-
فرهنگ استفاده از تلفن
یکشنبه 30 مرداد 1401 15:35
چند سال پیش مادر دوستم تو بیمارستان بستری بود. رفته بودم عیادتش . تو راهروی بیمارستان از دور دوستم رو دیدم و برای هم آغوش باز کردیم . به هم رسیدیم ، مثل ابر بهار گریه می کرد و می گفت : دکتر از سلامت مامان قطع امید کرده و بهمون گفته خودتون رو برای از دست دادن مامان آماده کنید . نیم ساعت بعد هر دو نشسته بودیم رو مبل...
-
و بالاخره نتیجه ی دادگاه تصادف / سالگرد ازدواج مامان و بابا
شنبه 22 مرداد 1401 12:25
انتهای پست ازتون همفکری میخوام الو الو ، یک ، دو ، سه ... صدای منو می شنوید؟؟ یک عدد مهربانوی از دادگاه برگشته هستم ... خنده داره؟؟ آره خب منم بودم می خندیدم ، بعد از نزدیک یک ساااااال از تصادفی که همه چیزش از مقصر تا زیان دیده مشخص و معلوم بود ، بالاخره چند روز پیش بهم پیامک ابلاغ زدن که بیا نظر کارشناس تصادفات (همون...
-
باز هم اسباب کشی / تشکر گلی خانوم و دوست وبلاگیمون از دوستان حامی
سهشنبه 11 مرداد 1401 14:50
خوبیش اینه که تا بیستم مهر باید از این خونه بریم خونه ی جدید. یادتونه دوسال پیش خونه ی پرماجرایی که هدیه ی بابا عباس به ما چهارتا خواهر و برادر بود فروختیم. (همون خونه ای که بهانه ی اون اتفاق ها برای زندگی مشترک مهردادمون شد)، و با پول فروشش دوتا خونه خریدیدم که ارزش پولمون پایین نیاد تا وقتی که مجوز های ساخت بالای...
-
حال هم رو خوب کنیم
دوشنبه 3 مرداد 1401 16:45
سلام دوستان نازنینم . ممنونم از همه ی پیام های مهربونتون . تو این یک هفته ای که گذشت بارها خدا رو برای داشتنتون شکر کردم، چون از هر راهی که ممکن بود باهام همدردی کردید و با وجودتون از بار غمم کم شد. من و مهردخت تقریباً تا سه روز بعد از رفتن دارسی ، حالمون خوب نبود ولی بعد از اون به طرز معجزه آسایی آروم شدیم و به زندگی...
-
دختر کوچولوی خونه م، دارسیِ قشنگم
چهارشنبه 29 تیر 1401 13:05
دختر کوچولوی نازم، دارسیِ قشنگ و خاصم ... مررسی سه سال زندگی من و مهردخت رو رویایی کردی. مرررسی که در همه ی این سه سال حتی یک ثانیه تنهامون نذاشتی. همه جای خونه مون ، همه ی لحظه های زندگیمون رو با وجودت سرشار از عشق و شادی کردی. بقول مهردخت تو فقط یه بچه گربه نبودی برامون. از روز اول گفتم که دختر کوچولوی خونه ی ما...
-
23 سالگیت مبارک
دوشنبه 27 تیر 1401 10:25
تو را از جان خواستم و با جان پرداختم . " دخترم تولدت مبارک" هرچند که تولد امسال مهردخت با موضوعی عجیب و غمگین گره خورد و دیشب بارها درکنار هم اشک ریختیم و خاطرات این سه سال گذشته رو مرور کردیم . قدیمی تر های این خونه یادشونه که درست سه سال پیش همچین روزی دارسی قشنگمون که فقط 50 روزش بود، پا تو زندگی ما گذاشت...
-
" این جماعت عجیییب"
شنبه 18 تیر 1401 13:35
- مهربانو یه چیزی مدتیه خیلی فکرمو مشغول کرده . -خیر باشه . -نمیدونم تو هم برخورد داشتی یا نه ، چند باری هست برام پیش اومده هم تو جمع دوستانم، هم تو جمع خانواده . میگن مگه دیوانه ایم صبح به صبح ساعت هفت خواب آلود و بچه به بغل بدو بدو بریم اداره اونجا زیر دست هر کس و ناکسی کار کنیم تهشم یه حقوق کارمندی بهمون بدن!!ما...
-
49 سالگی هم تمام شد
یکشنبه 5 تیر 1401 14:30
دوستان عزیزم اهل گرگان هستید یا تو اون شهر آشنایی دارید که در مورد کیس حمایتیمون "گلی خانوم" یه کار کوچیک بتونه برامون انجام بده؟؟ بالاخره در تاریخ چهارم تیرماه سال جاری، 49 سالگی پر ماجرا هم به پایان رسید . راستش هرچی فکر میکنم من حتی یه روز بی ماجرا هم تو زندگیم نداشتم. حالا نمیدونم چی شده 49 سالگی انقدر...
-
به تابستان خوش آمدید
چهارشنبه 1 تیر 1401 16:20
ا ین قاب ، بخشی از از بهارِ زیبای 1401 من بود که گذشت . شاید یکی از شگفتی های افزایش سن ، قدر دانی باشه . هر چی میگذره بیشتر قدر ثروتم رو میدونم . خانواده و لحظه های خوبی که میگذرونم جزو دارایی های بسیار با ارزش زندگیم هستن .و اینو مرتب به خودم یادآوری میکنم . امروز صبح این پیام رو تو گروه شمعدانی فرستادم تا همگیمون...
-
پست تصادفی
یکشنبه 29 خرداد 1401 16:55
هشتاد درصد این پست رو دیروز که شنبه بود نوشتم ولی انقدر سرم درد میکرد که خوابیدم و چند ساعت بعد بیدار شدم ، دیگه پستش نکردم. ***************** تازه از بیمارستان نیکان برگشتم . هم معاینه ی کامل انجام شد. هم سونوگرافی از اعماءو احشاء داخل شکم ، هم آزمایش خون و ادرار گرفتن که یه وقت مثلاً پارگی، چیزی تو کلیه سمت چپ نباشه...
-
از سری ماجراهای تصادف
دوشنبه 23 خرداد 1401 12:31
میدونید که باغ فشم خیلی پله داره و مامان با این شرایط پاش دوسالی بود که اون طرفا نرفته بود. تقریباً ده پونزده روز پیش دیگه گفتن تهران خیلی آلوده شده نفسمون میگیره نه میتونیم پنجره باز کنیم نه اینکه همه ش زیر باد اسپیلت بشینیم و مریض بشیم، ما میخوایم بریم فشم. حالا خوشبختانه همسایه ها که زمین بالا رو ساختن ،آسانسورهای...
-
همه مقصرن جز من
چهارشنبه 18 خرداد 1401 14:20
اینجا هم یه سری بزنید لطفاً یه خواهش دوستانه ست سلام دوستان نازنینم .. از پست قبل که درمورد محمد نوشتم انقدر حس خوب از کامنت های عمومی و خصوصیتون گرفتم که توصیفش در کلمات نمیگنجه . عمومی ها رو که خوندین ولی چند تا کامنت خصوصی داشتم که نوشته بودید برای تامین هزینه های محمد پیشقدم هستید و میخواید تو راه آموزش و خوشبختی...
-
محمد
سهشنبه 10 خرداد 1401 15:15
چه روز سخت و نفس گیری بود . هر دقیقه تلفن زنگ میخورد و شخص تماس گیرنده سفارش یه گزارش مالیِ جدید میداد. سیستم ها هم هی قطع و وصل میشد و نمیتونستم سر وقت به کارام برسم . از اون طرف دستم بندِ جشن عروسی مینا هم بود، با مهرداد هم چت میکردم و برای اومدنش برنامه ریزی میکردیم ، یه وقت به خودم اومدم دیدم کم مونده وسط سالن...
-
نمیبخشیم و فراموش نمیکنیم
یکشنبه 8 خرداد 1401 15:50
انتهای پست درمورد وجهی که بحساب مورد حمایتی محترممون واریز شده نوشتم خب شاید خیلی هاتون ندونید که من به واسطه ی شغل پدرم که دریانورد بود، آبادان به دنیا اومدم. درسته که بعد از تولدم برگشتیم تهران، ولی از پنج سالگی تا همون مهرماهی که قرار بود کلاس دوم رو بخونم و جنگ شد، ساکن خرمشهر بودیم. بله جنگ شد وبا ترس و وحشت از...
-
همچو خورشید به ذرات جهان قسمت کُن / گر نصیبِ تو ز گردون، همه یک نان باشد
پنجشنبه 5 خرداد 1401 13:55
اینحا رو بخونید لطفاً سلام دوستان نازنینم . صدای مهربانو رو از آلوده ترین شهر جهان می شنوید، باید بگم همونطور که از شواهد امر هویداست" ما هنوز زنده ایم " صبح که داشتم به سمت اداره می آمدم و آسمون رو نگاه میکردم تو دلم گفتم: چه کوفت هایی تو این غباره که میچرخه تو هوا و ما تنفس میکنیم! الان کلی از دوست و...
-
یار وداع می کند ...
دوشنبه 2 خرداد 1401 11:28
یار وداع میکند، تاب وداع یار کو؟ وعده وصل میدهد، طاقت انتظار کو؟ آره خب میدونم داره یه جای خوب میره که شاید آرزوی خیلی ها باشه، ولی آخه این سرزمین زیبای پهناور چی کم داره که باید برای داشتن زندگی بهتر، داشتن حداقل های زندگی استاندارد و حقوق اجتماعی مناسب مهاجرت کنیم؟ کدوممون یه جای دنیا یه تکه از قلبمون زندگی نمیکنه...
-
و اینک... عروسی
دوشنبه 26 اردیبهشت 1401 15:00
الو الوووو ... صدا میاد؟؟ یک دو سه .... خواهر عروس با شما صحبت میکنه... صدای منو. دارید ؟؟ سلام دوستان عزیز و نازنینم امیدوارم تن همگی سلامت و دلتون خوش باشه بالاخره جشن ازدواج مینا و سینای عزیزم به خوبی و خوشی برگزار شد. امیدوارم همه همراه و همسر خوبی نصیبشون بشه.. در زمان مناسب و بزنگاه خودش (که این از نظر من خیلی...
-
عزیزم از راه رسید
دوشنبه 19 اردیبهشت 1401 14:55
سلام دوستان نازنینم، اول از همه بابت کامنتای پر از عشق و محبتتون تشکر میکنم . یه بار دیگه بهم ثابت شد ما اینجا یه خانواده ی بزرگیم . اگر چه همه ی ابراز لطف ها بصورت نوشته ست ، اما من گرمای محبتتون رو از کلمه به کلمه ش احساس میکردم امیدوارم همه ی چشمای منتظر، به دیدن عزیزانشون روشن باشه و هییچ عزیزی از عزیزش دور نمونه...
-
شنبه ی عزیز
شنبه 17 اردیبهشت 1401 12:00
سلام دوستان نازنینم امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و با حال خوب و آرامش به استقبال هفته ی جدید آمده باشید . مهرداد نازنینم ساعت سه صبح به وقت ایران از مونتریال پرواز کرد به سمت اتریش . احتمالا ساعت ده صبح ما به اتریش رسیده و بعد از یه توقف چند ساعته به سمت ایران پرواز میکنه . ساعت سه صبح لحظه ی پرواز (دور اون...
-
خبری در راه است
شنبه 10 اردیبهشت 1401 14:20
صبح که داشتم به سمت اداره رانندگی می کردم ، با خودم فکر میکردم شنبه ی بعد یه همچین روزی چه حالی دارم راستش مهرداد داره از کانادا میاد پیشمون ... فقط هم من و مهردخت خبر داریم و قراره خانواده غافلگیر بشن . شنبه ی آینده ساعت نُه شب پروازش در فرودگاه امام میشینه . فکر کنم تا برسه خونه حدودای نیمه شب میشه . حالا من ماموریت...
-
برای یکی از دوستان همین خانه
سهشنبه 6 اردیبهشت 1401 10:20
سلام دوستان نازنینم . متاسفم از اینکه شرایط زندگی در مملکتمون انقدر سخت و ناگوار شده که کم کم همه مون داریم دچار مشکل میشیم . هر کدوممون به نوعی . یکی از رخت و لباس های مارکش میزنه، یکی از سفر رفتن و بریز و بپاچ های غیر ضروریش ، ولی قسمت غم انگیز ماجرا وقتیه که مجبور میشیم از نیازهای اساسی و اولیه مون هم صرف نظر کنیم...
-
"اردیبهشت مبارک"
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1401 12:05
آخ که چقدر دلم براتون تنگ شده . از پست قبلی بیش از یک هفته گذشته اردیبهشتتون بخیر و مبارکی باشه عزیزای من این ده روز اخیر حساب ها رو میبستیم منم هر روز صبح که می اومدم اداره به خودم میگفتم : تو قول دادی سراغ وبلاگ نرررری هااا... اومدن اینجا همانا ، غرق شدن تو کامنتا و وبلاگاتون همان و از اون طرف سوتی دادن تو پرونده...
-
DAALPASTRY
سهشنبه 23 فروردین 1401 12:45
بالاخره پیج اینستا گرام رو برای سفارشات آماده کردم و اسم قبلی رو بهdaalpastry@ تغییر دادم . انتخاب اسم براساس حرف اول اسمم که "دال" هست و به پیشنهاد مهردخت بود . بهم گفت مامان اگه کافه ت رو راه بندازی اسمش میشه" کافه دال " .. گشتم و ندیدم جایی به این نام ثبت شده باشه که مشکل تشابه اسمی پیدا کنی ،...
-
توهم خود مهم پنداری/ تعطیلات به پایان رسید
دوشنبه 15 فروردین 1401 15:10
خونه ی خاله همیشه نماد راحتی و امنیت کامل بچه ها بوده ، چه بسا وقتی یکی در محلی خیلی راحت بوده بهش میگفتن : مگه اینجا خونه ی خاله ته؟؟ طفلک مهردخت اینا اصلاً جمع شدنای دور هم و خونه ی هم خوابیدنای بچه های فامیل رو ندیدن . همین روزای اول سال نو که همگی رفتیم خونه ی خاله م و تقریباً 25 نفر تو خونه ی کوچیکش بودیم و برقا...
-
ده فروردین
چهارشنبه 10 فروردین 1401 09:19
فروردینی که روز دهمش تولد نسرین جانمه
-
سال جدید، قرن جدید
شنبه 6 فروردین 1401 10:58
سال جدید، قرن جدید، روز جدید و احوال جدید مبااارک دوستان نازنینم ، یکسال دیگه ، کنار هم گذشت و به امروز رسیدیم . برای همگی تن درستی و برکت فراوون آرزومندم. امیدوارم امسال عزت و شرفمون رو بیشتر از گذشته حفظ کنیم و از شرِ هر چه نکبت و بدی و آزار و تحقیره آسوده بشیم. امسال سال بسیار متفاوتی برای من بود، مخصوصاً آخرش و...
-
زن و مردش مهم نیست ،آدم باشیم .
سهشنبه 17 اسفند 1400 15:15
یکشنبه بود و قاعدتاً تعطیلات مهرداد اینا در آنسوی کره ی زمین . تلفنم زنگ خورد . -مهردخت جان ببین کیه من دستم بنده. - دایی مهرداده داره ویدیو کال میکنه . مهردخت تلفن رو جواب داد، منم زود دستامو شستم و اومدم روی راحتی کنار مهردخت نشستم . رو صفحه ی گوشی مامان و بابا به اتفاق هم ، مینا و سینا با هم و بردیا و نسیم کنار هم...
-
کافه دال
شنبه 14 اسفند 1400 11:47
چند روزی بود که مهردخت میگفت دلش میخواد بره یه گالری نقاشی رو ببینه . -خب برو مامان جون . -عه بدون تو که اصلا مزه نمیده . همه ی کیفش به اینه که دوتایی باهم بریم و درموردشون گپ بزنیم . -من نمیدونم کی وقت میکنم بریم . **** دیروز که جمعه بود قرار گذاشتیم حتما بریم ببینیمش . دوتا از همکارام سفارش شیرینی داده بودن ، یکیشون...
-
دخترم مرا ببخش/ مراسم نامگذاری
یکشنبه 8 اسفند 1400 11:00
سه شنبه سوم اسفند اومدم خونه، مهردخت مثل مرغ سرکنده اینور اونور میرفت ... گریه نکرده بود ولی رنگش مثل گچ دیوار سفید بود و آروم و قرار نداشت . دستاشو به هم می مالید و فحش میداد . میدونستم چرا حال و روزش اینطوریه ولی نمیتونستم دلداریش بدم . حال خودم بهتر از اون نبود . یکمی که گذشت شروع کرد به حرف زدن، حرفاش منطق نداشت و...
-
" شیرین کاری "
چهارشنبه 27 بهمن 1400 14:00
پینوشت رو هم بخونید لطفا" سلام عزیزای مهربانو امیدوارم زندگی بروفق مرادتون باشه و کامتون شیرین. این مدتی که نبودم مشغول شیرین کاری بودم می دونید که چقدر به شیرینی پزی علاقمندم ، یه مدت بود از پیج های اینستاگرام با یه آکادمی شیرینی پزی حرفه ای آشنا شده بودم و هی برای ثبت نام این پا و اون پا می کردم . بالاخره اوایل...