دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

هشدار: اگر به حیوانات علاقه ندارید و با خوندن مطالب ناخوشاید درموردشون اذیت میشید، این پست رو نخونید .

"دلم از غصه ت پُر شده ، پسر درد کشیده"

تقریبا یک ماه و نیم پیش بود ، خواهر  دوستم که امدادگر گربه هاست ، گربه ای پیدا کرد که دستش تقریبا له شده بود... گویا به چند تا جراح نشون میده و همه متفق القول میگم دست از کتف باید قطع بشه 

دست راست تامی قطع شد و مدتی تو کلینیک موند و بعد به خانواده ای از آشناهاشون سپرده شد تا براش سرپرست پیدا بشه . 

تو مدتی که مامان اینا بخاطر بازسازی منزل ما بوند ، مامان خیلی به دارسی علاقه نشون میداد و صد البته که دارسی اصلا واکنش خوبی نداشت . 

من رفتم تو این فکر که بعد از مهاجرتِ ته تغاری و ازدواج مینا جون ، مامان و بابا خیلی تنها شدن و چقدر خوب میشه براشون حیوان خانگی بیارم . 

مامان هم  استقبال کرد و گفت:

- برام یه سگ بگیر مهربانو

- شوخی میکنی مامان؟

- چرا شوخی؟ من عاشقِ محبت سگ ها هستم . نه پس، گربه بیارم که عین دارسی خانوم شما  برام بذاره طاقچه بالا؟

- مامان جان همه ی گربه ها که مثل هم نمیشن .. حالا اخلاق دارسی اینطوره ، دلیل نمیشه که...

- نه باباااا گربه هاکلا" بی صفتن .

-مامااااان ....لطفا وصله های بدِ اخلاقیِ مخصوص آدما رو به حیوونا نسبت نده این چه حرررفیه؟؟!!!

-من سگ میخوااام 

-ابدا" نمیشه ..   مادرِ من،  اینکه آدم چی میخواد با اینکه چی بتونه داشته باشه کلی فرق داره . شما با این مشکل پات ، اصلا نمیتونی سگ داشته باشی . سگ مثل گربه نیست هاااا، یعالمه توجه و گردش بیرون میخواد و اصلا هم مثل گربه ها نمیره تو خاکش دفع کنه . 

-خُب من گربه نمیخوام .

******

هر چند من و بقیه دوستامون همگی آگهی واگذاری تامی رو میذاشتیم و تاکید می کردیم که این پسر دستش قطع شده و دیگه امکان تو خیابون زندگی کردن نداره ، ولی هیچکس حاضر نشد سرپرستش بشه . 


با خودم گفتم :اگر تامی رو بگیرم  و بعنوان یه هدیه تو باکس پاپیون زده ببرم برای مامان ، حتما نه نمیگه . 

با همین فکر شروع کردم مقدمات ورود تامی رو مهیا کردن و براش خریدهای ابتدایی رو انجام دادم  ... اما از اونجایی که مامان مصی ، خودشون یه پا کاراگاه تشریف دارن ، روز جمعه که اونجا بودیم خیلی بی مقدمه گفت:

-مهربانو من احساس میکنم یه خیالاتی داری هااا

-چه خیالاتی مامان؟

-یه وقت برای من گربه نیاری مثلا منو تو کار انجام شده بذاری هااا. 

-چرا که نه ؟ چی میشه خونه ت پناهِ یه موجود تنها باشه؟ تازه مشکل داره و زندگی بیرون براش خیلی سخته. 

- نه خیر من نمیخوام . 

-خُب نخوااه .. ولی اگر اینو نخوای ، دیگه هیچ  حیوون دیگه ای هم نباید بیاری ها، چون این طفلک مشکل داره ، اگر قراره یه حیون بیاد تو این خونه بهتره که تامی باشه نه چیز دیگه ای . 


فرداش هم برام  تو واتس اَپ نوشت : مهربانو جان درمورد گربه که دیروز حرف زدیم ، بابا هم راضی نیست . 

منم نوشتم :تاماااام


خلاصه اینطوری شد که من تصمیم گرفتم خودم از تامی نگهداری کنم .

 به دکتر مشیری پیغام دادم که : دکتر جان میدونم موافق نیستی ولی من تصمیم گرفتم از یه گربه با این مشخصات نگهداری کنم ، لطفا کمکم کن . 

ایشون هم جواب نوشت " درکار خیر حاجت هیچ استخاره نیست"


روز سه شنبه که همین دیروز باشه رو مرخصی گرفتم ، ساعت دوازده ظهر با دکتر وقت داشتیم . ساعت یازده و نیم ، نهال جون (امدادگر تامی) تامی رو آورد دم منزل و بعد من و مهردخت به اتفاق نهال و تامی رفتیم پیش دکتر . 


تقریبا" دوساعت و نیم انواع تست ها و ازمایش ها و معاینه ها  انجام شد. 


متاسفانه تست ایدز تامی مشکوک بود .

 بعد، لامِ نمونه ی خونش  رو زیر میکروسکوپ نگاه کردیم و تعداد گلبول های سفیدش بسیار پایین بود . 


دکتر گفت : اگر بعد از دوهفته که تو این دوهفته، یکبار میری آزمایشگاه حیوانات و یک بار هم میاریش دوباره من ازش خون می گیرم و نتیجه این سه بار رو بررسی میکنم .


دوحالت داره،  یا این که گلبول سفیدش انقدر پایینه و نقص ایمنی داره دلیلش  کم آبی بدن و زندگی تو شرایط سخت بوده و با دوهفته مراقبت تو،  بهتر میشه ، یا اینکه تغییری نمیکنه و واقعا ایدز داره . 


که اگر ایدزش تایید بشه، نمیتونی تو خونه ای که دارسی هست نگه داریش کنی .


 فعلا باید دو هفته از دارسی دورنگه داری طوری که به هم چنگ نندازن و  ظرف آب و غذا و خاکشون هم مشترک نباشه . 

دکتر میگفت و اشکای من از چشمام سرازیر بود که سرنوشت این بچه ی  بی پناهِ درد کشیده ، اگر نتونه پیش من بمونه ، چی میشه 


یکمی مشکل تنفسی هم داشت که دکتر اسپری تجویز کرد و البته عفونت گوش،  که قطره داد.

 برای کم خونیش هم شربت هموگلوبین داد و ... 

با این امید که تو این دوهفته حسابی بتونیم حسابی بهش رسیدگی کنیم و آزمایشا نتیجه ی خوبی بدن ، اومدیم سمت خونه . 


به محض رسیدن به خونه تامی رو بردیم حمام و خوب شستیمش ، ولی دارسی خانوم حسابی قاطی کرده  بود 

بلافاصله از بوی تامی فهمید که یه موجود دیگه اومده تو خونه و شروع کرد به بی ادبی. 


از فیف کردن و غرغرهای وحشتناک گرفته تا حمله و چنگ زدن من و مهردخت 


برای تامی فنس مخصوص سگ ها که از بردیا قرض گرفته بودم کشیدم ، بعد دارسی میرفت کنار فنس و خودشو اندازه ی یه ببر باد می کرد و پوش میداد، کمرشو بلند میکرد ،که قد بلند تر بنظر برسه  بعد فیف میکرد بهش .

 تامی هم با چشمای غمگین بهش زل زده بود و هیچ حرکتی نمی کرد و انگار همه ش تو فکر بود و با خودش میگفت: منو خدا زده بچه ، تو دیگه واسم شاخ و شونه نکش 


یکمی که گذشت احساس کردم تامی با این کارا اذیت میشه ، به مهردخت گفتم :بیا کلا" تامی رو منتقل کنیم اتاق من، چون بنظر میاد به استراحت احتیاج داره تا کم کم به غذاخوردن بیفته . 

بنابراین  تامی رو با وسایلش بردیم اتاق خواب من . 


نشون به اون نشونی که تا وقتی بخوابیم دارسی هی رفت پشت در اتاق و با تعجب به در نگاه کرد و دو قدم رفت عقب دوقدم اومد جلو. 


چند بار هم من رفتم تو اتاق یکمی تامی رو بغلش کردم و باهاش حرف زدم ، وقتی اومدم بیرون ، خواستم دارسی رو بغل کنم ،  کلی با دستاش کوبید تو سرو صورتم.


 البته کاملا منظورش اعتراض کردن بود نه آسیب زدن چون ناخوناشوو کرده بود تو  و چنگ نمیزد

 ( اونطوری وقتی دارن با پنجه و بدون ناخون ضربه می زنن یعنی دارن فحش ناموسی میدن)


احتمالا" می گفته : مامان مهربانوی عوضیِ فلان فلان شده،  رفتی یکی دیگه رو آوردی که چی ؟ 

گمشو به من دست نزن با اون پسر ایکبیریت 


برای ساعت یازده شب وقت آرایشگاه برای تامی گرفته بودم ، چون بخاطر جراحیش ، موهای نصف بدنش رو زده بودن و ناجور بود یکم مو داشت یکم نداشت،  از طرفی اونجا که نگهداشته بودنش ، مواظب نبودن ، پماد ها رو مالیده بود به همه جاش و باوجودی که  حمامش کرده بودیم خیلی جاها موهاش انگار گریس مالیده شده ، چرب و بهم چسبیده بود . 


داروهای تامی رو هم با کمک مهردخت دادیم ، پسرک آروم و مظلوم بود ولی  حسابی زورش زیاده و وقتی تقلا میکنه نگهداشتنش خیلی سخته ، و جالب اینجاست که فقط یک کیلو از دارسی وزنش بیشتره ولی بدنش خیلی سنگینه .


 بعد از دارو دادن من خیلی دلم براش سوخت،  گفتم: مهردخت جان این بچه امروز کلی اذیت شده ، بذاریم بخوابه گناه داره ببریمش آرایشگاه . مهردخت غر میزد و می گفت بهتره ببریمش ولی نهایتا" قبول کرد. وقت آرایشگاه رو هم کنسل کردم. 





 کم کم باطری من ته کشید و به مهردخت گفتم:  الان بیهوش میشم ، من میرم بخوابم . 


رفتم اتاقم  پیش تامی ، دیدم آب و غذاشو دست نزده  یکمی وسایلشو مرتب کردم و خوابیدم . 


ساعت تقریبا سه صبح بود که مهردخت صدام کرد :


-مامان  پاشو تامی خرابکاری کرده 

بیدارشدم دیدم بچه رفته یه گوشه جیش کرده و با قیافه ی مظلومش کز کرده  نشسته. 


متاسفانه بوی بد و تندی هم میداد چون هم  با غذای خشک  تغذیه ش کردن ، هم بدنش بی آبه و هم کلی آنتی بیوتیک و دارو مصرف کرده . 


بغلش کردم  و با کمک مهردخت تمیزش کردیم ...

بعد بردم گذاشتمش روی ظرف خاکش . دیدم داره میخوابه همونجا ، دوباره بغلش کردم گذاشتم تو جای تمیزش .


 علت اینکه جایی بجز ظرف خاک جیش کرده بود اینه که احتمالا دچار اضطراب شدید شده و بخاطر کاهش استرسش اینکارو کرده که محیط بوی خودش رو بگیره و احساس امنیت بیشتری کنه .

 شایدم چون پسره و عقیم نشده خواسته نشونه گذاری کنه که اینم قسمتی از طبیعتشه  .

 اگر پیش خودمون موندنی شد ، بعد از اینکه جون گرفت و سرحال شد حتما عقیمش میکنیم . 

*****

صبح بیدارشدم،  با کمک مهردخت دارو ها رو دادیم و همراه بادارو ها،  کلی آب بهش خوروندم . 

غذا و آبش رو تازه کردم و با کمال خوشبختی دیدم رفت غذاشو حسابی خورد





سریع آماده شد و اومدم اداره . 


یکساعت بعد مهردخت زنگ زد و گریه کنان گفت : رفتم به تامی سر بزنم دیدم پریده رو تخت تو ، همینکه منو دید پرید پایین ولی ازش یه چیزی افتاد رو زمین  رفتم ببینم چیه دیدم یه موجود ریز که دست و پا  داره و حرکت میکنه . 


سریع گفتم عکس و فیلمش رو بفرسته . برای دکتر مشیری فرستادم و گفت : کنه ست . 


حالا هم من هم مهردخت فوبیای این چیزا رو داریم و همین الانم که دارم براتون مینویسم کل هیکلم به خارش افتاده . 


گفتم : دکتر شما که دیروز معاینه کردید و گفتید مشکلی نداره ؟


گفت : نداشت ولی همیشه ممکنه یکی دوتا لابه لای موهاشون پنهان بشه ، این طفلک تو محیط بسیار بدی زندگی کرده . من دیروز براش آمپول ضد کنه زدم و حالا اگه چندتایی هم وجود داشته باشه ، از بین میره . 


خلاصه با بدبختی مهردخت رو آروم کردم . بهش گفتم : مهردخت حق باتو بود باید موهاشو کوتاه میکردیم ، من اصلا حساب همچین چیزی رو نمی کردم . 


الان هم ناراحت نباش عصری میبریم آرایشگاه . 


الان ساعت تقربا پنج بعد از ظهره، از صبح  تا حالا پنج - شش بار بیشتر اشک ریختم و تو دلم هزار بار دعا کردم از پسش بربیام و تامی با شرایط سختی که داره  بتونه بقیه ی زندگیش رو تو خونه ی امن ما بگذرونه و دیگه آسیب نبینه . 


فعلا دو مورد باعث میشه نتونم ازش نگهداری کنم یکی اینکه ایدز داشته باشه ، که اگر داشته باشه برای ما انسانها خطری نداره ولی حتما باید جایی باشه که یا حیوون خودشون هم ایدز داشته باشه و یا تو خونه ای باشه که حیوون دیگه ای نداشته باشن . 


حیوانات با بیماری ایدزخودشون میتونن تو خونه  ، طبیعی زندگی کنند . چون  این بیماری ، نقص سیستم ایمنی بدن رو میاره و خونه ها عاری از آلودگی هستند بنابراین نقص ایمنی براشون مسئله درست نمیکنه ولی اگر بیرون باشند با کوچکترین ویروس از سرماخوردگی گرفته تا ویروس های دیگه از پا درمیان 


موضوع دیگه هم اینه که دارسی به هیچ عنوان نپذیرتش و خودش حالت افسردگی  پیدا کنه که در اون صورت هم نمیتونم سلامتی دارسی رو به خطر بندازم . 


البته خدا رو شکر نهال جون که این بچه رو امداد کرده بهم گفت : غصه نخور چون نهایتا" خودم میبرم تو کارگاه خودمون زندگی کنه اونجا همه از صبح تا شب کار میکنیم و از هر نظر مراقبش هستم و به هیچ عنوان نمیذارم آواره ی خیابون بشه . 


برای من و مهردخت و دارسی و این پسر کوچولوی رنج کشیده، دعا کنید 

دوستتون دارم 




 

" شیرینی و یک دروغ بزرگ"

خُب، دوستای عزیزم حالا که تقریبا" با اخلاق و روحیات افراد دیگه ی خانواده م ، مخصوصا " مامان مصی  آشنا شدین و تو کامنت ها درمورد تاثیر قاطعیت و تا حدودی سختگیری های تربیتی مامان روی بچه ها و کل زندگی خانوادگیمون پرسیدین ، تصمیم گرفتم یه پست کامل رو به این موضوع اختصاص بدم . اتفاقا با مامان صحبت کردم و موضوع رو بهش گفتم و تاکید کردم اگر خودت هم بخشی از مسائل رو بنویسی و پست صرفا" نقطه نظرات من نباشه ، خیلی عالیه. 

مامان مصی برای تک تکتون سلام رسوند و گفت حاضرم با کمال میل همکاری کنم و حالا که تو سعی میکنی سمت و سوی  وبلاگت، جهت  انتقال تجربیات و فرهنگ سازی باشه منم خوشحال میشم کمک کنم .

حالا منتظر فرصتی هستم که بتونیم هر کدوم جداگونه بنویسیم و در قالب یک پست منتشرش کنیم .

********

چند روز پیش کلیپی می دیدم که مصاحبه کننده از مردم میخواست یه دروغ درمورد کشورمون بگن . از شنیدن چیزهایی که مردم میگفتند اشکم راه افتاده بود . دروغ های بزرگی که درواقع حقوق ابتدایی و ساده ی شهروندیمونه . 


دیشب با مهرداد صحبت می کردم  این هفته سه روز تعطیل بودن جمعه و شنبه و یکشنبه ، کلی هم برای خودش برنامه های خوب گذاشته بود از دیدن نیاگارا گرفته تا محله های مختلف تورنتو و پیاده روی در کنار دریاچه . 

انگار داشت محتویات جیب یا کیف کمریش رو مرتب میکرد ناخوداگاه گفت: 

- عجب اوضاعی داریم ماااا. 

- چه اوضاعی؟

- هیچی ، کارت اتوبوسم رو تازه شارژ کرده بودم 135 دلار بعد گمش کردم . دیروز رفتم اطلاع دادم که کارتم گم شده ، با حفظ موجودیش یه دونه برام صادر  کردن. 

-عه دمشون گرم چه خوب که موجودیت حفظ شده وگرنه دلت کیسوخت 135 تا از دست دادی . 

-آره باباااا .. 

-خب پس مشکل چیه؟

-گفتن 24 ساعت طول میکشه تا دوباره فعال بشه . الان میخوام برم دَدَر ، نیم ساعت از اون 24 ساعت مونده

- عجب رویی داری ، بخاطر نیم ساعت غر میزنی ؟؟

-مهربانو، یه چیزی بگم بهت .. تو همین مدت کوتاه کلی توقعم از زندگی بالا رفته. چند روز پیش سر یه موضوع دیگه به این نتیجه رسیدم که چقدر اینجا با امکاناتی که دارن تفکر آدم رو نسبت به زندگی تغییر میدن . یاد قبل از مهاجرتم افتادم که گاهی برای مسائل پیش و پا افتاده و حقوق مسسلم شهروندیمون، گردن کج می کردم

-وططططنم ای شکوه پااا برجااا.  

بیاید تو کامنت ها از این دروغ ها بنویسیم ببینیم مال ما چی از آب درمیاد؟؟ 


*******

خب هنوز از حال و هوای عید فاصله نگرفتیم من تو روزای عید شیرینی های مختلف رو درست کردم ، بعنوان خوشمزه ترین ، خودم عاشق شیرینی وینی شدم ولی هر کسی تو خانواده از یه چیزی خوشش اومد. شیرینی های قندی با طعم کاکائویی و زعفرونی، قطاب و همین وینی ها با هم رقابت میکردن. 



الان براتون دستور شیرینی وینی رو میذارم ، خیلی راحت اماده میشه و میتونید بدون فر هم درست کنید فقط کافیه یه ماهی تابه دوطرفه یا ظرفی داشته باشید که بتونید حسابی داغش کنید و درش هم کیپ بشه. نکته ای که داره اینه که ته ظرفتون یه چیزی بذارید و بعد بشقاب یا سینی شیرینی ها رو روش قرار بدید هدف اینه که شیرینی ها بصورت مستقیم روی حرارت نباشه . مثلا میتونید از این پایه های فلزی یا شعله پخش کن یا حتی کاتر های کوچولو ی فلزی استفاده کنید . 


منظورم همچین چیزیه 




خب حالا بریم سر اصل مطلب 




مواد لازم :


پودرقند ۵۰ گرم 


کره ۱۲۵ گرم 


آرد قنادی یا همین آرد های معمولی ۱۵۰ گرم 


سفیده تخم مرغ ۲۰ گرم (تقریبا یک عدد کوچولو)


نمک یه پنس (نوک قاشق چایخوری)


وانیل یک چهارم قاشق چایخوری


طرز تهیه: 

نکته ها:

همیشه مواد یخچالی رو با محیط هم دما کنید( تقریبا نیم ساعت قبل بیرون بذارید). 

چون شیرینی ها حساسن سعی کنید حتما ترازوی کوچولوی آشپزخونه داشته باشید و موادتون رو وزن کنید.

آرد رو همیشه سه بار الک کنید و کنار بذارید. 

 من موادم رودو برابر کردم و شیرینی ها رو بیشتر درست کردم

خب حالا بریم برای درست کردن مرحله به مرحله ... 


پودر قند الک شده و وانیل وکره رو حدود سه دقیقه با دور تند همزن برقی بزنید تا کاملا مخلوط و رنگش روشنبشه، حالا نمک رو روی سفیده ریخته و چند ثانیه با چنگال بزنید و وارد مخلوط پودر قند و کره کنید ویک دقیقه بادور تند همزن بزنید. حالا همزن روکنار بذارید آرد رو کم کم اضافه کنید و با لیسک مخلوط کنید. مواد رو توقیف و ماسوره ای که دوست دارید بریزید و روی کاغذ روغنی که داخل سینی فر انداختید با فاصله پایپ کنید. اگر ماسوره وقیف ندارید تو کیسه فریزر بریزید و با ایجاد سوراخ خیلی ریزی کار رو راه بندازید

سینی فر رو تقریبا نیم ساعت داخل یخچال بذارید تا مواد شیرینی که موقع پایپ کردن شل شدن یکمی حالتخودشون رو حفظ کنند. 

بعد از گذشت این مدت سینی فر روداخل فری که با دمای ۱۷۰ درجه سانتیگراد از حدود  ده دقیقه قبل گرمشده به مدت ۱۵ تا ۲۰ دقیقه قرار دهید.

توجه کنید که دمای فرها با هم متفاوته ممکنه زمان پختمون چند دقیقه جابجا بشه. همین که اطراف شیرینی هابرشته شد و کمی تغییر رنگ داد کافیه. بذارید روی توری خنک بشن و نوش جانتون کنید. آخ که من عاشق این شیرینی ها هستم و من رو یاد سالها قبل و بیسکویت های کره ای جعبه فلزی رویال میندازه.


میتونید رنگ (رنگ ژله ای باشه) بزنید به خمبر و شیرینی هاتون رو رنگی درست کنید 

مثل این سری که من قرمز توت فرنگی کردم 



راستی من بیسکویت هامو گذاشتم تو جعبه و تقدیم به دوست عزیزم کردم

به همین راحتی میتونید یه هدیه ی خوشمزه که خودتون با عشق تهیه کردید،هدیه بدید. 


اینا شیرینی های خوشمزه ی منند


دوستتون دارم 






"یه خبرمهم برای خوانندگان داستان بازنده"

نادر ، داستان بازنده رو خوند و  در کامنت دونی قسمت بیستم ، کامنت گذاشت . 

از تهدید، فرصت بساز

اینکه همه ی آدما دنبال حفظ حریم شخصیشون هستن، کاملا مسلمه، ولی احتمالا زندگی دونفره ی من و مهردخت ، باعث شده تا مهردخت بیشتر از جوون هایی که در خانواده  های معمولی زندگی می کنند ، به زندگی خلوتش عادت کنه . 

اشکالی که پیش میاد، اینه که مهردخت خانوم به مهمون های طولانی مدت خونه مون ، هر قدر که عزیز هم باشن واکنش نشون میده . 

البته بیشتر واکنشش هم غر زدن و خورد کردن اعصاب منه و معمولا ظاهرش رو کنترل میکنه .( البته میگم معمولا، نه کاملا) 


مدت کوتاهی بعد از راهی کردن ته تغاری عزیز خانواده به کانادا ، بحثِ بازسازی خونه ی بابا اینا پیش اومد. 

خونه ی  من و مینا به خونه ی بابا اینا  نسبت به خونه ی بردیا نزدیکتره. اولش قرار شد مامان و بابا این یکماه رو بصورت چرخشی  خونه ی سه تاییمون باشن . 

اولین تعیین تکلیف مهردخت از اونجایی شروع شد که گفت : 

-مامان بگو هفته ی اول برن خونه ی خاله اینا بعد بیان خونه ی ما.

-چرا ؟ چه فرقی میکنه؟

-این هفته بشینیم دوتایی چندتا فیلم ببینیم با هم خلوت کنیم بععععد بیان. 

- خب با هم میبینیم ، خلوت میکنیم چیه؟

-  من و توووو با هم .. همه با هم فرق میکنه مامان . 

- بی خیال مهردخت حالا بذار ببینم چی میشه. 

- راستی .. لطفا به اتاق خواب من کاری نداشته باشید .. میدونی که من تا دم دمای صبح در حال خوندن و نوشتنم و اتاقم رو از دست بدم خیلی شرایطم بد میشه . 

کسی به اتاق تو کار نداره .


کار به انتخاب ما نکشید و جمعه  بیست و چهارم بهمن ماه بعد از ظهر مامان و بابا ، با یه اتاق وسیله اعم از لباسا و مواد یخچالی و داروها شون اومدن پیش ما . 

خدایی منم از حجم وسایلشون و بهم ریختگی خونه جا خوردم .. خونه ی ما دوخوابه ست . اتاق خواب کوچیکه مال منه چون فقط تختخوابم و دوتا  دراور عین هم و آینه ی بالاش رو دارم که یکیش مال مهردخته . آهان راستی  باکس خاک دارسی و اسباب بازیهاشم تو اتاق منه . ولی اتاق مهردخت ، تختش و کتابخونه ش و دوتا پاتختی و یه باکس مخصوص شلوار جین ها  رو تو خودش جا داده و یه دیوارشم که کلا کمده. 

شب اول به خوبی گذشت .. همه هم خسته بودیم . من گفتم رو مبل های راحتی هال پذیرایی می خوابم . مامان و بابا هم رفتن رو تخت من . 

دارسی هم که کلا از کسی جز من و مهردخت خوشش نمیاد ، هاج و واج به اوضاع خونه نگاه می کرد. 


صبح بابا من رو رسوند اداره و رفت سمت اقدسیه خونه شون که ببینه مراحل تخریب چطور پیش میره)

ساعت حدودای یازده بود که مهرخت تماس گرفت گفت بیا واتس اپ . 

از رو نوشته های واتس اپش میتونستم صدای فریادشو بشنوم . اصل ماجرا این بود که مامان همراه اکرم خانوم (همراهی که چند ماهه برای کمک به کارها خونه شون میاد و قرار بود این مدته بیاد خونه ی ما و مثل سابق درکنار مامان باشه) داره اتاق خواب من رو تغییر دکور میده . 

زنگ زدم خونه ، مامان نفس نفس زنان گوشی رو برداشت 

-سلام مامان جان 

-سلام دخترم خوبی؟

-مرسی مامان ، داری چکار میکنی ؟ چرا نفس نفس میزنی؟

-دارم دکور اتاقت رو تغییر میدم (بلند خندید)

- وااا چرا مامان جان؟ اون اتاق کوچیکه بهترین حالتی که چیده شده همونه . 

- نه خیرررم حالا تو بذار تموم بشه خودت قضاوت کن . 

-ماماااان میخوای زنگ بزنم کانادا به مهرداد بگم؟؟ 

- یعنی چه .. به مهرداد چه مربوط؟ 

-یکم درک کن لطفا مامان جااان . مهرداد تو رو توی پر قو نگهداشت،  هنوزم درست پات جوش نخورده . بخدا بهش میگم هااا. 

- ای باباااا ... من نمیکنم که اکرم خانوم داره میکنه . 

-مامان لطفا دست به اتاق نزنید تا من بیام خونه . 

مهردخت تا نیم ساعت بعد همچنان با عصبانیت پیام میداد که جک تختت شکسته .. ال شده بل شده  ... الان هم مامان مصی و بابا عباس رفتن فیزیو تراپی . اکرم خانوم هم دو ساعته نشسته داره تلفن حرف میزنه ناهار هم درست نکرده میگه وقت منو اتاق مامانت گرفته!

یکمی به آرامش دعوتش کردم و گفتم حق داری رسیدگی میکنم ، دیگه به بقیه ی حرفاش اهمیت ندادم چون خودمم سرکار داشتم اذیت میشدم . 


شنبه ها مهردخت کلاس آواز داره ، میشه گفت تو این یکسال هیچوقت کلاسش رو  از جانب خودش کنسل نکرده بود ، اون روز خونه شلوغ بوده و بعد از اینکه استاد شرایط رو میبینه و مهردخت براش توضیح داده بود، مجبور شدن کلاس رو کنسل کنند. 


بعد از ظهر من رفتم خونه ، بابا رفته بود بیرون . مامان خونه بود یکمی بعد گفتم مامانی بیا اینا رو ببین . 

مامان اومد تو اتاق بهش اشاره کردم که بشینه.


- مامان میخوام باهم صحبت کنیم بیا بشین رو تخت. 

با یه قیافه ی ناراحت و حق به جانب نشست. 

-مامان جان من امروز ساعت هشت رفتم اداره و شما ساعت ده باید میرفتی فیزیو تراپی . ساعت نُه مهردخت به من زنگ زد که داری تغییر دکور میدین.

- بعله .. داشتم تغییر میدادم که نذاشتین. 

-مادر جااان میشه بگی چه لزومی داشت که هنوز چند ساعت نشده رسیدی ، میخوای بری فیزیو ، اکرم خانوم از راه رسیده کشیدیش به کار؟

-خب این چه وضعه اتاق چیدنه ؟ من میخوام یه ماه اینجا بمونم ... 

-مامان جان این چیدن بهترین حالتشه. بعدم سلیقه ی ماست.. حالا خوشت نمیاد ، قشنگتر نبود شما جازه میدادی دو سه روز بگذره بعد به من میگفتی به نظرم این تغییرات رو بدیم بهتره و با من مشورت می کردی؟ حالا یه جمعه ای چیزی که خودمم باشم ؟

- اوووه ، حالااا وایسم تا تو بااااشی!!

-مامان جان ....واقعا فکر میکنی اگر تو خونه ی عروست این کارا رو میکردی چه دلخوری هایی پیش میومد؟ یکمی منصف باشیم . 

درضمن شما اشتباه میکنی جور دیگه نمیشد اتاق رو بچینی . 


-چراااا مهربانو خانوم خوووبم میشه . تخت رو بذاریم اینوری خیلی بهتر میشه . 

- ارتفاع تخت من چقدره؟ 

- عرضش جا میشه . 

- من میگم ارتفاع شما میگی عرررض؟... تخت من پشت داره ارتفاعش زیاده . اگر اونجا بذاری حدود هفتاد سانت جلوی پنجره رو می گیره و دیگه باز نمیشه . 

-من به اینش فکر نکردم ... حالا اصلا باز نشه .


- نمیشششه که ماماااان . ...

اصلا فکر کن من میخوام یه روز تعطیل یکم بخوابم .. چرا باید کله م زیر پنجره ای باشه که باز نمیشه و هم افتاب بزنه تو چشمم هم گرمم بشه؟؟ 

مامان: سکووووت . 

- یه سوال دیگه .. شما کمک کردی برای جابجایی یا اکرم خانوم تنهایی جابجا کرد؟؟

- نه خیر من دست نزدم. 


(هی داشت حرفشو عوض می کرد)


-خب پس اکرم خانوم تخت به این سنگینی رو کشیده اینور اونور ...پس برای همین جکش شکسته ؟ 

عه ...  چی کوبیده شده به بدنه ی دراور ها که اینطوری خط افتاده؟ 

-ای بابااا مهربانو .. کی میگه خراب شده ؟؟من داشتم کمکش می کردم .

- پس با این پات سر تخت رو گرفتی؟؟؟ 

-مهربانو تو روخدا ولم کن . 

(داشت میزد زیر گریه)


- ببین مامان .. فدای سرت هرچی شده...باور کن برای من اصلا مهم نیست .. ولی عزیزِ من ، یکمی تامل کن ، یکمی حساب شده رفتار کن .. ببین تو با این هول هول کاریات همیشه کلی هم به خودت آسیب زدی هم به وسایل... آخه تو چرا باید بدنت انقدر دردناک و مشکل دارباشه؟

 مامااان تو هر شب داری کلی درد میکشی!!!!!! نزدیک یکساله همه ش دارو، همه ش فیزیوتراپی و همه ش  مشکلااات .. خب عزیز من وقتش نشده یکمی به خودت بیای؟ 


مهردخت اومده  بود پشت در و داشت در میزد .

-بیا تو مهردخت جان 

مهردخت با قیافه ی ناراحت و حق بجانب اومد تو 

-مامان مصی ، تو ترتیب کانال های ماهواره رو بهم زدی؟

-آررره اونطوری که خودم میخوام چیدم؟

-چررراااا اونوقت؟؟ 

-(با خنده) خب ، گفتم این مدته که اینجام راحت باشم. 

مهردخت بی اینکه حرفی بزنه درو بست رفت . 


مامان با ناراحتی و تعجب گفت:

-چرا اینطوری شد ؟؟ خدایا هیچکس بیخانمان نشه .


- الهی آمین ... مامان جون نزن به صحرای کربلا .. آدما میتونن با صلح و صفا کنار هم باشن ولی به هم احترام بذارن، ولی یکم خود دار باشن، خودخواهی نکنن و وقتی میخوان یه کاری انجام بدن یکمی فکر کنن قبل و بعدشم در نظر بگیرن . 


شب نشستم با مهردخت صحبت کردم.. گفتم شرایطتت رو درک میکنم و انتظار دارم تو هم  من رو درک کنی... 

من خودمم ادمی هستم که به خلوت های شبانه و برنامه هام اهمیت میدم ، از طرفی خیلی سال میشه با مامان و بابا زندگی نکردم و الان فرصتش دست داده ، هر چی هم فکر میکنم میبینم به صلاح نیست این دوتا طفلک رو از این خونه به اون خونه کنیم.. وقتی قرار شد خونه ی هر سه تامون باشن ، فکر میکردم یه ساک کوچولو دارن که باخودشون جا بجا میکنن و اصلا انتظار این حجم وسیله رو نداشتم ، بخاطر همین الان میبینم اصلا عملی نیست اینا اسباباشونو ببرن تو خونه ی خاله ت که تازه عروسه و خونه ش تقریبا یک خوابه ست (خواب دومشون خیلی کوچیکه و بصورت انباری درآوردتش میز اتو و رگال لباس و این چیزا رو گذاشته)


خونه ی داییت هم که یکمی از اینجا دوره و درضمن سگ کوچولوشون خیلی مهربونه هی میخواد بپره رو سرو کله شون ، بابا زیاد دوست نداره . 

پس بهترین گزینه اینه که این یکماه ، یکماه و نیم رو پیش خودمون بمونند. غیر از این یه مسائل دیگه هم هست . 


-چه مسائلی مامان؟؟ 


-ببین توضیحش یکمی سخته ... درسته که سینا و نسیم ( داماد و عروسمون) هر دو بینهایت مهربون و نازنینند ولی به هر حال همونطور که من و تو داریم اذیت میشیم اونا هم همین حس رو پیدا میکنند ، بعد خیلی قشنگ نیست که این موضوع رو به اونا تحمیل کنیم .. 


خاله ت اول زندگیشه ممکنه خاطره ی خوبی برای سینا ایجاد نشه یا همینطور نسیم جون شاغله ، توان بدنیش هم اندازه ی من نیست درضمن آرتین پسر بچه ست .. اونطور که من بعنوان یه خانم رو کمک تو حساب میکنم ، نسیم جون نمیتونه رو آرتین حساب کنه .


 از همه مهمتر الان بحث اکرم خانوم هم هست .. ببین اکرم خانوم باید بیاد خونه ی بابا اینا.. حالا چون خونه ی ما نزدیکه خواهش کردیم بیاد اینجا .

 یا باید اون بیاد اینجا و حقوقش رو بگیره و درقبالش کار کنه ، یا بگیم دوماه نیا که مسلما" تو این دوماه نمیتونه بیکار باشه و میره یه جا دیگه کار میکنه و بعد که ما دوباره خواستیمش باید نیروی جدید بگیریم و واقعا این موضوع سخته .. چون باید یکی دیگه باشه که تمیز و محترم و چشم پاک و سالم باشه و خب ممکنه خیلی طول بکشه تا این نیرو پیدا بشه . 


حالا بنده خدا قبول کرده بیاد اینجا ، ولی بهش بگیم ، یه هفته برو خونه داییت و مسیرش عوض شه ، شاید قبول نکنه . 


- مامان این منصفانه نیست ، مامان مصی و بابا عباس ، پدر و مادر همه تون هستند ، اونوقت فقط خونه ی ما باشن؟؟ 


- اولا" همه چیز تو دنیا منصفانه پیش نمیره  و ما باید آمادگی پذیرش یه چیزایی برخلاف نظر و راحتیمون داشته باشیم مهردخت جان .... ضمن اینکه  ما که میدونیم اگر مامان اینا پیش ما بمونند دلیلش شونه خالی کردن و زرنگ بازی خاله و داییت نیست ، این انتخاب منه  


- تو اصل ماجرا چه فرقی میکنه ؟


-فررق میکنه .. ببین چون اونا نمیخوان به ما تحمیل کنند بنابراین تو این زمینه همکاری میکنند مثلا خیلی وقتا میشه ما بریم مهمونشون باشیم ولی شب برگردیم خونه مون . بنابراین ضمن اینکه خیلی بهمون فشار نمیاد ، اونا هم کمک میکنند. 


- من کلاس های آوازم رو چه کنم؟


- نمیدونم مهردخت .. اگر میبینی نمیشه ، یه مدت کنسل کن .


بازم مهردخت غر میزد و گاهی بهانه میگرفت و مسلما من خیلی تحت فشار بودم چون هم باید خونه رو آروم و بدون تنش نگه میداشتم و مواظب بودم مامان اینا چیزی متوجه نشن و یه وقت خدای نکرده  دل نازکشون نشکنه ( که حتما خیلی وقتا هم از دستم در رفته و احتمالا متوجه نارضایتی مهردخت میشدن) 


هم باید مراقب مهردخت  می بودم که فکر نکنه من همه چیز رو فقط برای خانواده م میخوام و به خواسته های اون اهمیت نمیدم . 


تا اینکه یه شب (حدود ده دوازده روز بعد )، از اداره اومدم دیدم مامان و مهردخت و بابا نشستن سه تایی دارن قسمت سوم سریال" مدار صفر درجه" رو می بینند. 


سلام دادم ، به وضوح جوابم رو سرسری دادن . 


رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم ، اومدم دست و صورتم رو بشورم .. دیدم کلا تو نخ سریالند .. مثل روزای قبل کسی تحویلم نگرفت . 

همیشه مهردخت میاد آویزونم میشه هی بوسم میکنه و خودشو لوس میکنه .. بابا هم فکر چای ریختن برام و این چیزاست . مامان هم می پرسه روزت چطور بود و ... ولی اون روز اصلا خبری نبود. 

اومدم نشستم گفتم مدار صفر درجه میبینید؟؟ 

مهردخت فیلم رو نگهداشت ، گفت آره مامان ، امروز با مامان مصی و بابا درمورد جنگ جهانی دوم حرف میزدیم  یهو تصمیم گرفتیم بشینیم از اول این سرایل رو ببینیم .. چون من هشت سالم بود پخش میشد واقعا چیزی نفهمیدم ازش ، بابا عباس که اصلا رو کشتی بود و ندیده ، مامان مصی هم که عاشق سریال های تاریخیه و چند بار دیگه هم ببینه بدش نمیاد .. ضمن اینکه رو هنرپیشه هاشم کراش داریم 

الان قسمت سومیم تا شب ، چند تا دیگه شم میبینیم . 


خلاصه .. کار این سه نفر معلوم شد .. فیلم رو میدیدن و  میرفتن تو دل بحث های سیاسی و تاریخی و ... 

اون وسط مسطا شام  و چای و میوه و تخمه هم میخوردن  ... 

به مهردخت گفتم " جااالبه ، اینطوری از تهدید ، فرصت میسازن هاااا"


دارسی هم  این مدت مینشست کنارشون و خودشو لیس میزد .. مامان هی سعی می کرد بغلش کنه ، خوشش نمی اومد در میرفت ، مامان هم میگفت: اه اه مهربانو چه گربه ی لوس و ننری داری .


 ولی بابا کاری بهش نداشت بنابراین دارسی ساعت ها مینشست رو به روش و براش چشمک میزد ، بابا هم جواب میداد 


فقط با اکرم خانوم خوب نشد ، هر چند اون طفلک هم بصورت کلی میونه ش با گربه ها خوب بود و دارسی  رو دوست داشت ؛ ولی به محض اینکه نزدیک اومدنش بود دارسی هوشیار مینشست و تا در خونه رو میزد ، شاسی رو میخوابودند زمین و به حالت سینه خیز میرفت پشت پرده اتاق مهردخت و وقنی اکرم خانوم می رفت خونه شون ، میومد بیرون خودشو کششش میداد و چرخ میزد 


از اون شب تا روز یکشنبه اول فروردین که مامان و بابا ، بصورت کامل رفتن خونه ی خوشگلشون تقریبا مشکلی پیش نیومد .. مینا  گاهی روزای تعطیل ناهار درست می کرد و دعوتمون می کرد، بعضی شبا هم می رفتیم خونشون و دور هم بودیم یا یه چیزی میگرفتن میومدن دور هم بودیم . 

بردیا مرتب سر ساختمون بود و خدایی بازسازی به اون مفصلی رو تو یکماه و نیم جمع کرد . آخر سال بود و نسیم جون شلوغ پلوغیای محل کار خودش رو داشت .. گاهی بهمون سر میزدن و دور هم بودیم . 

استاد آواز و دوست مهردخت هم که هر شنبه کلاس رو سه نفره برگزار می کردن ، توافق کردن که کلاس تا سیزدهم فروردین تعطیل باشه ( پارسال هم دوست مهردخت مشکلی داشت که مهردخت سخاوتمندانه سه هفته کلاس رو تعطیل کرد به نفع دوستش)


******

شنبه ، سال تحویل شد همه منزل ما بودن .. شب که می خوابیدیم مامان گفت : ما فردا میریم . گفتم باباااا صبر کنید یه چند روز بگذره بیشتر جمع و جور کنیم بعد برید . 

مامان گفت: نه دیگه خیلی برای خونه م هیجان دارم . 

صبح که با مهردخت پاشدیم ، مامان  و بابا رفته بودن  و این یادداشت رو روی  در یخچال گذاشته بودن



من که طبق معمول احساساتی شدم اشکم راه افتاد ولی مهردخت تلفن کرد و گفت : مامان مصی و بابا عباس مرسی از یادداشت قشنگتون . این مدت برای ما هم خیلی خوب بود .. یه مدل جدید از زندگی رو تجربه کردیم . جاتون تو خونه مون خالیه . حالا ناهار چی دارید ما بیایم اونجا


*********

این مدت بارهااا و بارهااا با خودم فکر کردم ، گاهی ده دقیقه  مینشستم تو ماشینم و نمیرفتم خونه ، به این فکر می کردم که چقدر سخته عزیزت خونه زندگیشو از دست داده باشه، یا مریض باشه و تو بخوای حمایتش کنی ولی همسر یا بچه هات همراهی و درکت نکنن. 

کاااش همدیگه رو بلد باشیم ، کاش از خودخواهیامون دست برداریم، کاش اگر یه شرایطی برای کسی پیش اومد ، انعطاف داشته باشیم و با گشاده رویی بگذرونیم و دلخوری پیش نیاریم . 


صددد البته آدما باید از قبل یه جوری رفتار کنند که اگر روزی احتیاجشون افتاد ، طرف دل اینو داشته باشه که بهش خدمت کنه 


دوستتون دارم




"تابو ها و فرهنگ سازی"

سلام به دوستای خوبِ خودم 

امیدوارم تا اینجای سال جدید، همه چیز بر وفق مرادتون باشه و با سلامتی روزهای خوبی رو گذرونده باشید . 


تو حال و هوای پست  نسرین جون که در خصوص تابوهای ایرانی بود، مونده بودم که یکی از همکارها اومد(پیرامون  دعوایی که این اواخر با مدیر ارشد و دوتا از دخترای جوون قسمت کرده بود) یکمی دور هم صحبت کردیم، بعد مسیر صحبت به یه جهتی رفت که به اینجا ختم شد . 

-نمیدونم والا چی بگم ، بد زمونه ای شده . قبلا ها خانم های کاسب، جاشون مشخص بود ، قیافه شون مشخص بود ، الان میری وکیل بگیری میبینی وکیله هااا ولی کاسبم هست . 

دکتر میری ، خانوم دکتر کاسبم هسسست. 

دور از جون شما ها که میشنوید، خانوم کارمنده ولی کاسبم هست . مهربانو ناراحت نشی یه وقت . 

-نه باباااا راحت باش، حق داری . البته بین مردا هم کم نیستناااا. 

-آره خدایی حق داری .. مردا هم بیشتریااا خرابن . 

- حالا من میدونم تو منظورت چیه . اینهمه سال رفتی واسه همه ی بچه ها زدی، حالا بنظرت میاد کسی که  خوش خدمتیشو می کردی گذاشته تو کاسه ت ؟

-آررره مهربانو، دیدی چطوری منو به این دخترا فروخت؟

- من از واقعیت ماجرای دعوای  شماها خبر ندارم، ولی بطور کلی همیشه بهت میگفتم این کارا رو نکن، درست نیست .. خودت رو ارتقاء بده ، انقدر سعی نکن دیگران رو بکشی پایین تا دیده بشی. 


حرفم براش صرف نداشت چون گفت :


-حالا از بحث دور نشیم ... میگم الان هزینه یه پرونده با خانوم وکیل پنجاه تومنه ولی به جان مادرم پنج تومن خرج خودش کردم و نتیجه گرفتم. (جان مادرشو الکی قسم نمیخوره ، چند ساله مادر کهنسالشو با بهترین شرایط نگهداری میکنه . حدود پونزده سالی هم میشه که بعد از یکسال زندگی ، توافقی از همسرشم جدا شده)


مهربانو میرم دکتر .. همین وضعه، باباااااا تو متاهلی ، آخه یعنی دیگه نمیتونی تشخیص بدی کی سالمه کی خرابه. 


- متاسفانه اخلاق خیلی کمرنگ شده . من قبول دارم حرفتو ولی حس میکنم بحثت جنسیتیه . من میگم اخلاق و فرهنگ در همه ی گروه های جنسی و سنی،  کم رنگ شده .


یکی از بچه ها که از همه ی حرفای رد و بدل شده تو همون جمله ی اول جا مونده بود، گفت :


-فرهاد خان، میگی جاشون مشخص بود منظورتون شهرنوعه؟

-آره دیگه . 

من:

-فرهاد،  خوبه تو سن و سالت به اون وقتا قد نمیده، همچینم حرف میزنی ، این جوون ها فکر میکنن تو بیست و چهارساعت تو شهر نو  پلاس بودی. 


- نه نبودم ، ولی چون دوتا از زندایی های من از اونجا اومده بودن ، همیشه خیلی درمورد اون محل کنجکاو بودم . 


جوون ها:

- واااااا .. یعنی چی زن دایی هاتون؟

-اون وقتا، گاهی بعضی از مردا یا عاشق خانومای اونجا میشدن، یا نذر میکردن  یکیشون رو که بهش حس عاشقانه پیدا میکردن، بدهی هاشون رو  پرداخت کنند و بیارنشون بیرون،  آب توبه بریزن سرشون و باهاش ازدواج کنند. 


هر دوتا زندایی های من که اومدن تو خانواده ی ما بسیار خانم های نجیب و مهربونی هم بودن و هر دوتا دایی هام واقعا خوشبختندو آرامش دارند. 


- ووووی چه کاری بوده آخه؟!!!نذر یعنی چی؟ مگه نذر این شکلی هم داریم؟


من: 

- کاری نداریم خیلی تابو شکنی بزرگی بوده هااا. اتفاقا خیلی دمشون گرم بچه ها. 

آررره .. چه فرقی میکنه اسمش نذر باشه یا هرچی.. فکر کنید چقدر کار بزرگیه آدم یکی رو از اون فلاکت بیاره بیرون و بهش زندگی سالم هدیه کنه . چون بعضی از اون خانم ها اصلا اونجا به دنیا اومدن و اتفاقا سلامت هم هستند یا یه زمانی بنا به دلیلی گیر افتادن اونجا و الان دیگه نمیتونن خودشون رو نجات بدن. 


- شما خودت میتونی قبول کنی  با کسی که کارش تن فروشی بوده زندگی کنی؟

- نمیدونم ، سوال سختیه ... چون واقعا باید در شرایطش قرار بگیرم و بعد تصمیم بگیرم . 


******

داشتم ناهارم رو می خوردم ولی درعین حال تو دنیای تابوها غرق بودم . اولین موضوع تو دنیای دخترانه،  موضوع عادت ماهیانه ست . این طبیعی ترین اتفاق زنانه که از نظر من، از همون کودکیم هیچوقت نه عجیب بوده ، نه خجالت آور ... به همین منوال وسایل مورد استفاده در این دوران( از قبیل نوار بهداشتی یا تامپون و شورتکس)  هم هیچوقت پنهان کردنی  نبوده . 


مهردخت رو خیلی زود با عادت ماهیانه آشنا کردم ، فکر میکنم همون چهار یا پنج سالگیش بود که عادت داشت بپره بغلم و از سه طبقه پله های خونه بالا و پایین ببرمش (میدونید که برعکس من، قد بلند و استخون درشت هم بود از اولش)

 بهش گفتم : مامانی ، خودت بیا،  من کمرم درد میکنه نمیتونم بغلت کنم... و وقتی تو دو سه روز هی تکرارش کردم ، گفت: مامان بیا ببرمت دکتر(آخی کوووچووولو میخواست منو ببره دکتر مریض شدی کمرت درد میکنه . 


دیدم ، باید براش بیشتر توضیح بدم و گفتم : 

نه عسلک ، مریض نیستم .. پریود شدم . ما خانم ها این اتفاق هر ماه برامون میفته ، چون خونریزی داریم یکمی خسته و بیحالیم و ممکنه درد هم داشته باشیم . خودت هم از چند سال دیگه هر ماه پریود میشی.


البته آدم واااقعا نمیدونه از دست این بچه ها چکار کنه چون همین توضیح من باعث شد مهردخت خانوم همیشه با موضوع پریود مشکل داشته باشه و بشدت درموردش واکنش نشون میده .. وقتی بهش میگفتم چرا این کارا رو میکنی دختر ، آخه از پریود طبیعی تر هم داریم که تو قایمش میکنی؟ 

جوابم داد که : من از ضعف و ناتوانی بیزارم و دلم نمیخواد کسی احساس کنه این بلاا سرم اومده(خیر سرم می خواستم بچه مو آگاه بار بیارم ، زدم کلا داغون کردم ماجرا رو)

عجیب نییییست؟؟!!!


یادتونه سال 92 که خودم عمل هیستریکتومی( برداشتن رحم ) داشتم ، اومدم تو وبلاگ براتون نوشتم .. و هیچ مشکلی ندارم بابت اینکه دوستان عزیز اینجا از هر دو جنس هستند هم خانوم هم آقا . بعضیا انقدر با دستگاه تناسلیشون مشکل دارن که میرن رحم بر میدارن میگن کیسه صفرا عمل کردیم (تو همین اداره ی خودمون خیلی از خانوما کیسه صفرا عمل کردن)


لطفا اگر دوست دارید  تجربیات تون رو در ارتباط با تابوهای خودتون ، بچه هاتون یا خواهر و برادر و راهکارهایی که برای  تابو شکنی ها دارید بنویسید تا بیشتر یاد بگیریم . 


*********

یه نکته مهم: 

مشارکت شما دوستان نازنینم برای آخرین کیس حمایتی " سیروس" عالی بود . خدا به همگی تن درستی و برکت بده. به سیروس رسیدگی کردم، کمک  هزینه برای دارو و مواد غذایی پرداخت شد .. براش توضیح دادم از جانب من نبوده و کمک و مشارکت دوستانم بوده . خیلی خیلی تشکر کرد. 

با توجه به اینکه حمایت انجام شده هنوز پول تو صندوقمون داریم . جریان دلآرا کوچولو رو میدونید؟ مبتلا به بیماری SMA  هست . 


درمورد SMA:

حق زندگی عادی از کودکان «SMA» سلب شده، آن‌ها گرفتار  نقصی مادرزادی‌اند، «عارضه‌ای شایع در میان بیماری‌های عصبی- عضلانی که با تخریب سلول‌های عصبی، بیمار، قدرت و توانایی حرکت و کنترل عضلات خود را از دست می‌دهد و به‌تدریج همه عضلاتش تحلیل می‌رود و فلج می‌شود.»


این فیلم از اوایل اسفند تو شبکه های مجازی می چرخید و برای تهیه داروش تقاضای کمک های نقدی می کردن 


آدرس پیج اینستای دلآرا 
delara_help_sma @
من و خانواده م به صورت شخصی در حد توانمون کمک کردیم ولی یکی از خوبان از بین خودتون پیشنهاد کرده از صندوق خیریه ی خودمون هم کمک واریز کنیم . 
گفتم باهم مشورت کنیم و در این مورد هم نظر بدید، البته منظورم این نیست که کمک براش جمع کنیم ، از همون پول هایی که داریم یه مقدار که توافق کنیم با هم براش واریز کنیم .

 درضمن کاش با هم فکری کنیم ببینیم میتونیم یه کار ماندگار شروع کنیم ، که صرفا هر کیسی بهمون معرفی شد یه مبلغی نریزیم براش بگیم خدا نگهدار. 

دوستتون دارم