نمای داخلی منزل آقا و خانم روزبهانی ، تقریباً همه چیز برای صرف شام آماده ست . آقای روزبهانی رو به خانم می پرسد:
- دیر نکردن؟
-نه، همه شاغلند و بچه ی کوچیک دارند، دیگه کم کم پیداشون میشه .
آقای روزبهانی سری به علامت تایید جنباند و دوباره مشغول خوندن کتابی که از قبل مطالعه می کرد شد.
چیزی نگذشت که فریبا، دختر دومشون همراه همسر و دختر یازده ساله و پسرچهار ساله شون از راه رسیدند.
هنوز چیزی از آمدنشون نگذشته بود که پسر آخر خانواده ی روزبهانی همراه همسر جوان و دختر کوچولوی یک ساله شون هم از راه رسیدند.
آقایون مشغول حرف های معمولِ روز و گله از قیمت هایی که هر روز سر به فلک میکشید بودند، خانم ها هم در حال آماده کردن میز شام بودند که نگرانی و تلاش بیهوده ی فریبا برای پیدا کردن تلفن همراهش، توجه بقیه رو جلب کرد.
-چی شده فریبا؟
- باز این بچه (اشاره به پسر چهارساله شون) معلوم نیست گوشی منو کجا انداخته .
- خب پیدا میشه نگران نباش
- نمیشه آخه من امروز آنکال هستم ، هر لحظه که تماس بگیرن باید خودمو برسونم بیمارستان .
همه دست به دست هم دادن و دنبال گوشی مورد نظر گشتند .. در این میون پسر بچه درمقابل سوالات پی در پی دیگران ازش که می پرسیدن" گوشی رو چکار کردی ؟" فکر می کرد بازی و سرگرمیه ، ذوق می کرد و می خندید و فرار می کرد .
خواهر یازده ساله ش هم زیر لب می خندید و ماجرا رو نظارت می کرد .
بالاخره یه جای خیلی عجیب، گوشی که بی صدا شده بود، پیدا شد .
همه خسته و عصبی و کلافه شام رو خوردند . همه ی گوشی ها ، بجز گوشیِ عروس خانوم که از بدو ورود تو کیفش مونده بود ، گوشه ی میز تلویزیون جاخوش کرده بودند .
شام رو خوردند و جمع و جور ها انجام شد .
فریبا که هنوز عصبی بنظر می رسید ، گفت : بهتره من برگردم خونه م .
خانم روزبهانی هم گفت: آره مادر ، تو برو خونه دیر وقت شد دیگه .
فریبا رفت که پسر بچه ی بازیگوشش رو آماده کنه . دوباره با ناراحتی گفت: گوشیم کوووو؟؟
همه با تعجب به سمت فریبا برگشتند.. از قیافه ی مستاصل فریبا، عجز و ناراحتی نمایان بود .
بقیه هم دنبال گوشی هاشون بودند .. معلوم شد اینبارگوشی همه غیب شده .
فریبا ضمن اینکه پسر بچه ی چهارساله ش رو به باد کتک گرفته بود. زیر لب می گفت :" من نباید تا شما دوتا بزرگ شدید، از خونه بیرون بیام .
هر کس دنبال گوشیِ خودش می گشت ، جو ناراحت کننده ای بود ، این میون فقط قطع برق رو کم داشتند که اون هم اضافه شد.
عروس خانوم سراغ کیفش رفت، گوشیش رو برداشت ضمن اینکه چراغ قوه ش رو روشن می کرد به تلفن های بقیه هم زنگ میزد تا پیداشون کنه ولی موفق نمیشد چون کسی که این افتضاح رو ببار آورده بود ، بقیه ی گوشی ها رو سایلنت هم کرده بود .
بالاخره با بدبختی فراوون هر گوشی از یه سوراخ پیدا شد .
پسر بچه ی کوچتر هم کتکش رو خورد و تاوان رفتار زشتش رو هم پس داد . امااا این میونه کسی به اصل ماجرا فکر نکرد .
اینکه بچه ی چهارساله با سرعت، همه ی گوشی ها رو از برند های مختلف ، بیصدا کنه و هر کدومشون رو جایی پنهان کنه اصلا قابل باور نیست .
همه ی این آتیش ها ازدامن اون دختر بچه ی یازده ساله بلند میشد و هییچ کس حواسش نبود.
*******
دوباره به یکی از سوژه های رفتار اشتباه رسیدیم .
اینکه پدر و مادر ی بدون مجهز شدن به سلاح مهم تربیت درست ، بچه های دوم و سوم رو به دنیا میارن و میتونن باعث فجایع اسفناکی بشن که کوچکترینش همین خرابکاری ها و انداختن گردن بچه ی کوچکتره که نهایتاً با کتک خوردن و آسیب دیدن فرزندِ کوچکتر ، حس حسادت فرزند بزرگتر ، ارضاء میشه.
خب حالا مقصر کیه؟
آیا خواهر یازده ساله روح شیطانی داره ؟ خبیثه؟ ناسازگاره؟؟کدومشه؟
بنظر من که هیچکدوم از اینها نیست ،
اون فقط یه کوچولویِ طفلکیه که گرفتار تله ی رها شدگیه و این حس ناخوشایند رو اگر درمان نکنه، تا آخر عمرش یدک میکشه و بابتش هزار تا تصمیم غلط می گیره و انتخاب های غلط تر میکنه چون فقط حس میکنه که دیگه توجه و محبت لازم رو از پدر و مادرش که تا قبل از به دنیا اومدن این مزاحم ، بهترین پناه و عشقش بودند ، نمیگیره.
دوستم که عروس خانوم این داستان بود ، ماجرا رو تعریف میکرد و من رفته بودم تاااا سالهای خیلی دور
همونجا که تو کشور بلژیک و آسمون مه آلود شهر بروکسل نشسته بودم جلوی پنجره ی آشپزخونه ی کوچولومون و داشتم آب پرتقال خوشمزه ای که خاله سیمین( همسر یکی از هم دوره ای های بابا ) داده بود دستم که بخورم و زودتر بزرگ شم تابتونم با برادر کوچولویی که همون موقع داشت به دنیا می اومد تا دنیای تنهایی من رو پر از شادی کنه، بازی کنم .
قبل از به دنیا اومدن بردیا ، بیمارستانی که مامان تحت نظر بود و باید اونجا زایمان میکرد ، برای مادران و پدرانی که برای دومین بار به بعد داشتن پدر و مادر میشدن کلاس های آموزشی ترتیب داده بودند و یادشون میدادند که چطور رفتار کنند تا بچه ی اول با آغوش باز پذیرای مسافر کوچولوی جدیدشون باشه .
یادم میاد انقدر همه خوب، کارشون رو انجام دادند که من تا چند سال بعد از تولد بردیا فکر می کردم اینکه پدر و مادرم تصمیم گرفتن بچه دار بشن، صرفاً بخاطر من بوده و درست مثل اینکه رفتن یه هدیه ی خیلی خیلی بزرگ و با ارزش برای من تهیه کردن .
******
میدونم این موضوع فرزند دوم و حسادت اولی ها ، تکراری بود ولی چون از اهمیت خاصی برخورداره ، نتونستم چیزی که دوستم تعریف کرده بود رو براتون نگم.
راستی شنبه بعد از ظهر نوبت چک آپ نفس بود ، با هم رفتیم کولونوسکوپی ، مثل همیشه یه پولیپ کوچیک رو ازش جدا کرده بودند که بردم پاتولوژی تحویل دادم و جوابش بیستم آماده میشه .
دعا کنید چیز خاصی نباشه باز .
دوستتون دارم 
یکی از معضلاتی که تقریبا همه باهاش درگیر هستیم یا بودیم " نه گفتن و نه شنیدنه".
این که چرا نه گفتن ، انقدر سخته، موضوعی بود که همیشه گوشه ای از ذهنم رو اشغال میکرد . گاهی با خودم می گفتم ، حتماً تمرینمون کمه.
اولین موردی که پیش اومد اصلا گوش نمیکنم چه درخواستی داره، بی برو برگرد، میگم "نه" .
از قضا مسائلی هم پیش می اومد که واقعا نمیشد قبول نکنم ، یا اگر میگفتم " نه" بعدً انقدر حس عذاب وجدان داشتم که نابود میشدم .
حدس میزدم منشاء ش از دوران کودکی باید باشه ولی نمیدونستم دقیقا چی باعث شده، تا اینکه به مطلب جالبی برخوردم و دیدم بعله...
سلیگمن " روانشناس آمریکایی" معتقده سبک بیان انسان ها در کودکی شکل می گیره و در واقع مبنایی برای آینده شه. پس اگر به شخصیت، آزادی ، حق انتخاب و احساسات کودک بی اعتنا باشیم ، اون نه " نه گفتن " رو یاد می گیره و نه " نه شنیدن" رو.
حالا این بی اعتنایی ها چی میتونن باشن؟
کودک: والد:
میل ندارم، سیر شدم نه ، بخوررر، چیزی نخوردی که
دوست ندارم بیام نه حتما باید تو هم بیای
گرممه نه بپوش هوا سرده، سرما میخوری
دوست ندارم ظهر بخوابم نه بگیر بخواااب
این لباس رو دوست ندارم نه همین خوبه بهت میاد
نمیخوام بغل خاله/ عمو برم نه اونا خیلی دوسِت دارن بهشون برمی خوره
اینها والدین سختگیری هستند که به خواسته های کودک اهمیت نمیدن و " نه گفتن" این بچه ها در آینده تبدیل به " شرم" میشه.
البته از اون طرف در خانواده ای که والدین اقتدار کافی ندارن و معمولا کودک تصمیم گیرنده ست ، کودکان " نه شنیدن" رو یاد نمیگیرند . این والدین " بی تفاوت" یا "سهلگیر " هستند و این بچه ها هم به اندازه ی قبلی ها آسیب می بینند ، چون تحمل نه شنیدن رو ندارند و به خودشون اجازه میدن که به راحتی به حقوق دیگران تجاوز کنند .
حالا جامعه ای رو تصور کنید که کل سیستم آموزشیش کودکان مطیع رو پرورش میده و " نه گفتن" تو این جامعه ، به معنای بی ادبی و گستاخی تلقی میشه و خانواده ای که آموزش کافی برای فرزند پروری ندیده ، کودکانش با کمک علم غیب، نه گفتن و نه شنیدن رو یاد نمی گیرن و واقعیت اینه که تربیت های شکل گرفته در ما، حتی طولانی مدت ، به راحتی از بین نمیرن .
این خصوصیات نسل ما بود که باعث شد "نه گفتن" برامون انقدر سخت باشه . بعد ما خودمون شدیم والدین، و خواستیم مثل پدرو مادرهامون رفتار نکنیم و به نظرات بچه ها احترام بذاریم ، که متاسفانه احتیار همه ی امور رو دادیم به بچه هامون و اونا از اونطرف بوم افتادن .... حالا خیلی راااحت و بدون ذره ای تامل بچه های ما " میگن :ننننع " و چون اصلا تحمل نه شنید رو ندارن ، چپ و راست دعوا میکنند و اسید می پاشن و ...
همین مهردخت خانوم، چند بار که بهش گفتم:
-بچه جان، چرا انعطاف نداری و مثلا انقدر راحت به پدرت که خواسته بیاد براش کاری انجام بدی گفتی ننننع !!
گفته
-چون از قبل تصمیم داشتم بشینم فلان کار رو انجام بدم .
- خُب ، کارت رو بعداً انجام میدادی که به پدرت نه نگی.
- نه مامان ، من برنامه ریزی کرده بودم ، بابام باید از قبل هماهنگ میکرد ، چرا فکر میکنه من بیکارم و اون هر وقت اراده میکنه میتونه وقتِمنو بگیره؟
من در حالی که فکم خورده زمین، سکوووت میکنم و عمیق نگاهش میکنم و اون متاسفانه ادامه میده :
سعی نکن من رو مثل خودت کنی !!!!!!!!!!!!!( و من خیلی از شنیدن این جمله ناراحت میشم، چون همیشه به خودم افتخار میکنم که بچه ی خوب پدر و مادر هستم و حتی به دیگران تا اونجا که درتوانم هست کمک میکنم و به درخواست هاشون پاسخ مثبت میدم ، و حالا مهردخت خانوم میگه این ویژگی تو ، مففففففت گرونه )!!!
از ما که گذشت؛ تو رو خدا در مورد تربیت بچه ها خییییلی مطالعه کنید 
**********
اینم کلیپ تولد که مهردخت جان زحمتش رو کشیده
الان رفتم دیدم خیلی از ویدیو های اموزش کیک و شیرینی که گذاشته بودم پست های قبلی پاک شدن انگار 
نمیدونم چرا
دوستتون دارم مراقب خودتون باشید 
پ ن : لطفاً برای تکمیل توضیح احساسم درمورد حرف و عملکرد مهردخت در این زمینه به اولین کامنت که نسرین جون نوشته و پاسخ من مراجعه کنید 
کاپیتان کشتی های اقیانوس پیما، تیتر لاکچری و دهن پر کنیه و من دخترِ بزرگِ چنین مردی هستم و به وجودش بسیااار مفتخرم .
البته که وقتی کنار اسکله ایستادی و به اون غول بی شاخ و دُم آهنی نگاه میکنی ، که مسئولیت راهبری و هدایت و همچنین تضمین سلامت همه ی پرسنل و خانواده های همراهشون ، با پدر توست، ناخوداگاه سرشار از غرور آمیخته به افتخاری دلچسب و شیرین میشوی، ولی تا از خانواده ی بزرگ دریانوردان نباشی ، سختی و درد فراق عزیز به دریا زده ت رو درک نمیکنی .
بابا عباس مهربونم ، الهی سایه ی وجود نازنینت برسرم مستدام باشه ، میدونم چقدر بابت این رشته و شغلِ پر پیچ و خم ، مصیبت کشیدی ، میدونم ماه ها از خونه و خونواده دور بودی و چه تبعات روحی و جسمی بهت تحمیل شده .
امیدوارم تلاش هام در جهت اینکه مثل تو، مهربان و منطقی و بزرگوار باشم نتیجه داده باشه ، حتی اگر کمی هم موفق باشم ،خوشحالم، چون میدونم هرگز به گرد پای تو نمیرسم .
دوستت دارم پدر عزیزم . روزت مبارک 
************
زیبا نیست که چهارم تیر، روز دریا نورد و مقارن با تولد دریا ، دختر اول یک پدر باشه؟؟
یه عده ای از شما دوستان میدونید که اسم واقعی و شناسنامه ی من "دریا"ست . که انتخاب این اسم زیبا رو مدیون مامان و بابا و احساس لطیفی که متاثر ازنجواهای عاشقانه ی لبِ دریا شون بوده، هستم. ولی شما هم که نمیدونستید و حالا متوجه شدید من رو به همون نام مهربانو که از اول شناختید ، صدا بزنید . 
این عکس رو داشته باشید، اگر مهردخت جان کلیپ خوشگلی با بقیه عکسا درست کرد اونم بعدا میذارم براتون . 
یادتون نرفته که من یه همزاد نازنین دارم بنام نادی که تو همین دنیای بلاگستان، متوجه شدیم هر دو یه روز و یه بیمارستان به دنیا اومدیم .. ببینید چه دنیای کوچیکی دارم 
نادی جون عزیز دلم تولدمون مبااارک 
راستی تو پست قبل خیلی محبت کردید یکعالمه تبریکای قشنگ برام نوشتید لطفا خودتون رو برای نوشتن دوباره ش اذیت نکنید .
بجاش برام احساستون رو درمورد شغل دریانوردی بنویسید، چقدر ازش میدونید و آیا دوست داشتید خودتون یا نزدیکانتون در این رشته تحصیل و کار می کردند؟ آیا سفر دریایی داشتید ؟

دوستتون دارم
اصلا مگه میشه من اول تیر ماه پست نذارم؟
نفس و خودم و مهردخت و یه دوجین دوستان نازنین این خونه تیرماهی باشن و من پست نذارم؟؟
اسم صدر نشین های جدول متولدین تیر ماه رو می نویسم که نفس و سینا باشند و دیگه یک تبریک دست جمعی ؛ به همه ی متولدین اولین ماه تابستون ، چه خودتون تیر ماهی هستید چه عزیزای دلتون .
دوستتون دارم 
" کامنت های این پست رو میبندم اگه دوست داشتید تو پست قبل کامنت بذارید"
لیست چالش های شارمین رو گذاشتم پیش روم و میخوام درموردشون بنویسم، خیلی هاشون برام جذابیت خاصی دارن و انتخاب سخته ، ولی الان دوست دارم شماره هجده رو بنویسم
"ده مورد از فانتزی هایی که تو ذهنم هستند و دوست دارم اتفاق بیفتن ولی ممکنه خیلی دور و دراز باشه و هیچوقت اتفاق نیفته"
البته نمیدونم چند تا میشه .
1-یعنی ممکنه یه روز ایرانمون تبدیل به یکی از کشورهای مرفه و امن دنیا بشه که خیلی ها آرزوی زندگی در اون رو داشته باشن؟ یه چیزی مثل دانمارک؟ خُب چیه؟ گفته آرزوی محال هم میشه دیگه... 
2- دلم میخواد ماشین زمان داشته باشم و تو دوره های مختلف تاریخ سرک بکشم.
3- دلم میخواد برگردم به سالهای خیلی قبل ، تقریبا به پایان کودکی و اوایل نوجوونیم. میخوام روی بدنم خیلی کار کنم ، ورزش و همراهش تغذیه ی درست رو پیش بگیرم .
4-کاش میشد به آرزوی بزرگم برسم و پزشک بشم .
5-دلم میخواد یه روز یه خیریه ی بزرگ و موفق و یه پناهگاه بزرگ برای حیوانات تاسیس کنم .
6- برم پیش نسرین جون و تو بالکن قشنگ خونه ش بشینم و کلی گپ بزنیم ، این احساس رو درمورد سینا، مانلی و همزادم نادی هم دارم. البته که این آرزو رو در مورد تک تک دوستای عزیز وبلاگیم دارم ولی میدونید که هم اسم همگی رو نمیتونم ببرم، هم سابقه ی دوستی و رفاقتم با این افراد خیلی عمیق و خانوادگیه .
7-برای بعد از بازنشستگیم یه کافه ی دنج کوچولو دلم میخواد که مشتری های ثابت و خونگرمی داشته باشه . براشون با عشق خوراکی های خوشمزه آماده کنم و اونا هم کافه ی من رو یه جایی فرا تر از یک کافه بدونند .. مثل یه جایی برای خاطره سازی و ارامش و عشق .
8-دوست دارم بازیگری رو هم امتحان کنم .
9-موفقیت مهردخت رو ببینم و مطمئن باشم از زندگیش رضایت داره ، برند خودش رو تاسیس کنه و خوشنام و خوشبخت باشه و البته خیلی ثروتمند( میدونم به این موضوع اهمیت خاصی میده).
10-با نفس یه گوشه ی دنیا هر جا باشه مهم نیست فقط آرامش و خوشبختی داشته باشیم، زندگی کنیم.
خُب اینم لیست ده تا از آرزوهای من که بعضیاش غیر قابل برآورده شدنه 
****
راستی هفته ی پیش همون دوستم که حامی و امدادگر گربه هاست بهم پیام داد که یه پسر کوچولوی سالم از نظر آزمایشات بیوشیمیِ دُم بریده داریم که تازه جراحی شده، تا بخیه های دُمش کشیده بشه یا باید تو قفس و پانسیون باشه که هم گناه داره هم هزینه ، یا باید یه خونه ی امن بره . ازم پرسید که میتونم خونه ی امن بهش بدم؟
قبول کردم و از سه شنبه ی پیش اومده خونه مون .
عین موش کوچولوعه ولی انقدر بازیگوشه که حد نداره .
از درو دیوار و سرو کله مون بالا پایین میره
، بچه م دارسی با دیدنش هنگ کرده ، دو شب اول یه فیف و غر غری بهش می کرد ولی الان کلا جا زده و فقط با تعجب و نگاه های عاقل اندر سفیه بهش نگاه میکنه .
خیلی بامزه س وقتی دارسی حواسش نیست میره پشت دارسی می ایسته و دست میزنه به دمش و فرار میکنه . فکر کنم قصدش اینه که دارسی رو وادار به بازی کردن کنه 
حتما می پرسید اسمش چیه؟ باید بگم از اونجایی که مهردخت عاشق تام (شخصیت دوست داشتنی کارتون تام و جریه) هر گربه ی پسری که بیاد خونه ی ما اسمش تام میشه .
اینم بگم که مهردخت قصد این که اجازه بده تامی بعد از کشیدن بخیه های دمش از پیشمون بره رو نداره و میگه من عاشق گربه ی بازیگوش بودم تو چطور دلت میاد این بچه بره خیابون 
بهش میگم مامان جون من بجز دارسی میتونم سرپرست یه گربه ی دیگه باشم و ترجیح میدم اون گربه معلولیتی داشته باشه که زندگی براش بیرون از خونه خیلی سخت باشه و درضمن شانس واگذاریشم خیلی کم باشه . این بچه هم خیلی خوب از پس زندگی بیرون برمیاد هم شانس واگذاری داره .
حالا فعلا نمیدونم چی میشه .. همه ش دارم باخودم منطقی صحبت میکنم که وابسته ش نشم ، ولی همین الان که خونه نیستم دلم براش تنگ شده . 