دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

" توجیه کردن های بی جا"

عصر سه شنبه  و حسابی خسته شده بودم .. امروز از اون روزای شلوغ و گزارشای لحظه به لحظه تو اداره بود. 

از سه روز پیش هم، مهردخت مدام می گفت باید یه جارو گرد گیری کنم خونه به فنا رفته 

ساعت حدودای پنج بود که مهردخت تماس گرفت. 

با یه صدای تو دماغی شروع کرد:

-سلام مامانی .

-سلام دخترم، چی شده ؟ چرا صدات تو دماغیه؟

-میخوام برات اعتراف کنم . 

-عه ؟  الان من مادر مقدسم پس .. بگو فرزندم.

-مامااان ، من الان بیدارشدم، کلاس مدرسه ی مُد رو از دست دادم. غذایی که زحمت کشیدی ظهر برام گرفتی رو دست نزدم و همینطوری روی کانتر آشپزخونه مونده . جارو گردگیری نکردم، دوش نگرفتم ، هیچ غلطی نکردم و زندگیم رو به تباهیه. 

-بخاطر کلاست که واقعاً متاسفم، بقیه شم که خُب چی بگم؟ حالا حتماً حال نداشتی دیگه.. یه وقتایی اینطوری میشه . 

زد زیر گریه . آخه این چه وضعیه مامان من 22 سالم تموم شده ، قبلاً فکر میکردم چقدر تو این سن زندگیم متفاوته، یعالمه سفر میرم ، یعالمه تجربه های جدید میکنم. کار میکنم و ... الان هیچ کاری نمیکنم ، حبس شدم تو خونه و همه جامم درد میکنه . اصن یعنی چی که من همه جام درد میکنه ؟؟

-خب، این یه مشکل برای همه ی دنیا هست. فقط تو نیستی که همه الان شرایطشون همینه . حالا میام خونه صحبت میکنیم . 

-باشه ، تو رو خدا زود بیا دیگه. 

-والا انقدر خسته م که هر زمانی کارم سبک بشه معطلش نمیکنم . 

ساعت حدودای هفت بود که با کلی خرید و دست پر، رسیدم خونه . 

مغزم از اونهمه گرونی اجناس ورم کرده بود. من شیر بدون لاکتوز ماهشام میخرم. تقریبا از چند ماه پیش که حدود ده تومن بود زیر نظر گرفتمش و حالا به چهارده و هشتصد رسیده 

ماشین رو که داشتم میبردم تو پارکینگ مینا زنگ زد .

-مهربانو جان من یکی دو روزه خیلی بیحالم . 

-میدونم عزیزم بهتر نشدی؟

- بی جون و بیحال بودم اما الان بهترم . 

-خدا رو شکر

-سینا میگه شام بریم بیرون یکمی حال و هوام عوض بشه .. شما نمیای؟

-چرا اتفاقاًمهردخت هم کلافه و عصبیه . حتما به منم بگو برنامه رو . من دارم ماشینو میبرم پارکینگ 

-باشه پس فعلاً. 

به مهردخت گفتم بیا شام بریم بیرون یکمی از این حالت بیای بیرون . اولش که هی کش اومد، ولش کن حال ندارم و نمیام و ... بعدم به عشق مینا و سینا پاشد آماده شد . 

بچه ها اومدن دنبالمون... به هوای مهردخت گفتن هر جا که مهردخت دوست داره میریم . 

مهردخت گفت : من هوس استیک کردم . 

سینا گفت : الان یه جای باحال میریم اتفاقاً یه بالکن خوشگل داره  و با خیال راحت غذامون رو میخوریم. 

مینا گفت : کجااا؟

سینا گفت: فی/گتی. 

لبخندی از سر رضایت رو لب مینا نشست و گفت: آررره  خیلی خوبه. 

سینا تو جاده فشم - لواسان گاز میداد ، هوا عاالی بود . مهردخت با آهنگ " ای شرقی غمگین" زمزمه می کرد و دستشو از پنجره ی ماشین آورده بود بیرون و انگار سعی می کرد باد رو  کف دستاش بگیره وحبس کنه. 

یکربع بعد  یعنی ساعت یکربع به نُه ، به رستوران  ایتالیایی فی/گتی رسیدیم .

دکور و نورپردازی قشنگِ رستوران و ترانه ی زیبا و خاطره انگیز l’italiano (ال ایتالیانو) که تو فضا پخش میشد، چهارتاییمون رو به وجد آورد و زیر لب ترانه رو زمزمه می کردیم . 


(اینم ویدیوی این ترانه )



برای اینکه منو دست به دست نشه، و احتمال آلودگی کمتر بشه، منویی درکار نبود . بایدبا گوشی هامون منو رو اسکن می کردیم و می نشستیم غذامون رو از روش انتخاب می کردیم . 

مهردخت مثل همیشه با دقت منو رو خوند و از بین چند مدل استیک  ، استیک تی بُن  که بیشتر باب میلش بود رو انتخاب کرد . موقع سفارش گارسون از مهردخت نپرسید که طبخ استیک چطور باشه ؟ داشت می رفت که مهردخت صداش کرد گفت : لطفاً تاکید کنید که استیکم  نرمال باشه!!

مینا  پیتزا پرشتو ، سینا ایتالین  برگر ، من بال سوخاری کنجدی سفارش دادیم . 

البته از کسی که سفارش رو ثبت می کرد پرسیدم این بال سوخاری چند تا تکه ست؟ گفت : پنج عدد!!! بنظرم پنج تا بال 58 هزارتومن واقعاً گرون بود ، البته قیمت غذاهای دیگه ش هم دست کمی از این بال نداشتن. 

یه سالاد کاهوی معمولی هم  گرفتیم و دوتا نوشابه قوطی. 

چند بار تقاضای دستمال کاغذی کردیم و هیچ اهمیتی به درخواستمون داده نشد.  یه خانومی اونجاها می چرخید که بنظر میومد به کار پرسنل نظارت میکنه . دست آخر مینا با ناراحتی گفت : ببخشید خانوم میخواستم ببینم خیلی توقع زیادیه که ما دستمال کاغذی روی میزمون داشته باشیم ؟ 

خانوم با تعجب گفت: نه عزیزم مشکل چیه؟ 

مینا گفت: ما پنج بار از پرسنل درخواست کردیم و هر دفعه با جمله ی الان مواجه شدیم . 

خانوم گفت: الان و دور شد . 

مهردخت خندید و گفت: کلا روی کلمه ی الان سیستمشون سِت شده . البته چند دقیقه بعد چند برگ دستمال توی پیش دستی برامون آوردن

بال سوخاری کنجدی شامل پنج عدد بال اومد روی میز .  نفری یکی برداشتیم ، من از خوردنش احساس بدی بهم دست داد چون وقتی پوست برشته شده ی بال  تموم میشد و به گوشت میرسید یه مزه ی ترش داشت که مشخص بود بال هیچ مرینتی نشده و درضمن مدتی قبل از پخت به حال خودش مونده و احتمالا یکمی ترشیده

بقیه هم بدشون اومده بود ولی نمیدونستن مشکل دقیقا از چیه . درواقع بال ها حتی سوخاری نبودن بلکه بدون مواد سوخاری، برشته شده بودن


مدت نسبتاً زیادی  بعد از اون ،  سالاد کاهو مون اومد روی میز ... 

سالاد رو  تو پیش دستی هامون سالاد کشیدیم . اولین چنگال رو که خوردم ، حتماً قیافه م رفت تو هم و مینا دید، چون فوری گفت: مهربانو سالاد تو هم تلخه؟

گفتم : آررره .. از کاهوشه. 

صدای سینا و مهردخت هم دراومد، همه دست از خوردن کشیدن.

اون خانوم رو صدا کردیم. گفت بررسی میکنم . یکربع  بعد اومد گفت : من سس رو چشیدم تلخ نبوده. 

گفتم: از سس نیست، از کاهوشه . 

گفت : پس شرمنده دیگه،. کاهو رو دیگه نمیشه کاری کرد .

گفتم: چرا میشه ، باید نیم ساعت بذارید تو اب نمک تلخیش میره ولی دیگه اون طراوتشم از دست میده . البته این راه برای رستوران جواب نمیده شما باید از جای معتبر خرید میکردید تا مطمئن باشید که طعم کاهو خوبه . ضمن اینکه در شروع تایم امروزتون  قبل از مرحله ی آماده سازی کاهو رو تست میکردید، اگر مشکلی بود همون موقع حل میکردید. 

وسط این حرفا برگر و پیتزا اومد . 

چهارتایی از پیتزا و برگر خوردیم و سیر شدیم . سینا یکی از پرسنل رو صدا کرد و گفت : استیک این خانوم هنوز نیومده و ما غذاهامون تموم شد. 

باز با جمله" الان"  مواجه شدیم .

چند دقیقه بعد،  از قسمت آشپزخونه یکی از پرسنل پیدا شد،  که دود وحشتناکی از سینی دستش بلند بود . از بوی گوشت حدس زدم باید استیک ما باشه ، آقای گارسون اومد سر میز ما، یک تکه چوب زیبا که داخلش ظرف مستطیل شکل چدنی قرار داشت ، شامل  استیک تی بُن و کنارش کدو و هویج گذاشت رو میزمون . 

سینا گفت مهردخت مطمئن باش استیکت سوخته !

مهردخت با دست دود ها رو زد کنار استیک رو بلند کرد و دید زیرش جزقاله شده کدو و هویج هم کاملا سوخته بود و آب سیاهی تو چدن راه افتاده بود . 

باز هم گارسون رو صدا کردیم و گفتیم: این استیک کاملا سوخته . 

بساط رو جمع کردن و رفتن کمتر از ده دقیقه یه استیک اومد رو میزمون که فقط رنگ گوشتش از صورتی به کدری رسیده بود. اون خانوم رو صدا کردم گفتم : واااقعا ما رو دست انداختید با این غذا سرو کردنتون؟ 

خانومه با پررویی تمام گفت: عزیزم من مخصوصاً گفتم اینطوری بیارن براتون . چون شما باید بدونید استیک تی بُن ، ضخیمه . یا میسوزه یا خام میمونه . 

گفتم :  ما مشتری این رستورانیم، شما از کجا اومدین؟؟ 

مگه بار اوله تی بُن سفارش میدیم؟ شما باید گوشت رو طوری مرینت کنید و با ابزار بپزید که قابل خوردن باشه . یعنی چی که یا باید بسوزه یا باید خام باشه ؟؟ نمیتونید از منو حذفش کنید عاقا جان . قیمت این استیک تو منو 370 تومنه . مسخره کردید واقعا؟؟ تو عکس منو دورچین های استیکتون فلفل دلمه ای، کرفس، ذرت ، پوره ی سیب زمینی و کدو و هویجه ولی شما هویج و کدو برای ما آوردید. خانومه گفت: نه دیگه هر شب که همه چیز مهیا نیست . 

گفتم :نزدیک 400 تومن رو بابت چی میگیرید شما؟؟ این حرف ها رو جای دیگه هم میزنید واقعا؟؟ جلوی اونایی که باید جواب پس بدید؟ 

خانومه راهشو کشید رفت . گفتم بچه ها بلند شید بریم بابااااا. 

همه ش سعی میکردم این حرفا رو که درواقع یه جور دعوا کردن بود آروم و پچ پچ کنان بزنم که مشتری های دیگه اذیت نشن ، هرچند که می دیدم چد نفر دیگه هم به غذاشون معترض بودن ولی فاجعه شون در حد ما نبود . 

هر کاری کردیم که از رستوران بیایم بیرون نشد. بیست دقیقه بعد یه استیک با پخدت کامل و درست، مطابق سفارشمون آوردن. البته که سبزیجاتش همون کدو و هویج بود . مهردخت با اعصاب خورد کارد و چنگال رو بکار گرفت . گوشت نبود که دقیقاً یه تکه چرم بود . 

به مهردخت گفتم بیخود تلاش نکن تو نمیتونی این گوشت رو بخوری، تا اینجا مشکل از طبخ بود، حالا دیگه مشکل از گوشت افتضاحیه که معلوم نیست از کجا خریداری شده . ساعت شده بود بیست دقیقه به دوازده شب . به اون بچه های کارگر طفلک که معلوم بود دارن از خستگی غش میکنند گفتم لطفا ظرف بیارید من این غذا رو ببرم . 

استیک دست نخورده بسته بندی شد؛ رفتیم برای حساب کردن . مسئول صندوق گفت : متوجه مشکلاتی که پیش آمد شدم . نمیدونم صورتحساب رو چطوری بهتون بدم . 

سینا گفت: ببین جناب ، همه مون تو خونه یه املت گیرمون میاد که بخوریم ولی اگر بلند میشیم یه شب میایم رستوران برای اینه که از محیط خونه و غذاهایی که همیشه میخوریم فاصله بگیریم و دور هم یه شب خوب رو بگذرونیم . رستوران شما شب مارو خراب کرد. ساعت دوازده شبه . خواهر خانم من مهمونم بود و مجموعه شما آبروی من رو برد. 

پسره گفت شما حق دارید. 

گفتم : این استیک برای انسان قابل مصرف نیست . من الان  توراه ، این تیکه گوشت رو به یه سگ میدم . 

سینا گفت: صورتحساب ما رو بدون سالاد و استیک بدید. 

پسره هم همون رو زد  پرینت گرفت . 


البته  وقتی اومدیم بیرون انقدر هوا لطیف و خنک بود و انقدر هاپوی گرسنه ای که داشت به هوای لقمه ی بخور و نمیری تو سکوت شب پرسه میزد ، ازگرفتن استیک خوشحال شد که همه ی ناراحتیمون رو شُست و برد . 

یه جورایی توبه کردم که دیگه  هیچوقت هوس غذای بیرون نکنم  و اگر هم تصمیم گرفتم همچین کاری انجام بدم  همون چند جای محدود که میدونم هنوز هم میشه رو کیفیتش حساب کرد رو انتخاب کنم . 

مملکت که صاحب نداره، هر سوء استفاده کننده ای میاد یه منو میذاره قیمت خون باباش هم ملت رو سرکیسه میکنه، ذره ای خدمات هم نمیده!

دنبال این هستم که یه شکایت اساسی از رستوران انجام بدم که حقشون رو بذارن کف دستشون .. حیف که از اون استیک سوخته و اون نخته عکس و فیلم نگرفتم 

البته حتما من تنها مشتری ناراضیشون نبودم و علت اینکه دارن به کارشون ادامه میدن ، رشوه دادن و خریدن مامورها و بازرسینه .

من منکر این نیستم که بازرسای متعهدی هم داریم ولی میدونم که چقدر تعدادشون کمه . 

وااای خدا چقدر غر زدم ولی واقعا نمیتونستم براتون تعریف نکنم.

میدونید درواقع توجیه کردن های اون خانوم عصبیم کرده بود. توجیه کردن یه جورایی توهین به شعور آدمه و این همیشه اذیتم میکنه. 

امیدوارم همچین آدمایی به هیچ دلیلی سر راهمون قرار نگیرن .

دوستتون دارم 


"تعطیلات خود را چگونه گذرانید!"

سلام دوستان نازنین 

راستش انقدر همه چیز، ناگهانی پیش اومد و دغدغه های  جورواجور برامون درست شد که یادم رفت بیام درمورد جواب کلونوسکوپی نفس براتون بنویسم . 

اون روزی که از دکتر وقت گرفته بودیم که گزارش رو برای بررسی ببریم، نفس گرفتار موضوعی بود و نمیتونست حضور داشته باشه.

 بهش گفتم آقای دکتر که برای دیدن جواب، هیچوقت تو رو معاینه نمیکنه ، پس نیازی  به حضور تو نیست . خودم جواب رو می برم . 

وقتمون هم ساعت شش بود.

 ساعت پنج به سمت دکتر راه افتادم و کمی زودتر رسیدم مطب. 

خانم منشی مهربون و خوشرویی که تو این چند سال با چک آپ های شش ماهه ی نفس ، کلی زحمتش میدیم و همیشه با دیدنمون گل از گلش می شکفته، به گرمی احوال پرسی کرد و گفت: داره ماشین رو پارک میکنه؟ 

گفتم:  نه ، تنها اومدم . 

با ناراحتی گفت :  پس آقای نفس چرا نیومده؟ 

(خیلی خوشم میاد نفس رو به اسم کوچیکش میشناسه)

گفتم : چیزی نیست یه جلسه ی مهم داشت . 

خدا رو شکر کرد و گفت : کاش زودتر میومدی، خیلی خلوت بود . 

یکساعتی نشستم تا نوبتم شد. 

برای آقای دکتر هم توضیح دادم که نفس سلام رسوند و نتونست بیاد . 

هرچند، از وقتی جواب رو گرفته بودم، هزار بار گزارش ها رو ترجمه کرده بودم و خیالم راحت بود که مشکلی نیست ولی خُب دلم میخواست از زبون  خود آقای دکتر بشنوم که مشکلی نیست . 


و  همونی که دلم میخواست بشنوم رو گفت 

 

قرار شد بجای شش ماه، چک آپ ها یکسال یکبار بشه . کلونوسکوپی بعدی رو اول تیر سال 1401 نوشت .

 با خنده گفتم : نه آقای دکتررر روز تولدش نع . 

خندید و گفت : پس همین چند روز پیشا تولدش بوده؟

 گفتم : و تولد من . 

بیشتر خندید و گفت : عه چه جااالب ، مبارک هر دوتون باشه ، چه بامزه که انقدر هم باهم خوبید ، معمولا آب متولدین یک ماه با هم توی یه جوب نمیره.


 گفتم : خبر ندارید تولد دخترمون هم 26 تیرماهه .  

کاملا بی اختیار شروع کرد به کف زدن و گفت: مرررررسی ، خیلی خووووبه . 

سه تاییتون با هم تولد می گیرید؟ 

گفتم : من و نفس که اول و چهارمیم بعله ولی معمولا دخترمون جداگونه ست . 


خانوم منشی که  صدای کف زدن دکتر و خنده های ما براش غیر عادی بود در زد اومد تو .


دکتر نذاشت سوال بپرسه. گفت : ببین خودش و همسرش و دخترش سه تایی تیر ماهی هستن. 


خانم منشی هم با خنده و تعجب گفت : عه چه جااالب 


چند دقیقه بعد ،  خداحافظی کردم و اومدم بیرون . 

همین که از آسانسور پیاده شدم بانفس تماس گرفتم . تصمیم گرفته بودم یکمی اذیتش کنم چون این چند روز اخیر حرفای بدی میزد . 

من  از دست یکی ناراحت بودم، مثلاً میخواست دلداریم بده ، می گفت: ولش کن باباااا بیخیال، حالا میریم پیش دکتر میگه وضع خرابه و ... غصه نخور ، بیا خوش باشیم 


دوتا زنگ نخورده گوشی رو برداشت 

- سلام مهربانو، ببخش توروخدا تنهایی پاشدی رفتی .

- نه بابااا چه حرفیه.

-چی شد ؟ اوضاع چطور بود؟

-خوب بود ، ولی دکتر صلاح میدونه سه ماه یه بار تکرار بشه. 

-وااا، خوب بوده گفته سه ماااه!!!

-برای کنترل بیشتر .

-بیخیال ، حااالم دیگه بهم میخوره انگار کولونوسکوپی، مهمونی دورهمیه بشه سه ماه یه بار . من که نمیکنم.

-مگه دست خودته؟

-مهربانو من دیوانه میشم دیگه.

-البته  اینم گفت که حالا چون خیلی پسر خوبی هستی  و نفس مهربانویی،  برو تا سال دیگه خوش باش. 

چند لحظه سکوووت

-هاااا؟؟

-همین دیگه

-نه جانِ من چی گفت. 

-گفت برو تا سال بعد تولدت بیا. 

-جدددی میگی؟

-ای بابااا حالا دیگه باور نمیکنه.. خواستم سر به سرت بذارم نفسسسس 

خلاصه کلی خوشحال شد 

" الهی دل همه ی بیمارا و خانواده هاشون با خبر خوش، شاد بشه"

********

این چند روز تعطیلی یکی از خوبیای اصلیش این بود که هر روز رفتم فشم به مامان و بابا سرزدم  و شب برگشتم . 

دیگه اینکه ، صبحا بیدار میشدم غذای دارسی و تامی رو میدادم ، یکمی باهاشون بازی میکردم و دوباره میرفتم تو جااا و یه ساعتی استراحت میکردم .


 چیزی که متوجه شدم این بود که مهردخت با نگرانی بیدار میشد میومد اتاقم یه نگاه میکرد وقتی میدید خونه م . نیشش باز میشد و میخزید کنارم و دوباره یه چرتی بغلم میزد . 

روز دوم بهش گفتم : مهردخت تو چرا میدویی میای اینجا؟ 

گفت : تو خواب و بیداری حواسم نیست که واقعاً خونه ای یا نه، میام میبینمت و ذوق میکنم. 

مهردخت واااقعا به من وابسته ست ، و این هم خوبه و هم بد. 

*******

این فیلم رو براتون میذارم از بازیگوشیای تامی . البته فکر نکنید همه ش دعواست ها،گاهی  این دوتا مشغول لیس زدن و بازی با هم هستن ولی خب اینا هم لحظه های بامزه شونه . 


دوستتون دارم


پ ن: بنظرتون خیلی تابلوعه من سعی میکنم حال بد خودم و شما ها رو بهتر کنم؟ 



" این مردم معترض گستاااخ"

سلام عزیزای دلم ، امیدوارم تو این روزای سخت و دلگیر ، تن درست باشید که بزرگترین نعمته. 

آینده مبهم ترین چیز روزگاره وااااقعا، کی فکر میکرد نشستیم پشت میز اداره داریم برای فردا ناهار قرار میذاریم که چیزی بیاریم یا کسی چیزی نیاره همه با هم غذا از بیرون سفارش بدیم که یهو میان میگن تهران و البرز تعطیل شد ؟؟

قرار بود فیلم کوتاهی که مهردخت از تولد دونفره و خلوتش درست کرده رو براتون بذارم که فرستادنمون خونه تا همه جا ساکت و خاموش باشه ، تا اتوبان همت از ترافیک ماشین هایی که با عجله و دستپاچه اسباب سفر جمع کردن، بند بیاد... تا بلیط های اتوبوس سه سوت تموم بشه و کرایه های تاکسی دربستی ها سر به فلک بزنه ... آره داشتم میگفتم خلاصه اومدیم خونه نشین شدیم تا نیروهای سرکوبگری که برای کنترل اراذل و اوباش  تهران و حومه در اختیار داشتن، بتونن به خوزستان ارسال کنند تا جمعی از  اراذل و اوباش تشنه و آشوبگری که زندگی و معیشتشون به فنا رفته رو سرکوب کنند تا دوباره امنیت داشته باشیم خدا رو شکر.


 نمیدونم این خوزستانی ها از کی تا حالا انقدر گستاخ شدن که صداشون بلند شده و دنبال حق و حقوقشون میگردن. 


تازه با وقاااحت تمام تو ویدیو ها با زبان فارسی و  لهجه های عربی خیلی مظلومانه میگن ما آب میخوایم!دعوااا نداریم ما مسالمت آمیزیم ! 


کی گفته که شما حق آب دارید؟ کی گفته اصلا شما حق دارید؟؟ کی گفته شما برای اینکه روی ثروت خوابیدین ولی از کمترین امکانات برخور نیستین ، حق اعتراض  هم دارید؟؟


بجز گوشت قربونی لب مرز بودن مگه چیز دیگه ای هم باید باشید؟؟

 اینهمه سال از انقلاب شکووووهمند اسلامی گذشت و پاپتی هایی که نمیدونستن میلیون چند تا صفر داره الان تو بهترین کشورهای دنیا تا هفت پشتشون حساب بانکی های سرشار از ثروت این مردم داره ، اما خوزستانی که تو اون جنگ منحوس ویران شد، هیییچ آبادانی به خودش ندید... 

به اسم خرمشهر دقت کنید.. چه شهری بود، چه اسم با مسمایی داشت ، حالا سالهای طولانی از پایان جنگ گذشته و ببینید خرمشهر و آبادان در چه وضعیتی هستند!


این چند روز یه چشممون خون بود یه چشممون اشک . رفتم فشم مامان و بابا رو ببینم و شاید حال دلم کمی بهتر بشه ولی دریغ و درد که این کارا چاره ی دل ریش و زخم مانیست . 


نمیدونم چه کنم؟ نمیدونم این مصیبت و کابوس چطور به پایان میرسه ؟ 


دردم وقتی بیشتر شد و جای زخمم وقتی بیشتر سوخت که دیدم تو این چند روز ، صفحه های اجتماعی مثل اینستاگرام و کانال های واتس اپ و تلگرام ، تبدیل شده به محلی برای رد و بدل کردن انواع انتقاد ها و دشنام های مردم به هم . 


یه عده اب خریدن به روستاها و مناطق محرومی که توان خرید و تهیه ی اب شرب نداشتن برسونن ، یه عده اومدن فحششون دادن که به خوزستان توهین نکنید و مردم اینجا سالهاست اب خوردن رو می خرن، همه ی سوپر مارکت ها پر از اب معدنیه ... سطح مطالبه گری ما رو برای بی آبی کارون و هور پایین نیارید!


 (اینها ساکنین شهر های بزرگ خوزستان بودند که صداشون از جای گرم بلند میشد و میتونستن از سوپر اب بخرن) از اون طرف دوستای ما تماس می گرفتن که روستا ها اب برای خریدن نیست و همه مردم  تشنه  موندن . 


خلاصه نشسته بودیم دور هم گیس های همو می کشیدیم و کلی ما" احمق های اب معدنی بخر " به احساساتی های بدبختی که تو بازی حکومت ، بازی خوردیم و خواستیم با اب معدنی کارون رو پر کنیم ، متهم شدیم و هر چی فریاد کردیم باباااا، میگن روستاها اب خوردن ندارن به خرج کسی نرفت .


 تنها نتیجه ای که از این اوضاع گرفتم این بود که ما کاملاً  آمادگی پاره کردن همو داریم . اونایی که سالهاست میزنن تو سرمون و حساب های بانک های خارجیشون رو پر میکنند و به ریشمون می خندن دقیقا میدونند با چه ادمایی سرو کار دارند . 


صد جا گفتم و نوشتم بابااااا، انقدر به هم ایراد نگیریم و به هم توهین نکنیم .. مهم بی تفاوت نبودنه .. بذارید همه کمک کنند ، ما هیییچکسی رو بجز خودمون نداریم . 


نذارید این همدلی و احساس خوب که تنها باقیمانده از "ماااا" ست از دست بره .. هر کی میخواد اب بخره بذارید بخره، اونی که میخواد کار زیربنایی کنه بذارید بکنه ، کسی که خارج از ایرانه و دستش کوتاااه بذارید با هشتگ و نوشتن مطلب و انتشارش کمک کنه .


 انقدر به خارج نشین ها فحش ندیدن که به شما چه، شما چه میدونید ما چی میکشیم ... 


باباااا همه مون یه تیکه از جون و عشقمون رو فرستادیم اون طرف، مگه اونی که اونطرفه ، خواهر ، برادر ، بچه ، رفیق ، اینامون نیستن؟ اونا الان حال خوشی دارن وقتی ما تو عذابیم؟؟ 


شماها که مادر هستید، چند بار بچه هامون تب کردن ، دل تو دلمون نبوده و تا صبح بالا سرش نشستیم و هزار بار گفتیم " مااادر الهی تبت بیاد برای من" راضی بودیم خودمون درد بگیریم ولی اشک عزیزمون رو نبینیم .. ولی ته تهش چی شده؟ خب بچه ی مریضمون خودش درد کشیده ما فقط تونستیم کنارش باشیم . 


حکایت فرنگ نشین هامون  هم همینه .. انقدر عقده ی نرفتن و موندنمون رو سرشون خالی نکنیم بذارید کنار هم بمونیم.


خودم داره  خنده م می گیره که بگم : 

دعا کنید یه روزی همه ی این کابوس تموم بشه ، ایران تبدیل به جایی بشه که نه تنها خارج رفته هامون برگردن کنار هم آبادش کنیم بلکه مردم دیگه ی دنیا هم ارزوی زندگی تو دل این گربه ی سختی کشیده ی روزگار رو داشته باشن. 


آره خنده دار و محاله تقریباً ولی خب چه کنم که قند خونم پایین افتاده دلم شیرینی میخواد.. دلم یه رویای شیرین و حتی دروووغ میخواد . 


*********


اینم فیلم کوتاه تولد مهردخت ، برای شمایی که عسلک چهارساله رو دیدین و همه ی این سالها کنارم بودید تا اینجا که مهردخت رو در پایان  بیست و دوسالگیش می بینید،  قطعاً شیرینه .. میدونم دوستان دیگه ای هم که تازگی افتخار اشناییشون رو دارم و همیشه از محبتشون سهم قابل ملاحظه ای بردم،  دخترکم رو از دعای خیرشون برخوردار میکنند. 


دوستتون دارم ، همدیگه رو دوست داشته باشیم .. از دشمنی هیچ کدوممون خیر نمی بینیم . 


پ ن 1: مرداد ماهی های عزیز، تولدتون مبارک امیدوارم همگی ایام بهتری پیش رو داشته باشیم

پ ن 2: مهردخت علاقه ی خاصی به استایل وینتیج داره . لباسی که پوشیده، مربوط به هجده سالگی من هست که طبق معمول از لابه لای یادگاری های من بیرون کشیده. زیر پست درمورد این استایل برای کسانی که دوست دارن در موردش بدونند مختصری توضیح میدم.



استایل وینتیج:

استایل وینتیج اشاره به ترکیب کردن و پوشیدن آیتم‌های یک ست لباس دارد که در دوره‌های زمانی گذشته طرفدار داشته است. بر عکس تصور عام که با شنیدن اسم وینتیج به یاد لباس‌های کهنه و از مد افتاده میفتند، وینتیج درباره‌ی کالای ارزشمند و قیمتی است که از زمان‌های دور به ما رسیده و قرار است با دیدنش خاطرات خوش گذشته را مرور کنیم.

اما اصطلاح استایل وینتیج سر و کله‌اش از کجا به دنیای مد باز شد؟ در زمان جنگ جهانی اول، امکان تولید پارچه کاهش پیدا می‌کند. با کمبود پارچه، شرکت‌های طراحی لباس به فکر بازسازی تولیدات گذشته و فروش آنها میفتند. این لباس‌های کلاسیک و کاربردی با نام وینتیج به مردم بسیاری عرضه شدند.

استایل وینتیج در دنیای امروزی هم فرصتی برای دوباره دیدن مدها و لباس‌هایی است که خارج از زمانی که خلق شده‌اند برای مردم امروز، حاوی پیامی تازه هستند. لباس‌هایی که الهام‌بخش زندگی ما می‌شوند.
سی که استایل وینتیج را به عنوان روشی برای لباس پوشیدن انتخاب می‌کند باید بداند که پیروان این استایل، حتما لباس‌ها و آیتم‌های یک دوره‌ی خاص را نمی‌پوشند بلکه استایل‌های دوره‌های مختلف زمانی را بسته به ذائقه با هم ترکیب می‌کنند. مثلا در استایل وینتیج می‌توان یک سنجاق سر از دهه‌ی ٣٠ میلادی را با یک ژاکت از دهه‌ی ٩٠ میلادی ست کرد و پوشید.

لباس پوشیدن به سبک وینتیج هیچ وقت به اندازه حالا رایج و پرطرفدار نبوده است. در حال حاضر مجموعه‌ای گسترده از استایل‌های چندین دهه باعث شده هر مخاطبی با هر نوع سلیقه‌ای بتواند با آن ارتباط برقرار کند و آیتم‌های دلخواه خود را پیدا و با لباس‌های دیگرش ترکیب کند.

"تولدت مبارک عسلک"

شیرین ترین اتفاق زندگیم تولدت مبارک.

امیدوارم آغاز بیست و سه سالگیت، با تن دُرستی و بهترین اتفاقات توام باشه. 


میدونید، بعضی هاتون 18 ساله داریدهرسال تولد مهردخت رو بهم تبریک میگید و  پا به پای ما ، تو غم و شادیمون شریک بودید . 

برام خیلی با ارزشید و از صمیم قلب دوستتون دارم . بمونید برام عزیزای من 


پ ن: نمیدونم چرا همه ی کااار عالم امروز تو اداره ریخته سرم 

اصلا فکر نمیکنن امروز  دارم  با خاطرات  مادر شدنم عشق میکنم وحدود 28 ساعت درد وحشتناک زایمان رو مرور می کنم... اگر شنیدین امروز زدم یکی رو کشتم تعجب نکنید 






دوباره نوشت :

پ ن : راستی اینم یادم افتاد دیروز براش کیک شکلاتی پختم تا شب دوتایی تولد بگیریم چون از قبل گفته بود مامان این هفته همه ش امتحان و ژوژمان دارم اصلا وقت تولد بازی نیست. ولی دیشب گفت: حتی وقت عکس دوتایی هم ندارم. بذار فردا شب کیک رو نگه داشتم ببینم امشب چی میشه. 

اما حسابی کیف کردم چون داشت برای درس " کاربرد رنگ در طراحی لباس" طرح ملکه شیرین در شاهنامه رو  ، پشت کاپشن جین ش اجرا می کرد. انقدر این کار زیبا بود که من ساعت ها نشستم و مراحل کارش رو عکس و فیلم گرفتم. این عکس نهایی کار هست . روزای بعد فیلم مراحل رو میذارم . 


مهردخت موقع کار باید موسیقی کلاسیک گوش بده، خلاصه دیشب بجای تولد ، نوای سمفونی های بتهون و باخ  با پس زمینه ی زد و خورد های تامی و دارسی تو خونه پخش میشد ... فضاا خیلی رمانتیک بود آخرشم تامی خان زد یه ظرف فرانسوی رو شکست که میدونید یک میلیون تیکه میشه. 

مهردخت از دستش عصبانی شده بود هوار می کشید .. منم تند تند جارو برقی میزدم ، اون دوتا هم سوراخ موش اجاره می کردن

ببینید تو این عکس کلا دعوا یادشون رفته



وابستگان آشکار و پنهان به سیستم حاکم

 تابستون های اداره که با رفتن مکرر برق و تصمیم گیری های سلیقه ای ، حوصله سر بر و کشدار شده . ساعت سه بعد از ظهره ، کارا نسبت به صبح سبک تر شدن ،  دلمون یه کارِ هیجان انگیز میخواد تا دوباره موتورمون شارژ بشه و تا ساعت 6/5-7 بمونیم سر کار، بگی و نگی خوابمونم گرفته و یه جورایی داریم گیج میزنیم. 

محمد:

- بچه ها من دیروز از این بستنی های شیرِ بز که تبلیغ میکنن خریدم .

من:

-عه... خوب بود؟

محمد:

-نه باباااا، یه چیز چرت و پرتی بود که 

مهناز:

- عواااا.. خوشمزه س که . من دوست داشتم .

- نمیدونم شایدم ، من انتظار بیشتری داشتم، بنظرم خیلی معمولی بود. 

من:

-پس بد نبوده، اما چیز خاصی هم نبوده؟

-آررره. 

مریم از اون طرف اومد پیشمون. 

-:چی میگید ؟ هوس بستنی کردم که .  

من:

-خب بخریم، خدا رو شکر این یه کارو هنوزم میتونیم واسه ی خودمون انجام بدیم . 


خیلی زود لیست رو نوشتیم ، چقدر سلیقه های رنگارنگ فقط تو مدل بستنی ها داریم!


چند تا از بچه ها هم از سالن های اطراف اومدن اونا هم اسمشونو تو لیست نوشتن . تلفن کردیم سوپر مارکت زیر برج و بستنی ها رو سفارش دادیم .

کمتر از یکربع بعد، همگی بستنی به دست داشتیم اوضاع فرهنگی، سیاسی و اجتماعی ایران و تحلیل می کردیم و به گور مرده و زنده ی یه عده فحش میدادیم و عقده های دلمونو خالی می کردیم.


حجتی از اون سالن پاشد اومد سراغمون. البته مشخص بود حوصله ش سر رفته ، پرسه زنان راهش افتاده بود قسمت ما . 

باهاش سلام علیک کردیم ، بچه ها به شوخی بستنی چوبی های لیس زده شونو گرفتن جلوش، تعارفش کردن . همه خندیدن 


حجتی یه پسر داره الان سیزده سالشه ، 5-6 سالش که بود هر لحظه یه دسته گلی به آب میداد 

. هم بیش فعالی داشت و هم وسط رابطه ی آشفته ی حجتی و همسرش، از آب گل آلود ماهی می گرفت و به خواسته هاس میرسید.


بچه ها حال پسرشو پرسیدن، حجتی هم لبخند به لب گفت: یکماهی هست که رفته شهرمون پیش پدرم و عمه هاش از صبح میره تو دشت و دمن می چرخه تا شب که هلاک میاد خونه . 


اصلا دیگه دوست نداره برگرده. چند روز پیش هم یه خرابکاری کرده بود به خیر گذشت. 

- چی شده بود؟

حجتی یه بادی به غب غبش انداخت و گفت :

-این آتیشپاره از چند سال پیش میگه دلم میخواد پلیس بشم . 

-عه ...  پسر بچه س دیگه از قهرمان بازی و این چیزا خوشش میاد .

- نه ... دلش میخواد پلیس ضد شورش بشه . رفته چند تا از بچه های بزرگتر از خودشو،  شوخی شوخی گرفته دستگیر کرده دست  و پاشونو با سیم بسته به هم . 


صدای حجتی تو زمزمه های دور و برم و خنده و شوخی هاشون محو شده بود .

 کلمه ی پلیسِ ضد شورش و قیافه ی مخوف بعضی از ضد شورشی هایی که این چند سال اخیر گاهی تو خیابونا به چشمم خورده ، جلوی چشمم پر رنگ شد . 

یاد دوستم افتادم که چندسال پیش اومده بود پیشم گوله گوله اشک می ریخت میگفت : مهربانو مَهدی پسر مژگانمون، رفته تو دارو دسته ی اینا .

 به خودش میگه پلیس ضد شورش . 

از خانواده و فامیل طردش کردیم . خواهرم بهش گفته شیرم رو حرومت میکنم بری عزیزای مردم رو بزنی . 


مَهدی گفته : اصلا عاقم کنی هم برام مهم نیست . کنکور که قبوال نشدم حالا هم بهم ماشین دادن، هم گفتن برو فلان رشته بشین درس بخون .

 شما ها میتونستید برای من امکانات فراهم کنید؟؟ یه سرمایه برای کار میتونستین جور کنید برام؟نه دیگه نمی تونستنید ، پس حرف اضافه هم نزنید!!


به حجتی گفتم:

- ببین حجتی،  یکمی بزرگتر شد باهاش حرف بزن از مشاغل دیگه هم  براش صحبت کن شاید علاقمندیش تغییرکنه . البته الان بچه ست  و جو گیره شایدم دو سال دیگه نظرش عوض شه .


- نه چرا نظرشو عوض کنم؟ دوست داره پلیس ضد شورش بشه دیگه .. مگه چیه؟


-خُب تو مشکل نداری نونش رو از زدن و گرفتار کردن مردم عادی دربیاره؟ 


-ای باباااا .. همیشه که اونطوری نیست .. ممکنه چند سال همه ش در حال وقت گذرونی الکی باشن و فقط از امکاناتشون استفاده کنند ولی یه موقع هم لازم بشه بهشون ماموریت بدن، برن همونکاراریی که خواستن انجام بدن . 


-همون دیگه ... من میگم به همین دلیل که نمیشه بهشون بگی از این فرمانتون سرپیچی میکنم ، اصلا از اول قاطیشون نشه.


- نه نمیشه گفت .. منم منظورم اینه که حالا اگه پیش اومد میره یه گوشمالی هم به اغتشاشگران میده . فکر میکنی من و شما که اینجا نشستیم داریم حساب کتابای های کلان رو بالا پایین میکنیم نونمون پاکه؟


نمیدونی پشت پرده چه اتفاقای کثیفی افتاده تا الان یه مدرک دست من و شماس؟ 


- میدونم ولی این با کُشتن و زدن مردم عادی به تنگ اومده فرق داره . 

- از نظر من که فرقی نداره . هواشونو دارن ، امکانات میدن کار هم میخوان .. من که بچه مو تشویق هم می کنم .

*********

بستنی از دماغم دراومد ... فکر اینکه یه پدر مثل خودمون معمولی ؛ داره از بچه ش  در این زمینه حمایت میکنه  حالم رو بد میکنه . 


حرف حجتی تو گوشم زمزمه  میکنه و احساس یه خس و خاشاکیه بینوا که حالا این غصه هم به غصه هاش اضافه شده که پولش حلال نبوده بهم دست داده . 


دوستتون دارم 


بیاید کام تلخ این روزهامونو با آموزش نون آلبالویی که البته جزو کیک های بدون خامه ست، شیرین کنیم من که دیگه رد دادم تو این اوضااااع .


با این  مواد ، یه ظرف بزرگ نون آبالویی  می پزیم که چون خیلی خوشمزه ست فوری تموم میشه ولی اگر واقعا تصمیم دارید کم بپزید مواد رو به نسبت های مساوی کم کنید . 


مواد لازم :

کره ۲۰۰گرم -شکر حدود یک لیوان -تخم مرغ دو عدد - بیکینگ پودر ۲/۵ قاشق چایخوری - پنیر لبنه۲۵۰گرم - آرد حدود ۶-۵ لیوان - آلبالو یک کاسه متوسط حدود 300-350 گرم 


طرز تهیه:

ابتدا کره نرم شده و شکر رو مخلوط میکنیم، بعد همه ی مواد بجز آرد رو با مواد قبلی مخلوط میکنیم. 

حالاآردی که سه بار الک شده رو کم کم به مواد اضافه میکنیم تا جایی که خمیر نرم و لطیفی که چسبنده نباشه، به دست بیاریم. (میزان آرد استفاده شده متفاوته حتما کم کم اضافه کنید یه وقت 5 لیوان کافیه یه وقت ممکنه تا 6 لیوان مصرف بشه)

آلبالو ها رو هسته‌ میگیریم و با کمی شکر (حدود یک قاشق غذا خوری )کمی رو حرارت، گرم میکنیم. همین که البالوها کمی نرم بشن کافیه.

خمیر رو مستطیل های کوچیک باز میکنیم و‌ آلبالو ها رو پشت سر هم میچینیم و خمیر رو میبندیم و بصورت لوله ای تو ظرف مناسبی که چرب شده قرار میدیم. ظرف رو در فری که از ده دقیقه قبل با دمای ۱۸۰ درجه، گرم کردیم میذاریم و حدود۳۰تا ۴۰ دقیقه می پزیم. 

نون آلبالویی خوشمزه مون آماده ست.


با پودر قند و آلبالو تزیین کنید و نوش جان.


دارسی که کلا از عکس و فیلم فراریه ولی تامی چون خیلی فوضوله و همه ش میخواست ببینه چی پختم ، دارم چیکار می کنم رو زدم زیر بغلم تا تو عکس باشه ، حداقل یه استفاده ای ازش کرده باشیم