دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود


دلنوشته های مهربانو از آشنایی تا جدایی


خاطرات ده سال زندگی مشترک ، با پدر دخترکم ... این با ارزش ترین میراث من برای اوست

در اینجا بخوانید 

پدر بودن

دوستان عزیزم، برای این دختر کوچولوی دوماهه دنبال خانواده مهربون و متعهد میگردم . اگر خودتون شرایط کافی برای سرپرستی دارید، یا اگر دوستانی دارید که بهشون اعتماد دارید لطفا معرفی کنید. متاسفانه چیزهای وحشتناکی درمورد واگذاری های نادرست شنیدم که فکرشم داره نابودم میکنه . واقعا ازتون خواهش میکنم به هرصورتی که براتون ممکنه در این مورد کمکم کنید. 


*********

مهردخت پیام داد ، اگه کسی کنارته، ویسایی که میفرستم رو تنها گوش کن . حاوی الفاظ ناشایسته . 

گفتم: نه تنهام بفرست بیاد. 

هزارتا ویس از خودش و دختر عموش فرستاد . گذاشتم رو دور تند و حدود ۵۰ دقیقه طول کشید تا تموم شد. خب قبلا هم گفتم که من و مهردخت رابطه خیلی خوبی  با خانواده عموش  داریم . عمو و خانمش تو این ۱۲-۱۳ سالی که از ایران رفتن هیچوقت نیامدن ایران ولی دخترها هروقت میان با هم دیدار میکنیم و البته تو دنیای مجازی و گاهی هم تماس های تصویری برای تبریک نوروز در ارتباطیم . 

 من بطور خلاصه جریان این ویس ها رو مینویسم . 

با فاصله کم از مهردخت، مادر آرمین هم رفت پیش دخترش بلاد کفر. و دوباره آرمین تنها شده بود. گویا یکماه و نیم پیش، یکی از فامیل هاشون به آرمین تلفن میکنه که خواهرم مریض شده و میخوایم بریم فلان بیمارستان . ارمین که میبرتشون یه نیروی خدمات  شبانه روزی هم همراهشون بوده و بعد از بیمارستان میرن خونه آرمین اینا و اونجا ناهار میخورن و ... 

خانم  مراقب سالمند ، از استان خراسان بوده و متولد ۶۳ ست ولی انقدر زود ازدواج کرده که الان نوه داره. خلاصه بعد از این یکماه و نیم ، آرمین تلفن میکنه به مادرش که من با مریم داریم زندگی میکنیم و امروز چمدونش رو آورده اینجا، کدوم کمد رو بدم بهش؟ 

مادرش هم اول شوکه میشه و پس میفته و بعد بلند میشه تلفن میکنه و فحش  رو میکشه به جون آرمین که تو غلط میکنی وقتی من سرخونه زندگیم نیستم اینو برداشتی آوردی تو خونه من . 

خواهرشم به آرمین میگه تو نباید با من که خواهر بزرگتم مشورت میکردی؟ آرمینم میگه من ۶۲ سالمه نیاز به مشورت با کسی ندارم . 

مادر آرمین اینا رو زنگ زده به دخترعموی مهردخت گفته و بهش گفته من دارم بلیط میگیرم خودمو برسونم تهران چون آرمین گفته همین روزا میریم عقد میکنیم. (که البته نمیتونسن هم بیاد چون عربستان آسمونش رو بسته بود و از طریق ترکیش هم موفق نمیشد بلیط بگیره)

دختر عمو گفته باشه برو ایران، ولی فکر کنم عموآرمین عقد هم کرده ، چون معمولا یه کاری میکنه بعد میگه میخوام بکنم . 

بعد از اون ، آرمین به دختر عموی مهردخت زنگ میزنه و میگه : تو از مهردخت خبرداری؟ اونم میگه: نه چطور مگه؟ آرمینم میگه: من دارم ازدواج میکنم ، میخوام بهش زنگ بزنم بگم. 

دختر عمو هم میگه: نمیخواد بهش بگی . الان حدود ۱۰ ماهه رفته یه کشور غریب و هزارتا داستان رو تنهایی حل کرده ، بجز ماه اول، تو دیگه هیچوقت بهش زنگ نزدی . این دختر، عیدش تو غربت گذشت، تولدش تو غربت بود ، تو اصلا حالش رو نپرسیدی ، حالا یکاره میخوای بگی من دارم ازدواج میکنم؟ خب بکنی. چه اهمیتی داره برای اون؟ که چی اصلا؟ 


یهووو مریم خانم هم از اون طرف بلند میگه : یعنی چی که نگه. آخرش که چی . بچه شه باید بدونه باباش داره زن میگیره !

دختر عمو گفت :مهردخت قیافه منو مجسم کن که چه شکلی شدم ، درجایی که ما نه تا حالا همو دیدیم ، و نه با هم ،همکلام شدیم، اون برگشته تو تلفن  داد میزنه !!

بعد آرمین گفته : یه تبریک هم به ما بگی بد نیستاااا . دختر عمو هم گفته ، تبریک چیه عمو ؟ داری کار اشتباهی میکنی ،شما  این خانوم رو دوماه هم نیست که میشناسی حالا میخوای عقد کنی!!

آخر سر هم انگار ارمین به مریم خانومه اصرار میکرده که بیا با دختر برادرم حرف بزن اونم میگفته : نوموخوام 


بعد دختر عمو یه سری ویس به آرمین داده و گفته لطفا تنها گوش کن .

 کلی عموش رو نصیحت کرده که این کارو نکن ، این خانم در شرایطی نیست که با شما ازدواج کنه. واقعا متوجه نمیشی یا خودت رو زدی به اون راه؟ یه خانم که از یه شهر دیگه  با فرهنگ و سنت های متفاوته و  از تو ۲۰ سال کوچیکتره . نکنه فکر میکنی واقعا عاشقت شده؟؟

دختر عمو میگفت: مطمئنم همه رو هم نشسته با مریم خانوم گوش داده . 

****

مهردخت خیلی بهم ریخته و عصبی بود.  بدوبیراه رو بسته بود به پدرش  و گریه میکرد میگفت: درست وقتی که من داشتم تو مشکلات مالی دست و پا میزدم ، آقا داشت برای مریم خانوم خرج میکرد. 

گفتم : ببین دخترم من احساست رو کاملا درک میکنم ولی پدر تو یه مرد مجرده و ما ۲۳ ساله جدا شدیم . تو این مدت حق داشته ازدواج کنه و نکرده . الان نباید اعتراض کنی .

 گفت : مامان اصلا متوجه منظور من نیستی هااا . این مردک هیییییچوقت تو زندگی من نقش مثبتی نداشته . 

من حساب کرده بودم حداقل بعد از مردنش  یه نفعی برام داشته باشه . حالا داره مفت و مسلم با یه قوم عجوج معجوج منو فامیل میکنه . 


یادم افتاد آرمین تو نامزدی چقدر من رو اذیت کرد و گفت : من این مهریه رو قبول نمیکنم . اگه تو فرداش رفتی این ۳۰۰ تا سکه رو گذاشتی اجرا چی؟

هر چی گفتم : آرمین شر درست نکن . من این مهریه رو میبخشم به تو ولی الان گیر نده ، مامان و بابای من منتظرن ببینن تو جامیزنی تا کلا نامزدی رو بهم بزنن.  تو آخه منو چطور شناختی که میگی میبری میذاری اجرا!!


آقا ما هرچی گفتیم مرغش یه پا داشت . تازه ما اون موقع جواان بودیم و کلی عااشق، بعد از نظر مالی خانواده من از آرمین خیلی درسطح بالاتری بودن و اصلا این ارقام برای من و ما عددی نبود.  ولی زیر بار نرفت که نرفت . بعدها من برای جداشدن ازش کلی هزینه کردم و کسی که اومد قفل خونه رو شکست و همه وسایل زندگی من و طلاها رو برد اون بود!!( من برگشته بودم خونه و تلویزیون نداشتیم که مهردخت برنامه ببینه )!!!

 الان چجوری تو یکماه و نیم خام چنین ادمی شده و اصلا احتمال نمیده مریم خانوم براش نقشه کشیده!!!(نکنه قیافه من شبیه خلافکارا بوده)


به هر حال با هر مکافاتی بود مهردخت رو اروم کردم و الان دیگه اصلا درموردش حرف نمیزنه و نمیدونه که بالاخره مادربزرگش تونست خودشو برسونه و از فاجعه جلوگیری کنه یا نه!


دختر عمو میگفت : دلیل اینهمه آشفتگی مادر بزرگه این بوده که قبل از رفتنش از ایران، همه اموالش رو با آرمین صلح عمرا کرده و میخندید میگفت : مهردخت جان دیگه از اموال مادر بزرگ به ما هم چیزی نمیرسه . 

گفتم : نه بابا اشتباه میکنه بنظرم.

 چون صلح عمرا رو میشه بهم زد و اصلا اینطوری نیست که ترسیدن . بعدم شما پدر سوخته ها نشستین همه ش برای ارث اینا نقشه میکشین؟ 

مهردخت گفت : مامان نه من ، نه خانواده عموم هیچکدوم کوچکترین حس خوبی به اون به اصطلاح مادر نداریم . زندگی تو و بابام رو که بهم زد ، همین عموم هم اگه دیر جنبیده بود و دست زن و بچه ش رو نگرفته بود از ایران ببره ،اونا هم به سرنوشت تو و بابام گرفتار بودن . 

دختر عموهام همیشه بخاطر اینکه تو ایران یه اب خوش از گلوشون پایین نمیرفت از دست این زن ، نفرینش میکنند. 

دیگه وقتی عموم هم همینو میگه در مورد مادرش چه انتظاری داری ؟؟ 

گفتم : زندگی من و پدرت رو حماقت های خودش بهم زد، انکار نمیکنم که آموزش های غلط مادربزرگت  خیلی موثر بود ولی پدر تو هم بزرگسال بود و باید از عقلش استفاده میکرد، بله این حقیقتیه که الان تو این ۲۳ سالی هم که ما جدا شدیم ، مادربزرگت با رفتارهای سمی و وحشتناکش پسر ۶۲ ساله ش رو جوری وابسته و بیچاره به خودش کرده که داریم نتیجه ش رو میبینیم ولی به هرحال پس اراده و اختیار و قابلیت های یه آدم چی میگه؟؟ نمیشه که همه تقصیر ها رو گردن تربیت بد بندازیم. 

*******

لطفا به هر نحوی که مسئولیت تربیت کودکی رو دارید همه تلاشتون رو بکنید که اون موجود رو یه انسان واقعی، مسئول و منصف بار بیارید.

مهردخت با رفتاری که پدرش بعد از مهاجرتش کرد ، تنها روزنه تعلق خاطر فرزند به پدرش رو از دست داد.اینجا نوشته بودم  

 حقیقتا بعد از این داستان ،آرمین ارتباطش رو با مهردخت تا امروز قطع کرده و این که مهردخت حس میکنه پدرش که هیچوقت نقش مثبتی تو زندگیش نداشته ، الانم در یکی از سخت ترین مراحل زندگیش اینطوری تنهاش گذاشته خیلی دردناکه ، پدری که پارسال این موقع هرشب خون ما رو تو شیشه میکرد که ، مهردخت تو ایتالیا گرفتار باندهای مافیایی میشه و میدزدنش و اعضای بدنش رو قاچاق میکنن ... 

درسته که همه اینها زاییده فکر عقب مانده ش بود ولی تو بگو یک درصد دلت نگران تنها دخترت نیست که رفته یه قاره دیگه؟؟


کاش یه جور زندگی نکنیم که عزیزانمون اینطوری درموردمون حرف نزنن و فکر کنند شاید تنها نفعی که میتونیم داشته باشیم ، ارثیه مون باشه ، نه یاد و خاطراتمون.


 دوستتون دارم


دلی به وسعت آسمان

چند وقت پیش ، از طریق دوستی با یه خانم مهربون آشنا شدم که دنیا و روزگارش زمین تا آسمون با ما فرق داره .

 بارها از کنار چنین افرادی گذشتیم ، چشم تو چشم هم شدیم ولی نگاهمون رو از هم دزدیدیم و همکلام نشدیم .

 دوستم چندین بار حرف زهرا رو پیش کشیده بود. هر وقت میدید من برای گربه ها غذا رسانی میکنم یا عشق و محبتم رو نسبت به تیلی و تامی میدید، بهم میگفت : زهرا هم مثل تو دغدغه گربه ها رو داره . 


چند وقت پیش ازم خواست اگر برام ممکنه زهرا رو راهنمایی کنم ، چون چشم های دوسه تا از گربه های محلشون عفونت کرده بود. 

گفتم: شماره منو بهش بده . 

گفت: باشه فقط یه چیزی رو باید بهت بگم . زهرا و برادرش از راه جمع آوری ضایعات زندگی میکنند. بازم مشکلی نداری شماره ت رو بدم؟

خیلی جا خوردم . اصلا فکرشم نمیکردم .

 گفتم : مریم جان تو زهرا رو چقدر میشناسی؟ گفت: میشناسمش خیالت راحت باشه، سالهاست تو محل ما زندگی میکنند. 

اصلا اهل خلاف نیستند . خانواده شناخته شده ای داره . بینهایت فقیر ولی مهربان و شریفند.

 هیچکس ازشون بدی ندیده، فقط بعضی ها سر همین غذا دادن به گربه ها اذیتش میکنند. 

گفتم : شماره مو بهش بده. 

فردا شب زهرا بهم زنگ زد . دختر خوش صحبت و مودبی بود که وقتی فهمیدم فقط چند ماه از من کوچکتره ،  تعجب کردم و بهش گفتم صدات خیلی جوونتره ، خندید و گفت : آرره همه میگن بهم . 

بعدبهم  گفت : من خیلی دلمرده م تو این چند سال اخیر، داغ زیاد دیدم و دنیا دیگه برام خیلی بی معنی شده . من هیچ چیز از عزیزای مرده م دور ننداختم و اصلا اجازه نمیدم حتی یه لحظه بدون یادشون بگذره . 

بهش گفتم : اشتباه میکنی زهرا جون . خدا رو شکر کن که تا زنده بودن خدمتشون رو کردی و با عزت و احترام تو خونه خودشون از دنیا رفتن. اینکه تو هر روز بشینی غم رفتنشون رو بخوری هیچ دردی از دردات که داوا نمیشه ، هیییچ ،.. تازه خودت هم هزارتا درد و مرض میگیری . 


زهرا یه خواهر سندرم دان از نوع خیلی شدید که چند بیماری زمینه ای از جمله دیابت داشته، و همین پارسال و در سن سی و پنج سالگی از دست داده .

 اینطوری بوده که وقتی غذا رو دهنش میذاشته ، اون طفلک متوجه نبوده باید غذا رو بجوه و قورت بده .

 گاهی غذا دادنش ساعت ها طول میکشیده و زهرا با صبوری خیلی زیاد پا به پاش مینشسته تا با هر ترفندی که شده غذا به بدنش برسه. 

دوسال قبل هم نامادریش رو که زهرا  خیلی دوسش داشته از دست میده و درست چندماه بعد هم پدرش رو . 

میگفت: پدر من زانوهای پرانتزی به داخل داشت و تقریبا ۶ سال قبل از فوتش کاملا زمینگیر شده بود و برای اینکه پوشکش رو عوض کنیم باید زانوهاش رو انقدر با روغن ماساژ میدادیم تا یکمی این استخوان های زانو که به داخل خم شده ، نرم و از هم باز بشن . 

حتی تو این چندسال اخیر ، همسر و عشقش رو هم از دست داده .

 وقتی زهرا بیست ساله بوده عاشق یه پسر بیست و پنج ساله میشه . خانواده اون پسر با ازدواجشون مخالف بودند و اونو  طرد میکنند. زهرا و امیر با هم عقد میکنند ولی هیچوقت نمیتونن زندگیشون رو مثل زن و شوهرهای عادی شروع کنند. امیر دائم الخمر میشه و زهرا هم گرفتار مراقبت از خانواده مریض احوال و فقیرش. نهایتا امیر با سیروز کبدی تو همون خونه زهرا اینا از دنیا میره . 


 همه این انفاقات افسرده ش کرده  و بقول خودش تنها نقطه اتصالش به دنیا ، گربه هاییه که عاشقانه دوستشون داره .

 خودش و برادرش زباله گردی میکنند ، میگفت : اجناس خوب و سلامتی که پیدا میکنیم رو تو خونه تمیز میکنم و برادرم همه رو تو خلازیر میفروشه . شکممون سیر میشه و برای گربه های گرسنه هم غذا میگیرم . 

 برام جالب بود که میگفت: مهربانو خدا هوامونو داره ، به مو میرسه ولی پاره نمیشه . 

به مریم گفتم چیزایی که زهرا تعریف کرده بود رو گفت : آره میدونم همه رو .. ما تو محل سعی میکنیم مراقبشون باشیم اصلا نمیدونم اصل زندگیشون چی بوده و چجوری به اینجا رسیدن چون این خونه ۴۰ متری مال خودشونه و واقعا هم آدم های بی ازر و بی سروصدایی هستند ، فقط من یه بار اون روی زهرا رو دیدم و اصلا همین شد که لاهاش همکلام شدم و یه جورایی دوست شدم . سر ظهر من از سر کار می اومدم که دیدم زهرا پریده رو یه مرد جوون و داره کتکش میزنه . مغازه دارها سواشون کردن و معلوم شد مردک داشته به یه بچه گربه بی پناه لگد میزده . زهرا جیغ میزد و میگفت به زبون بسته ظلم کنی با ناخونام چشماتو درمیارم . بعد دوتایی بچه رو بردیم دامپزشکی و هزینه درمانش رو دادم و الان چند ساله تو خونه شون زندگی میکنه . 

گفتم : اهااان پس میگفت من تنها چیزی که تحمل نمیکنم ضعیف کشیه همین بود ؟!

****

وقتی زهرا این چهارنفر رو از دست نداده بود، شش نفری تو اون ۴۰ متر زندگی میکردن . انگار هیچ توقعی از روزگار نداشت . مریم میگفت یه چیز عجیب زهرا ، خوشرویی و مهربونیشه . اصلا طلبکار از کسی نیست و هیچ مقایسه ای بین زندگی خودش ودیگران نداره . 

زهرا از برادر کوچیکش هم زیاد تعریف کرد و میگفت : برادرم خیلی بهم امید میده و میگه ناشکری نکن سقف بالای سرمونه و گرسنه هم نمی مونیم . 

چون تو محله ارامنه زندگی میکنند، ارادت خاصی به مسیح داشت و میگفت، هرچی ازش خواستم بهم داده . حتی وقتی ریه های خواهرم آب آورد و دیگه خیلی داشت اذیت میشد از مسیح خواستم هرجور که میتونه شفاش بده و درست ۱۱ دی که شب میلادش بود خواهرم تموم کرد. 

اونشب سعی کردم متقاعدش کنم وسایل این ۴ نفری که از دست داده رو بده برادرش ببره بفروشه ، بهش گفتم اونا تو قلب تو زنده ن دلیلی نداره تو خونه ۴۰ متری وسایلشون رو  دور خودت بچینی . 

بفروشیدشون و باهاش هم  دوروز راحت تر زندگی کنید هم برای گربه ها به یادعزیزانت  غذا درست کن. 

قول داد بهش فکرکنه . 

شب موقع خواب همه ش میگفتم : زهرا کیه و من کیم؟؟ 

اینکه یه زن ۵۳ ساله بگه ممنون دار سطل زباله ایم که منتی سرمون نداره و روزیمون رو میرسونه و تو اون شرایط  باز دلش نمیاد زبون بسته ای که چشم انتظار کسی هست  بیاد دوتا قطره استریل و انتی بیوتیک بریزه تو چشمش  تا کور نشه خیلی حرفه . 

از خودم بدم اومد که اسم خودم رو گذاشتم حامی و هربار تو پت شاپ دست و دلم میلرزه سر قیمت هایی که هر روز دارن گرون و گرون تر میشن . نمیدونم بعضی ها  واقعا دلشون به وسعت دریاست  و ما به گرد راهشون نمیرسیم . 

****

یکی از شما عزیزانم هفته پیش یه کیک بامزه برای تولد همکارش بهم سفارش داد . حقیقتا خودم از ساختن این گوگولیا کلی لذت بردم 

اولش اینطوری ساختمشون 


و بعد اینطوری نشست رو کیک

 

خیلی دوستتون دارم ، یادتون نرفته که؟

یک ماه در کنار شمعدانی مقیم کانادا و آشنایی با Be My Eyes

خب به دهم مرداد ماه رسیدیدم

دیروز مهرداد عازم سفر برگشت به کانادا شد. این یکماه  روزهای طلایی امسال برای خانواده شمعدانی بود، تو این مدت بارها از ته دل آرزو کردم عمر جدایی و فراق همه کسانی که عزیز راه دور دارند ، کوتاه بشه . 

دیروز مهردخت با عکس بدرقه مهرداد استوری گذاشت که عمق دلتنگیش ، جانم رو آتش زد

نوشته: این انسان های دوست داشتنی،

خانواده من ،

درکنار هم،

در قابی که من داخلش نیستم، 

و من، 

کیلومترها دورتر، 

من دلتنگ، دلتنگ،دلتنگ.


بقول مهرداد از لحظه لحظه آمدنش لذت بردیم همگی و سعی کردیم با برنامه ریزی منظم، هم درکنارش باشیم وهم کمکش کنیم تا چک آپ های پزشکی، خریدها و دیدو بازدید های واجب رو انجام بده . راستش عزیزانمون وقتی از راه دور میرسند، هم از پروازهای طولانی و هم از اختلاف ساعت های وسیع و به هم خوردن روتین زندگیشون سردرگمند، ضمنا تغییراتی که درمدت نبودنشون اتفاق افتاده، به  این سردرگمی دامن میزنه ، پس اینکه درکشون کنیم و با صبر و حوصله طبق خواسته شون یه برنامه ریزی منظم براشون تنظیم کنیم که در طول مدت اقامتشون به کارهاشون رسیدگی کنند خیلی مهمه . 

سالها قبل از اینکه مهرداد مهاجرت کنه، من بین دوستانم که مسافر از خارج داشتن میدیدم که دلخوری پیش میاد و مسافراشون میگفتن دیوانه شدیم بس که روزی چندجا مهمونی رفتیم ، هم استراحت نداشتیم ، هم سیستم گوارشمون بهم خورده بس که همه چند مدل غذا درست میکنند و توقع دارن هی بخوریم و معاشرت کنیم و سرحال باشیم .

 از طرفی خانواده درجه یک مسافر، دلخور میشدن که فلانی اومد همه ش با خانواده همسرش وقت گذروند یا با دوستانش بود و اصلا ما ندیدیمش !

برای جلوگیری از همه ی اینا، یه فرد حواس جمع و مدیر لازمه که برنامه ریزی منظمی برای مدت اقامتشون در ایران ، انجام بده . 

تو خانواده ما بخاطر اینکه نسبتا شرایط بهتری برای همراهی دارم، من این وظیفه رو به عهده میگیرم . 

اول بعد از اینکه هیجان دیدارمون فروکش کرد، مهرداد رو با یه آرامبخش ضعیف و البته پس گردنی (چون مقاومت میکنه) میفرستم ۱۲-۱۳ ساعت بخوابه ، بعد که سرحال میشه ازش میپرسم چک آپ های پزشکیش چیه؟ خریدهای کلیش چیه؟ چه کسانی رو میخواد حتما ببینه ؟ و ... 

مثلا مهرداد میخواست یه گبه سایز یک و نیم در دو برای خونه ش بخره . مغزیجات و زعفرون و چند مدل دمنوش و .. 

پس، دو روز برنامه بازار تهران گذاشتم . خاله م جزو لیست کسانی بود که باید ملاقات میکرد، ولی خاله جان به تازگی عمل جراحی کرده بود و منزل دخترش استراحت میکرد.

 با دختر خاله تماس گرفتم و بهش گفتم .

 گفت: مهربانو خیلی وقته همو ندیدیم ، خواهر برادرای منم میخوان مهرداد رو ببینن پس کل خانواده تون فلان شب بیاید اینجا  منم به خانواده خودم میگم، همه دور هم باشیم . 

خیلی هم عالی شد اینطوری . ولی خب مهرداد حواسش به خیلی چیزا نیست . با هم که رفتیم بازار گفتم : مهرداد تو برای خاله سوغاتی اوردی که بهش میدی ولی چون مرجان شام مهمونت کرده باید برای خونه شون هدیه ببری ، از بازار یه ظرف چوبی شیک انتخاب کردیم ، برای دوتا بچه هاشم شکلات خریدیم . 

شب خیلی خوبی بود ۲۱ نفر بودیم و همه دیدارها تازه شد و مامان و خاله کلی کیف کردن

بقیه جاهایی هم که باید میرفت به همین صورت برنامه ریزی شد و از دکترهایی که باید، وقت گرفتیم و ...

 ناگفته نمونه که وسط همه ی این کارا روزی سه بار با مامان صحبت میکردم که هی نگه ؛ مهرداد چرا همه ش میری بیرون پیش من نیستی !


یعنی وقتی میگفتم: مامان توروخدا بهش عذاب وجدان نده، گناه داره بعد دوسال اومده ، کلی دلش برای دوستاش تنگ شده ، میگفت : راستی میگی . دوباره دوساعت بعد باید یه واکسن یادآور بهش میزدم 

خلاصه هر چی بود این یکماه مثل برق و باد و البته به شیرینی عسل گذشت و مهرداد به سلامت دوباره به سمت مونترال برگشت .

 البته الان که دارم براتون مینویسم و ساعت ۲۳:۴۵ دهم مرداده هنوز تو پروازه و بس که تاخیر و فاصله بین پروازها رو داشت، هنوز نرسیده !

*****

در مورد یه موضوع جالب  میخواستم براتون بگم . نمیدونم اینجا کسی با اپلیکیشن Be My Eyes آشناست یا نه ؟

من مدتیه به لطف یکی از عزیزترین دوستان همینجا، با این اپ آشنا شدم . 

تو این برنامه دو گروه عضو میشن .  گروه اول افراد نابینا یا کم بینایی هستند که از طریق تماس تصویری با گروه دوم که بصورت داوطلبانه عضو شدن و از نظر بینایی در شرایط سلامت هستند تماس میگیرند و این گروه داوطلب به گروه اول کمک های ساده ولی مهم میکنند. 

این برنامه از همه ی دنیا عضو میپذیره و ما زبانی که مسلط هستیم رو انتخاب میکنیم .

 من از وقتی عضو شدم (حدود سه ماهه) دوتا تماس ناموفق داشتم و یک تماس موفق. 

چون برنامه برای کسی که کمک میخواد در آن واحد با چند نفر که داوطلب شدن تماس  میگیره و هر تماسی زودتر وصل بشه، تماس های دیگه قطع میشن .

 اون دوبار رو من بلافاصله برداشتم، ولی زنگ تماس قطع شد و مشخص بود یه نفر زودتر از من جواب داده . 

سری بعد تماس به من وصل شد .من وسط کارواش بودم و سریع رفتم یه جای آروم پیدا کردم . 

 یه خانم میانسال نازنین چند تا  ایران چک داشت که نمیتونست تشخیص بده که چقدر پول هستند و از طرفی میخواست سفارشی که با پیک تو راه بود رو حساب کنه . 

متاسفانه نمیتونست دوربین گوشی رو درست روی پول ها تنظیم کنه . این بود که من راهنماییش میکردم که پول رو بذار روی میز ، حالا دستت رو بدون اینکه تکون بدی آروم ببر عقب تا من عدد ها رو تشخیص بدم.

 دونه دونه پول ها رو با هم ردیف کردیم و وقتی درست شد کلی دوتایی ذوق کردیم که قبل از رسیدن پیک ، پول آماده شد .

خیلی خیلی حس خوبی بود که با یه تلفن ساده تونستم مشکل یه همنوع رو حل کنم . 


ولی تهش بغض گلوم رو گرفته بود،  اون نازنین هی میگفت :عزیزم من که شما رو نمیشناسم ولی چشمات پرنور باشه، هیچوقت درنمونی ، خیلی ممنونم که کمکم کردی 

یاد مامان خودم افتادم که چقدر سوی چشماش کم شده و واقعا در مورد خیلی چیزا که به بیناییش وابسته س دچار مشکله .

 ما آدما اهمیت خیلی از تواناییهامون رو از یاد میبریم و   تا وقتی که داریمشون قدرشون رو نمیدونیم . 


این استوری رو برای معرفی  گذاشته بودم ، لوگوی برنامه رو داشته باشید اگر دوست داشتید  روی گوشیتون نصب کنید ، بدونید چه شکلیه . 


میدونید خیلی دوستتون دارم رفقا؟


عسلکم ۲۷ سالگیت مبارک

علم ثابت کرده که همیشه تکه ای از وجود فرزند، همراه مادر میمونه . البته این رابطه، یک طرفه نیست و بعضی از سلول های مادر هم تا همیشه در بافت ها و گردش خون فرزند جاری خواهد موند. به همین دلیله که رابطه مادر و فرزندی یکی از پیچیده ترین انواع روابط عاطفیه و گاهی از هرکدومشون رفتارهایی در جهت ایثار برای دیگری سرمیزنه که هیچ دانشی براش پاسخگو نیست . هرچند این فداکاری ها معمولا  از طرف مادر انجام میشه ولی داریم فرزندانی که حاضرند همه ی وجودشون رو برای مادر خرج کنند . 

نمونه ش مهردخت  همیشه ادعا میکرد، من رو خیلی بیشتر از خودش دوست داره و برای من حاضره خودش رو سپر بلا کنه.

 راستش با شنیدن این احساسات قلبم سرشار از عشق میشد ولی باور سخت بود، چون براساس اصل بقا فکر میکردم بصورت طبیعی تو بزنگاه همه به فکر نجات خودشون  هستند، اما وقتی تو موقعیت قرار گرفتیم، بهم ثابت کرد که واقعی میگفته .

 یکبار وقتی بود که اون تصادف وحشتناک رو کردیم و  با اون ضربه وسط اتوبان  ماشینمون  از زمین  بلندشد و خورد به گارد ریل و بصورت برعکسِ مسیر حرکت ،نشست رو زمین .

 برای کسانی که بیرون ماشین بودند این اتفاق چند ثانیه طول کشید ولی زمان برای ما دوتا که داخل بودیم و به درو دیوار کوبیده میشدیم کش می اومدو مهردخت تمام اون لحظه ها خودش رو حائل کرده بود رو بدن من و آگاهانه سرم رو محکم پوشانده بود .

 یه بار هم تو زلزله من رو کشوند زیر میز و دراز کشید روم و باز هم سرم رو محکم رو سینه ش نگه داشته بود . 

دو مورد دیگه هم با هم تو خیابون بودیم و ... 

****

از دیشب و تقریبا ساعت یکریع به هفت بعد از ظهر، دوباره همه خاطرات به دنیا اومدنش تو ذهنم مرور میشه ... انگار بدنم شرطی شده که سالی یکبار و تو این تاریخ همه دردهای مادری بهم سلام کنند و برن و بیان تا به ساعت ۲۲:۴۵ شب برسند و تموم بشن و بعدش لذت نشئه کننده مادر شدن به جونم بشینه . مادر مهردخت شدن


هرسال با هم و تو بغل هم این روز قشنگ رو جشن می گرفتیم ، براش لحظه لحظه ش رو تعریف می کردم و مهردخت هم با چشمایی که برق میزدند ، تند تند پلک میزد و تو چشمام نگاه میکرد ، خوبِ خوب گوش میداد . 

هرسال انگار بار اول بود که  میشنید و هرچی به لحظه تولدش نزدیکتر میشد  لبخندش فراخ تر میشد ...

 مگه میشه هرسال  یه داستان تکراری رو شنید و باز هم ذوق کرد؟


امسال اما، کنارم نبودی، تو آغوشم نیستی .. صورت ماهت رو نشد که ببوسم و تن عزیزت رو نشد که بغل بگیرم . هی به ذهنم فشار میارم و سعی میکنم ده ماه پیش رو بازسازی کنم. 

پوست قشنگت رو ، فرم لبات، چشمای قشنگت رو .. ولی میدونی چیه؟ من صدای خوبت رو میشنوم جان مادر، حتی تصویر قشنگت رو میبنم .. برام میخندی و مرواریدهای بین لبهات رو میبینم ، چشمای قشنگ آهوییت پر از اشک میشه، چشمای منم  پر از اشک میشه ،برام بوسه میفرستی و میگی  به امید دیدار مامان و من بازهم شب و روزهامو به امید دیدارمون به هم میدوزم و ادامه میدم . 

امید چه واژه نجات بخشی!

چه خوبه امید دارم به دیدارت، به بودنت و به داشتنت. 

اگرچه  تو یه قاره دیگه ای ولی مثل همیشه به من نزدیک ترینی

۲۷ سالگیت مبارک عسلک کوچولوی من 

******

دیشب داشتم تو اینستا میچرخیدم یهو صدای شیون مادری بلند شد،تصویرو صدا محو بود .  داشتن از خونه روبه رویی بالکن رو فیلم برداری میکردن ، فهمیدم کدوم  ویدیوست، دلم از جا کنده شد خواستم سریع ببندمش که بقیه ش رو نبینم ولی دیر شده بود، مادر آیدا حیدری بود، داشت مثل هرشب قربون صدقه خدا میرفت میگفت : جوابمو بده جیگرم سوخته . صفحه رو بستم ،دوباره باز کردم دیدم مادر سامان ابراهیم پور بعد از ۶ ماه از پر کشیدن تک فرزند عزیزش, به زندگیش پایان داده.  بغض گلوم رو فشار میداد ...  آخ از آه مادر ...

 کدومشون رو بگم؟ مادران مدرسه میناب یا مادرانی که ذوق دیدار پایان خدمت پسرانشون رو به گور می برند؟؟ 

چرا حتی لذت مادری رو حروممون میکنید؟ چرا باید از شادی تولد دخترکم شرمنده باشم؟ چرا در اوج شادی غمگینیم؟ چرا، چراهای ما جواب نداره

****

میدونید که خیلی دوستتون دارم .