دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

هفته دوم مهاجرت قسمت اول

تازه تماس تصویری با مهردخت رو قطع کردم . صدای قشنگش با سرفه های پی درپی مخلوط میشد و گاهی هم تصویر هنگ میکرد. بالاخره به حرفم گوش داده و رفته بیرون خرید کنه . گفتم عسل بخر، برای خودت محلول آب لیموترش و عسل درست کن که سرفه هات کمتر بشن. ضمن اینکه مرغ و هویج هم بگیر یه سوپ مرغ برای خودت بذار تا بدنت ضعیف نشه و زودتر خوب بشی . 


تا اینجای کار چیزی که دستگیرمون شده اینه که سیستم اداری ایتالیا به شدت سلیقه اییه ،مهردخت شنیده بود که یکی از شعب  اداره کف، بدون دردسر مدارک رو تحویل میگیرند و نمیگن ببرید سفارت ! با خوش شانسی یه وقت اینترنتی گرفت و صبح دوشنبه رفت به سمت  اداره کف. این اداره مدارک بورسیه رو تحویل میگیره و به اداره مرکزی ارسال میکنه . 

تو مسیر مهردخت بهم گفت: :مامان دعا کن بی دردسر این کار تموم بشه. 

ساعت ۱۰ و ۴۰ دقیقه وقت داشت و ساعت ۱۰ و نیم به من گفت: هیچ کس اینجا نیست که من رو پذیرش کنه!

ولی دو سه دقیقه بعد انگار کارمندا  اومدن پشت میزاشون و آماده کار شدن. 

بعدا برام تعریف کرد که مسئول پذیرش مدارک رو گرفته و بی دردسر مشغول انجام کار بوده که یهو به مهردخت میگه :زندگی پدر ، مادرت در چه شرایطیه؟ 

مهردخت هم میگه از هم جدا شدن . 

یارو هم میگه من مدارک طلاق رو در پرونده ت نمیبینم !

مهردخت میگه ، نه من مدارک طلاقشون رو نذاشتم و طبق دستور العمل و مدارک خواسته شده، نیازی به طلاقنامه نیست. 

یارو هم گیرمیده که نه من باید ببینم از هم جداشدن. مهردخت صفحه تاهل شناسنامه من و پدرش رو نشون میده و میگه اینجا تو شناسنامه هاشون هست، ولی طرف میگه مرغ یه پا داره و باید طلاقنامه باشه . 

با من تماس گرفت و گفت : مامان ما طلاقنامه رو ترجمه نکردیم؟ گفتم : نه . اگر من سرپرست میشدم باید این مدرک رو ارائه میدادیم ولی تو سفارت من سرپرستمم و تو بورسیه پدرت . 

مهردخت عکس چتی که با مشاورش داشت رو اورد گفت: ببین اینجا از خشایار پرسیدیم و اونم جواب داده که نیازی نیست . من الان چطوری این یارو رو مجاب کنم؟؟ 

گفتم : بذار یه چنددقیقه بگذره  دوباره برو سراغش . خلاصه که تا یکربع بعد، مهردخت هرچی اصرار کرد طرف مرغش یه پا داشت فقط !

گفت : چکار کنم مامان ؟ همه کارم داشت انجام میشدهااا. 

گفتم : ولش کن ، خودتو اذیت نکن، اینا دنبال بهانه ن  دیگه . من الان این کارو انجام میدم و در کوتاه ترین زمان به دستت میرسونم . 

گفت: من وقت زیادی ندارم، باید عدد ایزه م رو بگیرم . منظورت کوتاه ترین زمان چقدره؟ گفتم دو سه روز . گفت: نمیتونی عزیزم . کلی مراحل داره آخه چطوری دو سه روزه انجام میشه؟ گفتم: سعیم رو میکنم . 

همون موقع جلوی خونه بردیا پارک کرده بودم . راستش قرارمون این بود که من ماشینم رو پارک کنم اونجا و با موتور بردیا بریم جایی . جاش هم سازمان میراث فرهنگی در اتوبان یادگار بود. 

یه دوست خانوادگی خیلی قدیمی داریم که یه خانم نازنین و بسیاراهل فرهنگ و  هنره .رگ و ریشه  ایشون به سمنان و شاهرود میرسه و چندساله اخیر یه روستای زیبا و بسیار بکر رو تو اون منطقه شناسایی کرده بنام (چاشم) و با زحمت فراوون یه اقامت گاه بومگردی راه اندازی کرده که مثل یه بهشت کوچیکه . از اون قشنگتر کار دیگه ای کرده که احیا و راه اندازی پارچه و گلیم بافی زنان روستای چاشمه که به دست فراموشی سپرده شده بوده .

 رفته وسایل  خریده و برای چند زن مسن روستا که این هنر رو بلد بودن،  امکانات آموزش به دختران و زنان جوان روآماده  و این هنر رو دوباره احیا کرده و ممردرآمدی هم برای زنان راه انداخته .

 حالا چندساله از سازمان میراث فرهنگی غرفه میگیره و دست بافه های زیبای زنان رو میاره برای نمایش و فروش و متاسفانه من موفق نشده بودم برم .(اطلاعات مربوط به این هنر زیبا رو در انتهای پست میذارم)

 اون روز با بردیا قرار گذاشته بودیم که برای اینکه هردو به کارامون برسیم با موتور بریم . بردیا گفت: با کی حرف میزنی؟ بیا سوار شو بریم دیگه. 

گفتم : برای مهردخت همچین مشکلی پیش اومده من باید طلاقنامه رو از خونه بردارم و ببرم در اسرع وقت ترجمه ایتالیایی کنم و بفرستم برای مهردخت. گفت : الان ساعت ۱۲ ظهره ، گفتم:  آره ، خاله آذر تا ۱۴:۳۰ تو میراث فرهنگیه.

گفت: بپر بالا که سریع به کارامون برسیم . 

خونه من و بردیا خیلی از هم دور نیست ، با ماشین یکربع فاصله داریم ، باموتور خیلی سریعتر. 


رفتیم خونه و من دفترچه طلاق و رونوشتی که همین چندماه قبل از دفتر ازدواج و طلاق گرفته بودم رو برداشتم دوباره سوار موتور شدیم . 

به دارالترجمه ای که همه مدارک رو اونجا ترجمه کرده بودیم تلفن کردم .

-پروانه جون سلام . یه طلاقنامه و رونوشتش رو سریع باید ترجمه کنم و به مهردخت برسونم 

-سلام عزیزم . مترجم ایتالیاییم امروز نیست. فردا بیاد بهش بدم، چهارشنبه صبح تحویلت میدم تو ببر دادگستری و وزارت امور خارجه مهرهای تاییدش رو بگیر، بفرست برای مهردخت. 

- نه دیره ... بذار ببینم میتونم زودتر جور کنم؟ 

- من درخدمتتم 


یادم افتاد تو روند کارهای مهردخت یکی از دوستان شماره یه مترجم رسمی رو بهم داده بودن برای کارهای خیلی سریع. 

تماس گرفتم شرایط رو توضیح دادم گفت : سریع مدارک رو بیارید و آدرس میدون آرژانتین بود.

 به مترجم رسیدیم، مدارک رو تحویل دادم و قرار شد صبح ساعت ۸:۳۰ ترجمه رو تحویل بگیرم و ببرم برای مهرهای تایید تو دادگستری و وزارت امور خارجه . 

ساعت یکربع به ۱۳ بود . گفتم : بردیا بنطرت میرسیم به خاله آذر؟ گفت: یه زنگ بهش بزن. 

خاله گفت: من منتظرتون میمونم . 

تقریبا ساعت ۱۳:۲۵ دقیقه رسیدیم میراث فرهنگی . محو زیبایی بافته های رنگارنگ زنان چاشم شدم . خاله یه کوله پشتی بسیار زیبا و نفیس به مهردخت هدیه داد و چندتا تکه کار زیبا رو هم خودم خریدم . کمک کردیم غرفه رو جمع کردیم و اومدیم بیرون . 

ساعت حدود ۱۶ بود. من و بردیا خسته و گرسنه بودیم . بردیا گفت: یه ناهار خوشمزه جایزه داریم دیگه؟؟ پای آبگوشت هستی؟

 گفتم : به به چی از این بهتر؟

به سمت میدون فردوسی و رستوران دیزی  محبوبمون در خیابان کلانتری حرکت کردیم .

 گفتم : بردیا میدونی اولین بار با کی اومدم اینجا؟ گفت: با کی ؟ گفتم : معلومه دیگه با نفس . 

گفت: زنگ بزن پاشه بیاد. گفتم : ساعت ۴ بعداز ظهره هاااا 

خلاصه رسیدیم خیابون کلانتری  و دم دیزی پیاده شدیم . اشک تو چشمام جمع شد چون روبه روی دیزی ، کافه تایپه و بغل دیزی کافه آپ آرت مان . این دوتا، کافه های محبوب من و مهردختند  و یکی از پاتوق های هنرپیشه ها . 

اون طرف خیابون مهدی حسینی نیا داشت میرفت به سمت کافه تایپ. مهردخت تو پروژه فیلم بی سرو صدا با مهدی حسینی نیا کار کرده  و خیلی  دوسش داره . چشم برگردوندم و اشکم رو پاک کردم ، به خودم نهیب زدم که : مهربانو خانوم خودت رو جمع و جور کن، همه ی این شهر، همه ی این زندگی، تو رو یاد مهردخت میندازه ولی تو قول دادی محکم باشی .... 


قیافه نامرتب پشت موتورنشسته منو  به مرتبی خودتون ببخشید

وقتی رسیدیم دم خونه بردیا و ماشینم رو برداشتم ، فقط دلم میخواست برم خونه و بیفتم تو تخت. اما سفارش کیک تولد هم داشتم . 

اومدم خونه تخم مرغ ، آرد و پودر قند رو گذاشتم بیرون که هم دما بشه . رفتم تو تخت، ساعت رو برای سه ربع بعد کوک کردم . 

کیک رو پختم ، گذاشتم خنک شد. نفس اومد نشستیم فیلم دیدیم شام درست کردم ، مینا اینا هم اومدن با مهردخت ویدیو کال کردیم . صداش گرفته بود، یعنی سرما که خورده ولی استرس و عصبانیتش از موضوع صبح، بدترش کرده بود. 

بردیا زنگ زد گفت : فردا هم با هم میریم ، یه وقت تنها نری ها . با ماشین به هیچ کدومش نمیرسی . گفتم : خیلی ممنونم ولی من میدونم تو چقدر سرت شلوغه. گفت: فدای سرت ،میشه مدیریتشون کنم .تو ساعت ۸ دم خونه من باش . 

صبح ساعت ۸  ماشینم رو پارک کردم . بردیا رو موتور منتظرم بود. نسیم جون هم تو ماشین خودشون بود . گفت: دمت گرم واقعا مهربانو. گفتم: دم بردیا گرم بدون کمکش نمیشد . 

از هم خداحافظی کردیم و رفتیم سمت میدون آرژانتین . 

ترجمه ها رو تحویل گرفتم و ازشون برای دادگستری و وزارت خارجه راهنمایی گرفتم .

 اسماشونم انقدر گنده ست آدم باورش نمیشه زود کارش انجام بشه ولی واقعا هرکدومش بلافاصله انجام شد . البته تو وزارت خارجه ، دستگاه نوبت دهی بود و یه آقای مهربونی اومد گفت : خانم من دوتا وقت داشتم با یکیش کارم انجام شد این وقت اضافه برای شما باشه . همون لحظه شماره م خونده شد . خیلی تشکر کردم و رفتم تو باجه مخصوص .

 یه خانم نازی هم سن و سال خودم مدارک رو گرفت ، با اخم و دقت مدارک رو چک کرد، مهرهای تایید رو کوبید و امضا کرد. 

 تو صدم ثانیه گل از گلش شکفت و با لبخندی فراااخ گفت : میدونستی ما چقدر خاصیم ؟ من گیج شده بودم از کیفش کارت شناساییش رو دراورد و گرفت جلوی صورت متعجبم . 

گفت: تو ۰۴/۰۴/۵۲ هستی ، من ۰۳/۰۳/۵۳ هردو بلند خندیدیم . گفتم مرررسی دقت!!! گفت: آرره خیلی برام جالب بود یهو به چشمم اومد . گفتم : به سلامتی جفتمون

گفت: درضمن اسمت خیلی قشنگه . به اسم همسر سابقتم میامد هااا .. حیییف . 

گفتم : اینجوری بهتر شد 

مدارک رو داد ، به هم دست دادیم . گفتم : مرسی گفتی ، روزای شلوغی میگذرونم، خیلی خوب بودیادآوری تاریخ تولدامون 

خداخافظی کردم اومدم بیرون . بردیا گفت: تماااام ؟؟ 

گفتم : تمااام . الان فقط مسافر رم میخوایم .


 دیشب هرچی تو گروه های خرید و فروش بار ایتالیا،  یا نیازمندی های ایتالیا چرخیدیم با مهردخت ، مسافر با تاریخ نزدیک پیدا نکردیم . 

گفت: پست بین الملل چی ؟ گفتم طول میکشه . گفت: حالا یه بررسی کن. 

زنگ زدم گفت: ۵ تا ۷ روز کاری و تقریبا ۵ تا ۶ میلیون . 

گفتم : دیدی طول میکشه !

پشت موتور به چندجا زنگ زدم ، دوستانی که تو آژانس هوایی بودن. یه نفر که تو پروازهای داخلی بود و دو- سه تا تور لیدر. 

دست آخر به گروه های واتس اپی که عضو بودم هم خبر دادم. 


این وسط یکی از بین شما عزیزای من بهم پیام داده بود که کارت دارم هر وقت تونستی بیا . 

تماس گرفتم و دیدم با خنده میگه: تو مگه نمیدونی برادر من و خانمش چند ساله رم زندگی میکنن و همون دانشگاه ساپینزا درس خوندن؟؟ گفتم : نععععع .. واااقعا نمیدونستم .

 خلاصه شماره مهردخت رو گرفت . منم به مهردخت گفتم : احتمالا از یه خانم و اقای ایرانی پیام خواهی داشت ، برادر و خانم برادر دوست من هستند. 

نیم ساعت بعد پیام داد : مامان یه خانم خیلی خیلی ناز بهم زنگ زد انقدر مهربون بود که نمیتونم برات توصیف کنم . بهم گفتن هرکاری داشتی به ما بگو با هم حلش میکنیم، حتی تا چند روز قبل اتاق اضافه داشتیم تو خونه مون . 

دید من سرما خوردم، لیست داروهای موثر بدون نسخه رو برام فرستاده .

 مامان تو چه دوستای خوبی داری . مثل همون اقای صابر که چند روز پیش بهم تلفن کرد و برادر یکی از خواننده های وبلاگت بود .

 من اصلا نمیدونم چی باید بگم درمقابل اینهمه لطف . ببخش منو خیلی وقتا درمورد وبلاگت غر میزدم و منعت میکردم .

 من اشتباهی فکر میکردم، خیلی میفهمم ولی خدارو شکر تو میگفتی وبلاگت و دوستای وبلاگیت عشقتن و هیچوقت رهاش نمیکنی .

 تو انقدر مردم داری الان کیمیا  دختر کتی جون دوستته که ۳۰ سال قبل گمش کردی و دوسال پیش انقدر گشتی تا پیداش کردی و حالا تو رم به داد من رسیده . کاش من مثل تو و دایی بردیا بودم . همون نازنین جون که انقدر کمکم کرده دوست خانم دوست داییمه . 

اصلا فکر نمیکردم ادما و روابط باهاشون انقدر مهم باشه . من قول میدم وقتی جا افتادم به بقیه ادمای دیگه کمک کنم . گفتم : مهردخت تنها خواسته منم از تو همینه . هیچوقت این روزای اول رو فراموش نکن مامان جان. 


اومدم خونه ... باز دنبال مسافر بودم . هنوز هیچ روزنه ای باز نشده بود . رفتم سراغ اینستاگرام . به بندرت پیغام دادم .

بنی جون ، مهردخت مدرک مهمی رو نیاز داشته من از دیروز ترجمه کردم و مهرهای تایید ادارات مربوطه رو هم زدم الان دنبال مسافر رم هستم . گروه های تلگرامی و پست رو هم دارم و نتیجه نگرفتم ... 

ادامه این ماجرا رو تو پست بعد مینویسم ، خیلی طولانی میشه . 

*******

راستی تا یادم نرفته بگم کتاب شعر نسرین عزیزم بنام ((ترنم های یک زن)) چاپ شده 



 مثل همیشه میتونید از نشر چهره مهر خرید آنلاین انجام بدید و اشعار لطیف و زیباش رو بخونید . میدونم این روزا کتاب شعر خوندن در اولویت ۹۹ درصدمون نیست ، ولی کاش برای ترویج فرهنگ کتابخونی ، کتاب ها رو بخریم و هدیه بدیم واقعا قیمت بسیار پایین (۱۶۰ تومان) و ارزش بسیار زیادی داره . 

***********

اما بریم سراغ روستای چاشم و اقامتگاه بومگردی .

 دهستان چاشم، روستایی از توابع شهرستان مهدیشهر در استان سمنانه و زبان بومیشون مازندرانیه در واقع به گویش ساروی صحبت میکنند . 

پیج اقامتگاه بومگردی تش سو رو داشته باشید و اگر به جاذبه های گردشگری ایران علاقمندید حتما تو برنامه های سفرتون بذارید. 


این کوله پشتی زیبا هدیه خاله آذر




این رانر میز ناهارخوری رو برای دوستم خریدم


ا

این رومیزی ۶ نفره و دستمال های خوشگل رو هم خریدم


امروز روز آخر نمایشگاه بود و این لوح تقدیر به پاس زحمات خاله آذر برای احیای هنربومی دست زنان چاشم تقدیمش شد


ا

خانم آذردخت احمدیان(خاله آذر)


دوستتون دارم



هفته اول مهاجرت

همونطور که گفتم، روز آخری که مهردخت ایران بود، به دندانپزشکی و بستن چمدون ها گذشت . نفس برای آخرین شام قبل از سفر، رستوران شاندیز خیابان جردن رو درنظر گرفته بود،آخه اون رستوران محبوب هر سه تای ماست و همه این سالها بارها با هم به این رستوران رفته بودیم . ساعت یکربع به ده شب بود، نفس دوباره تماس گرفت و گفت: اماده اید بیام دنبالتون؟ گفتم : یکمی دیگه مونده . گفت: مهربانو اینجوری شماها به کاراتون نمیرسید . بذار من یه چیزی از همین اطراف میگیرم میام شام بخوریم . مهردخت که برگشت ایران اولین رستوران میبریمش شاندیز. گفتم: آرره واقعا امشب دیگه نمیرسیم . 

نیم ساعت بعد نفس اومد با غذاهای بسته بندی شده شاندیز . 

گفتم : چی شد پس؟ گفت: واقعا فکر کردی بدون شیشلیک شاندیز مهردخت رو میفرستادم ایتالیا؟؟ 

خسته و گرسنه نشستیم به غذاخوردن . موقع خداحافظی ، مهردخت از آغوش نفس جدا نمیشد . گفت: نمیتونم چیزایی که تو قلبمه رو به زبون بیارم ولی خودت میدونی که چقدر برام پدر بودی . مواظب مامانم باش . قول بده زود بیاید پیشم 


خداحافظی با شمعدونی ها ،دوشنبه شب در منزل بردیا  بود . 

شمعدونیا برای مهردخت یه دستبند ظریف طلا از نقشه ایران که دریای خزر و خلیج فارسش سنگ فیروزه بود ، یادگاری گرفته بودند.  خیلی سخته عاشق جایی باشی و در عین حال  از زندگی در اون، خسته و کلافه .. . 


آرمین لحظه آخر که مهردخت ازمون جدا شد  و تو صف طولانی مسافرهای دیگه،  از دیدمون پنهان شد ، اشکهاش اومدن پایین .

هردو  حس بدی داشتیم . سه تایی اومده بودیم داخل  و حالا ما  دوتا با شونه هایی آویزون و اشکی که روی صورتمون ماسیده بود داشتیم برگشتیم پیش بقیه .  

اون لحظه هزااار بار خدا رو شکر کردم که خانواده دارم ، که تنها نیستم ، که میتونم سرمو روی شونه شون بذارم و ببارم ....

*************

برگردیم به هفته ای که گذشت ...:

دو روز پیش یعنی چهارشنبه، یک هفته از رفتن مهردخت گذشت. یک هفته ای که هر ثانیه ش برای هردومون اندازه چندسال طول کشید. نه فقط بابت دلتنگی ، که از باب تجربه های شگفت انگیز. الهی هزااار بار شکر که هر لحظه تماس تصویری داریم و زخم دلتنگی رو التیام میده .


صبح اولین روزی که چشماشو در رم باز کرد،  برای انجام کارهای اداری راهی خیابون شد. خوشبختانه و به یمن وجود گوگل مپ، برای مسیر یابی و پیدا کردن اتوبوس و متروهایی که باید استفاده میکرد هیچ مشکلی نداشت .

 یکی یکی از ادارات مخصوص وقت میگرفت ، مراجعه میکرد و گاهی کارش انجام نمیشد و به دلیل اینکه نمیخواست وقتش تلف بشه از یه شعبه دیگه ، اینترنتی وقت جدید میگرفت و سریع خودش رو میرسوند . 

همین اصرار و  استمرار باعث شد که در طول این یک هفته خوب کارهاشو جلو ببره . اما چندتا تجربه ی اساسی هم داشت . 

یکیش این بود،  با وجودی که اعلام کرده بودند که از ساعت خاصی اعتصاب و تظاهرات شروع میشه ولی مهردخت خانوم متوجه شده بود که در نزدیکی کولوسئومه و عنان اختیار از کف داده و رفته بود سمتش (کولوسئم بزرگترین آمفی تئاترباستانیه که ساخته شده و با وجود قدمتش  هنوز هم بزرگترین آمفی تئاتر ایستاده در جهانه ) اینطوری شد که شب موند تو ترافیک وحشتناک که ماشین ها قفل شده بودن ،دست آخر هم اعتصاب شروع شد و مجبور شد تو یه محله داغون پیاده بشه وکمی پیاده روی کنه،  نهایتا یه تاکسی گرفت و کرایه زیادی داد و خودشو رسوند خونه 

معضل اساسی برای تازه واردها، گرفتن اتاقه . الان میفهمم که اون اتاقی که ما از تهران گرفتیم ، چقدر خوش شانس بودیم که انقدر خوب از آب در اومد. مهردخت از دو روز بعد از رسیدنش ، دنبال خونه بود و هر چی بیشتر میگشت کمتر موفق میشد . 

یکی به مهردخت گفته بود: علاوه بر اینکه ورودی های دانشگاه  امسال اومدن و اتاق سخت پیدا میشه ، یه مراسم مذهبی هم دارن مثل حج مسلمان هاست که مردم به اون دلیل از همه جای ایتالیا اومدن رم و جا واقعا سخت از همیشه پیدا میشه . 

مهردخت حسابی ترسیده بود ، همه ش میگفت : مامان اگه جایی پیدا نکنم، اگه بیخانمان و آواره بشم..

 راستش خودم هم کم کم نگران شده بودم . تو گروه های تلگرامی و فیس بوک و هر جای دیگه بیشتر آگهی ها با عنوان متقاضی اتاق شده بودن نه معرفی اتاق. 

این بین یکی از دوستان قدیمی رو که می دونستیم سالها قبل در رم درس میخونده پیدا کردیم و مشکلمون رو بهش گفتیم . فوری دوتا تلفن بهمون داد که گفت از دوستان نزدیک من هستند . من درمورد مهردخت الان باهاشون تلفنی صحبت میکنم . 

یکی از شماره ها مربوط به خانمی بنام نازنینه که واقعا اسمش برازنده وحودشه . مهردخت با نازنین تماس گرفت و نازنین فورا به مهردخت گفته بود لطفا با من راحت باش و هرکاری ازم بخوای و بتونم حتما انجام میدم . 

نازنین  چندجا که لازم بود بجای مهردخت با شخصی که ایتالیایی صحبت میکرده، صحبت کرد و کلی تو کارای اداری مهردخت کمکش کرد. بعد هم آگهی های خونه که پیدا میکردن با هاشون قرار بازدید میذاشت . دوسه تا خونه رو با هم بازدید کرده بودن و بالاخره مهردخت با یکی قرار گذاشت که از جمعه ۱۰  اکتبر (یعنی همین امروز) به مدت ۱۰ روز بره اونجا. 

دیشب که داشت تو خونه اولی وسایبلشو جمع و جور میکرد دلش گرفته بود میگفت : این خونه خیلی تمیز و خوب بود و پگاه اینا خیلی مودب و خوش برخورد بودن .

 خونه جدید رو چون دیگه هیچ راهی نداشت گرفته وگرنه خیلی راضی نیست . البته میگه محل خیلی خوبیه و دسترسی هاش عالیه ولی کسی که خونه رو داده اسمش عاطفه ست ، دخترراحت و با مرامی بنظر میاد ولی خیلی بددهنه و باتلفن که حرف میزنه چند تا فحش کش دار هم میگه . مهردخت صداشو که داشت با تلفن حرف میزد برام فرستاد بقول معروف برررگام!!

از طرفی یه پیشی  داره که به مهردخت گفته لطفا در اتاقت رو نبند چون خاتون عادت داره رفت و آمد کنه . 

مهردخت که با پیشی ها مشکل نداره ولی بحث حریم شخصیه ! 

عصبانی بود میگفت : من اصلا دوست ندارم در اتاقم باز باشه ولی خب از ترس بیجایی با لبخند گفتم : نه ، مشکلی نییییست!


این ده روز خیلی بهتر از چیزی که تصور میکردم گذشت . هم خودم خیلی خوب بودم و زیاد دلتنگی نکردم ، هم مهردخت رو خودش به خوبی  کنترل داشت . 

از بچگیش میدونستم که وقتی میفهمه خودشه و خودش و دیگه نمیتونه رو کمک کسی حساب کنه ، قابلیت هایی که شاید خودشم از وجودشون بی خبره رو ، فعال میکنه و خیلی بهتر از کسانی که خیلی وقته مستقل شدن، رفتار میکنه . 

اما چند روزه یه موضوع دیگه پیش اومده که جدا نگرانمون کرده و اصلا نمیدونم نتیجه ش چی میشه . 

داستان از این قراره که همه ی کسانی که برای تحصیل به ایتالیا میرن، به شدت بورسیه استانی  براشون مهمه و دقیقا به همین دلیله که این کشور رو انتخاب میکنند . 

فقط من نمیدونم فلسفه اینکه متقاضیان رو مجبور میکنند یه سری مدارک بدیم برای دریافت ویزا و یه سری هم بدیم برای بورسیه چیه؟ 

خب همه دارن با اسناد و مدارک غیر واقعی اینکار رو میکنند. چون قاعدتا ما برای دریافت هرگونه ویزایی چه تحصیلی، چه کاری و چه توریستی باید به سفارت اعلام کنیم که ما از نظر مالی مشکلی نداریم و ویزا میخوایم و تمکن ۸۰۰۰ یورویی رو هم میذاریم و ملک به ناممون هست و حقوق بازنشستگی خوبی هم میگیرم و یه جای دیگه هم دارم پاره وقت کار میکنم از اونجا هم درامد دارم پس دخترم مشکلی نداره ویزا رو بده بره درسش رو بخونه . 

از طرفی تو اداره بورسیه باید دقیقا برعکس اینو نشون بدی یعنی بگیم سرپرستش پدرشه که هیچ سند ملکی به نامش نیست و مستاجره و پیش یه نفر پاره وقت کار میکنه و ماهی ۵ میلیون هم درامد داره . 

خب این دوتا اداره به هم لینک نبودن و سالهاست دانشجوها میان و از بورسیه کامل استفاده میکنند و درس میخونند . تایید کامل بورسیه هم یه بخش مهمیش تو خود ایتالیا انجام میشه یعنی بچه ها باید مدارک رو ببرن به اداره ای که اگه اشتباه نکنم اسمش اداره کف هست . اونجا مدارک رو تحویل میدن و مراحل بورسیه طی میشه . 

مهردخت گفت: مامان من مدارک رو بردم کف گفتن باید ببری سفارت ایتالیا در تهران و همه این مدارک رو تایید کنند و بیاری برای ما !!!

خب این مدارک برسه به سفارت ، سفارت میفهمه که ما برای بورسیه پدرش رو سرپرست اعلام کردیم . 

راستش من باور نکردم گفتم : مهردخت نکنه داری اشتباه میکنی ؟ دیدم بعله، تو همه کانال های تلگرامی همه دارن درمورد این موضوع حرف میزنن و نگرانن ، در واقع به همین مسخرگی اومدن گفتن  همه کسانی که اکتبر اومدن استان لاتزیو ( که رم هم در استان لاتزیو هست) باید برن این تایید رو از سفارت بگیرن . 

یعنی اگر مهردخت زودتر ویزاش اومده بود این مشکل رو نداشت . مگه میشه همه دانشجوها در سراسر ایتالیا با همون قانون همیشگی بورس بشن به ما که رسید میخوان تاییدیه مدارک  رو از سفارت بگیرن ؟؟ 

اگر این اتفاق بیفته فکر میکنم ۹۰ ٪ دانشجوها نمیتونن ادامه تحصیل بدن !

جالبه ما تو ایران بهمون ظلم میشه، صدامون در نمیاد . تو ایتالیا هم یک بوم و دو هواست و الان اومدن چنین چیزی رو میگن . 

حالا دانشجویانی که سال بالایی حساب میشن دارن امضا جمع میکنن و نماینده انتخاب میکنن که بره با سفیری چیزی حرف بزنه و این جریان مسخره رو پایان بدن . 

میدونید که چقدر دوستتون دارم ؟؟ 

راستی عکس چند تا از کیک ها رو با هم ببینیم تا تلخی کوچ بچه هامون از وطن رو بشوره ببره . 


باکس گل و کیک 




پرنده ی قشنگم به آسمون رویاهاش پر کشید


با خودم قرار گذاشته بودم وقتی به انجام رسید و جوجه پرطلاییم، بال پرواز باز کرد و رفت بیام و بنویسم ، اما امشب شب سوم بود و تا همین چند دقیقه پیش  برای نوشتن، دست دست میکردم . نمی دونم چه مرگم شده؟ یعنی فکر میکردم اگه درموردش بنویسم، به این معنیه که دیگه رفتنش رو پذیرفتم؟ مثلا اگر ننویسم در کلیت ماجرا تغییری حاصل میشه؟؟ 

نه مهربانو.. دست بردار از این افکار بچگانه و پوچ .. مهردخت رفته و الان در جایی دور از تو، در قاره ای دیگه، سر بر بالش گذاشته و حتما تو همین چند دقیقه ای که از خداحافظیش، روی صفحه گوشی گذشته از خستگی بیهوش شده . 

اصل ماجرا همینه، باقیش بازی های مغز پیچیده ی انسانه که فکر میکنه هرچی کمتر حرف بزنه، بیشتر از واقعیت فاصله گرفته. 


این مدت که نبودم انقدر احساسات ضد و نقیضی تجربه کردم که الان نمیدونم واقعا خوشحالم یا غمگین!

از پارسال همین موقع ها شروع شد ، حتی از سال قبلش که تو یه مهمونی دوستانه، حرف مهاجرت پیش اومد و پسر جووانی به مهردخت پیشنهاد مهاجرت به ایتالیا رو داد. 

بعد هم مهردخت رو با خانمی که بقول خودشون وکیل مهاجرت بود،آشنا کرد. 

سرتون رو درد نیارم سال ۱۴۰۲ اون خانم  پولمون رو خورد و حتی یه اپلای ساده هم انجام نشد. 


مهرماه ۱۴۰۳ بود که با یه تیم مهاجرت دیگه آشنا شدیم و رفتیم جلو و خوشبختانه کارشون رو درست انجام دادند. 

۱۶ اردیبهشت خبر پذیرش مهردخت از چند دانشگاه مختلف ایتالیا  رو دادند.مهردخت با توجه به رنکینگ دانشگاه و علاقمندی به رشته ، دانشگاه سپینزا و رشته مد و فشن رو انتخاب کرد. 

 اواخر خرداد ماه  سفارت اعلام کرد برای  ارائه مدارک  وقت بگیرید.

مهردخت  رفت تو سایت و تقاضای وقت  کرد . بعد منتظر نشستیم تا سفارت وقت قطعی رو ایمیل کنه ، بعد،  اون ۱۲ روز کذایی اتفاق افتادو  سفارت تعطیل شد و پرونده ها بلاتکلیف رها شدن. 

خییلی طول کشید ، هیچ خبری نبود، دل من مثل سیرو سرکه میجوشید،مهردخت هم حال خوبی نداشت، هیچ برنامه ریزی نمیشد انجام بدیم چون نمیدونستیم پاییز امسال مهردخت کجاست؟ 

ایا سفارت مدارک رو تحویل میگیره یا نه ؟ ویزا صادر میشه یا نه؟ پذیرش باطل میشه یا نه؟ اگر پذیرش باطل میشد یعنی تمام تلاش های یکساله و همه پول هایی که خرج شده بود از بین میرفت. بد تر از اون ، سرخوردگی و غم ناشی از طی این مراحل طولانی و عدم نتیجه گیری رو چه میکردیم ؟


تابستون از نیمه هم گذشته بود که بالاخره سفارت برای سه شنبه ۲۱ مرداد وقت رو قطعی کرد. 

مدارکی که برای برگ برگش زحمت فرااون کشیده شده بودو هزینه های مادی و معنوی گزافی بابتش پرداخت  شده بود رو زدیم زیر بغلمون و رفتیم تحویل دادیم و  به مرحله ی نهایی از انتظار قدم گذاشتیم . 

بالاخره یا ویزا صادر میشد و مهردخت باید رخت سفر میبست ، یا ریجکت میشد و همه چی ازبین میرفت . 

درست دو هفته بعد از تحویل مدارک از طرف سفارت تماس گرفتند و ازمون لیست جدید گردش حساب خواستند. خدا رو شکر به توصیه مشاورمون دست به حساب تمکن نزده بودیم . لیست جدید رو از بانک گرفتیم و تحویل دادیم  و باز هم منتظر نشستیم . 

شروع کلاس های دانشگاه از اول اکتبر یعنی نهم مهرماه بود. به اواخر شهریور رسیده بودیم و هنوز هیچ خبری نبود!

بالاخره دوشنبه ۳۱ شهریور، مشاور مهردخت یه پیام داد که : چمدونات رو بستی؟؟  بعد هم چندتا استیکر خنده و عکس ویزا رو فرستاد. 

یعنی حدود ۹ روز وقت داشتیم 

۹ روز برای خرید، جمع آوری، آخرین خاطره بازی ها و خداحافطی . 

شب اول مهردخت خوشحال بود. ولی از شب دوم به بعد مامان غلط کردم هاش، شروع شد 

یک هفته مثل برق و باد گذشت ، ثانیه به ثانیه به وقت پرواز نزدیک میشدیم . هرشب بغل هم میخوابیدیم و همدیگه رو محکم بغل میکردیم . همه بالشمون از اشک خیس بود، نمیخوابیدیم ، بیهوش میشدیم . 

سه شنبه  روز عجیبی بود ، مهردخت با دندون درد شدید از خواب بیدار شد . هنوز چمدون ها رو نبسته بودیم .

 خوشبختانه ماه قبل عکس کامل دندون هاشو گرفته بودم ولی چون دکترش سفر بود، یادمون رفت به این موضوع مهم رسیدگی کنیم . 

فورا به کلینیک خوبی که بهمن ماه سال قبل همه ی کارهای دندانپزشکی خودم رو انجام داده بودم رفتیم . تشخیص این بود که دندونش به عصب رسیده .  روت کانال باید در دومرحله انجام بشه ولی ما وقت نداشتیم . چندساعت بعد دندون مهردخت درست شده بود. ژلوفن کامپاند و تزریق کتورلاک تجویز شد . 


ساعت ۲۳ و چهل و پنج دقیقه سه شنبه بود . دیگه حتی فرصت خوابیدن هم نداشتیم . چمدون ها نهایی شدند و گوشه خونه به انتظار ایستادند . 

بعد از سالها با هم رفتیم  دوش گرفتیم. مثل بچگیاش سرش رو شستم، نازش کردم ، بوسیدمش و به هم قول دادیم خیلی مواظب خودمون باشیم و امید دیدارمون رو زنده نگهداریم .

 ساعت دو،  لحظه خداحافظی از خونه بود . به همه ی دیوارها دست کشید . همه  جا رو خوووب نگاه کرد . تامی و تیلی رو بوسید و از در رفتیم بیرون . 


من و آرمین با پاسپورت هامون تا ساعت ۵ و نیم صبح درکنارش بودیم . وقتی دستهامون از هم جدا شد حس میکردم جونم داره از سر انگشت هام بیرون میزنه . قلبم درد میکرد ، در آغوش خانواده م و با حرف ها و دلداری هاشون به خونه برگشتم ، خونه ای که همه جاش بوی مهردخت میداد


تا مهردخت در استانبول فرود  اومد از خستگی بیهوش شدم . در توقف چهار ساعته ش در استانبول با هم در ارتباط بودیم و بعد پرواز به سمت رم رو داشت . 

هواپیما ساعت ۱۴:۳۰ در فرودگاه داوینچی رم به زمین نشست .

 قبل از پروازش بسته رومینگ اینترنت همراه اول رو حدود یک میلیون خریده بود ، اما تو فرودگاه میگفت فعال نمیشه . دوبار با همراه اول تماس گرفتم و هر بار گفتند بسته فعاله و نمیدونیم چرا دخترتون نمیتونه استفاده کنه !!!!  همییین !!!


با راننده تاکسی که قرار بود بره دنبالش هماهنگ کرد ، یک پسر ایرانی مهربون بنام مجتبی که در طول مسیر کلی برای مهردخت توصیه های لازم و راهنمایی داشت . 

مهردخت به اتاقی که برای ۱۰ روز اجاره کرده بودیم، رسید . خونه شامل دوتا اتاق خوابه که یکیش رو دوتا خواهرایرانی  زندگی میکنند و اتاق دیگه مال کسی دیگه ست که یه سفر کوتاه ده روزه رفته و مهردخت تو این ده روز اجاره ش کرده . 


بعد از اینکه چمدون ها رو جا بجا کرد با یکی از خواهر ها، بنام پگاه به نمایندگی معتبری که نزدیک خونه بود رفتن و مهردخت سیم کارت خرید . 

یه فروشگاه زنجیره ای هم رفته بودن که مهردخت یه پاکت شیر و موسلی  و آب معدنی خریده بود . ساعت ۱۰ شب از خستگی رو پا بند نبود . گفتم: شام بخوردخترم ،  گفت: حوصله ندارم ، گفتم : چون قرص میخوری حتما باید یه چیزی بخوری . شیری که خریده بود رو آورد گفت : با کوکی های تو میخورم . تا شیر رو باز کرد گفت: مامان خیلی بد مزه ست گفتم : تکونش بده خوب میشه . بعد گفت : اره بهتر شد . 


با هم حرف زدیم بعد زد زیر گریه.. همه ش میگفت : من اینجا چکار میکنم ؟؟ آرومش کردم گفتم : الان فکر کن رفتی سفر بذار مدتی بگذره نخواستی برگرد ، مطمئنم این احساسات منفی طبیعیه و فردا حتما روز بهتریه . 


بالاخره خوابید و من رو با یه دنیا دلتنگی جا گذاشت. 

و فردا واقعا روز بهتری بود.... 

******

دوستان نازنینم ، بعضی از شما از همون روزهای نخستی که وبلاگ نویسی رو شروع کردم ، یعنی سال ۸۴ و دو سال بعد از جداییم از پدر مهردخت، همون موقعی که مهردخت ۶ سالش بود و اسمش عسلک بود، با من همراهید. کنار شما دخترکم رو مدرسه و هنرستان و دانشگاه فرستادم و کمکش کردم تا امروز و در ۲۶ سالگی بال پرواز باز کرد. 

تو این چندماه گذشته دستم به نوشتن نمیرفت و بنا به خواست خود چیزی از برنامه های مهاجرتش ننوشتم . بسیار دلتنگتون بودم ولی شرایط فراهم نمیشد . 

از امروز و با این پست  دوباره برگشتم ، فکر میکنم حتی بیشتر از قبل به نوشتن و بودن در این فضا نیاز دارم . 

من و مهردخت هر دو از صفر شروع میکنیم . اون در جایی دور تر از ما در ایتالیا و شهر رویایی رم ، و من اینجا در خانه ای که از قبل بودم با همراهی خانواده و شما دوستانم ولی انگار عضوی از بدنم از کار افتاده . من در ۲۶ سال گذشته فقط مادر مهردخت بودن رو یاد گرفتم ، همه ی برنامه های زندگیم به نوعی طبق مختصات زندگی دخترکم تنظیم میشد و حالا ... 

امیدوارم زود شیوه ی جدید زندگی رو یاد بگیرم .. من و مهردخت  باید با هم یاد بگیریم با پدیده مهاجرت چطور کنار بیایم . 


کاااااش وطن جایی بود که هرگز به ترکش فکر نمی کردیم . 


این پست رو از مهربانو  بپذیرید تا خیلی زود با عکس و مطالب دیگه برگردم . 

دوستتون دارم 

پست در ساعت ۳ بامداد نوشته شده



مسافر شکلاتی من

گاهی بعضی از سفارش ها فقط یه کیک نیستن..

یه جور دل سپردگی ان. یه آزمون ، یه چالش، یه سفر بی تکرار با همراهی تجربه و شیرینی ...

  فیروزه جون یه کیک شکلاتی ساده  سفارش داد، بدون هیچ فیلینگ و کاوری ، اما میخواست برای جشن تولد استفاده کنه ،

-عه  پس چرا انقدر ساده عزیزم؟ این که میگی در حد یه کیک عصرانه ست که!!

-آرره .. متاسفانه چاره ای نیست شرایطم خاصه . 

داستان از این قرار بود که  فیروزه میخواست کیک رو ببره یه سفر دور، جایی که بقیه عزیزانش هم از گوشه گوشه ی دنیا قرار بود دور هم جمع بشن و هم دیداری تازه کنند و هم تولد فیروزه رو جشن بگیرن و کیک باید ۴۸ ساعت بدون یخچال دوام می آورد و فاسد نمیشد، ضمن اینکه تو جابجایی بین  پروازها آسیب نبینه و دست و پاگیر نباشه. 


ولی من که دلم  راضی نمیشد به مشتری عزیزم کیک عصرانه بدم و سرو ته کار رو هم بیارم . هی با خودم میگفتم ، حتما یه راهی داره  و من باید اون راه رو پیدا کنم .

 با استادای مختلفی که میشناختم  مشورت کردم ولی همه شون  نا امیدم کردن و گفتن  همون کیک ساده رو کار کن چون هر گاناش یا کرمی  استفاده کنی داخلش خامه داره و  فاسد میشه و  نهایتا میتونه ۸-۹ ساعت دوام بیاره . 

 

به هرحال یک  روز  قبل از تحویل سفارش رسید به فیروزه جون گفتم من کیکت رو با نوتلا و مغز رست شده فندق و مارمالاد دست ساز و ترش آلبالو فیلینگ میکنم ، هیچ کدومشون فاسد نمیشن و تلفیق شیرینی نوتلا و ترشی آلبالو در کنار فندق ها بسیار خوشمزه و نابه . فیروزه با خوشحالی موافقت کرد . 

 

دست به کار شدم و چون  باید کیک رو حدود دو کیلو تحویل میدادم ، حساب کردم دو تا کیک اتریشی پایه  که برای همه کیک های تولد استفاده میکنم  بپزم و هر کدوم رو دولایه کنم و  بصورت سه  لایه فیلینگ گذاری کنم و بدون کاور حدود یک کیلو و نیم درمیاد و دیگه چاره ای نیست . دیگه تسلیم شده بودم که کیک رو بدون کاور تحویل بدم . 


طبقه طبقه کیک رو درست میکردم و به لایه آخر میرسیدم ولی یه چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم! 

مگه میشه هیچ راهی برای کاور مقاوم به دما نباشه؟ 

الان مدتیه کاورهای هیبریدی داره دست به دست اساتید میچرخه و کلی پزش رو میدن که این کاور در فصل تابستان کارایی زیادی داره و شل نمیشه و ... 

ولی داخلش خامه داشت و نمیشد برای مدتی که من مد نظرم بود استفاده میکردم شاید قیافه ش بهم نمیخورد ولی از نظر فساد نمیشد روش حساب کرد . 

بازم استادایی که میشناختم رو تو ذهنم مرور کردم ، فقط یه استاد دیگه مونده بود  و من نادیده گرفته بودمش....

 بله  هوش مصنوعی یا همون چت جی پی تی معروف رو  


با ناامیدی و برای اولین بار رفتم سراغش ، سلام علیکی راه انداختم و شرایط رو کامل توضیح دادم . خیلی خوشرو و کامل برام توضیح داد و پیشنهاد میداد . هر چی میگفت من یه ایرادی میگرفتم و میگفتم با وجودی که این رسپی خیلی به منظور من نزدیکه ولی به این دلایل نمیتونم اسنفاده کنم . نهایتا به یک کاور شکلاتی از خانواده گلیزها رسیدیم . تنها ایرادی که میتونستم بگیرم این بود که چون کیک با خامه آستر کشی نمیشه ممکنه گلیز داخل بافت کیک نفوذ کنه و نهایتا یه کیک خمیری به دست بیاریم . این موضوع رو هم بررسی کردیم و بهم یه آستر از جنس شربت بار یا مثلا همون شهد مارمالاد دست ساز آلبالو که در  فیلینگ  زده بودم ، پیشنهاد داد . 

یه قسمت از پشت کیک رو کمی با شهد مارمالاد برس و  آستر کشیدم و بعد با احتیاط گلیز شکلاتی بسیار خوشمزه ای که با کمک هوش مصنوعی درست کرده بودم رو کاور کردم . نتیجه حیرت انگیز شد

باورم نمیشد که این کاور چقدر خوشمزه و در عین حال سازگار با شرایط فیروزه جونه !

با خوشحالی کیک رو کامل کاور و تزیین کردم 


وزن کیک به دو کیلو رسید و شد همون چیزی که باید میشد . 



کیک رو با خوشحالی و خاطری آسوده  بسته بندی کردم و رفت سفر

و بعدا این پیام ها رو گرفتم 



کیک براق و خوشمزه ی من رفت اون طرف دنیا، درست مثل دلم که یه گوشه ش تو هر سفارشی جا میمونه 

هوش مصنوعی ، کارآمد ، دقیق و بسیار مهربونه .. من معذب میشم انقدر دوستانه و با محبت راهنماییم میکنه ولی ...

 هشدار های زیادی درمورد اعتیاد به  چت جی پی تی،  خوندم اما  نمیشه نقش موثرش رو در اموزش و اطلاع رسانی ندید گرفت . 


شما ازش استفاده میکنید؟ اگر بله چقدر و چطور؟ 

آیا از تسلط  ربات ها بر زندگی انسان ها نمی ترسید؟ 

دوستتون دارم 

آن ۱۲ روز

سلام دوستان عزیز و نازنینم . امیدوارم همگی خوب باشید . یک دنیا از کامنت ها و پیام هایی که از راه های مختلف برام فرستادید ممنونم ، دونه به دونه شون  به قلبم نشست و حالم رو بهتر کرد. حال دل همگیتون خوب باشه

چه می کنید؟ به زندگی عادی برگشتید؟ یا هنوز از ترس و ناامیدی چیزی تو دلتون باقی مونده؟ 

دوازده روزی که گذشت، و عموما از شرایط روزمره مون فاصله گرفتیم ، برای هر خانواده و فامیلی معنا و دستاورد های ویژه ای  داشته . حتی برای هر کدوممون به تنهایی ، کاش تو خلوتمون بهشون فکر کنیم و لا به لای بدوبدو های روزانه گم نشن و به فراموشی سپرده نشن . 


چیزی که به چشم خودم اومد و خیلی بعدا بهش فکر کردم این بود که من و خانواده م در سنین نوجوانی  نسبت به مهردخت سخت گیری های اضافه ای داشتیم  که شاید باعث شده تو دل مهردخت  یه خشم مزمن و یه حس نامطلوب   از اینکه بین بچه های خانواده (مهردخت و آرتین) فرق گذاشته میشه ، به وجود بیاد. 


مثلا  تو این ۱۲ روز ، آرتین خیلی دیر از خواب بیدار میشد و این موضوع برای هیچکس عجیب یا نامطلوب نبود ولی وقتی مهردخت همسن آرتین بود و تابستون ها دیر بیدار میشد، بنظر همه و حتی خود من ، زشت و ناپسند میومد.

 الانم که سالها از اون روزا گذشته میبینم مهردخت همه تلاشش رو میکنه که کسی متوجه نشه خواب بوده حتی تو ساعتی که بصورت طبیعی همه باید خواب باشن !

خیلی بهش فکر کردم که چرا نسبت به خوابیدن مهردخت گارد داشتیم؟ تنها دلیلی که پیدا کردم این بود که چون پدر مهردخت زیاد می خوابید و سر کار هم نمیرفت ، این حس برای همه تداعی شده بود که اهااا ، مهردخت هم مثل پدرشه!!

من باید انقدر حواسم جمع می بود که هم این فکر تو ذهن خودم شکل نگیره ، هم به بقیه اجازه نمیدادم در این مورد چیزی بگن یا نظری بدن . 

میتونه  نتیجه ش اضطراب و نگرانی مزمنی بشه که شخص  درمورد خوابیدن پیدا میکنه. 

یا مثلا تو این روزایی که با هم بودیم، آرتین هوس  یه غذای متفاوت و خاص رو میکرد درصورتیکه غذا داشتیم . در موقعیت مشابه من به مهردخت میگفتم : چون اینجا  با جمع هستیم و شرایطمون هم اضطراریه ، نمیشه الان غیر از این چیزایی که تهیه شده، چیز دیگه ای بخوای ، واجب که نیست! انگار برای نسل ما اینطوری تعریف کردن که حتما باید یه چیزی واجب باشه که انجام بدیم !

اما بردیا و نسیم جون خیلی راحت میگفتن ما داریم میریم کافه رسپینا اگه کسی میاد بیاد با هم بریم و اگر هم چیزی دوست دارید بگیریم براش بیاریم . 

اتفاقا یه شب من و مهردخت و مینا و سینا همراهیشون کردیم  کل راه رو هم پیاده رفتیم ، خیلی هم خوش گذشت و تنوع خوبی بود . 

از طرفی دوستانم تعریف میکردن که همراه خانواده های همسرانشون یه ویلای مشترک رفتن ، جاشون هم تو ماشین و هم تو ویلا محدود بوده ولی دختر ۳۰ ساله شون عروسکی که بهش دلبسته بوده رو همراه خودش برده !!۱ 

این نمونه رو نگفتم که تایید کرده باشم ، اصلا بنظرم خیلی دیگه خودخواهیه آدم بالغ در اون حد فکر خودش و دلبستگی هاش باشه ، صرف نظر از اینکه اصلا بنظرم این رفتار تناسبی با رشد و بلوغ سنی و اجتماعی نداره . 

اما درمورد آرتین و هماهنگی و پاسخی که برادرم و خانمش نسبت به نیازهای نوجوانشون داشتن کاملا مورد پسندم بود . متاسفانه مهردخت ۱۰ سال از آرتین بزرگتره و جای جبران نیست ولی دوست داشتم مطرح کنم که اگر شما هم مثل من ملاحظات اضافه دارید و خودتون و خانواده تون رو بخاطر خوشایند دیگران ،در تنگنا میذارید بهش فکر کنید.

****

اما بگم براتون از قنادی  تو اون ۱۲ روز ، بدون فر و همزن و بقیه امکانات . 

کیک لیمو با کرم لیمویی  درقابلمه ای



کیک برگردان موز کاکائویی



تیلی و تامی هم کنار هم بودن ، البته پنی سگ بردیا اینا هم بود. 


تیلی با مامان خیلی مانوس شده بود ، وقتی برگشتیم خونه ، مامان کلی گریه کرد ولی خب چاره ای نبود ، تیلی کوچولوعه و باید کلینیک میرفت و واکسن و کارای دیگه داشت . این مدت واقعا با کمک مامان و صبر و مراعات بقیه گذشت چون تیلی نوزاد بود و هر سه ساعت یکبار باید تغذیه و درکنارش دفع داشت و چون کوچولو و تیره ست رنگش همه ش باید مراقب بودیم زیر دست و پا نره


انقدر شکموعه این بچه که فقط کافیه یه ذره ظرف غذاشو جابجا میکردیم  این فیلم رو با صدا ببینید



جالب بود مامان هر جا سرش رو میذاشت میخوابید ، تیلی بدو بدو میرفت از بالشش بالا سرشو میذاشت کنارش و میخوابید


از این عکس و فیلما زیاد ازشون دارم 


فشم زیبا آباد باشی ، ایران زیبای من آباد و آزاد باشی ، نبینم تن زخمی و چشم گریانت رو ، من به فدای خاک پاک و خسته ت .. سربلندی و شادی مردمانت رو ببینم .. از صدای هلهله ی شادی مردمان آزاده ت ، گوش فلک کر بشه ... تاب بیار بقربان هوای تو که هوای بهشته ، که چهارفصل زیبای خدا رو تو دلت جا دادی .. واای از این روزها که هوای تهرانت آلوده ست ، واای از این روزها که نفس کشیدن سخته .. تاب بیار که روزهای خوبمون نزدیکه . هیچوقت سیاهی و سختی برای همیشه نمونده . طاقت بیار روزای روشن از راه میرسن . 
****
هیچکدوم از کسانی که مردم عادی بودند و بیگناه تو این ۱۲ روز جونشون رو از دست دادن رو از نزدیک نمیشناسم ولی قلبم از این اتفاق های تلخ آزرده ست . مثل روزهای سقوط هواپیمای اوکراین، سانچی، پلاسکو، ۷۸، ۸۸ ،  ۹۸، ۱۴۰۱ ، متروپل، بندر رجایی و ... غمگین و عزادار مردم ستمکش و مظلومم هستم . ای داااد از اینهمه اندوه .. نفرین به همه ی دیکتاتورهای جهان که شهوت قدرت ، حسرت یه زندگی معمولی رو به دل  ما ادم های معمولی گذاشته . 
دوستتون دارم