دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

یه ذره با فرهنگ باشیم

اگر میخوایم اتفاقای خوب تو مملکتمون بیفته و فرهنگمون ارتقا پیدا کنه ، لازم نیست  منتظر اتفاقای عجیب و غریب باشیم . یا حتما یه موضوع شگفت انگیز پیدا کنیم و درموردش ساعت ها میزگرد و سمینار بذاریم .. تغییر حال خودمون و آدمای اطرافمون گاهی با دقت در مسائل به ظاهر پیش و پا افتاده ی روزمره انجام میشه... 

کافیه به اندازه ی خودمون احساس مسئولیت درمقابل وقت و انرژی و لطفی که دیگران برامون میکنند، داشته باشیم . 


بعنوان مثال همین موضوعی که این چند روزه اتفاق افتاده و باعث شده من کلی بشینم باخودم فکر کنم و دچار چالش بشم که بعد از این ، در شرایط مشابه چه رفتاری نشون بدم و آیا  یه بهانه بیارم و از نفر بعدی عبور کنم؟ ، یا یه راهکاری بذارم که طرف نتونه هر جور که دلش خواست رفتار کنه؟ 


از زمانی که بابا به کرونا مبتلا شد و ما اتفاقی با دکتری اشنا شدیم که تونست بابا رو از اون شرایط بد نجات بده و بعد از اون هم داماد خاله م رو که به مراتب وضعیتش وحشتناک تربود و بیمارستان جوابش کرده بود و روراست خودمون هم اصلا امیدی به زنده  موندنش نداشتیم، تعریف این دکتر تو فامیل  دوست و آشنا پخش شد. 


حالا واقعیتش هم اینه که دکترمون خیلی جوانه اصلا آدم شناخته شده ای نیست، حتی مطب نداره و تو چند تا بیمارستان کار میکنه ، تنها وجه تمایزی که با بقیه داره اینه که خیلی مطالعه ی گسترده درمورد بیماریها و داروها و اینکه تاثیر چی با چی بیشتر میشه یا اصطلاحا" چی با چی تاثیر دارو رو خراب میکنه داره و درضمن شرکت های دارویی ایرانی و خارجی رو خوب میشناسه و میگه هر کارخونه ی داروسازی ، همه ی داروهاش خوب و قابل اعتماد نیستند.. مثلا فلان برند ویتامینش  خوبه و اون یکی برند ، مسکن هاش . 


درمورد تزریقات صحیح نظرات جالبی داره که من قبلا از کسی نشنیده بودم و ندیده بودم که رعایت کنند. مثلا" تزریقات عضلانی رو معتقده ویتامین ها باید رو باسن چپ تزریق بشن، زاویه ی دست نود درجه و سوزن عمیق در عضله فرو بره و در حین تزریق، دست چرخش داشته باشه و با دست دیگه موضع  رو حالت ویبره بدن... 


یا درمورد ماساژ شرایطی رو عنوان میکنه که انقدر جزییات داره من اصلا یاد نگرفتم . 


خلاصه به نظر میاد رعایت این نکات باعث میشه که مریض ها نتیجه ی بهتری از درمان می گیرند.


از بحث دور شدیم .. 


 حالا روش اقای دکتر اینطوریه که خودش مستقیم با بیمار یا خانواده ش ارتباط نمیگیره، یه منشی بسیار دلسوز و بیست و چهار ساعته داره بنام خانم ملکوتی، که حواسش از خانواده ی مریض بیشتر جمعه . 


من که کسی رو معرفی میکنم باید چند روز متوالی با خانم منشی در ارتباط باشم به اندازه ی هزار تا پیام رد و بدل میکنیم دکتر بررسی میکنه و اعلام میکنه که میتونه مریض رو بپذیره یا نه و نسخه اولیه رو صادر میکنه و اگر لازم باشه وقت ویزیت حضوری میذاره و میره مریض رو میبینه و اونجاست که تازه ویزیت دریافت میکنه و خانم منشی به من میگه : مهربانو جان شماره ی من رو بده به خانواده ی بیمار تا من باهاشون در ارتباط باشم و دیگه با شما کاری ندارم . 


اهااا راستی در ابتدای ماجرا من برای خانواده ی مریض توضیح میدم که اگر میخواید از این دکتر استفاده کنید باید مو به مو دستوراتش رو اجرا کنید ، داروهایی که میگه از چه برندی تهیه بشه باید از همون برند بگیرید ، مواد غذایی که میگه مصرف کنید دقیقا باید همونطور باشه ، اگر فکر میکنید توان و حوصله ی اجرا رو دارید بریم جلو  وگرنه نه وقت خودتون رو بگیرید نه بقیه رو . 


حالا تو این مدت که ما سه نفر بیمار بودیم ، خبر رسید که گویا نوه ی عمه ی خدابیامرزم چند روزی بوده که یه سری علامت داشته، هی خاله ش که دختر عمه ی من باشه و تازه از یه کشور اروپایی اومده خانواده ش رو ببینه بهش میگه پدارم جان شما شاید کرونا داری بیا برو یه تست بده ؛ پدرام هم میگه نه من سینوس هام مشکل داره و چیزیم نیست!!


 حتی برای سینوس هاش به بیمارستان مراجعه کرده اونا هم براش یه تزریقی انجام دادن و چند ساعت هم بعد از تزریق  نگهش داشتن تو بیمارستان و خداحافظ . 


حالا من خودم حالم بده تلفنم یه ریز داره زنگ میخوره ، برداشتم مامان مصی بود گفت: مهربانو ، پدرام انقدر حالش بد بوده انگار درحالیکه ناخوناش سیاه شده رسوندنش بیمارستان، توروخدا ببین میتونی با خانم منشی ارتباط بگیری؟ آذرجون (مامانش) داره خودشو میکشه . 

گفتم : چشم مامان جون 


قطع کردم اومدم به خانم منشی پیام بدم ، بابا عباس زنگ زد. همون داستان رو گفت ، گفتم درجریانم چشششم 

بعد از باباا، همون خاله اروپاییه که دختر عمه م باشه، بعدش مادر پدرام و بعدش یکی دیگه ازخاله هاش تماس گرفتن گفتم بقرعان اگه مهلت بدید من به منشی پیام میدم . دادم و همونی که انتظار داشتم شنیدم 


مریض تو بیمارستانه و از بیرون دکتر دیگه ای نمیتونه دخالت دارویی کنه . 


چند روز بعد مریض رو اوردن خونه و دوباره تلفن ها شروع شد. 


بعد از اینکه هزار تا پیام بین من و خاله اروپایی و همسر پدرام و بعد منشی و دکتر و دوباره این چرخه چرخیده ، من به خاله اروپایی گفتم : سیما جان شماره من رو بده به همسر پدرام دیگه شما برو کنار که هی این پیغاما با تاخیر نرسه . 


واقعیتش اینه که پدرام دوساله ازدواج کرده ولی ما چند سالی میشه همو ندیدیم و من اصلا با همسرش آشنا نبودم، ماشالله انقدر دیگه رفت و امد ها کم شده و به عزا و عروسی منتهی شده (دوسالم هست که دیگه به میمنت وجود ویروس نحس کرونا نه عزا داریم نه عروسی)... 


خلاصه تازه ما باخانم پدارم سلام علیک کردیم و قرار شد پیغاما رو تند تند جواب بده (چون گوشی رو ول میکرد میرفت ، من صدتا زنگ زدم که لطفا جواب منو بده دکتر منتظره)


آخرش شب شد، دکتر نسخه رو داد و خانم منشی بهم گفت: مهربانو جان شماره ی منو بده به خانومش بگو به من پیغام بده تا وقت ویزیت رو بذاریم و این حرفا . 


منم دادم و دیگه نفس راحتی کشیدم . 


(فکر کنید همه ی این مدت دستم به ابمیوه و غذا و داروی خودمونم بوده)


فردا عصر خانم منشی بهم پیغام داده که : مهربانو جون از مریض په خبر ؟بهتره؟


من چشمام از تعجب  داشت می پرید بیرون گفتم والا خبر ندارم مگه شما در ارتباط نیستین؟ 

گفت: نه هیچ پیامی نگرفتم . 

زنگ زدم پرس و جو.. 

فکر میکنید چه جوابی گرفتم؟ 

- واااا ببخشید مهربانو جون یادم رفت اطلاع بدم ، ما تصمیم گرفتیم با پروفسور فلانی بریم جلو 

-دست شما درد نکنه 


حالا این وسط نمیدونم خاله اروپایی و مادر پدرام ، با عروس خانم مشکلی داشتند یا نه،  چون از من خواهش کرده بودند یه گزارش هم از روند کار به خودشون بدم . بهشون گفتم از همسر پدرام بپرسید ، گفتن نه قربونت لطفا خودت به ما بگو!


حالا زنگ زدم بهشون میگم همسر پدرام بعد از دوروز به من همچین چیزی گفته 

میگن : دستت درد نکنه کلی تو زحمت افتادی ، چی بگیم؟؟حالااا حتما صلاح دونستن با فلانی پیش برن . 


تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به مامان مصی و بابا عباس گفتم لطفا دیگه از من توقع نداشته باشید وقت و بی وقت از این کارا برای کسی انجام بدم . 

********

خب میبینید، خدایی این موضوع بجز فرهنگ دیگه به چی ربط داره؟؟ 


دارم فکر میکنم که به خانم ملکوتی (منشی دکتر) پیشنهاد بدم که از اول برای مشاوره هم ویزیت بذارن که اگر واقعا کسی تصمیم داره ادامه بده ، این کارو بکنه ... میبینید رفتار یه عده باعث میشه که آدم از اول شرط مالی رو بیاره جلو و این خیلی بده . کلی هم جلوی خانم ملکوتی و دکتر شرمنده شدم


دوستتون دارم . 


 پینوشت: چیزی که تعریف کردم کاملا واقعی بود ، مطمئن باشید منطورم با کسی از بین دوستان این خونه نیست، چون یکی دونفر ازم اینجا کمک خواستن و بعد متاسفانه حال بیمارشون وخیم شد و چون تهران نیستند مجبور شدن با دکترهای قبلی خودشون پیش برن و نتونستن با دکتر ما ادامه بدن؛ من شرایطشون رو درک میکنم و اصلا با این مورد که تعریف کردم قابل مقایسه نیست . 



جای خالی تامی

همون پنجشنبه ای که صبحش مهردخت تست داد ، بنا به توصیه ی دکتر مشیری از آزمایشگاه لابرا  وقت گرفته بودم که تامی رو ببرم برای آزمایش  های تکمیلی. 

مهردخت که روبه راه نبود به دوستم که از اول تامی رو امداد کرده بود و برای جراحی و قطع دستش اقدام کرده بود زنگ زدم و گفتم ک امروز میخوام برم آزمایشگاه و متاسفانه دست تنهام ، گفته بودی اگه به کمکت نیاز داشتم خبرت کنم ، اگر میتونی امروز بیا با هم بریم . 

قبول کرد و گفت الان راه میفتم تو هم خودت و تامی رو اماده کن تا بیام دنبالتون . 

خلاصه آمد و همراه هم  به سمت آزمایشگاه لابرا  واقع در ستارخان رفتیم . 

همه ی مدت باکس تامی رو تو بغلم نگهداشته بودم نه روی صندلی ماشین که احساس ترس و تنهایی نکنه . چه روز گرم و آفتابی هم بود . رفتیم آزمایشگاه و تامی خیلی آروم  نشست تا نمونه ی خونش رو گرفتن و دوباره برگشتیم سمت خونه . درست رو به روی خونه ی فعلیم یه مطب امپزشکی هست که دکتر جوان و خوشرویی اونجا مشغول طبابته و گاهی میرم پیشش برای دارسی خاک یا مالت و چیزای دیگه تهیه میکنم و کمی گپ میزنیم . اتفاقا در جریان آوردن تامی هم بود ولی فکر میکرد میبرمش خونه ی مامان اینا. 

نزدیک خونه به نیکی گفتم

نیکی جان من بارها تامی رو حمام کردم خیلی پسر آروم و خوبیه مثل نوزاد تو بغلم میشینه و حسابی حمومش میکنم ولی هنوز جرات نکردم ناخوناشو بگیرم . چون خیلی قویه و میترسم هنوز اون اعتمادی که باید بهم داشته باشه و نداشته باشه . ضمن اینکه یه بار هم دستمو مجروح کرده نه بعنوان اینکه چنگ بزنه یا گار بگیره . طفلک میخواستم جاشو تمیز کنم و ملحفه هاش رو عوض کنم . بغلش کردم که مهردخت این کارها رو انجام بده ولی تامی چون دوست داشت برگرده تو لونه ش ، تقلا کرد و پاشو گیر داد به دستم که بپره بره و همین باعث شد دستم به شدت زخمی بشه . 


نیکی گفت بیا بریم یه دامپزشکی و ناخون هاشو کوتاه کنیم . گفتم اتفاقا  با یه دکتری درست رو به روی خونمون دوستم . 

دم در مطب دکتر پیاده شدیم . تامی رو بردیم پیش آقای دکتر خیلی راحت و به سرعت ناخوناشو کوتاه کرد و برگشتیم . 

نیکی میگفت چقدر صورت تامی تغییر کرده ، چهره ش باز شده و مشخصه حسابی تغذیه و مراقبت خوبی داشته . اون روز من متوجه حرف نیکی جون نشدم ، چون تامی مدام پیشم بود تغییراتش رو نمی فهمیدم . 

روز شنبه که اون اتفاق برای نفس افتاد و اومد خونه ی ما، به من گفت من تو اتاق تو نمیخوابم چون تامی تو اتاق توعه و من اصلا راحت نیستم . 

موندم چکار کنم ، چون تبخاطر اینکه نمیدونستیم تامی ایدز یا بیماری دیگه داره یا نه ، قرار بود از دارسی دور باشه تا جواب آزمایشات کامل بیاد ، بعد درصورتیکه سلامت کامل بود تو خونه با دارسی نزدیکش کنم و نگهداریش رو ادامه بدم . بنابراین تمام این مدت تامی  تو اتاق من بود . 

به نفس گفتم باشه من تامی رو میارم تو پذیرایی و خودم مواظبم دارسی بهش نزدیک نشه . وسایل تامی رو منتقل کردیم . اتاق خودم رو تمیز کردم همه ی ملحفه ها رو عوض کردیم و به نفس گفتم حالا با خیال راحت برو بخواب اونجا . مهردخت هم که اتاق خودش رو داره منم رو راحتی ها میخوابم که مراقب دارسی و تامی باشم . 

چشمتون روز بد بنبینه ، دارسی مگه بیخیال تامی میشد؟؟ هر کاریش میکردم میرفت نزدیک تامی و خط و نشون میکشید .. مصیبت واقعا شب شروع شد که تا چشمم گرم میشد میدیدم دارسی رفت سراغ تامی . شروع میکرد جیغ و داد راه انداختن . 

مهردخت هم نمیتونست دارسی رو تو اتاقش نگهداره چون بشدت هوا گرم بود و ما هم تب داشتیم و باید درها باز میموند که خفه نشیم . 

اگر بگم اونشب بخاطر تامی و دارسی من نیم ساعت هم نتونستم بخوابم دروغ نگفتم . 

فردا صبح مهردخت پاشو کرد تو یه کفش که من باید پذیرایی رو جارو برقی بزنم چون تامی رفته تو خاکش و خاک ها رو این طرف اون شرف پاچیده .. هر چی پفتم امروز رو بیخیال شو مریضیم همه مون ول نکرد . 

به من گفت تامی رو بغل کن تا جاش رو تمیز کنم . 

یا خداااا، همینکه تامی رو بلند کردم ، بچه دوباره خواست بره تو جای خودش احساس امنیت کنه، پاشو انداخت به دست من، نمیدونم چه قدرتی داشت که با ناخون های کوتاه شده زد دست منو خونین و مالین کرد. 

صدای مهردخت و نفس با هم دراومد، کلی به من اعتراض کردن که این چه وضعیتیه درست کردی، تو نمیتونی تو این شرایط از پس گربه ی بیرون که شرایط خونه موندن رو بلد نیست بربیای. 

گربه رو باید از بچگی تربیت کرد و ... 

حالا منم احساس میکنم دستم قطع شده انقدر وحشتناک درد میکرد و اشک میریختم . هم از درد ، هم از فشار عصبی که بهم وارد میکردن . 


نفس هم بلند شد لباس بپوشه که من میرم این بچه رو زابراه کردم از اتاقش اومده بیرون پرخاشگری میکنه. هر چی گفتم پرخاشگری نمیکنه فقط خواسته بره تو جای خودش ، گوش نمیداد. 


با ناراحتی برای نیکی ویس فرستادم و گفتم نیکی جان من خیلی حالم بده شرایطم یه وطوری شده نمیتونم از پس پرستاری و مراقبت همگیمون بربیام . 

نیکی هم گفت الان میام دنبال تامی خودتو اذیت نکن تو این شرایط 

قبلا هم بهم گفته بود که اگر ازمایشای تامی خوب نباشه و نتونی نگهداریش کنی میبرمش تو کارگاه خودمون و اونجا مواظبشم . 

نیم ساعت بعد نیکی تماس گرفت گفت مهربانو لطفا به تامی چیزی نده بخوره ، وقت گرفتم امشب برای عقیم سازیش . 

خلاصه عصری هم اومد بردش ، بازم های های گریه میکردم و تو بغلم کلی نازش کردم ، نفس هم وجدان درد گرفته بود میگفت بخاطر من بچه آواره شد بذار من برم خونه  مون . 

خلاصه چشمامو پاک کردم و دیگه سعی کردم خودمو جمع و جور کنم که باعث ناراحتی و مشکلات بیشتر نشه . 

تامی هم عمل شد و خدا رو شکر حالش رو می پرسیدم و خوب بود . 

جواب آزمایشاتشم چند روز بعدش اومد و متاسفانه مبتلا به کرونای مخصوص گربه ها بود که عملا موضوع نگهداری توسط من  بخاطر دارسی منتفی میشد . 

حالا تو گوشیم پر از فیلمای تامیه .. خیلی بهش عادت کرده بودم و حالا که مقایسه میکنم میبینم واقعا چقدر تغییر کرده بود و سرحال شده بود . ولی متاسفانه نتونستم نگهداریش کنم . 

این مدت کلی ضربه های عاطفی خوردم از بیماری و حال خراب خودم تا رفتن تامی 

قبل از اینکه جواب ازمایشا بیاد مهردخت اصرار داشت حالمون که بهتر شد تامی برگرده ولی من میدونستم که نگهداری از گربه ی قوی و بزرگی مثل تامی که از اول بیرون بوده درکنار دارسی کار خیلی خیلی سختیه . 

حالا دیگه مهردخت هم بخاطر جواب ازمایشا متقاعد شده که ما تو خونه مون نمیتونیم داشته باشیمش .... 

نمیدونم انگار حیوانات هم درست مثل ما ادما خوش شانس و بدشانس دارن ... چرا تامی و امثال اون  نباید تو محیط های امن و راحت زندگی کنند؟؟

نمیدونم چرا بعد از گذشتن هشت روز هنوزم زخم دستم انقدر دردناکه و جاش اینطوری مونده انگار جوش نخورده


دوستتون دارم 


"کرونا به خونه ی ما هم رسید"

تو این هجده سالی که نفس رو میشناسم ، دیگه با همه ی زیر و بم حساسیت های جسمی و روحیش آشنام.. اگر ازم بپرسن ضعف جسمی نفس چیه؟ میگم سرش به سرما و باد و بارون حساسه. 

یعنی کافیه یه باد کوچولو بهش بخوره ، فوری دچار عطسه و آبریزش و کیپ شدن دماغ میشه. 

اواخر فروردین که یه باد و طوفان اساسی گرفت ، جناب نفس بیرون بود و یکمی خیس شده بود ، شب بهم گفت : مهربانو فکر کنم سرماخوردم . گفتم : بخدا وقتی طوفان شد تو فکرت بودم که نکنه بیرون باشی و خیس بشی. 


اون شب قرص خورد و زودتر خوابید . فرداش هم  رفت خونه ی مشترک دوتاییمون و گفت :  من  ی مدت میمونم اینجا تا حالم بهتر بشه و دیگه خونه نمیرم . 


روز جمعه ش بهش گفتم: بهتر شدی؟ گفت : خیلی بهترم . گفتم : ناهار بیا پیش ما . اول هی گفت نه و شاید هنوز مریض باشم و این حرفا .. گفتم نه بابا اصلا صدات باز شده خوب خوبی.. بیا دیگه ناهار درست میکنم با مهردخت میشینیم فیلم میبینیم . 


اومد و اتفاقا سه تایی کلی هم بهمون خوش گذشت . 


البته نفس همچنان برنگشته بود خونه شون . من گاهی غذا درست میکردم براش میبردم  اونم سرما خوردگیش هی می رفت و برمی گشت . 

یکشنبه شب مهردخت خیلی گرمش شد ، پنجره رو باز کرد و خوابید،  اتفاقا شبی هم بود که هوا خنک شده بود . 


صبح پاشد گفت : مامان من احساس سرماخوردگی میکنم ، انگار دیشب سرماخوردم . 


گفتم : خب تو آلرژی هم داری و از اول فروردین داری عطسه میکنی و ... 


بهش قرص سرماخوردگی بزرگسالان دادم و تموم . 


روز چهار شنبه نفس رفت دکتر یکمی داروهای معمولی گرفت ، دکتر بهش پیشنها کرد تست کرونا بده . 


من گفتم : باباااا خودت که میدونی چته و ماجرا چی بود،  تست میخوای چیکار؟ 

گفت: حالا بدم ضرر نداره . گفتم : نه خب ، ضرر نداره . 

نفس رفت تست داد . 

از اون طرف دوستای مهردخت گفتن جمعه میای بریم پیک نیک؟ 

مهردختم که واقعا این گروه دوستاش رو خیلی دوست داره ، گفت:  مامان نظرت چیه برم؟ 


گفتم : آره باباااا تو که همه ش تو خونه ای برو یکم هوا بخور از این کلاسای دانشکده فاصله بگیر . 


بعد از چند ساعت گفت: مامان من میخوام تست بدم . درسته میخوایم بریم پیک نیک و تو فضای باز هستیم ، ولی تو ماشین های هم میشینیم ، یه درصد من اگه کرونا داشته باشم خیلی  بی انصافیه که به روی خودم نیارم . 


منم غر زدم که مهردخت دست وردار تا میگی حالت چطوره میخوای تست بدی. هر بار کلی پول میدم . 

گفت: این یه بارم بدیم دیگه ... 

گفتم ک پس بریم بیمارستان که قیمتش مناسب تر بشه . 


گفت: نه توروخداا بگو آقای آب بخش بیاد خونه مثل همیشه اونا سواپ هاشون نازکه من اذیت نمیشم . 


کلی چک و چونه زدیم تا قبول کردم . 


پنجشنبه صبح  آقای آب بخش اومد و تست مهردخت رو گرفت . 


شب هم جواب تست نفس اومد، هم مهردخت و هر دو "مثبت بودن" 


روز جمعه با هزار خواهش و تمنا از همون دکتر بابا و چند نفر دیگه که دیده بودیم چطور از بستر سخت بیماری نجاتشون داده خواهش کردم بیاد ویزیتمون کنه . 


(چون انقدر شلوغن ،  مریض جدید نمیپذیره ما رو هم بخاطر سابقه آشنایی قبول کرد) به نفس گفتم پاشو بیا دکتر داره میاد ویزیت . 


اومد و اندازه ی دوساعت و نیم،  سه تاییمون رو بررسی کرد و گفت : خدا رو شکر خفیف گرفتین ولی مکمل هاتون رو مصرف کنید حواستون به مواد غذاییتون باشه ( که البته من از سر تجربه ی بیماری بابا خیلی چیزا رو میدونستم). 


دکتر که رفت ناهار خوردیم و نفس هم پاشد که بره . 


گفتم کجا میری باباااا سه تاییمون مبتلاییم ، بمون همینجا دوره رو بگذرونیم دیگه منم خیال راحت باشه . 


گفت مهربانو درست میگی تو ولی واقعا راحت نیستم .. جلوی مهردخت نمیتونم شلوارک بپوشم و ولو بشم .اذیت میشم . گفتم حق داری ولی آخه اینطوری برای منم سخته . گفت : میام حالا ....یه دو روز دیگه  میام ناهار پیشتون و شب میرم . 

قبول کردم و نفس رفت . 


شب حالشو پرسیدم گفت خوبم ولی من باور نکردم . گفت : خیلی خوابم میاد،  زود تر میخوابم .. گفتم باشه فردا زود زنگ بزن . 


فرداش تا ساعت یازده هر چی زنگ میزدم رو فلای مود بود . پاشدم آماده شدم برم سراغش که زنگ زد . 


گفت : تا صبح تب داشته و هی عرق کرده اصلا نخوابیده . گفتم : بیا اینجا .


گفت: اصلا حرفشو  نزن فقط بذار بخوابم . 


تلفن رو قطع کرد . سوپ و آب میوه و گوشتای شتر مرغ رو برداشتم ، ناهار مهردخت رو هم دادم و رفتم . 


در رو باز کرد دیدم چقدر مریض و ژولیده ست . با اخم و ناراحتی شروع کردم به درست کردن استیکا و گرم کردن سوپ . 

نفس هم رفت دستشویی سرو صورتشو بشوره . 


یهو دیدم یه صدای وحشتناکی اومد .

صدا زدم : نفففففس چی بود؟؟ 

جوابی نیومد!!

دویدم سمت دست شویی. 

خدا برای هییییچ کس نیاره همچین صحنه ای رو . 


دیدم نفس افتاده رو زمین ، پاهاش زیرش کج و معوج  بود انگار شکستن .. دستاش چنگ و قفل شده بود ، از دم و باز دمش هم ، صدای خیلی بدی شنیده میشد 


بغلش کردم یه عالمه قربون صدقه ش رفتم ، بهش التماس کردم بیدار بشه .. هر کاری کردم جوابم رو نمیداد . تند تند مردمک چشمش رو نگاه میکردم ، بنظرم عادی میومد 


اصلا به ذهنم نمیرسید به اورژانس تلفن کنم . 


دست انداخته بودم زیر سینه ش و سعی می کردم بیارمش بیرون ، بدنش سنگین بود و من ناتواان 


 تلفن بردیا و سینا رو  گرفتم .. برداشتن گفتم: توروخدا خودتون رو زود برسونید خونه ی من و نفس . 


فکر کنم هفت هشت دقیقه ای طول کشید تا پلکاش شروع کرد به تکون خوردن .. آروم آروم به هوش اومد، و تعجب کرده بود چرا تو اون حالته . 

هیچی یادش نمی اومد .

با دکتر تماس گرفتم .. سطح هوشیاریش رو گزارش دادم و بالاخره مطمئن شدیم بخاطر ضعف شدید، افت فشار پیدا کرده . 

خدا رو شکر حالش خوب شد ولی خودم قششششنگ مرردم و زنده شدم . 


از همه جالبتر اینجا بود که دو سه ساعت بعد که یکمی بهتر بود گفت :  مهربانو جان برو خونه با هم در تماسیم 


اونجا بود که پس  هجده سال ، اون روی مهربانوییم رو بالا آورد و گفتم : بلند شو راه بیفت ببینم ، بچه م اون بالا تنهاست دل تو دلم نیست ولش کردم اومدم اینجا ، خودم مریضم ، سکته م دادی امرو ز بسه دیگه ..

 اصلا هم حوصله ی جر و بحث ندارم . یا زود پاشو راه بیفت یا همین الان انقدر جیغ میزنم همه ی همسایه ها بیان اینجا بعدم به دوستات تلفن میکنم میگم امروز چی شده حالا هم نمیای . 


نمیدونم چه شکلی شده بودم که سریع گوشی و شارژرش رو دستش گرفت گفت : بذار چک کنم ببینم گاز بسته ست 


خلاصه جونم براتون بگه ، از شنبه عصر داریم سه تایی زندگی مسالمت آمیز کروناییمون رو می گذرونیم .. دمنوش، ابمیوه، غذا ی مقوی ، دارو .. میخوریم و فیلم تماشا میکنیم . 


دستگاه فشار خون و دماسنج داشتیم ؛ اُکسی متر نداشتیم که دیروز یه مارک معتبر که قبلا صد-صدوپنجاه قیمتش بود و حالا گیر نمیاد رو از یه جا پیدا کردم با قیمت یک میلیون و هشتاد هزار تومن خریدم که در عرض بیست دقیقه به دستم رسید .

 تند تند دارم اکسیژن خونمون رو می گیریم و به دکتر گزارش میدیم . 


نفس خان هم شلوارک و تی شرت خوشگلش رو پوشید و خجالتش ریخت


وااالا اعصاب ندارم هی برام دردسر درست میکنن . بگو این چه کاری بود مثلااا اینجا نباشه ، تک و تنها بمونه دوران کرونا رو بگذرونه و خودشو به کشتن بده؟؟ 


خلاصه که این بود روزهای گذشته ی ما،  ببخشید بی خبر مونده بودید .اصلا رو به راه نبودم بتونم بیام چیزی بنویسم . 


آهاان راستی آخرشم نفهمیدیم جریان این کرونا چی بود چون واقعا اگر مهردخت و نفس تست نمیدادن ، ما همه چیز رو مثل سرماخوردگی می گرفتیم . نمیدونم بقیه هم کروناشون با یه اتفاق که فکر کنن باعث سرماخوردگیشون شده (مثل خیس شدن تو بارون یا خوابیدن زیر پنجره ی باز) بروز کرده یا ما اینطوری بودیم ؟ 


دوستتون دارم 



یادداشت مامان مصی

خدمت همه ی عزیزانی که همراه و دوست این صفحه ی صمیمی هستند سلام میکنم .

 چقدر خوشحالم که دخترم دوستان عزیزی مثل شما داره . تمام این سالها میدونستم وبلاگی به نام دلنوشته های مهربانو رو می نویسه، ولی هیچوقت فرصت و همت خوندنش رو نداشتم تا چند ماه قبل که با موضوع داستان بازنده ، من هم همراه این فضای دوست داشتنی شدم . 


حالا که بازنده رو خوندم ومتوجه شدم که مهربانو صادقانه و بدون خودسانسوری می نویسه من هم سعی میکنم همین شیوه رو تو نوشته م رعایت کنم. 


من بچه ی اول پدر و مادری بودم که به دلیل فوتِ زودهنگامِ مادرم، خاطرات زیادی ازش به یادم نیست، ولی از وقتی که  عقل رس شدم و تونستم رفتار آدم های دور و برم رو تجزیه و تحلیل کنم، به این نتیجه رسیدم که مادرم زن خوش فکر و مدیری بوده، دقیقا برعکس پدرم که باوجودیکه در ارتش خدمت میکرد، اما بسیار مرد ساده و زودباوری بود. 


داستان از این قرار بود که وقتی پدرم از کردستان به تهران منتقل شد، مادرم حاضر نشد تنهاش بذاره.

 (حالا نمیدونم از علاقمندیش بوده یا می ترسیده دوری و تنهایی باعث بشه شوهرش ازدواج دیگه ای کنه. البته این دلیل دوم رو محتمل تر میدونم،  چون باوجودیکه چند سال از ازدواجشون می گذشته ولی بچه دار نمیشده و با فرهنگ سنتی اون زمان،  این موضوع رو نقطه ضعف بزرگی برای خودش می دونسته که شوهرش دلبستگی به زندگی نداشته باشه و به اصطلاح سرش هوو بیاره) 


خلاصه که همراه پدرم به تهران میاد، این بین مادرش هم تصمیم میگیره با دختر و دامادش به تهران کوچ کنه دلیلش هم این بوده که نُه تا بچه به دنیا آورده بوده و همه ی اونها بجز مادرم رو در سنین مختلف از دست داده بوده . 

به شوهرش میگه من طاقت دوری از دخترم رو ندارم ، همراهش میرم تو هم اگر دوست نداری بمون همین جا و واقعا هم شوهرش موند تو شهر خودشون و تاپایان عمر دیگه همدیگه رو ندیدن!


خلاصه اینکه پدر و مادر و مادربزرگم اومدن تهران  و درکمال تعجب مدتی بعد مادرم، من رو باردارشده و به دنیا آورده ، سه سال بعد برادرم رضا به دنیا اومد و دوسال بعد از اون خواهرم رقیه . 


اما همزمان با بارداری سومین بچه ش ،  بیماری سختی میگیره که اون وقتا میگفتند یرقان، ولی من حالا میدونم که درواقع به هپاتیت c  یا سیروز کبدی مبتلا بوده. 


از اون روزها خاطرات گنگ و تلخی به یاد دارم، مادرم  همیشه گریان بود و به خدا شکایت میکرد که چرا اینهمه سال مادر نشدم و حالا که بچه دارم این درد رو بهم دادی؟! همسایه ها و همشهری های پدرو مادرم رو به یاد دارم که به خونه ی ما رفت و آمد داشتند و سعی میکردند زنِ نگون بخت رو که نوزاد به بغلش بود و یه چشمش اشک بود  یکی دیگه خون، دلداری بدن که خوب میشی و خودت بچه هاتو بزرگ میکنی و... 


اما متاسفانه زور بیماری، خیلی بیشتر بود و به  انگیزه ی بزرگ کردنِ سه تا بچه اش، غلبه کرد و از پا درآمد.

 من ، مصی شش ساله و رضای سه ساله و رقیه شش ماه ش رو ، روی دست پدرم و مادربزرگم گذاشت. 


روزهای سخت ترِ زندگی ما شروع شد.

 مادر خدا بیامرزم زن سخت گیری بود، تو همین خاطراتِ محو و غبار آلودی که بیاد دارم ، خاطره ی چند فقره کتکی که به واسطه ی شیطنت های بچگانه خوردم، خودنمایی میکنه . 


حالا ما مانده بودیم با یک مادر بزرگ و یک پدر که به فکر تجدید فراش بود .

 بالاخره چهارسال بعد، پدرم تصمیم خودش رو عملی کرد و با دختری که فقط دوسال از من بزرگتر بود و دقیقا نماد کودک همسری رو در ذهن متصور میکرد، ازدواج کرد. 


جریان ازدواجشون براساس همون سادگی  پدرم که رنگِ نادانی  به خودش  گرفته بود، بنا شد. 


گویا پدرم و برادر مریم خانوم (که نامادری ما شد)رفاقت نیم بندی برسرِ بساطِ عیاشیِ  ، قول و قرار ازدواج دختر بیچاره رو گذاشته بودند. 


خانواده یِ نامادری هم آشفته و از هم گسیخته بود و برادر ناتنی که مثلا با پدرم باب رفاقت رو باز کرده بود، برای راحت شدن از شر مسئولیت نگهداریِ خواهر ناتنی دوازده ساله ی زیباش، اون رو به پدرم که بالای سی سال سن و دارای سه تا بچه ی بی مادر و قد و نیم قد بود، پیشنهاد میده. 


جهنم واقعی بعد از ازدواجشون در خانه ی ما بپا شد...

 دختر بچه ای که هیچ چیز از زناشویی و زندگی مشترک نمیدونست، شد همبازی کودکی های من و مادر بزرگم که همیشه به درخواست ازدواج مجدد پدرم ، واکنش های منفی نشون میداد، وقتی دید بچه ای جای دختر از دنیا رفته ش رو گرفته، دلش به رحم آمد و با عروس جدید همانطور رفتار می کرد که با ما. 


اما جنگ و جدل های زن و شوهری پدر و نامادری پایانی نداشت و میشه گفت "هیچ شبی در خانه ی ما  با آرامش و دلخوشی به صبح نمیرسید" . 


 متاسفانه مریم خانوم با اینکه سال به سال به عددِ سنش اضافه میشد ولی به نشونه های زنانه و خانم خونه بودنش هیچ چیزی اضافه نمیشد و در خلال شونزده سال زندگی با پدرم،  صاحب چهار دختر شد ولی همچنان جوانی میکرد و مادربزرگم،  عاشقانه ما سه نفر که نوه های واقعیش بودیم رو با چهاردختر که از ازدواج دامادش صاحب شده بود، ترو خشک می کرد. 


انگار اخلاقِ مادرم دربست به من ارث رسیده بود، چون من هم نسبت به همه ی مسائل دورو بر زندگیم حساس و مسئول بودم . 

نمیتونستم رو پدرم حساب باز کنم.

 تا اونجایی که سالهای بعد وقتی فقط چهارده سالم بود، تصمیم گرفتم برای بهتر زندگی کردن خودم و بقیه ی افراد خانواده ، حرفه ای یادبگیرم و از خودم درآمد داشته باشم .

 با همین نیت ، سالن آرایشگاه خوش نام و خوبی پیدا کردم و بعنوان نیروی کار صفر، مشغول به کار شدم . 


مدت زیادی طول نکشید که بخاطر صداقت و نجابتِ ذاتی که داشتم ، چشمِ راست روفیا خانم، صاحبکار عزیزم شدم . 

همسر روفیا خانوم رییس بانک بود، سه تا بچه داشتند که من رو هم مثل دختربزرگ خودشون، درخانواده پذیرفتند. 


شاید معنای درست و خوب خانواده رو اونجا پیداکردم و فهمیدم عشق و ارامش در خانواده یعنی چی. 


باوجودی که حواسم بود باید برای تامین مخارج خانواده م، مواظب  درآمدم باشم ، اما  عاشق کتاب خوندن و مطالعه بودم و با پس  اندازهای کوچیکم همیشه مجله و کتاب میخریدم . (و تا هنوز هم این عادت و اخلاق مثبتم رو حفظ کردم)


خوندن کتاب ها و رفت و آمد در خانواده ی روفیا، باعث شد سطح دیدم به زندگی، ارتقاء پیدا کنه و نسبت به همسن و سالها و جوان های روزگار خودم، از آگاهی و انتخاب های بهتری تو زندگی برخوردار باشم 


عباس، برادر ناتنی مریم خانوم "نامادریم " بود . جوانِ بینهایت نجیب و نازنینی که کل فامیل عاشق صبوری ، ادب و متانش بودند و با اظهار علاقه ای که به من میکرد ، آتش عشق  رو تو دلِ سخت پسند و سختگیر من روشن کرد. 


من دختر بلندپروازی بودم که برای خودم و زندگیِ آینده م، آرزوهای بزرگی در سر می پروروندم .

 بشدت خودم رو درمقابل چشمان حریص و ناپاک حفظ می کردم و معتقد بودم باید اولین مرد زندگیم، همسرم باشه. 

عباس بشدت درسخوان و منظم بود، بهش گفتم:  دوست دارم همسر آینده م لباس سفید افسران دریایی رو به تن داشته باشه و همین حرف من باعث شد از تحصیل در بهترین رشته ها در بهترین دانشگاه هایی که پذیرفته شده بود منصرف بشه و رشته ی دریانوردی  رو انتخاب کنه . 


بالاخره سال پنجاه، رویای زیبایِ وصل من و عباس، به حقیقت پیوست و ما  زن و شوهر رسمی هم شدیم . 


 شیرین ترین  اتفاق، تولد دختر عزیزم مهربانو، دوسال پس از ازدواجمون بود ، متاسفانه نامادریم کمی قبل از به دنیا آمدن مهربانو و درعنفوان جوانی و با داشتن چهاردختر کوچیک، از دنیا رفت و  من باوجودی که متاهل بودم هنوز خودم رو ملزم و وموظف به مراقبت از اونها می دونستم

 (مخصوصا اینکه اون بچه ها ، خواهر ناتنی خودم و خواهر زاده های ناتنی عباس بودند) 


با همه ی اینها ، خانواده ی کوچک و خوشبخت سه نفره م، در سفرهای دریایی به سرزمین های دور، یا اقامت در کشور بلژیک به منظور ادامه ی تحصیل عباس ، روزگار می گذروند. 


باخودم فکر میکردم خوشبخت ترین زنِ روی زمین هستم ولی متاسفانه شخصیت انسانها در کودکی ساخته و به مرور زمان پرداخته میشه .

 من باوجود عشق مثال زدنی که نسبت به مهربانو داشتم، ولی توقعات بیجا و مخربی در ذهنم نسبت به اون وجود داشت ، که ناخواسته باعث آزار و اذیت های فراوونی نسبت به جگرگوشه م میشدم . 


بشدت ایده آلیست بودم، توقع داشتم دختر سه-چهارساله م مثل یه دختر خانوم عاقل، آداب معاشرت بدونه، تمیز و شیک غذا بخوره و مودب و نکته سنجج باشه و خدا نمیکرد اگر بچه ی بیگناهِ من، به واسطه ی سن کم و شیطنتی که مقتضای سنش بود ، با بچه های دیگه مشغول بازی و سرو صدا میشد . 

آنچنان بلایی به سرش می آوردم و کتکی  به بدن نحیف و نازکش میزدم که هنوزم وقتی یاد اون روزها می افتم، مو به تن خودم راست میشه . 


نمیدوم شاید با وجود خوشبختی که داشتم، دوری از وطن و رسیدن اخبار ناراحت کننده ای از خانواده م، دوباره همه ی کودکی و نوجوانی سختم رو پیش چشمم می آورد که عنان اختیار از دست میدادم . 


چهارسال بعد از مهربانو ، پسرم بردیا رو در آنتورپ به دنیا آوردم. 


کلاس ها ی درس فشرده ی عباس، و نگهداری از نوزادم در کشور غریب، خسته و کلافه م کرده بود و متاسفانه سیستم عصبیم بیش تر از قبل تحت فشار بود و دق و دلی همه ی مشکلات رو سر مهربانو خالی می کردم . 


سالها گذشت، زندگی ما فراز و نشیب های فراونی رو پشت سر گذاشت ... جنگ و مهاجرتی که از خرمشهر ( در اون مقطع خرمشهر زندگی می کردیم)، باعث شد تمام زندگی لوکس و دوست داشتنیم رو درخرمشهر رها کنم و با یک دست پیراهن که تنمون بودو با دوتا بچه به تهران فرار کنیم. (خدا رو شکر از خودمون خونه داشتیم و آواره ی خونهه ی دوست و فامیل نشدیم)


به دنیا اومدن، مینا درسال شصت و بلافاصله مهرداد در سال شصت و یک ، و اینکه من برای هیچکدومشون آمادگی نداشتم ، درواقع اعصاب و روان  من رو به ورطه ی نابودی کشوند. 


 مهربانو بزرگ و بزرگتر میشد ، باوجودی که رشته ی انس و الفت ما هر روز محکمتر میشد و بزرگترین یاور و مونس من در تمام سالهایی که همسر عزیزم به واسطه ی شغل و مسئولیتش کنار ما نبود ، مهربانو بود و من در تمام امور زندگی از مشاوره و کمک های فیزیکی و معنویش  برخورداربودم ، اما نمیتونستم دست از سختگیری و دیکتاتوری که تو خونه راه مینداختم، بردارم. 


کم کم این حالت ها تبدیل به نوعی وسواس فکری شد که مطمئنا" پایه ریزی اونها در همان دوران کودکیم اتفاق افتاده بود . 


اگر چیزی رو اراده میکردم که انجام بشه ، بااااید و باید و باید انجام میشد حالا به هر قیمت و هر طریقی که شده بود، غرورم اجازه نمیداد اشتباهات خودم رو بپذیرم ، وقتی عصبانی بودم دست روی نقطه ضعف های  مهربانو  میذاشتم.

 مثلا اگر رازی رو صادقانه با من درمیون گذاشته بود، برملا میکردم یا وقتی بر روی موضوعی اصرار بیخود میکردم و احساس میکردم که مغلوب و بازنده هستم ، با گفتن اون راز ها و به رو آوردنشون، درواقع تیر خلاص  می زدم . 


حالا سالیان سال از اون روزها گذشته، مهربانو خودش مادرِ مهردخته و اگر چه من با کمک مشاور و متخصصین روانپزشک،  تغییرات زیادی کردم، ولی هنوز هم آثار و شواهد اون وسواس های فکری و اصرار های بیش از حد ، باقی مونده. 


تو کامنت های پست از تهدید فرصت بساز ، دیدم بعضی از دوستان نوشته بودند که اون ها هم در مسیر تربیت بچه ها روش دیکتاتور ماآبانه پیش گرفتند و فکر میکنند این راه بهتری نسبت به نرمش و انعطاف در مقابل بچه هاست ... 


باید بگم بین دیکتاتوری و قاطعیت در روش های تربیتی فرق زیادیه .

 خدا کنه کسی این ها رو با هم اشتباه نکنه و به هوای قاطعیت، به بچه ها و غرورشون توهین نکنه و از اعتماد و صداقتشون سوء استفاده نکنه که موجب فروپاشی اعتماد به نفس و خدشه دار شدن روابط خانوادگی خواهد شد . 


من بخاطر خیلی از رفتارهای تندی که با بچه ها، مخصوصا مهربانوی عزیزم داشتم ، پشیمونم ومعتقدم، خیلی خوش شانس بودم که با وجود اشتباهاتی که داشتم ، بچه هایی دارم که از مسیرِ درستِ اخلاق، خارج نشدن و با تمام وجودشون حامی و دوست دار من و پدرشون هستند. 


ممنونم که به درد و دل های مادرانه ی من گوش دادید


*************


مامان مصی عزیزم ممنونم که برای نگارش این پست ، بدون خودسانسوری وقت گذاشتی . مطمئنم کار آسونی نبوده .


باید بگم سخت گیری هات اگر چه آثار منفی و مخربی روی شخصیت من داشته که غیر قابل انکاره ،ولی آثار مثبت و سازنده ی کمی هم نداشته .. 


مسئولیت پذیری جزو همون هاست که باعث شد، من گلیم زندگی خودم و مهردخت رو نسبتاً خوب از آب بیرون بکشم.

 یا مثلاً راه و رسم وفاداری و رفاقت با شریک زندگی ، قناعت و اینکه پامون رو به اندازه ی گلیم دارایی خودمون دراز کنیم،  رو با اصرار شما یادگرفتم و سرمشق زندگیم قرار دادم . 


 اصرار و پیگیری های زیاد شما باعث شد ما به اولویت بندی تو زندگی اهمیت بدیم . میدونم بابا به واسطه ی شغل دریانوردیش به خونه داشتن،  اهمیت نمیداد و فکر میکرد همیشه زندگی به همون حالت دلپذیر باقی میمونه ، ولی شما با آینده نگری و اهمیتت به سقف بالای سرمون  ، پس انداز کردی و درپنجمین سال از زندگی مشترکت خونه خریدین. 


همینطور بقیه ی امکانات رفاهی زندگی رو با مدیریت درآمد بابا و قناعت خودت، فراهم کردی و درجایی که میتونستی خیلی راحت زندگی کنی ، به آینده ی ما بچه ها فکر میکردی و سرمایه گذاری میکردی. 


 به هر حال گذشته ها رفتند و مطمئنم اتفاقاتی که افتاده ، ناخواسته و به دلایل متعدد فرهنگی و اجتماعی مربوط به زمان خودش بوده .. من سعی کردم اون چیزایی که خودم رو آزرده میکرده تکرار نکنم . 


معمولاً با مهردخت درمورد اتفاقاتی که قراره تو زندگی بیفته، مشورت میکنم و دیکتاتوری راه نمیندازم . 

سعی میکنم از اعتمادش سوء استفاده نکنم ، سعی میکنم با کسی مقایسه ش نکنم، سعی میکنم از نقطه ضعف های ظاهری یا رفتاریش سوءاستفاده نکنم . 

باوجودی که از نظر اقتصادی شرایط سختی برای همه پیش آمده ، ولی پشت سر هم این مشکلات رو عنوان نکنم که خدای نکرده با ترس و نگرانی دائمی از فقر و بی پولی بزرگ نشه، ضمن اینکه در جریان توان مالی مون قرارش میدم تا حواسش به امکاناتمون باشه و قدر دارایی هامون رو بدونه .


  از طرفی  به خودم گوشزد میکنم که لزومی نداره همه چیز در حالت ایده آل باشه . اگر تصمیم میگیرم کاری انجام بدم که به هر دلیلی ممکن نیست،  خودخوری نمیکنم و زمین و زمان رو برای تحقق خواسته م به هم نمیدوزم . 


و البته که خیلی وقت ها رشته ی کار از دست منم در رفته و سهواً مرتکب اشتباهاتی شدم ، اما نیت اصلیم به درست رفتار کردن و دوری از کینه ورزی و تلاش برای مهربونیه و تمرین و تمرین های پشت سر هم،  برای عملکرد بهتر و دوری از قضاوته .


دوستت دارم مامانی 

******


دوستتون دارم 


چالش دل آرا

بعد از اینکه پیشنهاد دوستمون رو درمورد دل آرا مطرح کردم ، چالش کمک به این دختر کوچولوی ناز تو ذهنم شکل گرفت ... یه سری فکر منفی و مزاحم میومد سراغم که : اگر به هر دلیلی خانواده ی دل آرا موفق به تهیه ی دارو و طی مراحل درمان برای این کوچولوی دوست داشتنی  نشدن، تکلیف پول های جمع آوری شده چیه؟ آیا خانواده ی دلشکسته ش حاضر و راضی به هزینه کردن این پول (که همه میدونیم مبلغ هنگفتی خواهد بود) در یه جای درست و به جا هستند؟ 

اما خودتون میدونید مطرح کردن این موضوع ، جسارت  خاصی رو می طلبه . از طرفی هم ، همه جا صحبت این بود که بشتابید وقت داره از دست میره . 

بالاخره دیروز  مبلغی که از طرف خودمون درنظر گرفته بودم رو واریز کردم 




و امروز  به توصیه ی یکی از دوستان عزیز همین خونه ، یه سر به استوری های شاهین صمد پور زدم ، دیدم بعععله دقیقا همون چیزایی که من درگیرش بودم رو طبق تجربه های قبلیش مطرح کرده . 


راستش اولش حالم گرفته شد ، با خودم گفتم کاش هنوز اقدامی برای واریز نکرده بودم ولی بعد با خودم فکر کردم درسته که  پنجاه میلیارد خیلی پول زیادیه،  ولی   خیرینی که دست به دست هم میدن و برای کمک آستین رو بالا میزنند  هم،  کم نیستند.. بهتره حالا که واریز انجام شده،  به کاری که کردیم شک نکنیم و  به درمان  دل آرا  امیدوار بمونیم . 


اما واقعیت اینه که بنظرم وقتی یه موضوع حمایتی در سطح ایران برجسته میشه و حتی فراتر از مرزها مطرح میشه ، باید یه راه و رسم درست و درمونی  برای حمایت وجود داشته باشه و وجود زیر نظر مرجع شناخته شده ای (نمیگم  مرجع قانونی چون بعید میدونم همچین چیزی واقعیت داشته باشه) خانواده ی دریافت کننده ی کمک، یه آیین نامه ای امضا کنند و متعهد بشن درصورتیکه پول های جمع آوری شده خرج بچه ی مورد نظر نشد، برای موارد حمایتی دیگه هزینه بشه . درست مثل همین روشی که در خیریه ی کوچولوی خودمون داریم و پیش آمده که برای مورد حمایتی خاصی پول جمع کردیم ولی در مدت زمان  جمع آوری وجوه،  از اختصاص  همه یا بخشی از پول به همون مورد منصرف شدیم و با مشورت با هم در جای بهتری خرج کردیم (مورد کبری خانوم).

****

دیشب رفته بودم سوپر مارکت و داشتم با عجله خرید میکردم ، چشمم افتاد به جعبه های بیسکوییت هایی که تو پست قبل آموزش داده بودم و گفتم من عاشق طعم نوستالوژیک اونا هستم . 

جعبه ی کوچیکش رو قیمت کردم 196 تومن . یادم افتاد سالها قبل که ناخون  انگشت شصت پای مهردخت رو پیش دوستم عمل کردم ، براش یه جعبه از همین بیسکوییت بردم به قیمت 19500 تومن 



یه جوری قیمتا رفته بالا که احساس میکنم از اون سالها تا این سالها، صد ها سال گذشته !!!


***


همون روزی که قرار بود بردیم موهای تامی رو کوتاه کردیم . خانومی که مسئول این کار بود گفت باید بهش آرامبخش بدیم .. گفتم فکر نمیکنم نیاز باشه. گفت : تاحالا هیچ DSH  ی رو بدون ارامبخش، اصلاح نکردم . 

گفتم حالا شروع کنید اگر لازم بود بعد اقدام کنید که قبول کرد . 





برای اون خانم هم توضیح دادم که ما امروز یه مورد کَنِه دیدیم و لطفا حواسشو جمع کنه ببینه چیز دیگه ای هم هست که خدا رو شکر،   هر چی دقت کردیم هیچی نبود . 


حال تامی خیلی بهتر شده ، اشتهای فوق العاه ای که داره مطمئنم ، خیلی زود تر از چیزی که انتظار داریم سرحال میشه. هشتاد درصد بوی بدش از بین رفته (آخه دیگه نه غذای خشک میخوره و نه آنتی بیوتیک) غذاهاشم کاملا پر آب بهش میدم . 

پری روز صبح مثل همیشه غذاشونو آماده کردم و دادم ، دو ثانیه نشد تامی همه رو خورد و احساس کردم بازم میخواد . رفتم ظرفش رو از آب مرغ پر کردم ، بازم سریع همه رو خورد ، بعد رفت یه گوشه نشست و هر دو دقیقه یه بار آروغ میزد.. یعنی مرده بودم از خنده .


حالا دارم فرق های بین گربه های نژاد دار و DSH ها رو کاملا میفهمم . اینکه دارسی چقدر ظریف و شکننده ست و البته بسیار مبادی آداب ،(بیخود نیست گاهی لیدی دارسی صداش میکنیم) و اینکه تامی چقدر استخون داره و با وجود اونهمه بلایی که سرش اومده چه قدرت بدنی بالایی داره. 


روز دوم بود ، برای اینکه بتونم از لونه بیارمش بیرون و یه تحرکی داشته باشه یه تیکه از مرغِ غذاش  رو گرفتم دم در لونه ش ، که به این هوا بیاد جلو ازم بگیره ، فکر میکنیم چکار کرد؟؟ قشنگ با پنجه ش گوشت رو از دست من قاپ زد چپوند تو دهنش 

فقط دلم میخواست یه دوربین، قیافه ی مات و مبهوتِ من رو میگرفت 

قشنگ احساس میکرد الان مثل سابق، کف خیابونه و تا دیر نشده باید غذا رو بقاپه. 


این روزا هر وقت خونه هستم و میتونم ،  بغلش میکنم و میام رو راحتی میشینم و سعی میکنم بدنش رو ماساژ بدم تا خون تو عضله هاش به گردش دربیاد و با عدم تحرک و تحلیل رفتن عضلاتش مبارزه کنم . 


گاهی زیر دستم میلرزه که نشون میده هنوز کاملا اعتماد نکرده و احساس امنیت صد در صدی نمیکنه . با مهردخت قرار گذاشتیم  روزی دوبار ملافه هایی که روی تشکش پهن میکنیم رو عوض کنیم و یک بار اتاق رو جارو برقی بکشیم و پنجره ها رو هم باز کنیم تا هوا تهویه بشه . این کار کاملا برای بهبودش موثر بوده . وقتی مهردخت مشغول تمیزکاریه ، من تامی رو تو قسمت های دیگه ی خونه می چرخونم ، با دقت همه جا رو نگاه میکنه و بو میکشه ، دارسی هم به حالت بی تفاوتی رسیده ، یعنی دیگه گارد نمیگیره و غر نمیزنه ، حتی خیلی وقتا پشتشو میکنه و مشغول دید زدن پنجره یا لیسیدن خودش میشه و وقتی بلافاصله بعد از تامی بغلش میکنم با وجودیکه دماغشو تند تند تکون میده و معلومه حواسش به بوی تامی هست، با منم دعوا نمیکنه . 

ولی با همه ی اینا خیلی به اتاق خواب من که حالا با تامی مشترک هستم حساسه و از هر فرصتی برای اینکه ببینه اونجا چه خبره استفاده میکنه . 




دعا کنید تامی  پیشمون موندگار بشه ، نه اصلا دعا کنید هر چی براش بهتره اتفاق بیفته "شاید یه خانواده ی خیلی بهتر از ما پیدا کنه " کی میدونه؟؟


دوستتون دارم