دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود


دلنوشته های مهربانو از آشنایی تا جدایی


خاطرات ده سال زندگی مشترک ، با پدر دخترکم ... این با ارزش ترین میراث من برای اوست

در اینجا بخوانید 

بورسیه سال دوم، قسمت دوم

با اونهمه امید رفته بودم کنسولگری و به نظر خودم مو لای درز مدارکم نمیرفت بعد اونهمه ایراد گرفتن و بی نتیجه برگشتم خونه .

به مهردخت گفتم  بره تو گروه ها مشکلمون رو مطرح کنه ببینیم کسی مشابه داستان ما داره؟ اصولا باید چکار کنیم که این مسیر درست و اصولی طی بشه . مهردخت پرسید ولی کسی جواب درستی نداد .

 یکی دو نفر گفتن که ما هنوز دارالترجمه نرفتیم . یکی گفته  من اصلا نمیتونم انقدر پول تایید بدم . ولی موضوع این بود که شرایط هر کسی با کس دیگه متفاوته . مثلا همین که من در اون سال، سه ماه کارمند اداره بودم و بقیه ش رو باز نشسته شدم، باعث میشه از دو تا اداره سند مالی ببرم.

 باز اینکه اداره من دولتی بوده شرایطش  با یکی که محل کارش شرکت خصوصی بوده فرق داره و خیلی چیزای دیگه . 

فرداش پاشدم رفتم دارالترجمه گفتم ببینید من که نمیتونم از تامین اجتماعی امضا بگیرم، پس خودم امضا میکنم و یه اسمی مینویسم ، در مورد  اداره خودمم همینطور ، البته اون رو میتونم دوباره برم اداره و ازشون بگیرم ولی واقعا چه فرقی داره ؟ چون مدیر من، یه مدیر میانی بوده و اصلا قابل استعلام نیست ، پس این چه کاریه دوباره خودمو اذیت کنم و تا اداره برم هی بشینم براشون قصه بگم؟؟

  این سند خونه رو هم بگیرید اسم یارو رو که اشتباه ترجمه کردید از طرف، برش دارید درستش رو بنویسید .

گفتن باشه خودت امضا کن. راست میگی ... بعد که امضا کردم ، مسئولش گفت : من یه پیشنهاد دارم ، الان کنسولگری داره همه رو رد میکنه، من میگم شما بیا بیخیال شو یه مدت ببینیم اعتراض مردم و ما دارالترجمه ای ها شرایط رو تغییر میده یا نه ؟

 شاید اومدن شل کردن و شما دوباره با همین ترجمه ها رفتی کارت هم انجام شد . 

گفتم: باشه . به مهردخت زنگ زدم گفتم : سریع برو تو سایت کنسولگری ،یه وقت جدید بگیرکه داره شلوغ میشه.. ترم جدید که شروع بشه مکافات داریم . مسئول دارالترجمه گفت: والا ما از صبح هر چی وقت گرفتیم برای اخر سپتامبر بوده . 

مهردخت تماس گرفت گفت : مامان اول اکتبر وقت گرفتم ، داشت همه ی وقتا پر میشد. 

حالم  دوباره گرفته شد چون اول اکتبر خیلی دیره ، هم اینکه دوست مهردخت اومده ایران و اگه این اتفاقا نمی افتاد من مدارک تایید شده رو میدادم آذین باخودش ببره رُم و دیگه من دنبال مسافر تو گروه ها نگردم و پول هم بابت بردن مدارک ندم. هم اینکه اصلا معلوم نیست دوباره تا اول اکتبر کنسولگری ها تعطیل نکنند و هزار تا چیز دیگه ، ولی خب چاره ای نبود .

 یهو یه چیزی به ذهنم رسید و بابتش پشتم تیر کشید. به پسره گفتم : ببین من این اسناد رو خودم امضا کردم ولی الان نگران یه موضوع دیگه شدم . گفت چی؟ گفتم : ببین کنسولگری رو فعلا فراموش کن،  الان شما ترجمه ها رو بردی دادگستری و وزارت امور خارجه و این فیش ها فقط مهرداشت اونا هم عین بچه ادم مهرتایید زدن ، گفت : خب.

 گفتم :حالا علاوه بر مهر، امضا و اسم هم داره . گفت : خب . گفتم : حالا میگم نکنه بردارید ببرید وزارت امور خارجه و دادگستری بگن: حالا که امضا و اسم داره باید رو سربرگ باشه و سمت یارو رو هم بنویسه و اینااا.

 گفت : والا تا حالا اینطوری نبوده ولی نگرانی شما هم بجاست چون همه چیز سلیقه اییه در این مورد و من تضمین نمیکنم این ایرادات رو نگیرن ولی دیگه کاری هم نمیشه کرد شما برو بذار یکمی از این جریان بگذره. 

***

اون روز دوباره دست از پا برگشتم خونه و به مهردخت هم گفتم حواست به گروه ها باشه ببینیم خبر جدیدی میشه یا نه. 

فکر میکنم دو هفته ای از این جریان گذشت و خبر جدیدی هم در این مورد نشنیدیم . جمعه ی هفته قبل بود که مهردخت گفت: مامان برای مدارک بورسیه چکار کردی؟ گفتم: هیچی. 

گفت: هیییچی؟؟!! چه راحت میگی هیچچی. میدونی من اگه بورسیه سال بعد رو نگیرم چی میشه؟؟ 

گفتم : خب مادر جون چکار کنم ؟ تامین اجتماعی امضا نمیده، کنسولگری هم بدون امضا ، تایید نمیکنه . 

گفت: از تو بعیده بگی امضا نمیکنن و تمام .. گفتم : باشه بذار ببینم فردا که شنبه ست چکار میکنم . 

فردا صبح لباسامو پوشیدم و راه افتادم به سمت تامین اجتماعی ولی به وضوح اعصاب و روانم به فنا بود. هی با خودم گفتگوی درونی میکردم که چی بگم ؟ چکار کنم و ... 

نوبت گرفتم و نشستم تا شماره م اعلام بشه . 

به کارشناسش گفتم : خانم من گزارش حقوقم رو از فروردین ۴۰۳ تا پایان آذر ۴۰۳ میخوام . لطفا دی ماه تو جدول نباشه . 

کارت ملیم رو گرفت و هی با دقت من و عکس زشت کارت ملیم رو تطبیق داد و من سعی میکردم لبخندهای ملیح بهش بزنم تا دیو خفته ی کم کاریش رو خواب و خاموش نگهدارم . 

گفت : مگه دی ماه اومده که میگی تو جدول نباشه ؟ گفتم : نه که نیومده ، اونطوری بخواید حساب کنید که اصلا آذر هم نیومده ، من عرض کردم سال ۱۴۰۳ .

 گفت : نگفتی . گفتم : چرا خب ، من دنبال جمع آوری مدارک مهمی هستم و میدونم که باید چه بازه زمانی رو از شما بگیرم ولی  شاید من اشتباه میکنم ، شما زحمت بکشید از فروردین ۱۴۰۳ تا پایان آذر ۱۴۰۳ رو به من بدید. 


یه جورایی انگار این حرف من لالایی بود  برای همون دیو خفته کارشکنیش . 

جدول رو گرفت و داد دستم . گفتم : لطف میکنید هم مهر بزنید هم امضا و اسمتون رو بنویسید؟ گفت: حالا مهر میزنم ولی اسم و امضا برای چیه؟ 

زود از تو پوشه اون جدول قبلی ترجمه شده رو درآوردم و نشونش دادم . گفتم : ببینید خانم، من این جدول رو یک ماه قبل گرفتم، دادم ترجمه کردن وچند میلیون هزینه کردم ولی بخاطر همین اسم و امضا کنسولگری تاییدش نکرد .

 کارم عقب افتاده و دارم دوباره از اول همه رو انجام میدم ، دخترمم اون طرف تو کشور غریب منتظر بورسیه شه . 

امضا کرد و یه مهر که روش نوشته بود(س. نعمتی) زد روش، اسم کاملش سعیده نعمتی بود. 

من معمولا تو این شرایط خیلی تشکر میکنم ولی اون روز فقط میخواستم زودتر از اونجا بیام بیرون.  برگه رو گرفتم گفتم:  ممنون و از ساختمون زدم بیرون . 

به مهردخت زنگ زدم گفتم: مادر اون برگه تامین رو با مهر و امضا و اسم گرفتم . گفت: مامااان دیدی گفتم تو می گیریش . 

برگشتم خونه بقیه مدارکم رو بردارم ببرم دارالترجمه .

 یهو مهردخت پیام داد که : مامان یکی از بچه ها پیغام داده خانواده من شهرستانند، مدارک رو دادن به دارالترجمه و چون براشون سخته بخاطر کنسولگری بیان تهران ، قرار شده خود دارالترجمه براشون تایید رو هم بگیره . 

گفتم : عه مهردخت این که خیلی خوب میشه ، حتما اونا با یه نفر تو کنسولگری آشنا هستن و بهش یه پولی میدن مدارک راحت تر تایید میشه ، ببین کدوم دارالترجمه ست؟ 

گفت: الوند تو میدون ارژانتین .

 گفتم : اهااا این همونیه که پارسال مدرک طلاقم رو دادم ترجمه فوری زد. گرونه ولی خب کارشون خوبه . 

سریع با الوند تماس گرفتم و بهشون گفتم من یه تعداد مدرک دارم که باید ایتالیایی ترجمه بشه و یه چندتا هم ترجمه شده دارم ولی همه شون باید برای تایید کنسولگری برن. گفتن همه مدارک رو بفرست واتس اپ تا بررسی کنیم . 

فرستادم و فیش حقوقی ها رو دیدن و گفتن باید سابقه بیمه ت رو هم بدی . 

گفتم : اقا جان انقدر منو اذیت نکنید . من الان چندساله حقوق بگیر تامین اجتماعیم قبلا این مورد پیش اومده بود و رفتم تامین گفتن شما تا زمانی که کارمند اداره هستید و اداره  براتون بیمه رد میکنه میتونید تو سایت سابقه تون رو ببینید و پرینت بگیرید اما به محض اینکه بازنشست میشید ، سوابق بیمه تون صفر میشه و دیگه نیست ، ما هم همه به مدیرانمون اعتراض کردیم ولی نتیجه نداشته شما هم برید شکایت بنویسید . 

ضمن اینکه من همونطور که گفتم یه بار مدارکم رو ترجمه کردم یک ماه پیش ،والا ازم سوابق نخواستن . 

طرف گفت:  خانم،  اینا شب میخوابن صبح پامیشن یه قانون جدید میذارن مردم بیشتر اذیت بشن .

نشستم فکر کردم چه گلی باید به سرم بگیرم . یکی از بچه های اداره پیام داد ، دلم برات تنگ شده ، خامه ای چیزی دستت نیست زنگ بزنم بهت؟ گفتم:  نه عزیزم بزن. 

زنگ زد با هم حال و احوال میکردیم گفتم : همین الان داشتم فحش میدادم خوب شد زنگ زدی من یکم آروم بشم. پرسید که چطور ؟؟ براش تعریف کردم . یهو گفت: یادته اون سال که برای ویزای کانادا اقدام کردی همین سوابق بیمه ت رو میخواستن راحت یه کلیک کردی گرفتیش ؟؟ کاش الانم میشد. 

یهو انگار تو مغزم یه لامپ روشن شد .  گفتم : وااای چرا یادش نبودم ؟؟ هفته قبل میخواستم بندازمشون دور باز گفتم بذار باشه . چه خوب شد گفتی الان همونو میفرستم براشون ببینم قبول میکنن؟؟ 

گفت : عه چه خوب داریشون . البته سابقه کاملت نیست چون تو چند ماه بعد از اون هنوزم تو اداره کار میکردی . 

گفتم:  اره ، ولش کن اصلا من میدونم دارن چرت میگن شاید طرف متوجه نشد . 

مرسی باهام حرف زدی و باعث شدی این یادم بیاد . 

زود رفتم مدارک رو اوردم و براش عکس فرستادم وگفتم من اینا رو از چند سال قبل دارم . گفت : خوبه همین کار رو راه میندازه . 

ما تاساعت ۱۷ هستیم . نگاه کردم دیدم ساعت ۱۶و ۱۰ دقیقه ست . سریع لباس پوشیدم و موتور گرفتم . 

آفتاب تو کمر و فرق سرم می کوبید و موهام تو هوا پراکنده و پخش و پلا بود ، تو آینه موتور خودمو میدیدم و خنده م میگرفت. آقای راننده تو هر دست اندازی که مینداخت انگار یه میل بافتنی تو مغزم فرو میکردن ..  مغزم کارگاه آهنگری بود، این بود آرمان های ماااا؟؟ 

واقعا باید اینطوری میچرخید ؟؟ من ، الان ، تو این سن و سال ، بچه بزرگ کنم با این زحمت ، بفرستمش اروپا، اونم ایتالیا، اینهمه خرج کنم و تازه نذر کنم که مدارکم تایید بشه و  برگی ۴۸ یورو (امروز یورو ۲۶۴۷۵۰ تومنه)یعنی بابت یه برگ فقط باید حدود ۱۳ میلیون پول بدم . 

نه فکر کنید ناراحتماااا، نه ، خیلی هم خوشحالم به خدااا.

اونایی که ناراحت بودن و اعتراض کردن عاقبت خوبی پیدا نکردن ، من به هزار دلیل خوشحالم و کم مونده از این خوشحالی بمیرم!

حالا با هر مکافاتی بود رسیدم به الوند و مدارک رو تحویل دادم ، همه رو چک کرد ۱۵میلیون و نهصدو هشتاد  تومن کارت کشید . گفتم : خدا رو شکر باز ۱۶میلیون  نشد!

لا به لای مدارک ، روزنامه رسمی اداره مون هم بود ، بهم پسش داد . گفتم : این لازمه ها . شرکت ما سهامی عامه و برای تایید فیش های حقوقم این رو میخوان . گفت: نه نیازی نیست . باز تو دلم فحش دادم که ببین چقدر سلیقه ای کار میکنن. 

گفتم: خب پس شما این مدارک رو ترجمه میکنید و میبرید همه ش رو کنسولگری تاییدم می گیرید و خیلی هم عالی . من ۲۳ شهریور یه مسافر دارم میره پیش دخترم براش مدارکم ببره دیگه من راحت شم . 

گفت: عه مگه وقت کنسولگری تون چه وقته؟ گفتم : چطور؟ مگه شما خودتون وقت نمیگیرید و سهمیه ندارید؟ گفت: نه .. ما همه ی قوانینمون مثل شماست ، اگه شما وقت دارید ، نماینده ما ،با وقت شما میره داخل وگرنه الان وقت بگیرم ؟ گفتم : وقت ما اول اکتبره . گفت:  خوبه ، الان همه وقتا میره برای وسط اکتبر به بعد . 

گفتم: اینکه ما شمارو زحمت میدیدم برای تایید پس چه اهمیتی داره؟ گفت : هم اینکه بعضیا اصلا دوست ندارن خودشون رو درگیر کنند یا اصلا تهران نیستن و سخته و اینکه وقتی  مسئول تایید به شما میگه ، تایید نمیکنم ، شما یکمی اصرار کنی میگه: پاشو وقت دیگران رو نگیر ولی این نماینده ما اونجا رفت و امد داره و قلق اینا دستشه باهاشون چونه میزنه و اگر ایرادشون اساسی نباشه راضیش میکنه تایید بده  وگرنه قوانین یکسانه و اونطوری نیست که اگه چیزی قابل تایید نباشه اون بتونه تاییدیه بگیره .

 نشسته بودم با خودم میگفتم : خدایا چکار کنم ، بسپارم به اینا، نکنه دل نسوزونن، طرف با اینکه من خودم برم و برای کارم وقت بذارم بیشتر راضی به تایید باشه ، یا نکنه اینا راست میگن و  اون بیشتر بتونه اصرار کنه؟؟ 

بلند شدم برگشتم خونه و گفتم : ولش کن بذار مغزم یکمی خالی بشه تا ببینم چه تصمیمی میگیرم . 

یکشنبه از دارالترجمه زنگ زدن،  تا گفت : وزارت امور خارجه و دادگستری ،،، من قالب تهی کردم گفتم الان میخواد بگه اینا که امضا داره و اسم داره و هزارتا ایراد بگیره . 

 گفت:  خانم اون دفتر روزنامه بود هااا ، گفتم : خب 

گفت : اونو ایراد گرفتن گفتن که باید باشه . 

گفتم: آخه من اون روز هر چی گفتم شما قبول نکردین . گفت. ببخشید.

الان  شما یه اسکن بگیرید بدید مهردخت برامون ایمیل کنه . 

زود گوشیمو اوردم اسکن کردم به مهردخت گفتم و فرستاد . 

حالا فعلا منتظرم ببینم چی میشه ، متاسفانه مدارک هم تایید بشه باید دنبال مسافر رم باشم که یه پولی بدم ببره برای مهردخت و اون بتونه ببره ادارات کف و تحویل بده و داستان بورسیه سال دوم انشااااااالله به سر انجام برسه . 

خدا عاقبت همه مون رو بخیر کنه .

کاش مجبور به مهاجرت نبودیم ، البته که رفتن ما ایرانی ها هرگز اسمش مهاجرت نیست و در واقع فراره . مهردخت همکلاسی هایی داره از ملیت های مختلف که دارن جوونی میکنن، میگن و میخندن و به هیچ وجه زندگی رو اونقدر جدی نمیگیرن .  یه  تولدی، مهمونی چیزی میشه همه شون کنار هم میشینن عکس میندازن ، دختران ایرانی زیبا ، محشر و با چشمانی  که عمقشون  غم داره  و بقیه رو با صورت های معمولی و لبخندهایی فراخ و چشمانی سرخوش رو میبینید . 

سالهای خیلی دور ایرانی ها عمدتا برای تحصیل به کشورهای دیگه سفر میکردن. زندگی میکردن و خاطرات بینظیر خوبی می ساختن ، خیلی هاشون با حال خوش به کشور عزیزمون برمیگشتن و از تخصصشون استفاده میکردن ولی حالا چی؟؟

*****

خب خیلی ممنونم، همین الان از دارالترجمه تماس گرفتن ، وزارت امور خارجه و دادگستری فیش های حقوق اداره رو تایید نکردن و میگن روزنامه رسمی با مهر اداره مغایرت داره . میگم : خانم من ماه پیش اینا رو انجام دادم مهر همون مهره ، روزنامه رسمی همونه، فقط کنسولگری گفت باید اسم و امضا داشته باشه ، من اونو اضافه کردم به مدرک ، 

گفت :میدونم ولی قبول نمیکنن . شما بیا اینو تحویل بگیر ببر خودت یه تلاشی بکن، معمولا از شما قبول میکنن. 

هیچی دیگه باز پاشم برم اونا رو با عجله تحویل بگیرم و صبح ببرم اون قبرستون ببینم چکار میکنم . البته ساعت ۱۸ وقت دکتر دارم که اگه برم میدون ارژانتین، دکترم رو از دست میدم .بهتره ولش کنم فردا برم مدارک رو بگیرم و شنبه برم دنبال تاییدها 

*****

 میدونید که خیلی دوستتون دارم . 



بورسیه سال دوم، قسمت اول

چند وقت پیش به مهردخت گفتم: نظرت درمورد خوندن دکترا چیه؟ 

گفت: نه مامان ، فکر میکنم بهتره دیگه بر اساس تخصصم  وارد دنیای کار  بشم . 

*****

امروز بهش گفتم: مهردخت ، تو فقط بگو میخوای باز درس بخونی تا من خودمو بکشم . 


راستش مدیته میخوام این پست رو بنویسم ولی حتی از مرورش حالم بد میشه ، بس که من به کلمه بورسیه آلرژی پیدا کردم


پارسال برای بورسیه، پدرش رو سرپرست اعلام کردیم و مدارک رو براش چیدیم و دادیم ترجمه ایتالیایی  کردن و مهردخت با خودش برد . اداراتی که اونجا کار بورسیه رو انجام میدن ، اسمشون«کف» هست. (به فتح کاف). مهردخت رفت اداره کف و گفتند: چرا مدارکت تاییدیه سفارت نداره؟ مهردخت هم گفت : کسی به من نگفته بود و ازش قبول نکردن بالاخره یه کف دیگه پیدا کردو اونجا گفتن: چون چندتا از مدارکت تاییدیه سفارت داره ، بقیه رو قبول میکنیم ، ولی اومدن ایراد گرفتن که چرا مدرک طلاق پدر مادرت ترجمه نشده ؟

 مهردخت  باز هم گفت : کسی نگفته بود و اونا کوتاه نیومدن و قبول نکردن. 

 نتیجه این شد که من رفتم طلاقنامه رو بدم ترجمه فوری کنند ، گفتن این دفترچه ها ی طلاق قدیمی شده و باید بری همون سردفتر رو پیدا کنی و بهت یه برگه تاییدیه بده و تو اونو ترجمه کنی . 

من رفتم دنبالش فهمیدم سردفتر  فوت کرده و پرونده ها رفته یه جای دوری نسبت به خونه ما، خلاصه با مکافات اون برگه رو گرفتم بردم یه دارالترجمه که میگفتن با سرعت کار رو انجام میده ، پارسال برای یه برگه ۵ میلیون دادم و  تازه بخاطر سرعت بیشتر، خودم رفتم مهر تایید وزارت امور خارجه و دادگستری رو گرفتم ، بعد مسافر پیداکردم و تو فرودگاه بین المللی، مدرک رو دادم بهش و اون برد برای مهردخت. 

همه رو تو این پست مفصل نوشته بودم


این مدارک بورسیه سال اول بود که ۷ ماه بعد از مهاجرتش، یعنی سه ماه پیش براش ۴ هزار یورو  واریز کردن ، تو این ماه هم ۴ هزار تا دیگه . 

حالا باید برای مدارک بورسیه سال دوم اقدام کنیم . 

چون آرمین حدود ۱۰ ماهه که هیچ ارتباطی با مهردخت نداره، خودم برای سرپرستی سال دوم اقدام کردم . مدارکی که باید آماده میکردم ، شناسنامه م و مدرک طلاق و سند خونه م و کل درآمدم در سال ۲۰۲۴ (نمیدونم چرا اون موقع)بود . میشه از دی ماه ۱۴۰۲ تا آذر ۱۴۰۳. که من دی و بهمن و اسفند ۱۴۰۲ هنوز تو اداره بودم و از فروردین تا آذر دیگه حقوق بازنشستگی میگرفتم . و اینکه اقرار نامه رو تو دفاتر اسناد رسمی ، رفتم یه دفترخونه و یک میلیون و هشتصد دادم و اقرار نامه رو گرفتم. 

بعد رفتم اداره ی  سابق خودم،  سه تا فیش رو پرینت گرفتیم و مدیر سابقم مهر زد. بعد رفتم تامین اجتماعی و گفتم: جدول فروردین تا آذر رو بدن . کارشناس روی یه چک نویس برای من پرینت گرفت ، گفتم خانم این چیه؟ رو یه برگه درست بگیر . گرفت و یه مهر هم زد پاش . گفتم:  امضا هم بکن لطفا. گفت ببر پیش مدیر . مدیر، یه خانم نامحترم بود که سرش  تو کامپیوترش بود و من رو نگاه نمی کرد. گفت: ما نه مهر میکنیم نه امضا . گفتم: مهر که زد شما فقط امضا کن . گفت : کی زد نشونم بده توبیخش کنم . گفتم برو بابا حالت بده انگار . 

اصلا هم  توضیح اینکه اینو برای ترجمه و کنسولگری میخوام ، هیچ کمکی نکرد. 


اومدم بیرون ادرس کارگزاری تامین اجتماعی رو پیدا کردم، رفتم حکم بازنشستگیم رو گرفتم ، اونا هم امضا نکردن و  فقط مهر زدن . 

بقیه مدارک رو هم آماده کردم و رفتم دارالترجمه.

اونجا گفتن که مسئولیت شما رو تو اداره نوشتن : کارشناس ارشد مالی . 

گفتم: بله. گفت : خب مدرک ارشدتون هم باید باشه . گفتم آخه من کارشناسی دارم نه ارشد. گفت : نمیشه دیگه باید یا این عوض بشه یا مدرک بیارید. زنگ زدم به محمد اینا . که بچه ها برید با فتوشاپ اون کارشناسی ارشد رو بکنید کارشناسی. 

محمد درست کرد ولی گفت خودت بیا مهر رو از امیر بگیر ، دفعه قبل کلی غر زده که چرا مهربانو خودش نمیاد ببینیمش . منم چون میدونم نگران موقعیتش میشه ، گفتم : من گفتم نیاد ، چون مهربانو حجاب نداره برای شما ممکن بود دردسر بشه 

گفتم : خب محمد من الانم که حجاب ندارم . گفت : داشته باش دیگه . 

خلاصه رفتم خونه مامان اینا یه شال سفید دراز پیدا کردم عین لحاف پیچیدم به گردنم و رفتم . خدا رو شکر همه شون جلسه داشتن و خیلی وقتم گرفته نشد . 


دوباره اومدم دارالترجمه و مدارک رو دادم . قرار شد مدرکمم فردا ، پس فردا ببرم براشون که میبرن دادگستری و وزارت امور خارجه تایید بگیرن ، اونجا مدرکم رو ببینند . 

اومدم خونه و پس فرداش مدرک لیسانسم رو بردم و چند روز بعد ترجمه مدارک رو بهم تحویل دادند. ۱۴ میلیون و هشتصد هم هزینه ش شد. 

مهردخت برای ۱۶ آگوست (۲۵ مرداد) ساعت ۱۲:۱۴ وقت کنسولگری گرفته بود . 

ساعت ۱۰ راه افتادم رفتم از ایمیل وقت، پرینت گرفتم . وارد اتوبان که شدم دیدم قفل شده ، با مکافات خودم رو به خروجی رسوندم و اونجا یه جای پارک پیدا کردم، ماشین رو گذاشتم و اسنپ موتور گرفتم و گفتم :آقا فقط منو برسون کنسولگری وقتم نگذره . 

به لوکیشنی که اسنپ آورده بود رسیدیم ولی خبری از کنسولگری نبود . فهمیدم گوگل آدرس قدیمی رو داره . از ته جردن گازش رو گرفت بنده خدا تا سر جردن ، با هزار آرتیست بازی بالاخره ۴ دقیقه بعد از وقتمون رسیدم . گفتم : الان هزارتا دلیل میاره که منو راه نده ، ولی خدا روشکر با خوشرویی پذیرفت و نوبت باجه ۳ رو بهم داد. اونجا میدیدم همه ۵۰ یورویی دستشونه . به یکی گفتم : ببخشید مگه پول هم میخوان؟ گفت : بله خانم هر برگه ای تایید کنند ۴۸ یورو میگیرند. 

یاااا خداااا ، یعنی من حدود ۳۵۰ تا ۴۰۰ یورو باید همراه داشتم !

تو همین فکرا بودم که نوبتم شد. 

رفتم مدارک رو تحویل دادم . یه پسر لاغر اندامی بود . کمی نگاه کرد مدارک رو گفت : شناسنامه شما و دخترتون و طلاقنامه مورد تاییده ، بقیه رو هم نمیتونم تایید کنم . 

گفتم چراااا؟؟ 

گفت : چون فیش های حقوقت فقط مهرداره ، باید یکی امضا کنه و اسمشم بغلش بنویسه. مال تامین اجتماعی هم همینطور ، حتی حکم بازنشستگیتم همینطور . 

سند خونه رو هم رد میکنم چون اینجا یارو اسمشو نوشته آزادی ولی مترجم اشتباهی خونده: از طرف ... این کلمه  از طرف رو رو بگو از ترجمه حذف کنه . 

گفتم : ای بابااا آقا این تامین اجتماعی حتی مهر هم نمیزنه حالا شما میگی برم اسم و امضا بگیرم! اقرار نامه چی؟ گفت : اون رو ما اصلا برای هیچ کس تایید نمیکنیم . همینطوری بفرست بره . 

گفت: این سه تا که مودر تاییده الان میشه ۱۴۸ یورو (سه تا ۴۸ یورو) پرداخت میکنیر که تایید کنم ؟ 

گفتم: نه آقا من یورو نیاوردم . گفت : برو زیر پل میرداماد بخر بیا ما تا ۱۳:۳۰ هستیم . 

گفتم: باشه . 

مدارک رو زدم زیر بغلم اومدم بیرون حساب کردم دیدم یورو ۲۰۹ هزارتومنه و میشه ۳۱ میلیون . 

بی خیال شدم . برگشتم ماشینمو برداشتم ، دست از پا دراز تر برگشتم خونه . 

تا اینجای ماجرا رو، داشته باشید، پست بعدی ادامه ش رو مینویسم . 

علت اینکه با جزییات و دقیق مینویسم اینه که شاید به درد یکی بخوره ، بیخود رویا فروشی نکنیم و تصمیم مهاجرت  با چشم باز گرفته بشه . 

کااااااش  میهن، جای بهتری بود. 

دوستتون دارم 




پدر بودن

دوستان عزیزم، برای این دختر کوچولوی دوماهه دنبال خانواده مهربون و متعهد میگردم . اگر خودتون شرایط کافی برای سرپرستی دارید، یا اگر دوستانی دارید که بهشون اعتماد دارید لطفا معرفی کنید. متاسفانه چیزهای وحشتناکی درمورد واگذاری های نادرست شنیدم که فکرشم داره نابودم میکنه . واقعا ازتون خواهش میکنم به هرصورتی که براتون ممکنه در این مورد کمکم کنید. 


*********

مهردخت پیام داد ، اگه کسی کنارته، ویسایی که میفرستم رو تنها گوش کن . حاوی الفاظ ناشایسته . 

گفتم: نه تنهام بفرست بیاد. 

هزارتا ویس از خودش و دختر عموش فرستاد . گذاشتم رو دور تند و حدود ۵۰ دقیقه طول کشید تا تموم شد. خب قبلا هم گفتم که من و مهردخت رابطه خیلی خوبی  با خانواده عموش  داریم . عمو و خانمش تو این ۱۲-۱۳ سالی که از ایران رفتن هیچوقت نیامدن ایران ولی دخترها هروقت میان با هم دیدار میکنیم و البته تو دنیای مجازی و گاهی هم تماس های تصویری برای تبریک نوروز در ارتباطیم . 

 من بطور خلاصه جریان این ویس ها رو مینویسم . 

با فاصله کم از مهردخت، مادر آرمین هم رفت پیش دخترش بلاد کفر. و دوباره آرمین تنها شده بود. گویا یکماه و نیم پیش، یکی از فامیل هاشون به آرمین تلفن میکنه که خواهرم مریض شده و میخوایم بریم فلان بیمارستان . ارمین که میبرتشون یه نیروی خدمات  شبانه روزی هم همراهشون بوده و بعد از بیمارستان میرن خونه آرمین اینا و اونجا ناهار میخورن و ... 

خانم  مراقب سالمند ، از استان خراسان بوده و متولد ۶۳ ست ولی انقدر زود ازدواج کرده که الان نوه داره. خلاصه بعد از این یکماه و نیم ، آرمین تلفن میکنه به مادرش که من با مریم داریم زندگی میکنیم و امروز چمدونش رو آورده اینجا، کدوم کمد رو بدم بهش؟ 

مادرش هم اول شوکه میشه و پس میفته و بعد بلند میشه تلفن میکنه و فحش  رو میکشه به جون آرمین که تو غلط میکنی وقتی من سرخونه زندگیم نیستم اینو برداشتی آوردی تو خونه من . 

خواهرشم به آرمین میگه تو نباید با من که خواهر بزرگتم مشورت میکردی؟ آرمینم میگه من ۶۲ سالمه نیاز به مشورت با کسی ندارم . 

مادر آرمین اینا رو زنگ زده به دخترعموی مهردخت گفته و بهش گفته من دارم بلیط میگیرم خودمو برسونم تهران چون آرمین گفته همین روزا میریم عقد میکنیم. (که البته نمیتونسن هم بیاد چون عربستان آسمونش رو بسته بود و از طریق ترکیش هم موفق نمیشد بلیط بگیره)

دختر عمو گفته باشه برو ایران، ولی فکر کنم عموآرمین عقد هم کرده ، چون معمولا یه کاری میکنه بعد میگه میخوام بکنم . 

بعد از اون ، آرمین به دختر عموی مهردخت زنگ میزنه و میگه : تو از مهردخت خبرداری؟ اونم میگه: نه چطور مگه؟ آرمینم میگه: من دارم ازدواج میکنم ، میخوام بهش زنگ بزنم بگم. 

دختر عمو هم میگه: نمیخواد بهش بگی . الان حدود ۱۰ ماهه رفته یه کشور غریب و هزارتا داستان رو تنهایی حل کرده ، بجز ماه اول، تو دیگه هیچوقت بهش زنگ نزدی . این دختر، عیدش تو غربت گذشت، تولدش تو غربت بود ، تو اصلا حالش رو نپرسیدی ، حالا یکاره میخوای بگی من دارم ازدواج میکنم؟ خب بکنی. چه اهمیتی داره برای اون؟ که چی اصلا؟ 


یهووو مریم خانم هم از اون طرف بلند میگه : یعنی چی که نگه. آخرش که چی . بچه شه باید بدونه باباش داره زن میگیره !

دختر عمو گفت :مهردخت قیافه منو مجسم کن که چه شکلی شدم ، درجایی که ما نه تا حالا همو دیدیم ، و نه با هم ،همکلام شدیم، اون برگشته تو تلفن  داد میزنه !!

بعد آرمین گفته : یه تبریک هم به ما بگی بد نیستاااا . دختر عمو هم گفته ، تبریک چیه عمو ؟ داری کار اشتباهی میکنی ،شما  این خانوم رو دوماه هم نیست که میشناسی حالا میخوای عقد کنی!!

آخر سر هم انگار ارمین به مریم خانومه اصرار میکرده که بیا با دختر برادرم حرف بزن اونم میگفته : نوموخوام 


بعد دختر عمو یه سری ویس به آرمین داده و گفته لطفا تنها گوش کن .

 کلی عموش رو نصیحت کرده که این کارو نکن ، این خانم در شرایطی نیست که با شما ازدواج کنه. واقعا متوجه نمیشی یا خودت رو زدی به اون راه؟ یه خانم که از یه شهر دیگه  با فرهنگ و سنت های متفاوته و  از تو ۲۰ سال کوچیکتره . نکنه فکر میکنی واقعا عاشقت شده؟؟

دختر عمو میگفت: مطمئنم همه رو هم نشسته با مریم خانوم گوش داده . 

****

مهردخت خیلی بهم ریخته و عصبی بود.  بدوبیراه رو بسته بود به پدرش  و گریه میکرد میگفت: درست وقتی که من داشتم تو مشکلات مالی دست و پا میزدم ، آقا داشت برای مریم خانوم خرج میکرد. 

گفتم : ببین دخترم من احساست رو کاملا درک میکنم ولی پدر تو یه مرد مجرده و ما ۲۳ ساله جدا شدیم . تو این مدت حق داشته ازدواج کنه و نکرده . الان نباید اعتراض کنی .

 گفت : مامان اصلا متوجه منظور من نیستی هااا . این مردک هیییییچوقت تو زندگی من نقش مثبتی نداشته . 

من حساب کرده بودم حداقل بعد از مردنش  یه نفعی برام داشته باشه . حالا داره مفت و مسلم با یه قوم عجوج معجوج منو فامیل میکنه . 


یادم افتاد آرمین تو نامزدی چقدر من رو اذیت کرد و گفت : من این مهریه رو قبول نمیکنم . اگه تو فرداش رفتی این ۳۰۰ تا سکه رو گذاشتی اجرا چی؟

هر چی گفتم : آرمین شر درست نکن . من این مهریه رو میبخشم به تو ولی الان گیر نده ، مامان و بابای من منتظرن ببینن تو جامیزنی تا کلا نامزدی رو بهم بزنن.  تو آخه منو چطور شناختی که میگی میبری میذاری اجرا!!


آقا ما هرچی گفتیم مرغش یه پا داشت . تازه ما اون موقع جواان بودیم و کلی عااشق، بعد از نظر مالی خانواده من از آرمین خیلی درسطح بالاتری بودن و اصلا این ارقام برای من و ما عددی نبود.  ولی زیر بار نرفت که نرفت . بعدها من برای جداشدن ازش کلی هزینه کردم و کسی که اومد قفل خونه رو شکست و همه وسایل زندگی من و طلاها رو برد اون بود!!( من برگشته بودم خونه و تلویزیون نداشتیم که مهردخت برنامه ببینه )!!!

 الان چجوری تو یکماه و نیم خام چنین ادمی شده و اصلا احتمال نمیده مریم خانوم براش نقشه کشیده!!!(نکنه قیافه من شبیه خلافکارا بوده)


به هر حال با هر مکافاتی بود مهردخت رو اروم کردم و الان دیگه اصلا درموردش حرف نمیزنه و نمیدونه که بالاخره مادربزرگش تونست خودشو برسونه و از فاجعه جلوگیری کنه یا نه!


دختر عمو میگفت : دلیل اینهمه آشفتگی مادر بزرگه این بوده که قبل از رفتنش از ایران، همه اموالش رو با آرمین صلح عمرا کرده و میخندید میگفت : مهردخت جان دیگه از اموال مادر بزرگ به ما هم چیزی نمیرسه . 

گفتم : نه بابا اشتباه میکنه بنظرم.

 چون صلح عمرا رو میشه بهم زد و اصلا اینطوری نیست که ترسیدن . بعدم شما پدر سوخته ها نشستین همه ش برای ارث اینا نقشه میکشین؟ 

مهردخت گفت : مامان نه من ، نه خانواده عموم هیچکدوم کوچکترین حس خوبی به اون به اصطلاح مادر نداریم . زندگی تو و بابام رو که بهم زد ، همین عموم هم اگه دیر جنبیده بود و دست زن و بچه ش رو نگرفته بود از ایران ببره ،اونا هم به سرنوشت تو و بابام گرفتار بودن . 

دختر عموهام همیشه بخاطر اینکه تو ایران یه اب خوش از گلوشون پایین نمیرفت از دست این زن ، نفرینش میکنند. 

دیگه وقتی عموم هم همینو میگه در مورد مادرش چه انتظاری داری ؟؟ 

گفتم : زندگی من و پدرت رو حماقت های خودش بهم زد، انکار نمیکنم که آموزش های غلط مادربزرگت  خیلی موثر بود ولی پدر تو هم بزرگسال بود و باید از عقلش استفاده میکرد، بله این حقیقتیه که الان تو این ۲۳ سالی هم که ما جدا شدیم ، مادربزرگت با رفتارهای سمی و وحشتناکش پسر ۶۲ ساله ش رو جوری وابسته و بیچاره به خودش کرده که داریم نتیجه ش رو میبینیم ولی به هرحال پس اراده و اختیار و قابلیت های یه آدم چی میگه؟؟ نمیشه که همه تقصیر ها رو گردن تربیت بد بندازیم. 

*******

لطفا به هر نحوی که مسئولیت تربیت کودکی رو دارید همه تلاشتون رو بکنید که اون موجود رو یه انسان واقعی، مسئول و منصف بار بیارید.

مهردخت با رفتاری که پدرش بعد از مهاجرتش کرد ، تنها روزنه تعلق خاطر فرزند به پدرش رو از دست داد.اینجا نوشته بودم  

 حقیقتا بعد از این داستان ،آرمین ارتباطش رو با مهردخت تا امروز قطع کرده و این که مهردخت حس میکنه پدرش که هیچوقت نقش مثبتی تو زندگیش نداشته ، الانم در یکی از سخت ترین مراحل زندگیش اینطوری تنهاش گذاشته خیلی دردناکه ، پدری که پارسال این موقع هرشب خون ما رو تو شیشه میکرد که ، مهردخت تو ایتالیا گرفتار باندهای مافیایی میشه و میدزدنش و اعضای بدنش رو قاچاق میکنن ... 

درسته که همه اینها زاییده فکر عقب مانده ش بود ولی تو بگو یک درصد دلت نگران تنها دخترت نیست که رفته یه قاره دیگه؟؟


کاش یه جور زندگی نکنیم که عزیزانمون اینطوری درموردمون حرف نزنن و فکر کنند شاید تنها نفعی که میتونیم داشته باشیم ، ارثیه مون باشه ، نه یاد و خاطراتمون.


 دوستتون دارم


دلی به وسعت آسمان

چند وقت پیش ، از طریق دوستی با یه خانم مهربون آشنا شدم که دنیا و روزگارش زمین تا آسمون با ما فرق داره .

 بارها از کنار چنین افرادی گذشتیم ، چشم تو چشم هم شدیم ولی نگاهمون رو از هم دزدیدیم و همکلام نشدیم .

 دوستم چندین بار حرف زهرا رو پیش کشیده بود. هر وقت میدید من برای گربه ها غذا رسانی میکنم یا عشق و محبتم رو نسبت به تیلی و تامی میدید، بهم میگفت : زهرا هم مثل تو دغدغه گربه ها رو داره . 


چند وقت پیش ازم خواست اگر برام ممکنه زهرا رو راهنمایی کنم ، چون چشم های دوسه تا از گربه های محلشون عفونت کرده بود. 

گفتم: شماره منو بهش بده . 

گفت: باشه فقط یه چیزی رو باید بهت بگم . زهرا و برادرش از راه جمع آوری ضایعات زندگی میکنند. بازم مشکلی نداری شماره ت رو بدم؟

خیلی جا خوردم . اصلا فکرشم نمیکردم .

 گفتم : مریم جان تو زهرا رو چقدر میشناسی؟ گفت: میشناسمش خیالت راحت باشه، سالهاست تو محل ما زندگی میکنند. 

اصلا اهل خلاف نیستند . خانواده شناخته شده ای داره . بینهایت فقیر ولی مهربان و شریفند.

 هیچکس ازشون بدی ندیده، فقط بعضی ها سر همین غذا دادن به گربه ها اذیتش میکنند. 

گفتم : شماره مو بهش بده. 

فردا شب زهرا بهم زنگ زد . دختر خوش صحبت و مودبی بود که وقتی فهمیدم فقط چند ماه از من کوچکتره ،  تعجب کردم و بهش گفتم صدات خیلی جوونتره ، خندید و گفت : آرره همه میگن بهم . 

بعدبهم  گفت : من خیلی دلمرده م تو این چند سال اخیر، داغ زیاد دیدم و دنیا دیگه برام خیلی بی معنی شده . من هیچ چیز از عزیزای مرده م دور ننداختم و اصلا اجازه نمیدم حتی یه لحظه بدون یادشون بگذره . 

بهش گفتم : اشتباه میکنی زهرا جون . خدا رو شکر کن که تا زنده بودن خدمتشون رو کردی و با عزت و احترام تو خونه خودشون از دنیا رفتن. اینکه تو هر روز بشینی غم رفتنشون رو بخوری هیچ دردی از دردات که داوا نمیشه ، هیییچ ،.. تازه خودت هم هزارتا درد و مرض میگیری . 


زهرا یه خواهر سندرم دان از نوع خیلی شدید که چند بیماری زمینه ای از جمله دیابت داشته، و همین پارسال و در سن سی و پنج سالگی از دست داده .

 اینطوری بوده که وقتی غذا رو دهنش میذاشته ، اون طفلک متوجه نبوده باید غذا رو بجوه و قورت بده .

 گاهی غذا دادنش ساعت ها طول میکشیده و زهرا با صبوری خیلی زیاد پا به پاش مینشسته تا با هر ترفندی که شده غذا به بدنش برسه. 

دوسال قبل هم نامادریش رو که زهرا  خیلی دوسش داشته از دست میده و درست چندماه بعد هم پدرش رو . 

میگفت: پدر من زانوهای پرانتزی به داخل داشت و تقریبا ۶ سال قبل از فوتش کاملا زمینگیر شده بود و برای اینکه پوشکش رو عوض کنیم باید زانوهاش رو انقدر با روغن ماساژ میدادیم تا یکمی این استخوان های زانو که به داخل خم شده ، نرم و از هم باز بشن . 

حتی تو این چندسال اخیر ، همسر و عشقش رو هم از دست داده .

 وقتی زهرا بیست ساله بوده عاشق یه پسر بیست و پنج ساله میشه . خانواده اون پسر با ازدواجشون مخالف بودند و اونو  طرد میکنند. زهرا و امیر با هم عقد میکنند ولی هیچوقت نمیتونن زندگیشون رو مثل زن و شوهرهای عادی شروع کنند. امیر دائم الخمر میشه و زهرا هم گرفتار مراقبت از خانواده مریض احوال و فقیرش. نهایتا امیر با سیروز کبدی تو همون خونه زهرا اینا از دنیا میره . 


 همه این انفاقات افسرده ش کرده  و بقول خودش تنها نقطه اتصالش به دنیا ، گربه هاییه که عاشقانه دوستشون داره .

 خودش و برادرش زباله گردی میکنند ، میگفت : اجناس خوب و سلامتی که پیدا میکنیم رو تو خونه تمیز میکنم و برادرم همه رو تو خلازیر میفروشه . شکممون سیر میشه و برای گربه های گرسنه هم غذا میگیرم . 

 برام جالب بود که میگفت: مهربانو خدا هوامونو داره ، به مو میرسه ولی پاره نمیشه . 

به مریم گفتم چیزایی که زهرا تعریف کرده بود رو گفت : آره میدونم همه رو .. ما تو محل سعی میکنیم مراقبشون باشیم اصلا نمیدونم اصل زندگیشون چی بوده و چجوری به اینجا رسیدن چون این خونه ۴۰ متری مال خودشونه و واقعا هم آدم های بی ازر و بی سروصدایی هستند ، فقط من یه بار اون روی زهرا رو دیدم و اصلا همین شد که لاهاش همکلام شدم و یه جورایی دوست شدم . سر ظهر من از سر کار می اومدم که دیدم زهرا پریده رو یه مرد جوون و داره کتکش میزنه . مغازه دارها سواشون کردن و معلوم شد مردک داشته به یه بچه گربه بی پناه لگد میزده . زهرا جیغ میزد و میگفت به زبون بسته ظلم کنی با ناخونام چشماتو درمیارم . بعد دوتایی بچه رو بردیم دامپزشکی و هزینه درمانش رو دادم و الان چند ساله تو خونه شون زندگی میکنه . 

گفتم : اهااان پس میگفت من تنها چیزی که تحمل نمیکنم ضعیف کشیه همین بود ؟!

****

وقتی زهرا این چهارنفر رو از دست نداده بود، شش نفری تو اون ۴۰ متر زندگی میکردن . انگار هیچ توقعی از روزگار نداشت . مریم میگفت یه چیز عجیب زهرا ، خوشرویی و مهربونیشه . اصلا طلبکار از کسی نیست و هیچ مقایسه ای بین زندگی خودش ودیگران نداره . 

زهرا از برادر کوچیکش هم زیاد تعریف کرد و میگفت : برادرم خیلی بهم امید میده و میگه ناشکری نکن سقف بالای سرمونه و گرسنه هم نمی مونیم . 

چون تو محله ارامنه زندگی میکنند، ارادت خاصی به مسیح داشت و میگفت، هرچی ازش خواستم بهم داده . حتی وقتی ریه های خواهرم آب آورد و دیگه خیلی داشت اذیت میشد از مسیح خواستم هرجور که میتونه شفاش بده و درست ۱۱ دی که شب میلادش بود خواهرم تموم کرد. 

اونشب سعی کردم متقاعدش کنم وسایل این ۴ نفری که از دست داده رو بده برادرش ببره بفروشه ، بهش گفتم اونا تو قلب تو زنده ن دلیلی نداره تو خونه ۴۰ متری وسایلشون رو  دور خودت بچینی . 

بفروشیدشون و باهاش هم  دوروز راحت تر زندگی کنید هم برای گربه ها به یادعزیزانت  غذا درست کن. 

قول داد بهش فکرکنه . 

شب موقع خواب همه ش میگفتم : زهرا کیه و من کیم؟؟ 

اینکه یه زن ۵۳ ساله بگه ممنون دار سطل زباله ایم که منتی سرمون نداره و روزیمون رو میرسونه و تو اون شرایط  باز دلش نمیاد زبون بسته ای که چشم انتظار کسی هست  بیاد دوتا قطره استریل و انتی بیوتیک بریزه تو چشمش  تا کور نشه خیلی حرفه . 

از خودم بدم اومد که اسم خودم رو گذاشتم حامی و هربار تو پت شاپ دست و دلم میلرزه سر قیمت هایی که هر روز دارن گرون و گرون تر میشن . نمیدونم بعضی ها  واقعا دلشون به وسعت دریاست  و ما به گرد راهشون نمیرسیم . 

****

یکی از شما عزیزانم هفته پیش یه کیک بامزه برای تولد همکارش بهم سفارش داد . حقیقتا خودم از ساختن این گوگولیا کلی لذت بردم 

اولش اینطوری ساختمشون 


و بعد اینطوری نشست رو کیک

 

خیلی دوستتون دارم ، یادتون نرفته که؟