دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

"نوروز 1400 مبارک"


سلام عزیزای من ، سال نو مبارک 

امیدوارم بهار بهانه ای برای نو شدن افکار و تامل و تمرکز بر روی مهربانی باشه .

 امیدوارم در سال جدید ، کمتر قضاوت کنیم ، بیشتر صبور باشیم و هر روز و هر ثانیه از عمرمون رو به تمرین بهتر بودن و مفید تر بودن بگذرونیم . 

امیدوارم بازم کنار هم تجربه های خوبتری داشته باشیم و با کمک هم ، بیشتر گره از کار دیگران باز کنیم ... قرار نیست کارای عجیب غریب انجام بدیم .. اگر هر کدوممون سعی کنیم ، در محدوده ی کوچکی از محیط دور و برمون تاثیر مثبت بذاریم ، بعد از مدتی نسلی آگاه تر و مسئول تر خواهیم داشت و مسلما" دنیای بهتری برای خودمون و عزیزانمون می سازیم . 


خدا رو شکر که یکسال دیگه با هم بودیم و دوستان عزیز جدیدی به جمعمون اضافه شدن . 


ته غاری خونمون " مهرداد" همیشه بعد از تحویل سال یه رقص مخصوص بامزه داره . امسال اولین سالی بود که کنارمون نیست و تحویل سال رو اونطرف دنیا با ویدیو کال خانواده گذروند .. 


سالی که گذشت ، خیلی سخت بود . کلی از عزیزانمون داغدار شدند و خیلی ها از جمله خانواده ی خود من با کرونا دست و پنجه نرم کردن ... 

ما بازمونده های این سال و قرن سختیم . اکثرمون انقلاب، جنگ ، تحریم، گرونی، نداری، سیل و آتش سوزی و زلزله و  غرق شدن کشتی و شلیک به هواپیمای مسافربری و حق خوری و درد اختلاس و کشت و کشتار دیدیم و جون به در بردیم . کاش بقیه ی عمرمون عاری از جنگ و نکبت باشه ... 


جای همه ی اونایی که رفتن خالی خدا به عزیز از دست داده ها صبر و قرار بده 


دوستتون دارم 


پ ن اول : شب سال نو مهردخت کارهای درسی داشت که باید انجام میداد و فایل ها رو برای استادش می فرستاد . دارسی هم نشسته بود تو بغلش و با دقت و تمرکز مراحل کار رو زیر نظر داشت



پ ن دوم: 

تا چند ساعت قبل از تحویل سال هیچ ایده ای برای هفت سین نداشتیم . 

دم دمای صبح بود که من شیرینی می پختم، مهردخت هم بقول خودش رفته بود تو مود سال نو و ناگهان قلمو ها و رنگ ها رو چید جلوش و مشغول رنگ کردن آینه از طلایی به سفید و درست کردن تخم مرغ رنگی های هفت سین شد. 

سبزه مون هم کچل شد و به هیچ وجه راضی نشدم سبزه ی هشتاد هزارتومنی از سودجوها بخرم همون گلدون پتوس و چند شاخه بید رو که عاشقشم گذاشتیم سر سفره .. سفره مون هم شال سفید سرمون بود. 



راستی اونایی که پیشی دارید تو خونه .. آیا بچه های شما هم مثل دختر من مودب هستن که وقتی یه بار میره سراغ هفت سین بهش بگیم "دارسی، نع" حرف گوش کنه و دیگه فقط از دور سفره رو تماشا کنه؟؟


پ ن سوم : و اما بالطف شما عزیزان و  مشارکت عالیتون برای کمک و حمایت، حال سیروس و خانواده ش خیلی خوبه و با تغذیه ی درست و دریافت داروهای عمداتا" مکمل و تقویتی و صد البته ، استراحت ، مراحل درمان رو دارن طی میکنند . از طریق نفس و با راهنمایی که ازش میگیرم سعی میکنم بتونم براس سیروس کارت جانبازی بگیرم . البته به نظر نفس هیچ فایده ای نداره .. نمیدونم حالا باید بذارم حالش کاملا خوب بشه ببینم چکار میکنیم. 

 انواع و اقسام مبالغ واریزی داشتیم و چقدر با ارزشه که میبینم هر کسی با هر توانی که داشته مشارکت کرده و بی تفاوت نبوده ... معمولا هم خبر نمیدین ، مهم هم نیست هر جور راحتید همونطور کمک کنید ولی بدونید شناس و ناشناس ، دست مهربون همگی رو میبوسم 




"خبر خوب"

بوسه بر دستانی که گره از کار گرفتار باز می کنند . 


اینجا رو بخونید دوستای نازنینم .


پ ن: از دیروز که برای حمایت از سیروس پست نوشتم، واریزی ها قطع نمیشن. امیدوارم آبروتون حفظ بشه که آبروی نیازمندان رو حفظ میکنید   

"سبزه ی عیدت بامن"

دوستان نازنینم درود . 

همین الان بردیا( برادرم ) درمورد حمایت از یه خانواده ی سه نفره که بشدت درگیر کرونا شدند، صحبت کرد . من شخصا این خانواده رو میشناسم و با فراز و نشیب های زندگیشون آشنا هستم .( چون با هم نسبت فامیلی داریم)


 قبل از کرونا امیدوار بودم که یواش یواش تونسته باشند خودشون رو از آب و گل دربیارند ، اما انگار با شیوع این معضل ،کسب و کار اندکش رو از دست داده و الان هم متاسفانه خودش و خانمش و تنها فرزندشون بشدت درگیرکرونا شدند . 


متاسفانه سیروس (پدر خانواده) دورا ن سربازیش  تو جنگ، شیمیایی شده و ریه هاش بشدت آسیب دیده .

 امروز بردیا بصورت اتفاقی دیده که تو خیابون داره با موتور مسافر کشی میکنه و حالش هم خیلی بده .

سیروس گفته:  هر سه تا  کرونا گرفتیم .  ولی  من بخاطر تهیه داروهای مریم و امید  مجبورم کار کنم . 


بردیا گفت : هر قدر خواستم بگم با این کارش کلی آدم دیگه رو هم مبتلا میکنه ، دیدم چی بگم ؟ جواب بیکاری این ببینوا رو کی  میده ؟ خودم اونقدری که تونستم کمکش کردم. 


با حرفای بردیا ، رفتم به سه چهارسال پیش ، که  شنیدم سیروس برای پول رهن خونه ش مستاصل شده و تصمیم گرفته از بانک وام بگیره ... به چند نفر تو فامیل  رو زده رای ضامن ، ولی اونا بهانه آورده بودن . 

یکیشون به من زنگ زد و  گفت:  مهربانو حواست باشه اگه فلانی  این روزا بهت زنگ زد، میخواد تو ضمانتشو بکنی . 

گفتم : عه خب باشه ، مرسی که گفتید ... من سیروس رو خیلی دوست دارم ، خودم بهش زنگ میزنم ببینم ضامن پیدا کرده یا نه . 


گفت: واااا .. من زنگ زدم بهت تا گوشی دستت باشه یه بهانه ای پیدا کنی و بهش نه بگی. 


گفتم: چرااا؟؟ مگه سیروس تاحالا به کسی بدقولی کرده؟ مگه غیر از زحمت و نجابت چیزی ازش دیدین؟ 

گفت : نه .. ولی کارو بار درست و حسابی نداره  و داره تو مغازه ی مردم کار میکنه ، شاید نتونه قسط هاشو بده . 


گفتم: مهم نیست .. کل وامش بیست میلیونه و برای پول پیش خونه ش میخواد، اگر خدای نکرده مشکلی پیش بیاد خودم  به تنهایی یا باکمک بابا اینا میتونیم مدیریتش کنم . 


به سیروس  تلفن کردم و پرس و جو کردم دیدم ضامن پیدا نکرده .. فرداش  پنجشنبه بود منم اداره نداشتم . بهش گفتم اونجا طرحه من با ماشین نمیتونم بیام .

 گفت : من موتور دارم یادته بچه بودیم ، موتور برادر بزرگم  رو برمیداشتیم میرفتیم ؟ 

گفتم :آره یادش بخیر .. فردا من با ماشینم میام دم خونتون ، بعد با موتور تو بریم بانک . 


خلاصه فرداش نشستم ترک موتورش و با هم رفتیم و کارهای بانکی رو انجام دادیم ... روی موتور که بودیم از خودمون فیلم گرفتم و فرستادم تو گروه خانوادگیمون " من و سیروس همین الان یهویی" چقدرم خندیدیم . 


خدا رو شکر  حتی یه قسطش  هم عقب نیفتاد . 


الان به فکرم رسید که موضوع سیروس ، میتونه برامون یه کیس حمایتی باشه . اینو دیگه خیلی میشناسم و میدونم بخاطر زن و بچه ش با جون خودش بازی میکنه . 


خدا کنه بلایی سرش نیاد، که اگر بیاد ، غیر از خودش که خیلی آدم زحمت کش و خوبیه ، یه خانواده ی سه نفره هم متلاشی میشه . 


از سر جمع آوری برای مورد کبری خانوم ، تو حسابمون پول داریم . میخواستم ازتون اجازه بگیرم ببینم موافقید یه مقدار از اون رو برای  تهیه ی دارو ی سیروس و خانواده ش هزینه کنیم و اگر نیت دارید این روزای آخر سال چیزی واریز کنید ، درجریان باشید مورد جدید حمایتمون سیروسه .


میخوایم سبزه ی عید رو به خونشون ببریم . 


دوستتون دارم 


 شماره کارت بنام معصومه سعیدی فر 

6037697574285711


"آخرین شنبه ی نود و نه"

درود به عزیزان دلم . 

بالاخره به آخرین هفته ی سال رسیدیم و هفته ی بعد ،  سال نو میشه. 

با همه ی مصائبی که امسال برای همه ی دنیا پیش آمد، بازم داره ب سرعت می گذره و این نشون میده که زندگی در هر حال جریان داره و اصلا برای هییچ کس منتظر نمی مونه ، پس چقدر مهمه که بعد از هر مشکلی زود خودمون رو جمع و جور کنیم و تا بیشتر جا نموندیم ، خاک حاصل از زمین خوردنامون رو بتکونیم و ادامه بدیم . 


برم 9 تا از اتفاق های خوبی سال 99 رو که لبخند به لبم آورد رو ثبت کنم :


آهااا اینو بگم که ترتیب نگارششون ربطی به میزان لبخندم نداره، هر چی یادم بیفته مینویسم . 


1-اینکه به ترس و وابستگیم به محل زندگی از چهارسالگیم به بعد غلبه کردم و محل زندگیم رو تغییر دادم. (خیلی سخت بودا)

2-اینکه مینا تونست به نگرانی هاش درمورد آغاز زندگی مشترک پایان بده و یه " بله" ی محکم به انتخاب خوبش گفت

3- کمک به مهرداد عزیزم برای پیداکردن خودش و پس گرفتن عزت نفسش، مهاجرتش به کانادا  که چندین سال براش برنامه ریزی و هزینه کرده بود. گرفتن PR و به دست آوردن شغلِ خوب ، در مدت کوتاه بعد از مهاجرتش و دریافت گواهی نامه ی G1 کارت بهداشت و سلامتش. 

4-گذروندن دوران سخت بیماریِ مهلک بابا و بلند شدن از بستر کرونا .

5- سلامتی خودم ونفس و  مهردخت و دارسی و بقیه ی افراد خانواده م.

6- اینکه خونه ی بردیا هم با ورود" پنی" پر از انرژی مثبت و عشق بیشتری شد . 

7-به ثمر رسیدن تلاش هام برای ارتباط بهتر مهردخت و پدرش .

8-اینکه با کمک شما دوستان عزیزم تونستیم دست های بیشتری بگیریم و گره ای باز کنیم.

9-بازسازی خونه ی مامان و بابا و تاثیر مثبتش تو روحیه ی کل خانواده . 


پ ن1:همه ی شما عزیزان دعوتید تو وبلگ هاتون 9 لبخند سال 99 تون رو بنویسید یا اگر وبلاگ ندارید همینجا کامنت بذارید. دوستانی هم که تو پست قبلی کامنت گذاشتن همه رو کپی میکنم زیر این پست 


پ ن2: امروز بیست و سوم اسفنده دقیقا سه ماه کامل میشه که ته تغاری خانواده ، از ایران رفته 


اگه بدونید چقدر دوستتون دارم 





" کبری خانوم ناامید مون کردی"

حتما از لا به لای کامنت ها متوجه شدین یه نازنینی از همین خونه برام پیغام گذاشت که کبری خانوم رو بفرستید بهزیستی لنگرود تا تشکیل پرونده بده و اسم مددکارش رو بپرسه و به ما انتقال بده تا بتونیم بصورت ویژه به موردش رسیدگی کنیم .


 احتمالا هم برای پدرش هم برای بچه ی طفلکش و هم برای مشاوره های روانپزشکی و هم تامین سرمایه ی اولیه ی یک کار شرافتمندانه و هم مشاوره ی قضایی در جهت ادب کردن برادر گردنکشش میتونست مفید واقع بشه . ولی افسوس که معتمد و رابط عزیزم نتونست متقاعدش کنه که این مراجعه رو به بهزیستی داشته باشه . 


کبری خانوم گفته من رفتم تحت پوشش کمیته ی امداد ( نمیدونیم راست میگه یا نه) و بهم توصیه کردن که از جای دیگه کمک نگیرم چون همین کمکشون رو هم قطع می کنند . 


احتمالا وقتی دیده  هانیه پیگیرش شده و سعی کرده از عوامل فساد دور نگهش داره،  کبری خانوم عقب گرد کرده و تصمیم گرفته جواب سربالا بده بهش تا به اصطلاح پاشو از زندگیش کوتاه کنه . 


هانیه می گفت بشدت اصرار داره براش شوهر پیدا کنیم و انقدر ساده ست که شرایط رو به این صورت تعیین میکنه .



دلم براش به درد اومد ، طفلک شوهر خدابیامرزش رو دوست داشته و هنوز تصویر اونو تو ذهنش داره . و باز انقدر عاقل هست که میگه شوهر بعدی ازم بچه نخواد و من و بچه م رو قبول کنه معتاد و هرز نباشه . 


والا این مملکت انقدر  ثروتمند هست که بتونه برای آگاهی و بالا بردن فرهنگ مردمش، هزینه کنه و باعث بالا بردن عزت نفس و سوادشون بشه . 


امثال این زن، کم نیستند.. میشه شناساییشون کرد براشون امدادو مشاوره و ویزیت های رایگان یا قیمت مناسب درنظر گرفت و بعنوان نیروی کار آموزششون داد و راهی زندگی کرد. 

بنظر میرسه امثال کبری، نسل به نسل خوشبخت نبودند و از حداقل امکانات رفاهی برخوردار نبودند و این زنجیره همینطور تا نسل های بعد ادامه پیدا میکنه مگر اینکه چیزی شبیه معجزه تو زندگیشون رخ بده .. پسر بچه ی بیش فعال و بیقرارش راه مثبتی پیش بگیره و بتونه مادر و وابستگانش رو از این دور باطل نجات بده ... 


نمیدونم ، انگار  دچاررویا بافی  شدم ، ولی واااقعا چیز دور از انتظاری نیست .. فقط این سرزمین یه مادر مهربان و بی چشمداشت میخواد . 


آهان درضمن با کمک هایی که خودِ هانیه از اهالی محل جمع کرده یه آبگرمکن خریدند و همسر هانیه هم داوطلب انجام کارهای مقدماتی و لوله کشی های مربوطه شده ولی متاسفانه برادره اومده همه رو شکسته و انداخته دور ... یعنی هیچ  رقم کارش رو نمیفهمم  ... تو اگر میخوای خونه رو هم تصاحب کنی با آبگرمکن که بهتره؟؟ مگر اینکه با این کارها قصد داشته باشه پدرش رو زودتر روانه ی دیار باقی کنه و اون چهاردیواری رو بالا بکشه .

نمیدونم خلاصه ... 


به هر ترتیب کمک هایی  که  به نیت کبری جمع کردیم،  الان  توحسابه .. به زودی مطالعه درمورد کیس بعدی تکمیل میشه و بعد از اینکه مطمئن شدیم نیازمند واقعیه اطلاع رسانی میکنیم . خیالتون راحت باشه این حساب تحت نظارت و کنترل منه و مینا هم پشت باجه بانک میتونه کارهاشو انجام بده ، اگر برای من اتفاقی افتاد جاش کاملا محفوظه . 


دوستتون دارم 


پ ن: شارمین عزیزم یه پست خیلی قشنگ نوشته . اگر امروز نمیخواستم درمورد کبری بنویسم حتمااونو مینوشتم 

دوستانی که دلشون میخواد درموردش پست بذارن، شروع کنند .

 امیدوارم پست بعدی من هم، همین باشه . 


9 تا موضوعی که در سال 99 باعث شد قلبا" خوشحال بشید و خنده روی لبهاتون بیاد رو بنویسید .