اصلا مگه میشه من اول تیر ماه پست نذارم؟
نفس و خودم و مهردخت و یه دوجین دوستان نازنین این خونه تیرماهی باشن و من پست نذارم؟؟
اسم صدر نشین های جدول متولدین تیر ماه رو می نویسم که نفس و سینا باشند و دیگه یک تبریک دست جمعی ؛ به همه ی متولدین اولین ماه تابستون ، چه خودتون تیر ماهی هستید چه عزیزای دلتون .
دوستتون دارم 
" کامنت های این پست رو میبندم اگه دوست داشتید تو پست قبل کامنت بذارید"
لیست چالش های شارمین رو گذاشتم پیش روم و میخوام درموردشون بنویسم، خیلی هاشون برام جذابیت خاصی دارن و انتخاب سخته ، ولی الان دوست دارم شماره هجده رو بنویسم
"ده مورد از فانتزی هایی که تو ذهنم هستند و دوست دارم اتفاق بیفتن ولی ممکنه خیلی دور و دراز باشه و هیچوقت اتفاق نیفته"
البته نمیدونم چند تا میشه .
1-یعنی ممکنه یه روز ایرانمون تبدیل به یکی از کشورهای مرفه و امن دنیا بشه که خیلی ها آرزوی زندگی در اون رو داشته باشن؟ یه چیزی مثل دانمارک؟ خُب چیه؟ گفته آرزوی محال هم میشه دیگه... 
2- دلم میخواد ماشین زمان داشته باشم و تو دوره های مختلف تاریخ سرک بکشم.
3- دلم میخواد برگردم به سالهای خیلی قبل ، تقریبا به پایان کودکی و اوایل نوجوونیم. میخوام روی بدنم خیلی کار کنم ، ورزش و همراهش تغذیه ی درست رو پیش بگیرم .
4-کاش میشد به آرزوی بزرگم برسم و پزشک بشم .
5-دلم میخواد یه روز یه خیریه ی بزرگ و موفق و یه پناهگاه بزرگ برای حیوانات تاسیس کنم .
6- برم پیش نسرین جون و تو بالکن قشنگ خونه ش بشینم و کلی گپ بزنیم ، این احساس رو درمورد سینا، مانلی و همزادم نادی هم دارم. البته که این آرزو رو در مورد تک تک دوستای عزیز وبلاگیم دارم ولی میدونید که هم اسم همگی رو نمیتونم ببرم، هم سابقه ی دوستی و رفاقتم با این افراد خیلی عمیق و خانوادگیه .
7-برای بعد از بازنشستگیم یه کافه ی دنج کوچولو دلم میخواد که مشتری های ثابت و خونگرمی داشته باشه . براشون با عشق خوراکی های خوشمزه آماده کنم و اونا هم کافه ی من رو یه جایی فرا تر از یک کافه بدونند .. مثل یه جایی برای خاطره سازی و ارامش و عشق .
8-دوست دارم بازیگری رو هم امتحان کنم .
9-موفقیت مهردخت رو ببینم و مطمئن باشم از زندگیش رضایت داره ، برند خودش رو تاسیس کنه و خوشنام و خوشبخت باشه و البته خیلی ثروتمند( میدونم به این موضوع اهمیت خاصی میده).
10-با نفس یه گوشه ی دنیا هر جا باشه مهم نیست فقط آرامش و خوشبختی داشته باشیم، زندگی کنیم.
خُب اینم لیست ده تا از آرزوهای من که بعضیاش غیر قابل برآورده شدنه 
****
راستی هفته ی پیش همون دوستم که حامی و امدادگر گربه هاست بهم پیام داد که یه پسر کوچولوی سالم از نظر آزمایشات بیوشیمیِ دُم بریده داریم که تازه جراحی شده، تا بخیه های دُمش کشیده بشه یا باید تو قفس و پانسیون باشه که هم گناه داره هم هزینه ، یا باید یه خونه ی امن بره . ازم پرسید که میتونم خونه ی امن بهش بدم؟
قبول کردم و از سه شنبه ی پیش اومده خونه مون .
عین موش کوچولوعه ولی انقدر بازیگوشه که حد نداره .
از درو دیوار و سرو کله مون بالا پایین میره
، بچه م دارسی با دیدنش هنگ کرده ، دو شب اول یه فیف و غر غری بهش می کرد ولی الان کلا جا زده و فقط با تعجب و نگاه های عاقل اندر سفیه بهش نگاه میکنه .
خیلی بامزه س وقتی دارسی حواسش نیست میره پشت دارسی می ایسته و دست میزنه به دمش و فرار میکنه . فکر کنم قصدش اینه که دارسی رو وادار به بازی کردن کنه 
حتما می پرسید اسمش چیه؟ باید بگم از اونجایی که مهردخت عاشق تام (شخصیت دوست داشتنی کارتون تام و جریه) هر گربه ی پسری که بیاد خونه ی ما اسمش تام میشه .
اینم بگم که مهردخت قصد این که اجازه بده تامی بعد از کشیدن بخیه های دمش از پیشمون بره رو نداره و میگه من عاشق گربه ی بازیگوش بودم تو چطور دلت میاد این بچه بره خیابون 
بهش میگم مامان جون من بجز دارسی میتونم سرپرست یه گربه ی دیگه باشم و ترجیح میدم اون گربه معلولیتی داشته باشه که زندگی براش بیرون از خونه خیلی سخت باشه و درضمن شانس واگذاریشم خیلی کم باشه . این بچه هم خیلی خوب از پس زندگی بیرون برمیاد هم شانس واگذاری داره .
حالا فعلا نمیدونم چی میشه .. همه ش دارم باخودم منطقی صحبت میکنم که وابسته ش نشم ، ولی همین الان که خونه نیستم دلم براش تنگ شده . 
گاهی وقتا یه جایی از زندگی گیر میفتیم که فکر میکنیم دیگه بدتر از این نمیشه، اگه تو این شرایط کارای خطرناکی نکنیم و تصمیمایی نگیریم که باعث بشه کلا بقیه ی عمرمون رو به فنا بده، بالاخره عبور میکنیم و به سلامت از بحران درمیایم.
حکایت ته تغاری خونه ی ماست، برادرم مهرداد رو میگم که چند ماه پیش داستان زندگی و مهاجرتش رو تحت عنوان بازنده خوندید .
حالا دعوام نکنید بگید رمز ندادی نخوندیم داستان رو . اصل موضوع رو بچسبید که همون مصداقِ " پایان شبِ سیه، سپید است" 
همین پری شب که بیست و سوم خرداد بود، شش ماه از اون شبی که مهرداد رو بردیم فرودگاه و راهیش کردیم، گذشت. همون شبی که چه غوغایی تو دلمون بود و چقدر دلشکسته و در عین حال خوشحال بودیم که مهرداد برای زندگیش تصمیم گرفته و با جسارت و قدرت ، پا تو راه سختی گذاشته .
بعد از قسمت بیستم که خوندید، قول داده بودم که اتفاقات جدیدی که براش میفته رو بنویسم .
تو این شیش ماه با کلی آدمای خوب و مهربون آشنا شد، یکیشون یه خانم ایرانی محترمه که چند سال از من مسن تره و مهرداد رو درست مثل برادرکوچیک خودش دوست داره .
آدما خیلی جالب به هم متصل میشن .
داستان آشنایی کتی خانوم با مهرداد اینطوری بوده که یه روز مهرداد از سرکار میرسه خونه میبینه تو لابی یه بسته ی پستی هست که یه اسم ایرانی روش نوشته شده .
مهرداد که مدتی از جماعت ایرانی جدا افتاده بود، با شوق و چشم های برقونی(یادش بخیر یه بچه ای بود یادم نیست کی بود به چیزای براق می گفت برقونی
) منتظر میمونه تا صاحب بسته پیدا بشه.
بعد دیده بود که یه آقای مسنی اومد بسته رو تحویل گرفت. و مهرداد هم ذوق زد بهش میگه منم ایرانیم و تازه وارد
از اونجا مهرداد و آقای امینی با هم آشنا شدن ولی متاسفانه مهرداد نتونست خیلی با ایشون معاشرت کنه .
می گفت متاسفانه آقای امینی قبلا تو ایران یه ارتشی بوده و اوایل انقلاب با دیدن بعضی از اتفاقات از ترس مهاجرت میکنه و خانواده ش هم همراهیش نمی کنند.
در تمام این سالها تنها میمونه و با توهمات میان منو می گیرن و ... زندگیش رو با ترس می گذرونده .(در صورتیکه کاره ای هم نبوده انگار)
مهرداد می گفت متاسفانه هر چی براش توضیح میدم، حرف خودشو میزنه و متوجه نمیشه که اینا همه ش توهمه . بعد هم مهرداد درس و کار داشته میگفت آقای امینی بارها یه حرف قدیمی رو تکرار میکنه و نمیذاره خداحافظی کنم. اینه که تصمیم می گیره بیشتر باهاش قدم بزنه نه اینکه خونه ی هم برن.
یه شب که میخواسته بره تیم هورتون پایین خونه شون ، به اقای امینی میگه دوست داری با هم بریم یه نوشیدنی با کیک بخوریم ؟
(تیم هورتون بزرگترین کافه ی زنجیره ایه که اولین بار در سال 1962 در اُنتاریوی کانادا افتتاح شد مثل استار باکس)
و این میشه که با اقای امینی میرن دم تیم هورتون، اونجا کتی خانوم که مشغول آماده کردن سفارش بوده میبینه دارن با هم فارسی حرف میزنن و ابراز خوشحالی میکنه و به مهرداد میگه تو هر روز میای اینجا ولی من متوجه نشده بودم که ایرانی هستی .
خلاصه مهرداد شده داداش کتی خانوم و کتی خانوم مهربون،همیشه براش چند مدل از انواع غذاهای ایرانی رو میپزه بسته بندی میکنه میده بهش.
من بهش زنگ زدم خواهش کردم آدرس بده من اینجا برای خانواده ش جبران کنم ولی گفت : من فقط یه برادر و یه مادر دارم تو ایران که تهران هم نیستن.
خودم و همسرم و پسرم چندین ساله اینجاییم و دیدن بعضی از ایرانی ها و ارتباط باهاشون واقعا برام نعمت بزرگیه چون با همه هم نمیشه ارتباط دوستانه داشت ، روزی که دیدم مهرداد با اون آقای مسن فارسی حرف میزدن، انگار از چشماش به قلب من یه نخ نامریی وصل شد و من برادرم رو تو چهره ی مهرداد دیدم ، اول فکر کردم اون آقا پدر یا پدر بزرگشه ولی وقتی گفت من دو سه ماهه تک و تنها اومدم ، دیگه نتونستم بهش بی تفاوت بمونم 
مگه داریم انقدر مهربون؟ 
*************
مهرداد با شرایط خیلی سخت روحی و درست زمانی که به دلیل شیوع کرونا همه ی مراکز تفریحی و تجاری بسته بودند و تو فصل سرما وارد کانادا شد و همین مسائل باعث شد که مهاجرت رو سخت تر بگذرونه .
من و مهرداد، روزهای زیادی با هم خرید کردیم ، آشپزی کردیم و حتی تو خیابونای خلوت شهر قدم زدیم و وقت گذروندیم. (چقدر واتس اپ رو دوست دارم که همه ش به یمن وجود این تکنولوژی محقق شد)
همه ی تلاشم این بود که ذره ای بار روانی روی شونه های روحش رو کم کنم و منصفانه بگم مهرداد وااقعا برای خوب شدن حالش و پیشرفت زندگیش از هیچ تلاشی دریغ نکرد .
حالا شش ماه گذشته و همین پریشب در ششمین ماهگرد مهاجرتش، اولین مهمونی رو بین کسانی رفت که تا حالا ندیده بودشون و اتفاقا خیلی هم بهش خوش گذشت .
جالب اینجاست که میزبانش دوست دوران دبیرستان مینا بود که چند ساله همراه همسر و پسر نازش مهاجرت کردن و از همون موقعی که اون ماجراها برای زندگی مهرداد پیش اومد ، کنارمون بودند و مثل مانلی و نسرین و سینای عزیز که دوستان این فضای دوست داشتنی هستند، بهمون مشاوره می دادند .
اینجاست که میگن دوستانِ خوب، بزرگترین سرمایه های زندگی آدم هستند .
حتی دوست دوران دبیرستان که سالهاست همو ندیدین و راه زندگیش کلی از تو جدا شده میتونه باعث آرامشت باشه .

حتما دوست دارید کمی هم درمورد عاقبت زندگی مشترک مهرداد براتون بنویسم.
باید بگم بعد از اینکه ساناز متوجه شد ، مهرداد دل از زندگی مشترک بریده و دیگه حاضر نیست ادامه بده و به اصطلاح این تو بمیری، دیگه از اون تو بمیری ها نیست، تغییر نقش داد و گفت: من یکماه حالم بد بوده و دست خودم نبوده رفتارهام و فشار مهاجرت باعث شده من اون حرفا رو بزنم و اونطوری رفتار کنم و تو باید به زندگیمون فرصت و شانس دوباره بدی و ... 
مهرداد هم میگه بحث ما این یکماه نیست تو از روزی که بالاخره با اصرار خودت موضوع ازدواجمون رو قطعی کردی دیگه رابطه ی ما دوستانه و عادلانه نبود و جالب اینجاست که ساناز میگه : عه جدددی ؟؟ من فکر نمیکردم تو ناراضی باشی !!!
و اصرار میکنه که من تو این چند ماه، کلاً رو خودم کار کردم و تغییر کردم . (یعنی محال ترین اتفاق ممکن)
خلاصه که راضی به طلاق توافقی نیست و فکر میکنه زمان بگذره مهرداد فراموش میکنه . (چقدر جالبه واقعا کسی روش بشه بعد از اون کارها این حرفا رو بزنه)!!!!!!!
بگذریم....
دوستای نازنینم ، اسم گروه خانوادگی ما شمعدونیاست . من تو هر ماهگردِ رفتن مهرداد، تو همین گروه یه یادداشت براش مینویسم .. خودم این یاد داشت ها رو خیلی دوسشون دارم ، یکی دوتاشونو براتون کپی میکنم .


ته تغاری خانواده ی شمعدونی، امروز ۲۳ اسفنده. تو ۳۸ سال وسه ماهه شدی و دقیقا سه ماه کامل میشه که یه تولد دوباره داشتی...سه ماه پیش، روزهای قبل از این رو پر از استرس و تنش تجربه کردی ولی جسورانه پای تصمیمت ایستادی و پرواز کردی تا زندگیت رو ازنوبسازی...
تو این سه ماه خودت میدونی و خدای خودت که چقدر سخت گذشته ولی شهرت رو عوض کردی، شغل خوبی گرفتی، prت رو گرفتی، g1 ت رو گرفتی، داری زبان میخونی، کارت سلامت و بهداشت داری، یعالمه اشپزی کردی و خودت رو اداره کردی و هرکدوم از اینا تا سه ماه قبل آرزوی تو و آرزوی فعلی خیلی هاست ...بهت تبریک میگم عزیز شمعدونیا♥️

*****
عزیز خواهر، امشب چهارماهه روزگارت عوض شده...برگرد به این ۱۲۰ روزی که رفته یه نگاه بنداز و به خودت افتخار کن
*****
عزیزم ۲۳ اردیبهشت هم گذشت و پنج ماه تموم شد که جلای وطن کردی، عزیز نازنینم تو اسون به دست نیاوردی، اسون نگذروندی این روزا رو ولی یه کوله بار دعا و انرژی مثبت بدرقه ی شبا و روزای تنهاییت بوده که مثل فرشته ی نگهبان اونجا مراقبت و محافظتت کردن. وجود ادمایی مثل عماد، امیر، کتی خانوم و خیلی های دیگه تصادفی نبوده، این ادما همون عشقایی بوده که تو به مامان و بابا دادی، همون لطف ها و همراهی های کوچیک و بزرگ تو به همه ی خانواده بوده ، همون پاکی و تلاش تو برای حفظ زندگی مشترکت بوده که حالا بصورت ادم های خوب تو زندگی جدیدت سر راهت سبز شدن. دوست دارم و امیدوارم روز به روز سبز و درخشان تر باشی♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️(۹ تا قلب به تعداد شمعدانی ها تقدیمت)
سلام عزیزانِ جان ، دوستای گل خودم 
خب طبق نظر سنجی ها بریم سراغ ده تا از کارهایی که حالمو خوب میکنه البته مطمئن نیستم که براساس اولویت تو ذهنم باشن.
شماره یک: آشپزی و مخصوصاً درست کردن کیک و شیرینی و دسرها
شماره دو: خرید کردن از لباس و لوازم آرایش گرفته تااااا، وسایل خونه .. کلا هر چیز نویی رو دوست دارم.
شماره سه: وقتی دارم برای کسی تدارک هدیه میبینم ، چه براش بخرم یا براش درست کنم هیچ فرقی نداره.
شماره چهار: وقتی کار حمایتی میکنم.. منظور اینه که برای آسون کردن کار یا زندگی کسی از خودم مایه میذارم و تلاش میکنم از کوچکترین کارها تا بزرگترینش فرقی برام نداره . یعنی از وقتی سیستم پرداخت بانک رو باز میکنم که حتی یه بیست تومن برای یه سگ طفلکی زبون بسته تو یه پناهگاه واریز کنم، حال بهتری دارم تا هر وقت یادم بیاد که یه روزی همچین کاری کردم.
شماره پنج: دیدار کسانی که دوستشون دارم ، چه میزبانم باشن و چه میزبانشون باشم .
شماره شش: آرایشگاه رفتن
شماره هفت: دیدن فیلم و تئاتر ، اگر اونها رو تو سالن های مخصوصشون ببینم خیلی بیشتر حالم خوب میشه تا جلوی تی وی بشینم و ببینم.
شماره هشت: مرور خاطراتم و نوشتن اون ها.
شماره نه:وقت گذروندن با دارسی. تو این دوسالی که دارسی باهامونه ، وقتایی که حالم خوب نبوده و به اصطلاح بغضی تو گلوم بوده ، رفتم سراغ دارسی باهاش بازی کردم ، ماساژش دادم و غرق بوسه ش کردم خیلی حالم خوب شده. جالبه که خودش بهم راهشو نشون داد چون با توجه به اینکه اغلب اوقات سرش به کار خودش گرمه ، دیدم که وقتی ناراحتم همه ش اومده دور و برم پلکیده و یه جورایی انگار غصه م رو درک کرده و بهم فهمونده که میتونم روش حساب کنم 

شماره ده: سفر با تور به جاهایی که تاحالا نرفتم
چند تا از این کارها با اومدن کرونا کلا به بعد موکول شده مثل سفر با تور یا رفتن به سینما و تئاتر
و این خیلی حالمو بد میکنه .
******
میخوام بگم حالا که روزای آخر فصل بهار رو می گذرونیم و بیشتر میتونیم از طبیعت زیبا استفاده کنیم، دسرهای خوشمزه و دلچسب بیشتری میتونیم درست کنیم، میبینم کیک و دسر ها جزء جدانشدنی همه ی ایام و فصول سال هستند و واقعا مختص زمانی خاصی نیستند پس با هم بریم سراغ درست کردن کیک تارت میوه ای خوشمزه مون





سلام عزیزای دلم . روزو روزگارتون چطوره؟ خوبید ؟ تعطیلات چه کردید؟ از ترس کرونا تو خونه موندید یا سفر رفتید؟ شایدم مثل ما با افراد خانواده و نزدیکا رفت و آمد کردید؟
به هر حال امیدوارم خوش گذشته باشه و با همین امکانات موجود حال خودتون و اطرافیانتون رو بهتر کرده باشید.
شارمین جان ، یه لینک داره تو وبلاگش که انواع و اقسام چالش ها رو توش گذاشته و هر وبلاگنویسی به میل خودش میتونه بره چالش انتخاب کنه و در موردش بنویسه
من دوتا مورد رو انتخاب کردم که به انتخاب شما درموردش نظرم رو بنویسم و با هم گپ بزنیم .
* ده تا کار کوچیک و معمولی روزمره که حالمون رو خوب میکنه رو بنویسیم
* درمورد تابوی بکارت بنویسیم
بیاید زود نظر بدید ببینم رو کدوم موضوع متمرکز بشیم؟
********
یادتونه که پارسال مامان مصی یهو اومد سرجاش بچرخه و حرکت کنه ، رون پاش شکست !! تو این یکسال کلی درد وناراحتی کشید و همیشه هم می گفت احساس میکنم استخون پام لقه . تو همون ویزیت های چند ماه بعد از عمل مشخص شد که استخون جوش نخورده و احساس مامان کاملا درسته .
اما دکتر هی زمان میداد که ببینیم بالاخره این بافت و استخون ها یه تلاشی برای جوش خوردن میکنند یا نه .
دکتر علی یگانه فوق تخصص جراحی زانو و لگن رو معرفی کردن ، ایشون هم همین نظر رو داشت ولی گفت قصور پزشکی نبوده. الان باید یه جراحی تکمیلی دیگه انجام بشه و پلاتین ضخیم تری استفاده کنیم . اینکه چه اتفاقاتی افتاد و مراحل جراحی چی بود رو زیاد توضیح نمیدم ، فقط همینقدر بدونید که بیمارستان" محب مهر " هم متاسفانه از اون بی کیفیت های روزگاره و مامان و بقیه ی بیمارا کلی اذیت شدن . جالبه که مامان با گوشیش صدا هارو ضبط کرده که چقدر برای دستشویی رفتن یا مشکلات دیگه ای که داشتن زنگ میزدن و تقاضای نیروی کمکی میکردن و اهمیت نمیدادن وقتی هم میومدن برخوردشون اصلا مناسب نبوده .
اتاق مامان دوتخته بود و اون یکی خانومه دیسک کمر عمل کرده بود . اومدن بهش گفتن خودت برو دستشویی انقدر اعصاب مارو خورد نکن!!!
پرسنل بسیار کم سن و سال و سرخوشی داشتن که اصلا مشکلات بیمارا رو متوجه نمیشدن و اهمیت نمیدادن .
بگذریم .. چیزی که میخوام بگم اینه که همه ی مشکلی که برای مامان به وجود امده و تقریبا دوساله مارو اینهمه درگیر کرده ، بخاطر خوردن یه قرص مکمله که عوارش جانبی وسیعی داره و الان پزشکا کشف کردن یکی از عوارضش ایجاد ترک روی استخوان ران بیماره !!!!!
گفتم که حواستون باشه اگر قرص مکمل استئوفوس 70 میلی گرم هندی خودتون یا اطرافیانتون میخورن حتما با پزشک درمورد عوارض جانبیش صحبت کنید.
گفتم که با دوتا از همکارام رابطه ی خیلی نزدیک دارم . یکیشون که محمد پایه ی سینما تئاتر و جشنواره رفتنامونه ، اون یکی هم که همون خانواده ی ناز و گلی هستند که گفتم وقتی نشد واحد بغلی مامان اینا رو اجاره کنم، بهشون پیشنهاد دادم و اونا رفتن اجاره ش کردن.
قبل از کرونا ما پنج نفر بازی های گروهی مثل " اتاق فرار" زیاد با هم میرفتیم بعدشم یه شامی بیرون میخوردیم و کلی خوش میگذشت بهمون.
چند روز قبل از اینکه من و مهردخت کرونا بگیریم همه خونه ی ما شام دعوت بودن ، استدلالمون هم این بود که ما که همه ش سرکار با همیم و اگر قرار بود از هم بگیریم تا حالا گرفته بودیم، بعد از اینکه من و مهردخت مبتلا شدیم دل تو دلمون نبود که نکنه ما به این طفلکا منتقل کرده باشیم
..
چون مریم و رضا هم یه دختر کوچولوی دوسال و نیمه دارن خیلی بیشتر نگران بودیم .. تا خدا رو شکر معلوم شد اونشب من و مهردخت به هیچکدومشون ویروس ندادیم .
پنجشنبه ی این هفته ، سر کار بودیم قرار بود شب بریم خونه ی مریم و رضا .
جای همگی خالی دستگاه پلی استیشن دارن، برنامه ی رقصش رو گذاشتیم و همگی دوتا دوتا رقصیدیم ، چون مدلش اینجوریه که باید شبیه اون کسی که داره تو تی وی می رقصه، برقصیم تا امتیاز بگیریم کلی خنده داره و در نهایت انقدر فعالیت ادم زیاده که مثل موش آبکشیده میشه ادم انقدر عرق میکنه . مهردخت و محمد رقابت تنگاتنگی داشتن و فینالیست های بازی بودن
ساعت سه و نیم نصفه شب بود که دیگه گفتم عاقا بازی بسه بریم خونه هامون . همین که داشتم لباس میپوشیدم دیدم بابا پیغام داد هنوز خونه ی همسایه مونی؟
خندیدم نوشتم : آره داریم میریم اگه بیداری میایم پیشتون .
گفت : آره من و مامان جفتی بیداریم.
خلاصه خداحافظی کردیم و با مهردخت از این خونه پریدیم تو اون خونه .
رفتیم تا پنج هم خونه مامان اینا بودیم و فیلمای رقص رو نشونشون دادیم اونا هم کلی خندیدن .
مهردخت هم گیر داده بود بریم پارکینگ پروانه .
گفتم مهردخت بیا بریم خونه لباس عوض کنیم یه صبحانه بزنیم بعد بریم اونجا، چون من اگه بخوابم دیگه پا نمیشم از خستگی.
گفت باشه. رفتیم خونه ساعت پنج و ربع بود . مهردخت گفت من باید برای مجله مطلب آماده کنم تو یکم دراز بکش تا من بنویسم بریم.
نشون به اون نشونی که من خوابم برد یه آن دیدم مهردخت بالاسرمه . گفت :مامان بمیرم برات ، بگیر بخواب.
بعداً گفت: گفتی ، نه بیدااارم الان پامیشم و چرخیدی سمت دیوار و غششششش.
دوباره شنبه این شیطونا گفتن ؛ دوباره جمع بشیم. گفتم پس بیاید خونه ی ما.مریم جون گفت: آخه من بچه ی کوچیک دارم خونه ی خودم راحت تره ، میخواد بخوابه و اینا.. دیدم راست میگه.
قبول کردم بشرطی که غذا درست نکنه که گفت ظهر غذام خیلی زیاد شد شب میخوریم.
اونشب بعد از بازی ، مایا خوابید ما هم آخرین فیلم کانجورینگ(The Conjuring) رو که تازه اومده و همه از شماره ی یک دنبالش کردیم و دوسش داریم گذاشتیم و ساعت چهارو نیم تموم شد . (در ژانر ترسناک)
باز جول و پلاسمون رو جمع کردیم که بریم . من یه چیزی خونه ی مامان اینا داشتم باید بر میداشتم . آروم کلید انداختم تا رفتم تو مامان از اتاقش گفت: پدر سوخته ها بیاید اینجا ببینم 

رفتیم دوباره کنارش؛ یه ساعت نشستیم و یکمی ماساژش دادم و مهردخت خودشو براش لوس کرد. دوباره برگشتیم خونه ، دیدم دارسی پرید اومد استقبالمون .
هرجا میرفتم میومیو کنان میامد مینشست رو به روم و باهام حرف میزد .. فکر کنم حسابی دلش برام تنگ شده بود.
خلاصه کلی چلوندمش و باهاش بازی کردم ساعت هفت خوابیدم ، یازده و نیم بیدارشدم خونه زندگی رو رسیدم .. مهردخت خانوم هم ساعت سه بعد از ظهر پاشد.
عصری بابا زنگ زد که دیشب شما اومدین من خواب بودم نمیاید من ببینمتون ؟ گفتم چراااا. الان میام .
مهردخت که درس داشت، خودم رفتم اونجا، مینا و سینا هم اومدن ، خوب بود دور هم .
البته این وسطا یه شب هم با نفس و مهردخت، شام رفتیم رستوران محبوبمون که خیلی به سه تاییمون خوش گذشت.
این بود خوشبختی های ساده اما باارزش من .
منتظرم بیاید بگید پست بعدی چه چالشی رو راه بندازیم؟
دوستتون دارم 
**********
اینو شبی که میرفتیم خونه ی مریم و رضا درست کردم 


اینم نظافت شخصی دخملم دارسی در یک روز تعطیل 