-
بزن در رووو و تمرین کافی بودن نه زیادی بودن
سهشنبه 19 بهمن 1400 15:10
چند روز پیش با یادآوری یکی از دوستانم متوجه شدم که درمورد موضوع دادگاه و شکایتم از آقای دکتر و تصادف هیچی نگفتم . والا اگه خاطرتون باشه چهاردهم آذرماه بود که دادگاه غیر حضوریمون تشکیل شد و براتون نوشتم . یعنی قرار بود تشکیل بشه حالا شد یا نشد رو خبر ندارم چون غیرحضوری بود دیگه . بعد از اون گفتم خببب تا ده روز دیگه...
-
اندر احوالات مهردخت و توضیح برای پست آرمان ها
چهارشنبه 13 بهمن 1400 16:10
سلام عزیزای دل امیدوارم خوب باشید و موج سهمگین امیکرون آزرده تون نکرده باشه . البته سرعت شیوعش بالاست و آسیب چندانی هم به بدن نمیزنه .. بیشتر یه سرماخوردگیه تا کرونا یعنی تو این دوسال انقدر تجربیات سخت داشتیم که دیگه سرماخوردگی برامون دست گرمیه . بابت لطفی که نسبت به من و مهردخت در کامنت های پست قبل داشتید یک دنیا...
-
اولین پله
یکشنبه 3 بهمن 1400 16:00
سلام دوستان نازنینم ، امیدوارم حال همگیتون خوب و زندگی برمدار موافقتون باشه. الان خانم پور علی باهام تماس گرفتند و گفتند سارا جان برای سه شنبه از دکتر وقت عمل گرفته ولی هنوز باورش نمیشه و میگه هفته ی قبل با ده میلیون پول در اوج ناامیدی به مطب دکتر رفتم و امروز وقت عمل رو گرفتم . از من خواست تا دوباره از تک تک شما...
-
وجه مورد نیاز تکمیل شد
پنجشنبه 30 دی 1400 12:00
عزیزای دلم وجه مورد نیاز برای عمل چشم های سارا تامین شد. به لطف همگی شما دوستان نازنین که یا در واریز وجوه مشارکت داشتید و یا با منتشر کردن لینک یا حتی اطلاع رسانی به دوستان و اقوامتون کمک کردید انجام شد . دست همگیتون رو میبوسم عزیزای دلم . یه کامنت هایی از دوستان داشتم که از عدم مشارکت و دست تنگیشون عذر میخواستند ،...
-
خبر جدید
چهارشنبه 29 دی 1400 15:15
لطفاً پست نسرین جون رو بخونید. کسری شش میلیون با تشکر از همکاریهای مختلف شما دوستان: مانـدانا 10 میلیون تومان ناشناس 10 تومان لیندا 200 تومان ناشناس 100 تومان ناشناس 100 تومان ناشناس 20 تومان ناشناس 20 تومان ناشناس 380 تومان ناشناس 100 تومان شادی 200 تومان ناشناس 20 تومان ناشناس 15 تومان غریبه 50 تومان ماندانا 200...
-
"چشمات پر نور"
چهارشنبه 22 دی 1400 14:55
لیست کمک ها به انتهای پست اضافه شده. کسری تا بیست میلیون تقریبا شش میلیون تومان است یادمه هر وقت مامان بزرگم یه چیزی ازم میخواست و می گفتم :چششم . می گفت : چشمات پر نور . در عالم بچگی خودم رو تصور می کردم تو یه راه تاریک دارم میرم و چشمام عین دوتا نورافکن قوی دارن به دور دست ها نور میتابند. از تصورش خنده م می گرفت و...
-
این بود آرمان های ما؟؟
سهشنبه 14 دی 1400 10:15
حدود پونزده سالی میشه که با هم همکاریم. اختلاف نظر که زیاد داریم ولی از انصاف دور نباشه، باید بگم تو بعضی از موارد اتفاقاً خیلی باهاش موافقم و نظرش رو کاملاً تایید می کنم . یک سالی از من کوچکتره و تقریباً سه سال بعد از اینکه من از پدر مهردخت جدا شدم اونم کاملاً توافقی از خانمش که همسایه و همبازی بچگی هاش بود، جدا شد...
-
عرض تسلیت و آرزوی صبر و قرار
یکشنبه 5 دی 1400 09:38
دختر شاد و عاشق به خانواده، همیشه مهربان و امیدوار، دوست عزیزم تیلوی قشنگم به سوگ پدر نازنینش نشسته . ضمن آرزوی صبرو قرار این مصیبت سخت رو بهش تسلیت میگم و امیدوارم روح پدر شاد و بقیه ی عزیزانش سلامت باشند.
-
قدر بدونیم
سهشنبه 30 آذر 1400 10:08
نمیتونم تعداد جراحی هایی که مامانم کرده رو درست بشمارم. آپاندیس، توبکتومی، عمل سندروم تونل کارپ هر دو دست، عمل هالوکس والگوس هر دو پا،عمل ترمیم پارگی تاندون های هر دو کتف ، پروتز یک زانو ، ترمیم شکستگی استخوان ران (دوبار) و .. دوسه تا دیگه هم هست البته و اما آخرین عملش جراحی رفع افتادگی پلک چشم و رفع پُف پایین چشم بود...
-
تولد
سهشنبه 23 آذر 1400 14:55
خُب ، زندگی همینه دیگه، غم داره شادی هم داره مرگ داره تولدم داره .. پست قبل رو دیروز نوشتم و با وجود تلخی فضاش ، از دیدن کامنت ها و مشارکت در موضوع خیلی خوشحال شدم . ممنونم از همه تون که برام نظراتتون رو نوشتید خیلی با ارزش بودند و دیدگاهتون به اهدای بدن ، پس از مرگ در تصمیم گیری خیلی کمکم کرد. امروز روز خوبیه .. روز...
-
پس از مرگ
دوشنبه 22 آذر 1400 13:03
پینوشت رو اضافه کردم شاید موضوعی که میخوام مطرح کنم خوشایند نباشه ولی حقیقت اینه که مدتیه دارم درموردش تحقیق میکنم . اهدای جسد به دانشگاه علوم پزشکی . بنظرم خیلی باشکوهه که بعد از مرگم، برای پیشرفت علم پزشکی ( همون که همیشه عاشقش بودم) ازم استفاده بشه . میدونید به هر حال جسمم زیر خروارها خاک تجزیه میشه و می پوسه . چه...
-
دادگاه تصادف
سهشنبه 16 آذر 1400 10:13
سلام دوستان عزیزم یکشنبه 14 هُم ، وقت رسیدگی به پرونده ی شکایت من از دکتری بود که باهاش تصادف کرده بودم . البته جلسه بصورت غیر حضوری برگزار میشد ولی همکاران اداری که قبلاٌ تجربه ی این جلسات رو داشتند به من توصیه کردند که برم دادگاه و به منشی اعلام کنم من اینجا هستم اگر نیاز هست برای توضیح آقای قاضی منو ببینند ، خبر...
-
وقتی مسیر زندگی در کسری از ثانیه تغییر میکنه
شنبه 13 آذر 1400 11:40
پینوشت رو لطفاً ببینید شاید به دردتون بخوره خب بسلامتی هیچکس هیچ مورد کودک آزاری نداشت چون هیچ کامنتی بابت پست قبل دریافت نکردم .. تازه میفهمم وقتی اح نژ/اد اون سال گفت کی گفته ما چنین معضلاتی تو جامعه داریم ؟؟ اصلاً نداریم ، منظورش چی بود! **** می دونید که کار بردیا( برادرم)، بازسازی و ساخت و سازه . چند سال پیش یه...
-
کودک آزاری
دوشنبه 8 آذر 1400 13:10
این آگهی مهم رو بخونیم و شماره هاش رو تو گوشی هامون ذخیره کنیم. اینجا کسی هست به نوعی(هر نوع که بنظر خودش مهمه) مورد کودک آزاری قرار گرفته باشه؟ یا تو دور و بر و دوست و آشناش ازش مطلع باشه؟ اگر دوست دارید کامنت هاتون با اسامی مستعار باشه، از نظر من مشکلی نیست . هر جور که دوست دارید درموردش بنویسید . دوستتون دارم
-
اعترافات
سهشنبه 2 آذر 1400 14:45
اومدم یه اعترافی کنم . مگه چیه، من همیشه گفتم سعی میکنم هر روزم با دیروز متفاوت باشه . سعی میکنم رو خودم و رفتارها و افکارم در جهت مثبت تر شدن کار کنم .. گاهی نمیدونم کدومش بهتر و درست تره . بنابر مقتضیات زمان ، گاهی تعریفم از موضوعات ، متفاوت میشه . مدتیه دارم به موضوع کارما بیشتر فکر میکنم . چندین بار دراین مورد و...
-
گزارش کمک ها به پست "در کنار هم ، دست همو می گیریم"
شنبه 29 آبان 1400 16:50
سلام دوستای گلم اومدم براتون عکسای کمک به اون خانم گل و دختر کوچولوش کردیم رو بذارم . خدا رو شکر علاوه برخودمون، گروه های دیگه ای هم کمک رسانی کردن و فعلاً اوضاعشون خوبه . این عکس دوست عزیزمونه که پدر نازنینشون ویلای دماوند رو در اختیار راحله و دختر کوچولوش گذاشته ، اون کوچولوی عزیز هم که بغلشه ، همون دختر کوچولوی...
-
داستان یک پسر بیست ساله / قسمت دوم
سهشنبه 25 آبان 1400 11:35
میدونید راستش هر دو طرف تصمیم های مشخص رو گفتن.. نه من میرم تهران نه اون خانم اونطوری که اول کار گفته بود میاد شیراز، همه چیز تموم شدست. ولی بیستمِ همین ماه، یعنی یک چند روزی دیگه تولدشه. حالا من قبلا بهش قول داده بودم که تولدش رو پیشش باشم. الان رویا پیام داده که تو بهم قول دادی که برای تولدم بیای منو ببینی و این...
-
داستان یک پسر بیست ساله / قسمت اول
شنبه 22 آبان 1400 15:40
دو سال و نیمه پیش که تازه چهار پنج ماه بود که پیج اینستاگرام رو باز کرده بودم بطور اتفاقی با یه گروه آن لاین شاپ آشنا شدم که همگی خانم های فروشنده ی گل و مهربونی بودند. وسط اینا یه آقا پسر ورزشکار بنام سعید هم بود که کلاس یازدهم رو میخوند و پیج فروش دستبند های دست ساز رو داشت . ازش خوشم میومد چون با وجودی که جوان ترین...
-
در کنار هم ، دست همو می گیریم
دوشنبه 10 آبان 1400 10:15
از این پیام های بالا شروع شد . دو روز پیش آزیتا جان (دوست خواهرم مینا)، بهش یه مورد حمایتی رو معرفی کرده بود که به من خبر بده ولی خودش هم بهم پیام داد که ببینه بهم گفته یا نه . من تو این دو روز مشغول بررسی کردن موضوع بودم البته آزیتا خودش یه گروه کوچولو داره که موارد نیازمندی رو شناسایی و حمایت میکنند ولی گاهی وقتا که...
-
قصه ی زندگی
شنبه 8 آبان 1400 12:28
شاید آن سالها، فصل ها هم رنگ و بوی دیگه ای داشتند، و بهار هم بهارتر از این روزها بود، نمیدونم ... به هر حال من در همین فصل رویش و زایشِ دوباره ی زمین و در سال 53 ، در یک خانواده ی کاملاً سنتی از یک پدرِ بازاری و مادری خانه دار، با سِمتِ دومین دخترِ خانواده،و با نامِ بهار، به دنیا آمدم . بعد از من هم دو تا دختر دیگه...
-
سفر پر ماجرا
دوشنبه 3 آبان 1400 12:00
پینوشت اضافه شده ************ خُب آخرین بار که با خانواده شمعدانی رفتیم سفر، بهمن 98 بود. احتمالاً همون موقع کرونا اومده بود و خبر نداشتیم بالاخره ماه قبل، بعد از کلی هماهنگی و کنسل کردن ، برای 25 اُم تا 28 اُم سفر نوشهر رو هماهنگ کردیم. یکی از دلایلم برای رفتن به شمال ، مهردخت بود که زمستون و تابستون دلش شمال میخواد....
-
این چند روز اخیر
شنبه 24 مهر 1400 14:20
فکر کنم تا من خسارتم رو تمام و کمال از این دوپای بی معرفت نگیرم، شما طفلکی ها باید داستان های سریالی من رو ، مرحله به مرحله دنبال کنید . بالاخره روز یکشنبه (هجدهم مهر) حوالیِ ظهر ، جناب سرهنگ تماس گرفت . خیلی عذرخواهی کرد که دیروز برای مراسم هفته ی ناجا خیلی گرفتار بودم و نمیتونستم تماس هام رو جواب بدم . امروز قرار...
-
از دادگاه تا تجریش
شنبه 17 مهر 1400 18:00
حساب کردم از روز تصادفم سی اُم مرداد ، تا امروز 50 روز می گذره که بعد از 8 روز ماشین وارد تعمیرگاه شده . تو این مدت علاوه بر اینکه خودم دارم عذاب میکشم که آقا جان اگر ماشین رو از صفر قرار بود بسازند هم الان 42 روزه که دستشونه و خیلی وقت پیش باید تموم میشده ، ولی مشکل و فکر و خیال خودم یه طرف این که هر کسی که بهم میگه...
-
دوز دوم واکسن/ ادامه ی شکایت/تمدید قرار داد خونه /چیز کیک سن سباستین
چهارشنبه 7 مهر 1400 12:00
پینوشت اضافه شد. دیروز نوبت تزریق دوز دوم واکسنم بود .شب قبلش نفس گفت شنیدم باغ پرندگان اتوبان بابایی سیستم تزریق در اتومبیل دارن صبح میام دنبالت بریم اونجا . منم که بی مااااشین گفتم: ننه خدا یک در دنیا، صد درآخرت بهت خیر بده . خلاصه رفتیم دیدم به به چقدر خلوووت ، چقدر مرتتتتب !! کارت ملی و کارت واکسن رو گرفتن و ثبت...
-
آقای دکتر تو زرد ار آب در اومد/ دوستان مهربانو باز هم شاهکار کردن
یکشنبه 28 شهریور 1400 14:25
بله همونطور که از عنوان پست مشخصه آقای دکتر که با هم تصادف کردیم بدجور تو زرد از آب دراومد.موضوع اینجاست که ما برای گرفتن کارشناس خیلی اذیت شدیم تقریباْ دوازده روز بعد از تصادف کارشناس از شعبه ی پاسگاه نعمت آباد بهمون دادن آخه من نمیدونم محل تصادف، یا خونه ی من، یا تعمیرگاه، کدومشون ربطی به پاسگاه نعمت آباد داره! به...
-
کمی فاصله داریم
جمعه 26 شهریور 1400 01:38
سلام دوستان عزیزم . بازم مثل همیشه من رو شرمنده ی محبتتون کردید و با واریزی هاتون نشون دادین که چه جمع پاک و نازنینی درست کردیم . چیزی از انشار پست هزار سال پیر تر نگذشته بود که اولین واریزی انجام شد . البته همونطور که از مانده ی حساب مشخصه از قبل حدود چهارمیلیون و صد تومان ذخیره داشتیم . و به طرز شگفت انگیزی تو همین...
-
هزار سال پیرتر
دوشنبه 22 شهریور 1400 12:31
پینوشت اضافه شد مریم خانوم، اگر چه مادر نشد، ولی امروز بین بزرگ تر ها و حتی جوان های فامیلشون که بگردی، خیلی ها خاطرات مادری کردن مریم خانوم رو تعریف میکنند . خدا بیامرز شوهرش تا سال 52 که زنده بود ، زیر بارِ خونه خریدن نرفت. داشت و نخرید... نمیدونم این چه حسِ احمقانه ایه ، تعداد زیادی از مردای قدیمی که چه عرض کنم،...
-
عشق پنجاه ساله
شنبه 20 شهریور 1400 01:00
فاطمه سلطان، زنی از تبار کُردستان بود. قد بلند و هیکلدار . اما وقتی از نُه شکمی که زاییده بود، فقط یکی از بچه هاش جوونی رو دید و بقیه، دونه دونه تو سن های مختلف مُردن و کمرش رو شکستند، آیه براش نازل شد که دیگه باید بیشتر از چشماش، مواظبِ تنها دخترِ باقیمانده ش یعنی قمرالزمان باشه . یعنی اگر از حرف مردم نمیترسید، قمر...
-
پنجاهمین سالگر ازدواج مامان و بابا/ تبلیغ کسب و کارها
یکشنبه 14 شهریور 1400 09:00
سلام دوستای عزیزم. امیدوارم همگی خوب باشید و درد و بلا از خودتون و عزیزانتون به دور باشه . اگر شرایط عادی بود، همون بیست و یکم مرداد ماه پست پنجاهمین سالگرد ازدواج مامان و بابا رو میذاشتم ولی راستش اصلاً دل و دماغ نداشتم . یادش بخیر همیشه تو خانواده درمورد برگزار کردن یه جشن باشکوه به مناسبت پنجاه سال، کنار هم بودن...
-
مراسم یادبود/ تجاوز ممنوع/واکسن
سهشنبه 9 شهریور 1400 14:33
(انتهای پست لینک مصاحبه ی نسرین جون رو با رادیو نشاط گذاشتم ) چند روز پیش یکی از دوستان مشترک من و نسترن اطلاع داد که به مناسبت هفتمین روز درگذشت نسترن ٬ گروهی برای یادبودش در واتس اپ تشکیل دادند و قراره ساعت شش تا هشت بعد از ظهر همگی تو گروه با ارسال عکس و خاطراتمون از نسترن یادش رو زنده کنیم . شنیده بودم که از زمان...