دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

بچه، بستنی نیست که هوس کنی

نمیدونم  بیماری ستاره  از کجا شروع شده ؟ 

حتما قبل از ازدواجشم اینطوری بوده ولی یا کنترل شده یا به این شدت نبوده ...

 از تاریکی و تنهایی می ترسه ، سوارشدن تو آسانسور ناراحتش میکنه و کلا با در بسته مشکل داره ، مثلا موقع حمام کردن هم در رو باز میذاره .


تقریبا دو سه ماه پیش من بصورت اتفاقی متوجه ی بیماریش  یا بهتره بگم شدت بیماریش ،شدم .(چون کم و بیش احساس می کردم اوضاعش نرمال نیست)


 خونه ی قبلیشون   وسط یه خیابون پر رفت و آمد با پنجره های بزرگ و متراژ کم بود.یک شب که مهمونشون بودم از صدای خیابون که حتی از پنجره های بسته هم عبور می کرد سرسام گرفتم . 


 وقتی شنیدم مجبورن خونه رو عوض کنند، یادم افتاد که یکی از دوستانم تمایل داره خونه ش رو به آشنا بده نه اینکه بسپره به بنگاه املاک. 

 خیلی خوشحال شدم و زود به ستاره و محمود  پیشنهاداین  خونه ای رو دادم که  جدید و  بزرگ و نوساز با امکانات جانبی خیلی خوب و تو یه محله ی دنج و خلوت  بود . 

اما محمود زیر بار نمی رفت  و هی بهانه میاورد . 


با تعجب گفتم : دیوانه اید مگه؟ خونه رو از دست میدین هااا. 


انگار دیگه محمود مجبور شد و گفت: ستاره نمیتونه اونجا بیاد، چون محله ی خلوتیه و خونه به اندازه ی کافی پر از پنجره و نور نیست. 


بعدهم  برام از عمق بیماری ستاره تعریف کرد که حتما باید چراغ اتاق خواب تا صبح روشن باشه و خیلی مسائل دیگه . 


به هر حال شرایط به نحوی پیش رفت که مجبور شدن همون خونه ای  رو که پیشنهاد دادم،  انتخاب کنند و ساکن بشن. 


یکماه بعد از سکونت در منزل جدید، یه  موقعیت کاری خیلی عالی برای محمود در یکی از شهرستان ها جور شد، که باید در هفته چند شب خونه نمی آمد .


 اون موقع بود که متوجه شدم کلا سیستم زندگیشون بهم خورده و ستاره تقریبا هر شب بین ساعت دو تا سه از خواب می پره و گریه میکنه و میگه دیوارهای اتاق دارن به سمتم میان و حالت تنگی نفس شدید بهش دست میده.


 نصفه شب ستاره و محمود و آرشام و سگشون بلفی میشینن توماشین و تا صبح تو خیابونا دور میزنن . 


روانشناس خوب بهشون معرفی کردم ولی بعدا" شنیدم ستاره با یه پزشک سنتی و از طریق داروهای گیاهی داره درمان میکنه . 


محمود هم بهش قول داده که نمیرم سر اون کار و کنارت هستم ، تا این حمله های ستاره کمتر شده . 

خیلی بنظرم عجیب و غیر اصولیه سیستمشون ولی نمیتونم هیچ دخالتی هم داشته باشم . 


حالا چند شب پیش  دورهم بودیم ، یکمی قبلش  از هر دری حرف زدیم ... 

از انتخاب مدرسه برای سال جدید تحصیلی آرشام ، تا  شیرینی و عشقی که تقریبا یکساله ، سگ کوچولوشون تو خونه شون آورده .

بعد از یه مکث چند دقیقه ای گفتم : ستاره جون تو فکر دومی نیستی؟ 


در حالیکه با سرانگشتانش جعد زیبای موهای پسرک سیزده ساله ش رو باز می کرد ، همراه یه لبخند شیرین کنج لبش  گفت : 

اتفاقا چند روز پیش به محمود گفتم آرشام حسابی بزرگ شده ها.. نظرت با بچه ی دوم چیه؟؟


این حرف رو ستاره ای میزد که همین دوماه پیش ، احتمال می دادم که حداقل یه هفته ، ده روزی تو بیمارستان بخش اعصاب و روان بستری بشه تا بتونن به یه ثباتی برسوننش . 


خیلی تلاش کردم، تعجبِ تویِ صورتم رو بپوشونم . گفتم : واقعاً توان و حوصله ش رو داری؟ 


-نمیدونم .. نه ولی دیشب  مریم دوستم می گفت: ستاره دیدی بچه هامون چه زود بزرگ شدن؟ دیدم راست میگه واقعا" .. خیلی هوس کردم . 


با احتیاط گفتم: البته من منظورم یه خواهریا برادر برای "بلفی"بود. 

ستاره جان ، کاش بچه دار شدن مثل بستنی بود که هوس میکنی میری دم سوپر میخری ، میخوری و عطشِ هوست ، فروکش می کرد ولی موضوع اینه که بستنی نیست .


 بحثِ یه عمر مسئولیت و توجه هست . باید ببینی میتونی دلیل قانع کننده ای پیدا کنی که رنج زندگی رو به دوش یه موجود دیگه تحمیل کنی؟ 


ستاره گفت: هااا؟؟ 


گفتم : هیچی ستاره جون ، خودت که اوضاع رو میبینی .. خیلی مسائل و مشکلات هست نه تو ایران بلکه تمام دنیا ولی خُب شرایط ایران یکمی سخت تره . 

از اون طرف بچه ها نیاز به وقت و زمان ویژه دارن که باید براشون بذاریم . آموزش پروش و امکانات دیگه . 


من مطمئنم الان بخاطر موضوع تعویض مدرسه ی آراشام پوست شماها کنده شده . 


گفت: آخ ارره واقعا .... 

(اصلا دیدم نمیشه هیچ اشاره ای به وضعیت روح و روانش کنم ، خیلی از مرحله پرت بود)


یکی از تو جمع گفت: ای بابا ما سختش کردیم .. اون وقتا تو یه خونه پنج شش تا بچه با هم بزرگ میشدن عین دسته گل . 

گفتم : تو روخدا از این حرفا نزنید . اون وقتا میگفتن: بچه آب دماغشم بخوره بزرگ میشه، شما الان رو همون دیدگاه هستی؟


 یا پای درد و دل قدیمی ها که بشینی ، میگن چارتا بچه می اوردیم ، دختر بزرگه ، بقیه رو ترو خشک می کرد، بزرگ میشدن . 

آخه بچه داری که فقط طول و عرض اضافه کردن نیست !!

یه نگاه به نسل خودمون و پدر و مادرامون بندازین... بنظرتون آدمای نرمالی هستیم؟ 


چند درصد انواع تله های شخصیتی رو نداریم؟ مهارت های فردی و اجتماعی نرمالی داریم ؟ بلدیم احساساتمون رو درست و منطقی بروز بدیم؟ طاقت نه شنیدن داریم و بلدیم نه بگیم؟ 


همین کسانی که اینطوری برای بچه دار شدن نسخه می پیچن ، معتقدن بچه  رو نباید زیاد  بغل کنی . چون بغلی میشه.  خب، حالا ثابت شده بچه ها ی زیر دوسال توجه ویژه نیاز دارند و  عدم توجه به این موضوع در بزرگسالی مشکلات دیگه ای پدید میاره . 


سکوت سنگینی برقرار شد ، نمیدونم حرفام براشون قابل تامل بود یا داشتن تو دلشون میگفتن برووو بابااا!!

بگذرررریم ...

***

بیاید خبرای خوب بخونید 

به لطف شما عزیزان و اعتبار و آبرویی که پیشتون دارم ، برای مادر جوانی که اینجا درموردش خوندید . ده میلیون تومان اختصاص دادم .

 با این پول ، هفت میلیون وامی که قبلا گرفته بود تسویه میشه و سه میلیون هم برای کمک هزینه ی درمان و معیشتش میمونه .


 خوشبختانه یه نیکوکار دیگه هم، کلِ پولی که در زمان حیات همسرش نزول کرده بودند ، تسویه کرده . 

 کار هم براش ، آشپزی تو یه شرکت  جور شده که میتونه دختر نازشم همراهش ببره .

 با همه ی اینها دوست داره برای بعد از ظهر ها هم یه کار دستی تو منزل انجام بده .  خدا رو شکر مثل اون مورد چند وقت پیش نیست که کلا اهل زحمت کشیدن نبود 

اینم چت من با تکتم عزیزم، دوست بلاگستانی سالهای سال قبل از این 




و ... واریز شد 


دوستتون دارم 




"یک یاد داشت کوچک"

دوستان نازنینم ، منتظر خبر از تکتم عزیزم تا من رو به اون خانوم محترم وصل کنه و ببینیم این مادر دلشکسته رو چطور میتونیم برای زندگی جدیدش آماده و درواقع مسلحش کنیم. 


ممنونم که صبورید و مثل همیشه با کمک ها و همکاری بی دریغتون چراغ مهربونی و کمک به همنوع رو روشن نگه میدارید. 


متاسفانه چون اداره ی ما با یک سوم پرسنل داره کار میکنه ، روزایی که میایم سرکار ، انقدر کار سرمون ریخته که واقعا وقت کارای غیر اداری نمی مونه . 


دلم پیش شماست و دوستتون دارم 

ما و حواشی بابک خرمدین

لطفا" یادتون نره پینوشت رو بخونید"


تو این مدت خیلی تئوری های متفاوت درمورد قتل بابک خوندیم .


 از تناقض گویی های پدر  بابک گرفته ، تا شایعه  اینکه همه ی این سناریو، فقط برای تشویش اذهان عمومی چیده شده و  قراره فکر ما از یه اتفاق وحشتناکی که میخوان رقم بزنند، منحرف بشه. 


خُب این دومی خیلی بنظرم منطقی نیست . چون ما ثابت کردیم که  فکرمون منحرف نشه هم با منحرف بشه مون یکیه . 

اینهمه گند بالا آوردن  تا حالا، مگه اتفاقی افتاده؟ اصلا چرا اونا باید بخاطر منحرف کردن ما ، رنج چیدن و اجرای سناریو رو تحمل کنند؟؟ 

همه کار میکنن، صاااف هم تو چشممون نگاه میکنند . دیگه بدتر از زدن هواپیمای اوکراینی که نیست؟؟ هسسست؟؟ 


من فکر کنم، موضوع اینجاس که ما بخاطر تصوری که از پدر و مادرمون داریم و اون حس قداستی که همراه اسمشون میاد ، نمیخوایم ذهنیتمون بهم بخوره و تصویر پدر و مادر رو  بعنوان قاتل ، اونم با اون درجه از شقاوت، بپذیریم . برای همین هی میگیم حتماً کاسه ای زیر نیم کاسه ست و باز اینا میخوان حواس مارو پرت کنند و این بار پدر و مادر بدبخت بابک رو انداختن جلو تا سوژه بشن. 


میدونید این چند روز به این موضوع فکر میکردم که پدر بابک در جنگ حضور داشته، اونجا عراقی ها رو با لذت می کشته (منظورم این نیست که هر کسی تو جنگ شرکت میکنه، نیروهای دشمن رو با علاقه میکشه؛ طبق اظهارات خودش که میگه خیلی هاشون  رو کشتم و الانم هر چی عرب ببینم میکشم ؛ میگم)


 کسانی که شخصیت های بیمار دارند تو جنگ ها،  احساس قهرمان بودن میکنند و اون بخش شخصیت بیمارشون رو ارضاء میکنند و معمولا ممکنه به قهرمانان بزرگی هم تبدیل بشن ...

 بعد از اینکه جنگ تمام میشه دوباره احساس خلاء میکنند و برای اغنای اون حس قهرمانی و خونخواریشون، یا یه راهی برای کشت و کشتار پیدا میکنند(حالا در سرزمین های دیگه حتی) ، یا با کشتن ادمای اطرافشون مثل مسافرای تاکسی و حتی بچه هاشون  میخوان به ذهن بیمارشون خوراک برسونند... 


همونطور که قبلا هم دیدیم تقریبا همه شون میگن : ما بخاطر پاک کردن فساد از روی زمین این کارها رو می کردیم . (نمونه ش خفاش شب و عقرب سیاه) و حالا پدر بابک میگه دامادم ، دخترم، پسرم همه فاسد بودند ، حتی اون دوتای دیگه هم فاسدن و ازاد بشم اونا رو هم می کشم!!!


خلاصه اینکه اگر خدای نکرده،  من یه روز تو این مملکت کاره ای بشم ، بشدت درمورد پدر و مادر شدن، سختگیری میکنم و واااقعا سیستمی طراحی میکنم که همه ی زوج ها از یه فیلتر سفت و سختی رد بشن و اول تایید صلاحیت بشن که اصلا میتونند پدر یا مادر نسبتاً خوبی ( با استانداردهای متوسط) بشن یا نه .  که مطمئنم تقریبا نود در صد رد صلاحیت میشن (حتی خودم)


میبینید که منم غرق ماجرای تایید صلاحیتم " فکر کردین منم نمیتونم ستاد انتخاباتی راه بندازم؟"


حالا ماجرای بابک و بابک ها ، دل همه مون رو به درد آورده ولی واقعا کم ندیدیم مادری که به بچه ی کوچیکش برچسب دروغ گو و حسود و بدذات و دزد و ... چسبونده این مادر کم روح لطیف بچه ش رو مثله میکنه؟ 


یا پدرانی که با شلاق و کمربند به جون بچه هاشون افتادن که باید درسخون باشی و از بچه های مردم یاد بگیری  چجوری پول درمیارن  و نمازت رو اول وقت بخونی و ... 


شاید همه ی اینکه تبدیل به آدم های منفعل شدیم و نمیتونیم صدامون رو برعلیه ظلم بلند کنیم ، اینه که بصورت ناخوداگاه تو ذهنمون حک شده بزرگترا قابل نقد نیستند و ما در هر حال باید احترامشون رو حفظ کنیم و راضی باشیم .


 من یادمه بچه بودیم یه دختر همسن و سال خودم تو دوستامون بود که اغلب با مادرش دعواش میشد.  دعوا هم سر این بود که همیشه مامانش در مقابل سوال های اون یه جواب داشت :" همینه که هست" . بگو چشم، بگو خدا رو شکر ، اعتراض نکن . حالا سوالا این بود: 

  چرا خاله اینا ویدیو دارن مانداریم؟ یا چرا ماشین اونا خارجیه مال ما پیکان ؟ یا چرا دختر اونا اجازه داره بره شب جایی بمونه و من اجازه ندارم؟ و از همین قبیل . 

کاش مامانش بهش نمیگفت همینه که هست . حق نداری اعتراض کنی و بیشتر براش  توضیح میداد و میگفت: دخترم روش ما اینطوریه که یه قوانینی داریم برای رفت و آمد یا ما داریم برای فلان کار هزینه میکنیم و فعلا درمورد ماشین اینطوریه . 

متاسفانه خیلی از والدین با دیکتاتوری رفتار می کردن و برای حفظ جایگاه بزرگتریشون به انداختن فاصله بین نسل ها اعتقاد داشتن و  ما یادگرفتیم که  نپرسیم و نخواهیم . 


از اینا بدتر، قوانین وحشتناکیه که برای مجازات پدرهای قاتل وضع شده.

 در همه جا شعار میدن که بچه ها امانت های الهی در دست شما هستند ولی وقتی بحث قانون و حق حیات میشه. پدری رو که به زندگی فرزندش پایان داده خیلی مقصر نمیدونند و حق مالکیت زندگی فرزند براش تعیین میکنند. 


این چه وضعیه؟ یادتون میاد تا حالا چند تا پدر ، بچه های خودشون رو از هستی ساقط کرده ن به جرم اینکه معاند بودند و فاسد؟؟


 مشهورترینشون  گیلانی  که حکم اعدام دو پسرش رو خودش صادر کرد یا جنتی که نذر کرده بود اگر پسرش اعدام بشه ، چهل روز روزه ی شکر بگیره. 


خب این چیزها سالهاست داره در ذهن  پدرهای بیمار ، مشروعیت و مستند میشه و انتظار دیگه ای نمیشه داشت.

 خانواده ی خرمدین از یه کره ی دیگه نیستند اونا همین دور و برخودمون هستند و تو آپارتمان خودشون حمام خون راه انداختن . 

خدا عاقبت ما و نسل های قبل و بعدمون رو بخیر کنه. ...


اینم دستور پخت نون پوآچا ... بشوره ببره این تلخی ها رو 


مواد مورد نیاز برای خمیر:

خمیر مایه خشک فوری نصف قاشق غذا خوری 

شکر  یک قاشق غذاخوری

شیر ولرم نصف لیوان 

آب نصف لیوان 

روغن مایع نصف لیوان

نمک نصف قاشق مربا خوری

آرد تقریبا سه لیوان 

طرز تهیه:

تو یه کاسه ی گود، خمیر مایه و شکر و شیر ولرم رو بریزید و کاملا با چنگال هم بزنید تا حل بشن بعد یه دربذارید رو کاسه و ده دقیقه جای تاریک بذارید بمونه تا خمیر مایه فعال بشه(یکمی کف میکنه و پف میکنه)


بعد از ده دقیقه، روغن مایع و نمک و اب رو به مواد قبلی اضافه کنید و هم بزنید، حالا آرد رو با کنترل اضافه کنید هم بزنید و ورز بدید تا یه خمیر نرم و لطیف که خیلی کم به دست بچسبه، به دست بیاد. (حواستون باشه آرد ها با هم متفاوتن هیچوقت میزانشون دقیق نیست)


حالا روی ظرف خمیر رو بپوشونید و یکساعت بذارید جای گرم و تاریک استراحت کنه. بعد از یک ساعت خمیر رو بردارید ومثل فیلم ادامه بدید.


مواد لازم برای داخل نون :

پنیر هر مدلی که دوست دارید(من لیقوان و پیتزا استفاده کردم) 

با لیقوان تنها هم درست کردم عالی شد.

زرده تخم مرغ برای رومال نون ، کنجد، سیاه دانه یا تخم آفتابگردان یا کنجد یا هر چی دوست دارید.

دوستتون دارم



پینوشت: دوستان از روی همه شرمنده م ،موارد حمایتی  چند تا با هم پیش اومده و مجبورم این جدیده رو هم معرفی کنم. وقتی از تکتم جان دوست سالهای قدیم این وبلاگ ماجرا رو شنیدم خیلی دلم به درد اومد .. داریم دنبال یه راهی میگردیم تا بتونیم برای مادر بچه یه کاری کنیم تا از این ببعد بتونه زندگیشون رو اداره کنه . عجالتا" هزینه های درمان سنگین و این کوچولو خیلی خیلی بازور اومده به این دنیا 


صحبت از یک دختر بچه ی دو ساله هست. 


این  کوچولو با زور دوا و  درمان به دنیا اومده (واااقعا" زورکی آوردنش جهنم)  از یک سالگی درگیر درمان نرمی استخوان (راشیتیسم) میشه و به مرور پس انداز خانواده تموم  می شه و مجبور میشن پول نزول کنند. 

یهو به خودشون میان که پنجاه میلیون  رفتن زیر قرض .  اصل پول ،  پونزده میلیون بوده و بقیه اش نزول!!! 

که بابتش سفته دادن .

قرض بابت دارو و شیر خاصی که این دختر کوچولو بخاطر مشکل آنزیم کبدیش  باید می خورد، بوده.  بعد با آزمایشات تخصصی تر تشخیص میدن که  بچه علاوه بر فقر شدید ویتامین دی و مشکل استخوان، به هیپوتیروئید هم مبتلاست.

حالا  باید تا دو سال تحت درمان باشه و هر دو ماه باید تا دو سال آزمایشات تخصصی انجام بده و روند درمان رو کامل کنه!

میگن هر چی سنگه مال پای لنگه ، این وسط پدر این دختر بچه  کرونا گرفت و چند روز پیش متاًسفانه فوت کرده.


مادر بچه هم همزمان با همسرش به نوع خفیف کرونا مبتلا شد و تو خونه قرنطینه شد ... صاحبکارش  هم  عذرش رو  خواست  و حالا مادر داغدار با یه بچه ی بیمار ،  حتی پول برای هزینه ی خرید مایحتاج روزانه رو هم نداره.


نمیدونم با چه رویی (بعد از پست دیه) بازم کمک بخوام ولی واقعا نمیتونستم بی تفاوت هم بمونم .

 لطفا هر قدر که میتونید، واقعا هیچ اجباری نیست ، میدونم این روزا چقدر همه تحت فشارن و بعضیامون کمک های ثابت  ماهانه به افراد تحت پوششمون داریم. پس راحت باشید و اگر میتونستید ، کمک کنید . 


شماره کارتمون که همیشه همینه :

6037697574285711

بنام معصومه سعیدی فر 

میدونید که  پشتیبانی دولت عاالیه و  مردم همه در امن و امانند ، همه جا آرومه و ما خیلی خوشبختیم و اصلا بودجه های دولت صرف مردم دیگه ی دنیا و گسترش اهداف پوچ و اینا هم نمیشه . 

مغزم درد میکنه ولی اماده ی آموختن از قصه های تلخم

این  سه هفته که بخاطر ابتلا به کرونا، اداره نبودم محمد و آریا کلی زحمت کشیدن و کارها رو راست و ریست کردن. البته طفلکی ها فقط به کارهای فوری رسیدن  و اونایی که عجله ای نبوده رو گذاشتن تا برگردم . 

حالا برگشتم و میزم جای سوزن انداختن نیست... یکشنبه خورد و خمیر از پشت میزم بلند شدم و خداحافظی کردم . هنوز به سیستم چهره زنی نرسیده بودم که محمد تلفن کرد و گفت : مهربانو فردا نیا اداره !

گفتم :چی شد ؟ بالاخره اخراجم کردن؟

گفت : نه باباااا اومدن گفتن دور کار شدیم هفته ای دو روز نیاید . من و شما دوشنبه و چهارشنبه  تعطیلیم . 

گفتم: واااا .. الان دیگگگه؟؟ ماه قبل که همه ی کشور قرمز بود و من هنوز کرونا نگرفته بودم ، همه جا دور کار شدن ما اینهمه اعتراض کردیم گفتن بتمرگید سر جاتون ، بستن حسابهاست کار مهمه ... حالا که حسابا بسته شد و شیبِ شیوع هم نسبتا" ملایم شده یادشون افتاده؟؟ عاااقا من چطوری بازنشست بشم وقتی یک قرون  اضافه کار ندارم و مبنای حقوق بازنشستگی ، فیش حقوق دوسال آخررره


محمد گفت: دیوِ وارونه کارن دیگه .. بیخیال ، حالا  من به مهردخت زنگ بزنم مژدگونی بگیرم فردا خونه ای،  یا خودت میزنی؟؟ 

گفتم : خودم میگم بابااا، بذار ذوقش به خودم برسه


رفتم دنبال مامان و بابا، مامان هفته ی پیش آب مروارید چشمشو عمل کرده بود باید برای چک می رفت دکتر.

 اومدن سوار شدن دوتایی (خدااایا، چقدر بنظرم تو این یکسال اخیر روند پیریشون سرعت داشته)


کارمون خیلی زود تموم شد. میخواستم بذارمشون خونه شون ، دیدم داره غروب میشه.. فکر اینکه الان دوتایی برن خونه تنها باشن ، دلم رو به درد آورد. 


گفتم: خونه کاری دارید؟ 

بابا: نه ، چه کاری؟

- هیچی ، یعنی میگم ، من و مهردخت تنهاییم نمیاید خونه ی مااا؟؟ 

- خب، اگه قول بدی برام کیک یا دسر درست کنی ؛ چرا نیام؟ 

-معلومه که میکنم قربونتون برم... مامااانی تو چرا چیزی نمیگی؟

-هااا؟؟ چرا دارم گوش میدم .. منم کاری ندارم خونه . 

-خب پس بریم خونه ی ما. 

مامان: یه زنگ بزن به مهردخت ، ببین اون بچه کاری نداشته باشه، درسی ، چیزی؟ 

-بعید میدونم ولی چشششم الان میزنم . 

ماشینو نگهداشتم و به مهردخت زنگ زدم 


- سلام دخترم . من مامان و بابا رو بردم دکتر الان برگشتیم. میخوایم سه تایی بیایم خونه ی ما . تو چیزی لازم نداری؟؟ 

-نه ماماان .. میدونم داری به من اطلاع میدی مامان مصی و بابا عباس دارن میان . من کاری ندارم ولی دوباره کرونا میگیریم هااا. 

- خب باشه مامان جون ببین اگه چیزی یادت اومد بهم زنگ بزن. 

-باشه مامااان خانوم .. بخدا اگه کرونا بگیریم دوباره، نه من نه تووووو.


دوباره راه افتادم 


- با یه بُزقُرمه ی خوشمزه چطورید؟ من نخودش رو دیشب خیس کردم ولی خیلی حالم گرفته بود که برای خوردنش پا ندارم . 

بابا: آخ جوون من نون سنگک می گیرم 

مامان: مهربانو ، اون سبزی فروشی محلتون وایسا یکم سبزی خوردن بخرم .. سبزیمون تموم شده.

-باشه به شرطی که یکمیشو بدی با شام بخوریم . 


داشتم فکر میکردم مهردخت که بزقرمه دوست نداره باید یه چیز دیگه هم درست کنم برای اون . فکرم به سمت اولویه رفت . 


قبل از خونه نگهداشتم . سوپر میوه و گوشت و نونوایی همه کنار هم هستن. 

بابا رفت نونوایی . منم رفتم یه تیکه سیصد، چهارصد گرمی ،سردست گوسفند و کشک و این چیزا بخرم. 

حواسم بود که این موقع ها بابا دلش عصرونه میخواد ، حالا تا شام آماده بشه. 


خلاصه رسیدیم و با نون سنگک و بربری تازه، یه عصرونه ی مختصر خوردیم و برای مامان و بابا قسمت های جدید سریال "میخواهم زنده بمانم" رو گذاشتم و خودم مشغول آشپزی شدم . 


بابا گفت: دیگه امشب به دسر خوردن نمیرسیم، لطفا " برای فردا صبحونه م از اون نون ها که توش پنیره درست کن .

-آهاااا نون پوآچا؟؟

-آرره همون ، سختت نیست؟؟ 

- نه اتفاقا خیلی راحته چون موادشو قاطی میکنم میذارم یه گوشه تا یه ساعت خمیرش عمل بیاد . 


ساعت نزدیک ده بود . سالاد اولویه و بزقرمه آماده شد .. یه مختصر خوردیم و نون رو هم از فر درآوردم. 


این وسط ها مهرداد هم تو محل کار،  ساعت ناهارش تماس تصویری گرفت . دید مامان و بابا پیش ما هستند خوشحال شد با اونم صحبت کردیم . 


نزدیکی های دوازده بود که بردم خونه شون . 


تو راه هی خدا رو شکر میکردم که اومدم نزدیکشون ، فکر تنهایی و ناتوانیشون ، دیوانه م میکنه . 


و تو راه برگشت،بعد از مدت ها با امدادگر تامی کوچولو هم ارتباط گرفتم و برام ازش تعریف کرد و. فیلمشو فرستاد و گفت که اصلا نه با خودش نه با گربه های دیگه ش ارتباط نمی گیره و متاسفانه فقط میاد غذاشو میخوره و میره تو جاش. 


می گفت دیگه برام مهم نیست که دوسم داشته باشه یا نه ، همین که میدونم جاش راحته و غذا و اب به مقدار کافی و راحت در دسترسشه برام کافیه . نمیدونم چرا انقدر درمقابل موضوع تامی ضعیفم همینطور حرف میزدم و اشک میریختم .


 انقدر که امدادگرش گفت : مهربانو جان توروخدا نگران نباش بخدا من مواظبشم و  کوتاهی نمیکنم ... گفتم : نه بخدااا اصلا موضوع این نیست من قط خیلی دلم براش تنگ میشه . 

******

دوشنبه برخلاف تصورم که اداره نداشتم و فکر میکردم یکمی تو خونه استراحت میکنم، روز خیلی خیلی شلوغی رو گذروندم و اون وسطااا ناگهان خبر قتل بابک خرمدین به دست پدر و مادرش رو شنیدم و میتونم بگم نابود شدم . هر جور فکر میکنم نمیدونم چطوری ممکنه اتفاق افتاده باشه . 


میگن و میخوام قضاوت نکنم ، ولی نمیشه ... اینکه یه پدر و مادر با همکاری هم بچه شون رو به اون طرز فجیع تکه تکه کنند ، بار روانی سنگینی برای من و جامعه داره .. میخوام بگم اون بچه چکار کرده بود که پیرمرد و پیرزن به اینجا رسیدن؟؟!! میگم:  هرررچی.

اصلا گیریم اون بچه پدر و مادرش رو کتک میزده . خب این اولین بار نیست که با فرزند کشی مواجه میشیم ، ولی آخه اونطورری با اونهمه قصاوت؟؟ 

بعد میگم اگر پدر و مادر ی تو این سن بتونن همچین جنایتی مرتکب بشن  پس این نمیتونه تنها قتل زندگیشون باشه و مطمئنم در اطرافشون بگردند بچه های همسایه ی گم شده یا فک و فامیل دیگه ای هم پیدا میشه .


خلاصه اینکه حالم بده ، فکر اینکه ما برای بقای یه موجود زنده چقدر تلاش میکنیم و حتی با اکراه و سختی حشرات موذی محیط زندگیمون رو از بین می بریم ، بعد یه انسان یه انسان دیگه رو که حالا فرزندش هم هست با این روش به قتل میرسونه دیوانه م میکنه . 

مغزم درد میکنه ولی اماده ی اموختن از هر قصه ی تلخم .. بدون شک ابعاد دیگه ای از این جنایت برملا میشن . 


فرزند کشی تو این اواخر کم ندیدیم ، ولی هیچ کدوم از این موارد غیر عادی باعث نمیشه ارزش و قداست پدر و مادرهای نازنینمون زیر سوال بره . کم نیستن فرشته هایی که همه ی زندگیشون رو وقف بچه هاشون کردن و میکنند. مهم اینه که ما از این اتفاقات درس زندگی بگیریم . مسلما" این قتل ابعاد اجتماعی فراوونی داره که میشه ازش خیلی چیزای به دربخور برداشت کرد .



دوستتون دارم . 


پینوشت: هم زمان با اون موردی که تو پست قبل نوشتم در مورد جمع آوری کمک برای دیه و تعدادی از شما نازنین ها هم واریزی داشتید، یه مورد دیگه هم درخواست کمک داریم برای یه خانوم مسن در یکی از روستاهای جنوب کشور که کلا ده خانوار جمعیت داره . مصالح رو اماده کردن ولی پول ساخت رو ندارن .. تقریبا چیزی درحدود ده میلیون کم دارند . عکس های خونه ی مخروبه و مصالح  رو برای من فرستادن ، اما  نمیخوان به اشتراک گذاشته بشه و ترس از این دارند که مورد شناسایی بشه و به آبرو و حرمتِ نیازمند لطمه وارد بشه . میگن چون روستا کم جمعیته اگر دیگران بفهمند سرکوفت میزنند و ... بهشون گفتم من واقعا در مقابل دوستانی که زحمت می کشند و واریز ها رو انجام میدن مسئولم ، با بقیه درمیون میذارم و بعد نتیجه میگیریم که چه کنیم . لطفا بهم راه کار بدید دوستان 


طرز تهیه بزقرمه غذای محبوب کرمانی ها رو میذارم براتون شاید کمی تلخی کامیمون برطرف بشه 



 اینم نون های پوآچا یکی برای مامان اینا یکی خودمون

فردا صبحانه زدیم رفت 

تولد دو سالگی دارسی کوچولو


سلام دوستان عزیزم ، امیدوارم همگی عالی باشید و هفته ی آخر اردیبهشتتون رو به سلامتی و دلخوشی بگذرونید . 

همین نیم ساعت پیش آقایی که زحمت میکشن میام منزل کارهای آزمایشگاه و تست هامونو انجام میدن، تشریف آوردن ازم تست مجدد گرفتن تا شب هم جوابش میاد که امیدوارم منفی باشه و فردا صبح بعد از سه هفته برگردم اداره . 


بقول مهردخت و اگر منفی بود نمیدونم چی میشه واقعا ؛ لابد اداره میگه بازم بمون خونه 


نه که خیلی دلم بخواد از خونه دل بکنم هاااا ولی فکر اینو که میکنم چقدر کارام عقب افتاده مو به تنم رااااست میشه . 


قبل از موضوع اصلی پست این موضوع مهم  رو بگم :

یکی از دوستان این خونه موردی رو معرفی کردن که عزیز خانواده ای بعلت عدم توانایی پرداخت دیه در قسمت جرائم غیر عمد،  زندان هستند . . پسر درسخوانی که بدون سایه ی پدر و صرفا تحت حمایت مادر بزرگ شده و خواهر و برادری هم نداره . 


دوستان دارن تلاش میکنند از هر راهی شده(تقسیط دیه و گرفتن وام و ...) کمک کنند. بهشون گفتم که ما هم خیلی دستمون باز نیست بخصوص درمورد چیزی مثل دیه که معمولا مبالغ بالایی هم داره ولی به هر حال از تلاشمون هم دریغ نمیکنیم. 


بنابراین اگر تمایل داشتید برای این مورد وجهی در نظر بگیرید از امروز  تا زمانی که اعلام کنم ، همه واریزی ها متعلق به این پسر گرفتاره. مگر اینکه برام بنویسید که به منظور دیگه ای اختصاصش بدم . 

شماره کارت همیشگی هم  تکرار میکنم 

6037697574285711

بنام معصومه سعیدی فر 


**********

دوشنبه بیستم تولد دوسالگی دخملی بود ، این عشق کوچولوی ما هررر روووز جاشو بیشتر تو دلمون باز میکنه . براش یه گردنی صورتی دوختم با یه پاپیون ست خودش .


 بعد فکر کردم تولد که بدون کیک نمیشه ولی اصلا دلم نمیخواست که کیکش رو خودش نتونه بخوره ، پس دست به کار شدم و با دکتر مشیری( دکتر خودش) مشورت کردم و تصمیم گرفتم کیک مخصوص خودش رو بپزم که هم خودش بخوره هم تعدادی از دوستانش

مراحل آموزش کیک رو گذاشتم ، شما که حیوان خونگی مثل سگ یا گربه دارید خیلی راحت میتونید درست کنید و گاهی بعنوان تشویقی و یا برای تولداشون بپزید. 

کافیه مواد مجازی که میتونن بخورن رو بکار ببرید. 


برای تزیینش هم از میوه های مجاز و پنیر خامه ای (ماسکارپونه کاملا بدون نمکه)، و عسل جهت شیرین کردن میتونید استفاده کنید. 

ولی از همه بامزه تر لج بازی دارسی با ما سر عکاسی و فیلم برداری بود. 


میدونید که این پیشی های نانازی اصلا دوست ندارن ازشون  عکس و فیلم بگیریم و ببینید تو این فیلم پایین دارسی چکار میکنه(با صدا ببینید)



اینم کلیپ آموزش کیکش (با صدا ببینید)





خدا رو شکر این عشق کوچولو  در کنارمون سلامته و خونه ی ما رو پر از عشق و برکت کرده . 


جای تامی عزیزم همیشه کنارمون خالیه