظی کردیم و برگشتم خونه . 


شنبه بعدی به سوگند پیغام دادم که:  احتمالا داری از شهرستان برمی گردی، دیگه چیزی به سفرت نمونده .

 دیدم تماس گرفت و با گریه گفت : داریم برمیگردیم ولی مامانم حالش بده و باید برسونیمش بیمارستان . 

گفتم : منو بیخبر نذار

از اون موقع تا دم پروازش مرتب باهم درتماس بودیم . متاسفانه مامانش قرص تیرویید و قند مصرف میکرده و توی مراسم احساس سرماخوردگی میکنه و بهش کلد استاپ میدن، بعد از اون چون خیلی بیتابی میکرده یه نفر هم بهش آرامبخش میده و نتیجه ش میشه مسمومیت دارویی و بستری در آی سی یو . 


یعنی من مُردم برای سوگند که حتی نتونست قبل از پرواز از مادرش خداحافظی کنه 

خدا رو شکر الان حال مامانش خوبه و مرخص شده ولی سوگند با یه فشار روانی خیلی سختی اومد ایران و برگشت. 


همین اتفاقات باعث شد ما حسابی یا هم دوست بشیم . ساعت های زیادی با هم صحبت کردیم و سعی میکردم آرومش کنم و یه مقداری حواسش رو از مسائل ناراحت کننده پرت کنم . خوبیش این بود که وقتی مهردخت  فردای رسیدنش رفت پیشش و چمدون رو تحویل گرفت کاملا همدیگه رو میشناختن و کلی با هم احساس دوستی و صمیمیت داشتن . 

یه چیز خیلی جالب که به نظرم اومد این بود که سوگند از وقتی رسیده  رم، روحیه ش کلی تغییر کرده . آخه ما هنوزم با هم در ارتباطیم و این نشون میده که قرار گرفتن تو فضای غمبار چقدر حال آدم رو بد میکنه و به تبع، دور شدن از اون فضا چقدر در روند درمان و بهبود روح و روان آدم موثره . سوگند هنوزم عزادار پدرشه و هیچ چیز نمیتونه از یادش ببره که پدرش رو از دست داده ولی این دوری ازفضا خیلی کمکش میکنه . 


دوشنبه ۱۰ آذر مطابق با اول دسامبر،  دوماه شد که مهردخت ایران رو ترک کرده . بنظر خودم انگار بیش از دوساله که رفته 

***********

خدایا در ناامید ترین روزهای ایران زندگی میکنم و بی رو دربایستی گمان نمیکنم ذره ای برات مهم باشه ولی اگر اشتباه میکنم با نجات ایران از اختاپوس بلا و گرفتاری، بهم ثابت کن که اشتباه میکردم . (دارم میذارمش تو رودربایستی شاید جواب داد)

دوستتون دارم


برای چشمان نگران نرگس

 چندسال بود که خیالمون از بابت تمیزکاری خونه مامان اینا راحت شده بود. یادم نیست که عاطفه رو کی بهمون معرفی کرده ، ولی هرچی بود به دل مامان نشسته  و به اصطلاح، مامان خاطرش رو می خواست !

هرچی اون به دل مامان نشسته بود، به دل من اصلا نمی نشست .چون  به کار کردن نیاز مبرم نداشت ولی کار میکرد تا خونه ش رو که شهرستان ساخته بود مجهز کنه  از طرفی سالی یه دونه میزایید چون روی تعداد بچه های زیادش, وام و جایزه های دولتی میگرفت .

 چون راس ساعت ۴ لباساشو میپوشید و میگفت باید برم، شهرام (شوهرش) اومده دنبالم .  میگفتم: عاطفه الان وسط کاری کجا میری ؟  میگفت: چکار کنم ؟ نمیذاره بیشتر بمونم . 

میگفتم : بهش بگو انقدر تلفن نکنه و مزاحم کارکردنت نشه . غش غش میخندید و میگفت : عوضی، خودش هزارتا کثافت کاری میکنه ولی به من شک داره . 

بهش میگفتم : چرا با این وضعیت هی بچه دار میشی؟ 

بازم میخندید و میگفت :خودشون بزرگ میشن . و من هر بار که فکر میکردم یه جمعیتی رو آورده به این دنیا و ذره ای براش مهم نیست که بچه هاش تو این فضای پُر از محرومیت از امکانات، دارن بزرگ میشن و پس فردا سرشار از عقده و حقارت هستند و میخوان تلافی همه نداشته هاشون رو سر زندگی بقیه دربیارن، حالم بدتر میشد.


شوهره تو الهیه سرایدار یه مجتمع بود و  تو خونه سرایداری زندگی میکردن ولی تا اونجایی که من درجریان بودم ،  هیچ وقت درست کار نمیکرد و همه از دستش ناراضی بودن .

 مامان به عاطفه میگفت : بالاخره شما رو از اینجا بیرون میکنند بس که شهرام کار نمیکنه . عاطفه هم با شکم قلمبه ناشی از بارداری هزارمش غش غش میخندید و میگفت: بخدا که آخرش همین میشه  ... و شد. 

اوایل تابستون بود که از مجتمع بیرونشون کردن و اینا هم برگشتن شهر خودشون . 

تقریبا دو هفته پیش بود خونه مامان اینا بودم ، مامان تلفن رو برداشت شماره عاطفه جونش رو گرفت تا احوالش رو بپرسه . 

عاطفه هم خبرهای خوشش رو ردیف کرد تا به سمع و نظر گرامی مامان برسونه .

 اولا که شهرام جونش رفته ترکیه مثلا کار کنه ولی عاطفه میگفت: همشهریام خبردادن که اونجا هم کار نمیکنه و همه ش چشمش دنبال زنای دیگه ست و مست میکنه و دعوا راه میندازه . 

دوما دختر آخرش راه افتاده و دیگه چند قدم بدون کمک راه میره  و سوما روم به دیوار ولی باز حامله م !!

مامان مکث طولانی کرد و گفت: عه ، مبارکت باشه . 

 تلفن رو که قطع کرد، زیر لب  فحش میداد عاطفه رو که چقدر ادم باید بیشعور باشه . من برای اینکه داد نزنم و اونجور که دلم میخواد فحش ندم ، سرمو گرم انجام کاری کردم . 

*****

بالاخره هفته قبل یه تمیز کار دیگه بهم معرفی کردن. باهاش هماهنگ کردم لهجه کردی قشنگی داشت . گفت: من هر روز باید صبر کنم دخترم از مدرسه بیاد برادر ۴ ساله ش رو نگهداره تا من بتونم بیام سر کار . فقط پنجشنبه و جمعه که دخترم مدرسه نمیره میتونم از صبح بیام . بهش گفتم:  لطفا پنجشنبه حدود ساعت ۸-۸:۳۰ خونه مامان اینا باش. 

پنجشنبه تقریبا ساعت ۱۳ بود که رسیدم خونه مامان اینا. قبلش مامان  تلفنی بهم گفت که ساعت ۹ و ربع رسیده و از ۹ و نیم مشغول کار شده . 

ایراد گرفت که تلفنش خیلی زنگ میخوره و وقت زیادی پای تلفنه و اینکه حواسش جمع نیست ، یه چیزی رو چند بار باید بهش بگی و ... 


تازه رسیده بودم ، نرگس تو یکی از اتاق خواب ها کارمیکرد، مامان وسط شکایت کردن بود که دیدم در اتاق رو باز کرد. مخصوصا برای اینکه مامان متوجه بشه نرگس داره میاد و صحبتش رو قطع کنه ، از جام بلند شدم به سمت نرگس رفتم و سلام دادم . زن ساده و محجوبی بود که بنظرم سی و چند ساله آمد . 

دستمو به سمتش دراز کردم ، ببخشید گفت و دستمو تو دستای متورم و نمدارش فشرد و گفت : دستام تمیزه . 

برای اینکه سر صحبت  رو باز کنم گفتم : راحت اینجا رو پیدا کردی؟ گفت: بله ، از بیمارستان چمران اومدم . 

گفتم : عه، پس همین بغل بودی . 

تلفنم زنگ خورد گفتم : ببخشید و مشغول صحبت شدم . نرگس هم رفت بقیه کارهاشو انجام بده . 

یکمی بعد نرگس و کار کردنش رو زیر نظر گرفتم دیدم هر جایی رو که تمیز کرده انصافا برق انداخته ولی به طور کلی یه چیزایی رو که مسلما باید خودش میدونست که انجام بده ، نداده و وقتی بهش میگفتم : با شرمندگی میگفت: ببخشید حواسم نبود. 

بعدا چای ریختم برای بابا بردم اتاقش . نرگس رو هم صدا کردم گفتم : بیا چای بخور و خستگی در کن. 

مامان چایش رو که خورد به من گفت : من برم یه چرتی بزنم ؟ 

گفتم : آره مامان جون برو ، اگه نرگس جون سوالی داشت من هستم.

مامان که رفت گفتم : نرگس جان چرا از بیمارستان اومدی اینجا؟ خونه نبودی؟ گفت: نه . دیشب یه نفر زنگ زد گفت : مادرم رو داریم بیمارستان بستری میکنیم نیاز به همراه داریم تا صبح . منم رفتم بیمارستان ، بالاسر مریض بودم و از اونجا اومدم خونه شما . 

گفتم : ای بابا پس دیشب نخوابیدی . گفت: چرت میزدم . 

گفتم : دخترت چندسالشه ؟ گفت : ۱۳ سال و پسرمم ۴ سالشه . گفتم : پسرت خیلی کوچیک نیست که خونه مشتری اذیت کنه . چرا با خودت نمیاریش ؟ 

گفت : نه طفلک بچه م اصلا اذیت کن نیست بیشتر میخوابه ولی خب همه کس دوست ندارند بچه ببرم با خودم . 

گفتم: هروقت خونه ما خواستی بیای بیار با خودت . کنار خودتم غذا میخوره  تو هم به کارات میرسی و خیالت راحته . یه لبخند غمگین ولی قدرشناسانه زد و گفت: چه مهربونی . 

گفتم: مهربونیم مال مادر بودنمه . من خودم کارمند بودم بچه م تو خونه بود تک و تنها، گاهی زودتر میرسیدم میدیدم غذاشو گرم نکرده داره میخوره . چراغم روشن نکرده تو تاریکی زمستون یه کارتون گذاشته داره میبینه ، بعضی وقتا هم همونطوری خوابش برده بود ، دلم آتیش میگرفت . آرزو میکردم که کاش مجبور نبودم برم سرکار 

نرگس بغضش رو خورد . منم اشکمو پاک کردم . گفتم : شوهر داری؟ گفت : نه ، مرده . (حس کردم تو مرده گفتنش یه حرصی بود. احتمالا جدا شده یا گم و گور شده)

گفتم : خدا بیامرزه . من از پدر دخترم ۲۲ سال پیش جدا شدم . (مخصوصا گفتم بهش که اگه همچین داستانی داره نگران نباشه که خودسانسوری کنه )

چشماش گشاد شد و گفت: ۲۲ ساااله ؟ خندیدم و گفتم : بله و سکوت کرد. 

چند بار تلفنش زنگ خورد دخترش بود . با پسر کوچولوشم حرف میزد یه چیزایی رو به زبون خودش میگفت من نمیفهمیدم ولی عمده صحبتش این بود که قول میداد براشون غذای خوشمزه درست میکنه ولی  باید برگرده سرکار . 

نزدیک ساعت ۴ بود بهم گفت : کاری  نمونده ؟ 

نگاه کردم قابلمه های غذا نشُسته بود ، ظرفا یه خط درمیون تو ماشین ظرفشویی چیده شده بود و سینک هم پر از آشغال بود . اومدم بگم اینجا تمیز نشده ، تلفنش زنگ خورد. به کسی که پشت خط بود گفت: من ساعت ۷ و نیم میام بیمارستان . 

تلفن رو قطع کرد . گفت: قابلمه ها رو نشستم . گفتم : دوباره میخوای بری چمران؟ 

گفت: بله . الان برم برای بچه ها غذا درست کنم و یکمی ببینمشون دوباره میام چمران . از دیروز ندیدمشون بهانه میگیرن. 

رفت سمت سینک . گفتم : نرگس ولش کن اونارو خودم میشورم . 

با صدای خفه ای گفت : حلالم کنید . 

گفتم : فدای سرت ، چیزی نیست که دوتا تیکه ست . 

تند تند لباساشو عوض کرد . لباس گرمی هم نداشت . 

گفتم : اینطوری از پا درمیای . گفت: همه ش دعا میکنم مریض نشم که بدبخت ترمیشم . من یه ماهه به این روز افتادم . یکسال بود هر روز میرفتم خونه یه خانمی از ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر، بنده خدا رو تخت بود. دخترش سرکار میرفت، اون میامد من میرفتم خونه  ، پسرمم با خودم میبردم . ۲۷ میلیون دستمزدم بود . مثل آدم زندگی میکردم . ماه قبل خانمه فوت کرد من دربه در شدم . زندگیم رو هواست عین کلاف سردرگم شدم . برم سرکار  بچه هام تنهان ، نرم نون نداریم بخوریم . 

توروخدا اگه مثل این خانم که فوت شد سراغ داری بهم بگو یا یه شرکتی چیزی باشه غذا بخواد من آشپزیم خوبه . 

اینا رو دیگه داشت کفش میپوشید میگفت و رفت دکمه آسانسور رو زد . من گفتم : چشششم و اشکامو پاک کردم . 


اومدم نشستم مزدشو کارت به کارت کردم در حدی که تونستم براش بیشتر پرداخت کردم . کلی تشکر کرد و از اینکه درست کار نکرده حلالیت طلبید . 

رفتم چسبیدم به سینک و مشغول تمیزکاری شدم . 

چند دقیقه بعد مامان با عصاش آروم آروم از اتاق اومد بیرون . 

گفت: تو داری قابلمه میشوری ؟ 

جوابشو ندادم . گفت: نرگس رفت؟ گفتم : آره تازه رفته . 

گفت: دیگه نمیگی بیاد هااا با این کارکردنش همه رو گذاشته تو بکنی؟ 

دستامو آب کشیدم نشستم رو به روش . گفت : گریه کردی ؟؟ چی شده؟ چرا اینطوری میکنی ؟ 


گفتم: ماااماان ، گفتی حواسش پرته،  راست گفتی . آخه دیشب تا صبح تو بیمارستان بالا سر مریض بوده . قرار بود تا ۸و نیم اینجا باشه ولی ۹ و ربع اومده چون همراه های مریض باید میومدن تا اون بتونه بیاد اینجا.

 الان اینجا ها رو تمیز نکرد چون باید با اتوبوس میرفت خونه ش که به بچه هاش که از دیروز ندیدتشون سر میزد یه لقمه غذا براشون بپزه و دوباره برگرده بیمارستان چمران بالاسر مریض. 

همه اینا هست ولی ما خودمونم مشکل داریم و باید خونه مون تمیز بشه، وظیفه نداریم مشکلات بقیه رو حل کنیم ، اینا رو میدونم ، و لی به هر حال ما آدمیم دیگه نمیتونیم نسبت به هم بی تفاوت باشیم . اندازه این که من درکش کنم زودتر بره ولی دوتا قابلمه رو خودم بشورم یا اینکه یکمی از چیزی که باهاش قرار گذاشتم مزدشو  بیشتر بدم که به جایی بر نمیخوره ؟؟ 


مامان با دهن باز به حرفام گوش میداد، گفت: الهی بمیرم ، من دیدم اصلا تو حال خودش نبود ، طفلک خسته ست 

گفتم : آرره مادر من . کسی از حال کسی خبر نداره .خسته ست ، ناامیده ، باید بخاطر بچه هاش سرپا باشه و هزار تا چیز دیگه 

 خب میدونم تو هم حوصله نداری ها، ولی منم نبودم خودت باید نامحسوس از حال کسی که اومده تو خونه ت خبردار بشی . 


گفت : بابااا اینجا خرج گرونه اینا باید برگردن شهر خودشون . گفتم : مامااان توروخدا اولین راهی که به نظرت میاد رو نگو ، مگه خودش عقلش نمیرسه . تو که سنی ازت گذشته باید داستان های این مردم رو بهتر بدونی . 

این بنده خدا یا شوهرش مرده واقعا، یا جدا شده یا یارو رفته ولشون کرده ، هر چی هست مهم اینه که تنهاست و دوتا بچه داره . فکر میکنی برگرده تو شهر یا روستاش میذارن سر راحت رو بالش بذاره؟ یا هزار تا حرف براش درمیارن یا مجبورش میکنن شوهر کنه . یا بچه هاشو ازش می گیرن .. خلاصه که تو مطمئن باش چاره داشته باشه یکساعت تو تهران نمیمونه . 

مامان گفت : راست میگی . 

گفتم : اینم میدونم که هزارتا  از این بدتر تو این مملکت دارن از بین میرن کسی هم فریاد رسشون نیست ولی خب ما هنوز اون هزارتای دیگه رو نمیشناسیم ، ولی امروز اتفاقی با نرگس آشنا شدیم . من که نمیتونم بی تفاوت باشم ، شما میتونی؟؟ 


بابا هم از اول حرفام اومده بود داشت میشنید . وقتایی که خیلی غصه ش میگیره هی پشت هم میگه : لا اله الا الله

چندبار اینو گفت بعد ۵۰۰ تومان ریخت به حساب خیریه . 

 تا ساعت ۷ که هنوز خونه شون بودم فقط در همین مورد صحبت میکردیم . مامان البته هر دو دقیقه یکبار به عاملین اینهمه فقر و نکبت که گریبان   مملکت به این ثروتمندیمون رو گرفته فحش میداد و نفرین و لعنت می فرستاد . 

*****

چند روز گذشته ولی از فکر نرگس و چشمهای نگران و خواب آلودش درنیامدم . 


خیلی وقته اینجا برای جمع آوری کمک چیزی ننوشته بودم ، لطفا اگه براتون ممکنه مثل گذشته ها دست یه مادر تنها رو بگیریم .. نمیدونم چقدر ولی شاید فقط اندازه چند شب کنار بچه هاش راحت خوابیدن . 

درضمن نرگس اصلا نمیدونه کمکی رو  داریم جمع میکنیم و من هیچ حرفی در این مورد بهش نزدم . 

نسرین ۱۱،۱۰۰،۰۰۰

مانیا و دوستانش ۳۵،۰۰۰،۰۰۰

بابا عباس ۵۰۰ 

سارا  ۱ میلیون  

نفس ۱ میلیون

غریبه ۲ میلیون

نگار ۵۰۰

سحر ۵۰۰

فریبا ۲۰۰

سمانه ۲۰۰

مریم ۵۰۰

مری۵۰

الهام 

تارا

دریا۵۰۰

فرنوش ۵۰۰

مریم۱۰۰

نغمه ۵۰۰

زهرا ۴ میلیون

نسرین ۱ میلیون

زهرا ۲۰۰

ژینوس ۱ میلیون

مه رو 

فریدا 

فرزانه ۳۰۰

  ۵۰۰x 

ناهید


۶۰۳۷۶۹۷۵۷۴۲۸۵۷۱۱ 

معصومه سعیدی فر

دوستتون دارم