دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود
دلنوشته های مهربانو

دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود


دلنوشته های مهربانو از آشنایی تا جدایی


خاطرات ده سال زندگی مشترک ، با پدر دخترکم ... این با ارزش ترین میراث من برای اوست

در اینجا بخوانید 

سالگرد مهاجرت مهردخت \ بورسیه سال دوم ،قسمت چهارم

چشمام به عقربه ساعت افتاد و روی ۲۰:۳۰ تارشد. پارسال همین موقع شونه به شونه هم از کلینیک دندانپزشکی اومدیم بیرون . بهت گفتم : مامان فقط چندساعت دیگه با همیم ، سال دیگه این موقع،هردو ،به این لحظه ای که ازش ۳۶۵ روز میگذره فکر کنیم و ببینیم کجا ایستادیم . تو بهم گفتی: کاش پیشم باشی . سرم رو تکون دادم گفتم : کاااش . 

اما الان پیشت نیستم دخترکم، نفسم، جااانم . ۳۶۵ روزه بجز قاب گوشی ، صورت ماهت رو جای دیگه ای ندیدم . البته که چندماه این وسط ها فقط به شنیدن صدای قشنگت دلخوش بودم و نت رو قطع کرده بودن  و تصویری هم درکار نبود .. اما گذذذشت . 

ساعت ۶ صبح فردا، نهم مهر ، یکسال از مهاجرتت میگذره .

 مهردخت قشنگم بوسه بر چشمای  نازت که در این مدت بارها باریدند، از دلتنگی برای مادر ، دلتنگی برای وطن، برای این خاک زخمیِ درد کشیده .با هم ناامید شدیم ، به هم امید دادیم ، تو سخت تلاش کردی ، درس خوندی و کار کردی و زندگی ساختی  . ممنونم ازت که آبرومندانه گذروندی،  قناعت کردی، صبوری کردی، همه کارهایی که ۲۶ سال تجربه نکرده بودی و مسئولیتشون با من بود رو خودت به تنهایی مدیریت کردی و از پس همه چالش های پیش بینی نشده ،براومدی. اگرچه من و بقیه عزیزانمون درکنارت بودیم اما، مواجه با مشکلات کار خودت بود. 

خیلی ها میگفتند ، مهردخت دوام نمیاره و برمیگرده ، ولی من به تو ایمان داشتم ، من یادم بود که از همون بچگیت وقتی میفهمیدی راهی جزپذیرفتن و ساختن نداری ، دست به کار میشی و سنگلاخ زندگی  رو هموار میکنی . من میدونستم که باز هم با همون دست فرمون، جاده رو میرونی و میگذرونی . با این وجود بارها بهت پیشنهاد دادم که برگردی ، که فکر نکنی مجبوری، که بدونی و مطمئن باشی من همیشه با آغوش باز منتظرت هستم و فقط خودت برام مهمی ، ولی تو هربار گفتی : میمونم و کاری که شروع کردیم رو نیمه کاره، رها نمیکنم . 

برای اثبات حرفت، قدم های محکمی برداشتی و در بحران و افسردگی ناشی از مهاجرت،  جابجایی محل زندگیت هر ۱۰ روز یکبار در کشور غریب، سرقت کیفت و  از دست دادن اوراق هویتیت، جن»گ و بی خبری از خانواده و ترس های گوناگون ،سالم زندگی کردی و جذابیت  و تنوع کشور جدید، تغییری در سیستم اخلاقی و حدود و خط قرمز های شخصیت ایجاد نکرد و دوترم تحصیلی رو با رتبه ممتازی پاس کردی . 

دوست دارم خودت هم مثل من به خودت افتحار کنی دخترکم

سربلندو شاد باشی شیرین ترین میوه ی عمرم .

******

همونطور که میدونید فردا اول اکتبره و وقت کنسولگری کذایی برای تایید مدارک رو دارم. این هفته حالم خوش نبود ، چندین بار از شدت استرس ، های های گریه کردم، و چه خوب شد که اشک ریختم ، چون بغض و دردعجیبی  روی قفسه سینه م سنگینی میکرد و گاهی احساس خفگی داشتم. 

از اول هفته دنبال مسافر بودم چون به کلی فراموش کرده بودم که مهردخت روزهف»تم  اکتبر در رُم وقت اداره کف (تحویل مدارک بورسیه) رو داره . من با خوش خیالی فقط به فردا فکر میکردم که باید مدارک رو ببرم تایید بگیرم و با خودم میگفتم : حالا وقت داریم، یکی رو پیدا میکنیم مدارک رو ببره . از چند روز پیش که دوباره اخ«بار  بوی ج»نگ میدن و نر»خ ار»ز با سرعت وحشتناک بالا میره و پروازها کنسل میشن به هول و ولا افتادم که بعد از تایید مدارک سریعتر بفرستمشون ، تو گروه های تلگرامی خرید و فروش بار ایتالیا، با دختر خانمی که دهم پرواز داره ارتباط گرفتم و قول و قرار گذاشتیم . به مهردخت گفتم و مهردخت گفت: مامااان دهم چرااا؟؟ گفتم : پس کی؟ گفت : مگه یادت نیست من هفتم وقت دارم باید مدارک رو تحویل بدم. 

انگار یه پارچ آب یخ ریختن روی سرم . گفتم : واای مهردخت من نمیدونستم ، گفت: چرا مامان ، همون دوماه پیش که وقت گرفتم ، بهت گفتم !!

مهررررردخت ، حالت خوبه؟؟ دوماه پیش گفتی و توقع داشتی یادم مونده باشه ؟؟ من همه ش به کنسولگری فکر میکنم تو باید تمام این مدت عین مرغ حق ، ثانیه ای یکبار به من یادآوری میکردی 

خلاصه افتادم دنبال مسافر، همه گروه های تلگرامی رو زیر و رو کردم ، هزارجا پیغام دادم ، همه یا ۳۰ سپتامبر پرواز داشتن یا دهم اکتبر

خودم استوری گذاشتم ولی دلم طاقت نیاورد ، به بندرت جان، پیغام دادم و موضوع رو بهش گفتم و ازش خواستم کمک کنه . فوری استوری گذاشت و سیل پیام ها بود که بهم میرسید . کلی هموطن عزیز از سراسر دنیا بهم پیغام دادن و به نحوی میخواستن کمک کنند، اغلبشون هم استوری رو تا آخر نخونده بودن یا همون شب و فرداشبش مسافر بودن یا مسافر داشتن ، یا تاریخ سفرشون جوری بود که سروقت به مهردخت نمیرسیدن ، یا شهرهای دیگه ای غیر از رُم میرفتن.

 مجبور شدم برای همه شون توضیح بدم که من مدارک رو باید روز پنجشنبه تایید کنم بعد بفرستم و از اون طرف هم باید تا ششم شب برسه به دخترم . 

بین پیام ها ، پیام  و پیگیری یه خلبان و یه راننده ترانزیت نازنین خیلی دلنشین بود . آقای خلبان خواهرشون رُم زندگی میکرد و تصویر چتش با خواهرش رو برام میفرستاد که خواهر عزیزش داشت به همه دوستانش که از ایران قرار بود بیان یا مسافر داشتن خبر میداد. 

بالاخره یه آقا پسر بهم پیغام داد که شرایطمون با هم هماهنگ بود . 

گفت: من ساعت ۱۶:۳۰ روز پنجشنبه برای ایروان پرواز دارم و روز سوم از ایروان به رُم . عاالی بود . ازش پرسیدم : کدوم محل تهران هستید؟ گفت : تهران پارس . چشمام برق زد. به هم ادرس دادیم و دیدم چقدر نزدیکیم ، ولی موضوع اینجا بود که من ساعت ۱۲:۲۱ وقت کنسولگری در خیابان جردن دارم و علی هم باید دوساعت قبل از پرواز در فرودگاه باشه ، پس حدود ۱۲:۳۰ تا ۱۳ باید از تهران پارس حرکت کنه که به موقع برسه و اینطوری من باید مدارک رو ببرم فرودگاه تحویل بدم

خدایا چه کنم ؟ خیلی زور داره که ما تو یه محلیم باز من باید رنج رفتن تا فرودگاه رو به جون بخرم! 

با برادرم تماس گرفتم و ازش خواهش کردم ۲۵۰ یو»رو از دوستش که صرافی داره تحویل بگیره چون بابت هربرگ تاییدیه باید ۴۸ یو»رو پرداخت کنم . اونم  تا عصری برام آوردشون .

 خدا رو هزاربار شکر کردم که از همون پارسال که هنوز بورسیه مهردخت رو نداده بودن و براش پول میفرستادم ، ۶۰۰ د»لار نگهداشته بودم برای مبادا و حالا ۳۰۰ تا دادم و ۲۵۰ یو»رو تحویل گرفتم . 

دیروز یه فکری به ذهنم رسید ، پاشدم آماده شدم با مدارک رفتم کنسولگری ، اون آقایی که میاد جلوی در و به مراجعین رسیدگی میکنه و بسیار دیسیپلین داره و ادم نگران میشه از صحبت باهاش  رو دیدم 

گفتم : من یه عرضی دارم . گفت : بفرمایید. گفتم : ببینید من ۱۶ آگوست اینجا وقت داشتم برای تایید مدارک ، متاسفانه مدارکم پذیرفته نشد ، همون موقع وقت جدید گرفتم و اول اک»تبر وقتمه یعنی پس فردا ساعت ۱۲:۲۱ منتها مشکلی که هست مسافری که با سختی پیدا کردم همون موقع باید بره فرودگاه و ممکنه من از دست بدمش. چطور میتونید کمکم کنید؟ 

گفت : چون اسمت تو لیست امروز و فردا نیست من نمیتونم پذیرشت کنم ولی اگر پنجشنبه ساعت ۹ صبح اینجا باشی ، نفر اول میفرستمت تو . گفتم : لطف بزرگی میکنید. با خوشحالی برگشتم خونه و گفتم : خخخخخب حالا چکار داریم؟ هیچی منتظر پنجشنبه بمونیم و هی غصه بخوریم که نکنه پرواز علی به ایروان کنسل بشه !

البته بنده خدا گفت : نگران نباشید من مخصوصا پرواز ایروان به رُم رو سوم گرفتم که اگر این طرف مشکلی پیش اومد ، خودم رو تا سوم هرطور شده برسونم ایروان که بلیط اون طرف رو از دست ندم . 

خلاصه اینکه : نشستم روی ویبره ببینم چی میشه . 

این روزها ناخوداگاه هی این مصرع از غزل حافظ  میاد تو ذهنم «آری شود، ولیک به خون جگر شود»

سرنوشت ما خاورمیانه ای ها رو با رنج مضاعف نوشتن. برای معمولی ترین کارهای زندگی باید سخت عذاب بکشیم

دوستتون دارم


تا سه نشه بازی نشه

راستش فکر نمیکردم مثال معروف, تاسه نشه،بازی نشه،درمورد ما صدق کنه، ولی انگار کار کرد.

بعد از اون دونفر، که اولی هیچ کاری رو درست بلد نبود و دومی ، یک ادم غیر منعطف پر مدعا بود، ورود مژگان جون به خونه مامان و بابا یک اتفاق خوشایند محسوب میشه.

 حتما براتون سوال پیش اومده که اون خانم دومی رو چرا میگم غیر منعطف و پرمدعا و چرا مژگان جون رو خیلی دوست دارم ؟ 

خانم دومی ،در همه موارد نظر میداد از خوردن داروهای مامان و تجویز داروهای گیاهی گرفته تا تغذیه روزانه و حتی رفت و امد و مهمونی رفتنشون. بصورت کلی خیلی هم یکدنده بود و روی حرف و نظراتش پافشاری داشت . 

من همه داروهای مامان رو بصورت صبح ناشتا، ساعت ۱۰ صبح ، همراه ناهار، عصر و شب تو ۵ تا ظرف در دار جداسازی کردم و انتظارم از خانم های مراقب اینه که در زمان مصرف بیارن دونه دونه از قوطی یا طلق های خودشون دربیارن و بدن به مامان همراه با آب تازه و از اینکه مامان اونا رو میخوره مطمئن بشن. چون همونطور که میدونید مامان کم بینا شده و بیشتر اوقات متوجه نمیشه که کدوم دارو رو خورده یا مثلا از دستش افتاده. 

این خانم مثلا جعبه داروهایی که باید عصر مصرف میشد رو ظهر میذاشت جلوی دست مامان با یه لیوان آب !

میگفتم خانم جان اولا این آب کهنه میشه ، ثانیا همه مشکل ما این بود که متوجه شدیم مامان داروهاش رو درست نخورده که کارش به بیمارستان کشیده . بر و بر منو نگاه میکرد . میگفتم : الان متوجه شدید من چی گفتم؟ میگفت: بعله . میگفتم : پس چرا هیچ واکنشی ندارید ؟؟ میگفت: واکنش چی؟

و من حس میکردم هر روز عین افسانه سیزف اون گوله ی بزرگ و سخت رو میبرم بالا و رهاش میکنم میاد پایین و تا ابد همین چرخه باطل ادامه داره . 

دستپختش خیلی خوب بود و غذاها رو مجلسی و خوش مزه درمیاورد ولی واقعا به درد منزل سالمند نمیخورد. چرب و چیلی و کاملا رستورانی بود.

بهش گفتم : غذا خیلی خوشمزه ست ولی برای مامان و بابا اصلا مناسب نیست. چی به من گفت خوبه؟ 

گفت: من که مهردخت رو ندیدم ولی احتمالا فرار کرده رفته رُم. وقتی چشمای گرد شده منو دید، ادامه داد : آخه زندگی با یه ادم که از هیچ چیز رضایت نداره و دائم ایراد میگیره خیلی سخته!!

فقط قیافه من رو مجسم کنید که چقدر دندون سر جیگر میساییدم 

یه کار عجیب و زشت هم که میکرد این بود که میرفت تو سرویس ایرانی حمام میکرد. هرچی میگفتیم : جمیله خانوم ما که حمام داریم ، شما چرا  توسرویس بهداشتی حمام میکنید ، اصلا چجوری تمیز میشید ؟؟ 

میگفت: من اینطوری راحت ترم !

آخر سر گفتم : راستش بحث شما نیست، ما اینجوری ناراحتیم . این در سرویس میپوسه . گفت: شما نگران نباشید ، من یه جوری آب میریزم که در مشکل پیدا نکنه .


یعنی یه  آمادگی و علاقه خاصی با یکی به دو کردن داشت که نگوووو

با هر مکافاتی بود رسیدیم به روز بیستم مرداد که یکماه بود که اومده بود منزل ما و باید حقوقش پرداخته میشد . 

خب تو شرح وظایفشون هست که باید هفته ای دوبار منزل نظافت بشه ، یعنی جارو و گردگیری و کشیدن تی با تی شور یا بجاش استفاده از بخارشور . و البته شستن سرویس ها همونطور که همه ماها تو خونه هامون انجام میدیدم . 

هفته اول انجام نداد ، بهش گفتم : جمیله خانم نظافت نکردی؟ گفت : نه . کسی رو از بیرون برای نظافت نمیارید؟ 

گفتم: ببخشید جسارتا شما برای چی تشریف آوردین؟ گفت : غذا بپزم و دارو بدم . گفتم : نه جانم ، شما تشریف آوردین که علاوه بر اون دو مورد ، اینجا رو مثل منزل خودتون بدونید و مثل ما که هفته ای دوبار نظافت هم میکنیم ، شما هم انجام بدید. اون که شما میگید کسی از بیرون بیاد انجام بده ، میشه خونه تکونی که ما معمولا پاک کردن شیشه ها و در ورودی واحد و تمیز کاری کابینت های آشپزخونه و احیانا دیوار شویی و .. رو بهشون میسپاریم ولی مگه خودمون خونه مون رو جارو گردگیری نمیکنیم؟ بازم برو بر نگاهم کرد.

هفته دوم یکبار جارو گردگیری کرد که وقتی من وارد خونه مامان اینا شدم دیدم جمیله خانوم با اون قد ۱۷۵ سانتیش افتاده رو راحتی سه نفره . بابا بالاسرش داره با یه کتاب بادش میزنه ، مامانمم داره آب قند هم میزنه که بده بهش بخوره !

الان که دارم مینویسم خودم خنده م میگیره از تجسم اون صحنه ولی اون لحظه هزارتا سوال تو سرم بود.

چی شده؟؟ 

بابا: جمیله خانم ساعت ۲ رسید از مرخصی ، شروع کرد خونه رو جارو کردن یهو وسط کار نشست رو مبل گفت وای خسته م حالم بده بعدم افقی شد رو مبل . 

مامان فقط قیافه شو کج و کوله میکرد یه جوری که یعنی پاشو زن خودتو مسخره کن 

بهش گفتم : جمیله خانم بهتری؟ سرشو تکون داد و یواش یواش سعی کرد بشینه . 

چی شدی؟ 

گفت: بیرون هوا گرم بود ، گرما زده شدم از وقتی هم که رسیدم دارم جارو میکنم . گفتم : خب چرا از وقتی رسیدی جارو میکنی؟  

گفت: آخه امروز روز نظافت بود ، نمیکردم شما هی ایراد میگرفتین. 

گفتم : راستش همه منو میشناسن اگه جلوی کسی بگی من هی ایراد میگیرم ، بهت میخندن بعدشم شما پنجشنبه ساعت ۱۰ صبح از ابنجا رفتی. مگه مرخصی شما ۲۴ ساعت نیست؟ خب باید ۱۰ صبح جمعه برمیگشتی . حالا ما هم کورنومتر نذاشتیم که…

ظهر میومدی ، عصر میومدی . شما گذاشتی ساعت ۲ روز شنبه اومدی!!! 

خانم رابط شرکت خدماتی میگفت قبلا هم چند جا کار کردین. پس ناوارد نیستین وقتی میگن هفته ای ۲۴ ساعت مرخصی یعنی چی؟ شما الان از ۴۸ ساعتم دیرتر اومدی . گفت: کار اداری داشتم . 

گفتم: جمیله خانم شما کار اداری داشتی باید با ما هماهنگ میکردی . ماشالله قابل نمیدونی یه اطلاع بدی که میخوای بری دنبال کار اداریت . من باید زنگ بزنم بگم : کجایی؟ دیروز باید برمیگشتی ، که شما بگی دنبال کار اداریمم؟؟ 

الان هم میخوای بندازی گردن ما ، میگم چت شده ، میگی : باید نظافت کنم شما ایراد میگیری !!

هفته سوم دوباره نظافت نکرد بهش گفتم : نظافت نکردی؟ گفت : نه راستش من رژیم گرفتم ، دارم فست ۱۸ ساعته میکنم بدنم کشش نداره . 

گفتم : جمیله خانم شما اومدی سرکار و قرارداد امضا کردی و یه شرح وظایفی داری . یا باید فست رو بذاری کنار یا علی رغم  فست یا هر چیز دیگه ، وظایفت رو انجام بدی . 

گفت: نمیتونم . گفتم : مشکل ما نیست. 

با یه حالت انزجار و نگاه عاقل اندر سفیهی گفت:بله مشکل شما نیست ، شما کی درک میکنی ما چه مشکلاتی داریم ؟؟ شما فقط کار میخوای ، حقوق میدی فکر میکنی دیگه ما رو خریدی . 

گفتم : جمیله خانم ، این چرندیات رو از کجات در میاری؟؟ تو مگه نمیدونی کار کردن چجوریه ؟ من پول میدم و در قبالش از تو یا هر کس دیگه ای خدمات معقول و استاندارد میخوام .. چی میگی برای خودت ؟

شما الان یه تلفن به خانم رابط بکن ببین من درخواست اضافه کردم درمورد نظافت خونه ؟؟

اگر گفت حرف شما درسته ، من یه حقوق اضافه تر هم تقدیمت میکنم ازتم عذر میخوام . 

هفته دیگه یکماه میشه که اومدی باید بهت حقوق بدیم شما با خانم رابط حرف بزن ، فکراتم بکن ببین میخوای بمونی یا به هر دلیلی میخوای بری ، بعد به من اعلام کن . 

هفته بعدش رفتم خونه بابا اینا و همینطوری که چهارتایی نشسته بودیم  گفتم : جمیله خانوم فردا باید حقوقت پرداخته بشه و من نیستم ، امروز اومدم که صحبت هامون رو با هم بکنیم. شما به خانم رابط تلفن کردی ؟ گفت : بله . گفتم : خب ، تصمیمت چی شد؟ گفت: راستش من رژیم گرفتم و بدنم نمیکشه و فقط میتونم به روش خودم اینحا کار کنم . گفتم : یعنی همینکه جعبه داروهای مامان رو بذاری جلوش و غذا درست کنی؟ گفت : بعله . گفتم : در این صورت ما نمیتونیم با هم ادامه بدیم . گفت: بعله دیگه ، شما حاضر نشدید برای کارای نظافت کسی دیگه رو بیارید منم نمیتونم . گفتم : نه ، خب منزل ما عمارت نیست که ما برای آشپزی نیرو داشته باشیم ، برای باغبونی نیروی جدا و برای جارو گردگیری و اینا هم نیروی جدا داشته باشیم . با این حساب باید یه نفر هم استخدام کنیم راننده مون باشه . 

بابا عباس شکمو منو صدا کرد گفت : یه لحظه میای اینو به من بدی؟

کاملا تابلو بود میخواست یه چیز خصوصی بهم بگه . 

رفتم گفتم:  جانم بابا؟؟

گفت : صلاح میدونی بهش بگیم روز نظافت تو یا مینا میاین کمکش میکنید که نره؟؟

قیافه منو باید میدیدن !!! فکر کنم عین اژدها از دهنم آتیش میبارید

گفتم: بابا جیغ میزنماااا. بخاطر غذا میخوای هر چی این پرو خانوم گفت رو قبول کنی؟ اینکه خودش میخواد بره، ولی باور کن الان بگه غلط کردمم من نمیذارم بمونه . 

گفت : قول میدی تا بعدی بیاد ، خودت غذا درست کنی ؟ 

جوابشو ندادم ، اومدیم بیرون . گفتم : خب جمیله خانوم  امیدوارم تو کار و زندگی موفق باشید . فردا حقوق رو می گیرید و تشریف میبرید . خیلی ممنون این یک ماه هم زحمت کشیدین . اونم تشکر کرد . زنگ زدم به خانم رابط که بگم قرارمون چی شد، خانم رابط گفت : مادرم حالش بد شده و من اومدم بیمارستان . ناراحت شدم.

 برای مادرش ارزوی سلامت کردم و گفتم : من تو واتس اپ برای شما نتیجه صحبت با خانم رو میفرستم .

فرداش تو واتس اپ براش نوشتم که جمیله خانم گفتند که فقط میتونن به آشپزی رسیدگی کنند و با این ترتیب قادر به ادامه همکاری نیستند و حقوق ماهیانه رو دریافت کردند. این هم تصویر رسید دریافت وجه و خداحافظی کردند. لطفا در اسرع وقت یک همراه مطابق خواسته های درخواست شده جایگزین کنید. 

 سه چهار روز از این ماجرا گذشت و من دیدم خبری نشد ، تماس گرفتم و گفتم : خانم رابط برای ما همراه پیدا نشد؟ گفت : چرا اتفاقا صحبت کردم و یه نیروی خیلی خوب دارم که ان شالله از اول برج مشغول میشه . گفتم : خواهش میکنم درمورد همه چیز توجیه بشن و اینکه منزلشون داخل تهران باشه . سر رفت و آمد اون دوتا نیروی قبلی خیلی اذیت شدیم . گفت : نه خیالتون راحت باشه . 

نمیدونم چی گفتم که یهو خانم رابط گفت: وااا .. مگه جمیله خانم رفته ؟!! 

گفتم : واااا .. مگه نمیدونستید؟ 

گفت: نه والا .. اون روزی که شما منزل بابا اینا بودید و بهش گفتید زنگ بزن به رابط بپرس که آیا در شرح وظایفت نظافت هست یا نه ، به من زنگ زد ، منم گفتم من از روز اول به تو گفته بودم و واقعا فکر میکنی مردم بخاطر آشپزی کردن میان به تو یه اتاق خواب میدن  با خورد و خوراک کامل و ماهی ۴۰ میلیون هم واریز میکنن!! اگه میخوای کار نکنی ، خب نکن ولی دیگه آسمون ریسمون نباف . 

اونم گفت: آره واقعا نمیخوام بمونم و .. منم بهش گفتم پس تو حقوقت رو بگیر و تا سر برج بمون تا من نیروی جدید رو بفرستم ، اونم گفت باشه . 

گفتم : روز بیستم مرداد حقوقش رو گرفت و چند بار ازش پرسیدم که نمیمونی گفت نه . منم برای شما توضیح دادم و رسید رو فرستادم . عذرخواهی کرد و گفت : ببخشید من چک نکردم و خبر نداشتم . حالا شرمنده این هفته رو هم بگذرونید تا نیروی جدید بیاد ، منم الان بهش زنگ میزنم میگم چرا تو به من قول دادی که تا سر برج بمونی ولی پاشدی اومدی . 

چند دقیقه بعد دیدم جمیله خانم برای من ویس داده . چرا به خانم رابط گفتید من خودم از خونه شما اومدم بیرون ؟ شما خودتون گفتید دیگه نیا . امیدوارم  کارمای من شما رو بگیره ، من ازتون نمیگذرم  برادرتون رو به من تحمیل کردین به خانم رابط هم گفتم شما کلاهبردارین ، الکی میگید دونفر تو خونه هستند ولی برادرتون هم بود . 

تا اونجا که گفت ، کارمای من دامنتون رو بگیره ، کم مونده بود از خنده غش کنم ولی وقتی گفت ، برادرتون ، فشارم رفت بالا . 

ویس دادم و گفتم : واقعا که لیاقت هیچکدوم از چشم پوشی هایی که خانواده من در حقت کردن نداشتی ، تو که خیلی  کارما  سرت میشه باید حالیت باشه که پنجشنبه صبح از خونه ما رفتی و شنبه عصر اومدی ، همه اون اضافه بر ۲۴ ساعتی که نبودی و حقوق گرفتی ، حلالت نیست . هر کم کاری که کردی و پول گرفتی هم همینطور . انقدر بی چشم و رویی که از کلمه کلاهبردار استفاده میکنی ، خوب بود که برادر ما به هیچکدوممون نگفته بود و ناگهانی اومد ، ضمن اینکه در تمام این مدت که اینجا بود سرجمع یک هفته هم خونه نموند ، همه جا مهمون میشد و اصلا حضور نداشت .چه مدلی زندگی کردین که نون و نمک میخورین و اینطوری نمکدون میشکنید!! بعدشم بلاکش کردم از همه جا و  هم ویس اون و هم ویس خودم رو برای خانم رابط فرستادم . 

خانم رابط گفت : مغز من رو خورد انقدر درمورد برادرتون گفت ، من چند بار بهش گفتم اگه بشنوم چیزی گفتی حسابت رو میرسم ها . این بنده های خدا نمیدونستند که برادرشون میاد و خانواده با ملاحظه ای هستن هیچ زحمت اضافه ای برای تو درست نمیکنند . 

گفتم : انقدر عصبانیم که حد نداره ، من تو این مدت بارها بخاطر خرید های بابا اینا یا همراهیشون تو دکتر و اینا خونشون رفتم ولی هر بار گفتم : ناهار خوردم یا کار دارم باید زود برم . اگه یه لیوان چای خواستم خودم ریختم زود هم لیوانش رو شستم ، بعصی ها واقعا لیاقت احترام ندارند. 

گفت: به من ببخشید شما .

*****

راستش همه مون از اینکه نفر سوم بیاد دلزده و ناراحت بودیم . مامان مصی که هی مینشست خط و نشون میکشید میگفت : اصلا به این یکی احترام نمیذارم ، بهش اتاق خواب نمیدم ، راس ساعت باید برگرده و اگه ۲۴ ساعت بیشتر شد از حقوقش کم میکنم  ... 

منم هی میگفتم : ای بابااا بیخیال مامان این چه حرفیه ! همه که مثل هم نیستند . خودمم ته دلم حس میکردم که واقعا تو این صنف ادم درست و درمون به ما نمیرسه ولی مجبور بودم مامان رو آروم کنم . 

بالاخره ۳۱ مرداد شد و قرار بود از اول شهریور نیروی جدید بیاد . 

داشتم رانندگی میکردم که یه شماره ناشناس تماس گرفت . 

جواب دادم و دیدم یه صدایی از ته چاه گفت : من بابایی هستم . 

گفتم : بجا نمیارم . گفت : از طرف خانم رابط تماس میگیرم . یهو دوزاریم افتاد ، یه گوشه پارک کردم ، گفتم : لطف میکنید بلند تر صحبت کنید؟ 

همونطوری شل و وارفته گفت : بععععله ، شما توضیح میدین از من چه انتظاراتی دارید؟ 

گفتم : خانم رابط باید به شما بگن ، اصلا ایشون برای همین بین ما و شما قرار گرفتن. گفت: حالا شما زحمت بکشید خودتونم بگید. 

با یه لحن کلافه ای شروع کردم که ، انتظار دارم تا زمانی که منزل بابا اینا تشریف دارید اونجا رو خونه خودتون بدونید. مامان بینایی خیلی ضعیفی داره برای داروهاش و نوشتن دفترچه کنترل دیابتش نیاز به کمک داره . آشپزی معمولی و نظافت منزل هفته ای دوبار همونطور که هر خانم خونه ای انجام میده شامل جارو گردگیری و تی و نظافت سرویس ها و .. 

جسارتا رعایت نظافت شخصی و کنترل رفت و آمدتون ، همونطور که میدونید شما تعطیلات رسمی رو تعطیل هستید و حقوق دریافت میکنید ولی اگر تعطیلات غیر رسمی باشه مثلا بعلت کنترل انرژی و آلودگی هوا و جنگ و چیزایی از این قبیل تعطیل نیستید . من نمیدونم متزل شما کجاست ولی هر روزی که تشریف میبرید ۲۴ ساعت بعد باید برگردید مگر اینکه موردی پیش بیاد که هماهنگ کرده باشید . 

حالا من فردا میام خودمم که بیشتر با هم آشنا بشیم . حدود ساعت ۱۰ خوبه؟ گفت : بله خدمت میرسم . 

با مینا که حرف میزدم گفتم : خدا به داد برسه ، این یکی انقدر شل و وارفته بود که نمیدونم چکارش کنیم !

فرداش من تو خیابون اصلی داشتم سبزی خوردن میخریدم که مژگان تماس گرفت من رسیدم فکر کنم یکربع به ۱۰ بود . گفتم زنگ رو بزن برو بالا من ۵ دقیقه دیگه میرسم . 

وقتی رسیدم و با هم دست دادیم و شروع به صحبت کردیم ، همه تصوراتم از اون صدایی که پشت تلفن میشنیدم بهم ریخت . مژگام ابدا یواش نیست . یه خانم ۴۴ ساله با تیپ دخترونه ، خنده رو، صمیمی  بود خیلی هم معمولی صحبت میکرد و من هنوزم نمیفهمم که چرا پشت تلفن اسلو موشن میشه

یکمی بعد که گپ زدیم و من خونه رو نشونش دادم و لباس عوض کرد، مشغول پختن ناهار شد ، من سبزی خوردن پاک کردم ، مژگان سالاد درست کرد و با هم داروهای مامان رو بررسی کردیم .قلم  انسولین مامان رو براش گذاشت رو درجه درست . بابا هم از اتاقش اومد بیرون و سلام و علیکی کرد و مژگان براش چای ریخت و خودش رو معرفی کرد . من دیدم نه ! بابا عباس ژست گرفته و اخماشم ریخته تو هم ، به خیال خودش میخواست این یکی رو پررو نکنه . 

گفتم : بابا جون میای لطفا اینجا اینو بدی بهم ( همون جمله رمزی خانوادگیمون که معنیش اینه : بیا اینجا باهات کار خصوصی دارم )

بابا اومد ، گفتم : باباااا این چه ریختیه؟؟ با اخم شدیدتر گفت: چشه؟؟ چه ریختی ؟؟ گفتم : وااابده خیلی تو نقشت فرو رفتی  بیا بیرون من مهربانوعم ها !

گفت :  همینجوری خوبه دو روز دیگه اینم میگه ایستادی یه چایی بریز بیار بخورم 

گفتم:قصاص قبل از جنایت نکن حالا .. بذار بگه خودم میام اینجا با دمپایی کبودش میکنم 

رفتیم بیرون و عزیزی که شما باشید ، نیم ساعت بعد من و مژگان نشسته بودیم پشت اوپن با هم ناهار میخوردیم و گپ میزدیم ، مامان و بابا هم ناهارشون رو تموم کرده بودن داشتن  با نیش باز تو حرف ما دوتا شرکت میکردن . 

سرتون رو درد نیارم مژگان تو این یکماه قاپ همه مون رو دزدیده ، خوش رو و منضبط و محترمه . بابا جون ، مامان جون از دهنش نمیفته .دو بار اومده خونه من.  چندبار با هم مهمونی رفتیم . خیلی از بودنش خوشحالیم و خیالمون راحته . هیچ سواستفاده ای تو رفتارش نیست . منظم میره و میاد و همه وظایف رو شایسته و درست انچام میده . گاهی  وقتا دوست داره بره قدمی بزنه و از خونه فاصله بگیره . مثلا خرید پیش میاد میگه میشه خودم برم سوپر خرید کنم ؟ میره خرید میکنه و چیزی دلش بخواد برای خودش میخره اون روز دیدم برای مامان بیسکوییت بدون قند خریده و برای بابا بستنی . هرکاری کردم حساب کنم نذاشت و گفت : بذار راحت باشم مگه روز اول نگفتی اینجا رو خونه خودت بدون؟ گفتم: باشه عزیزم .  

روزای اول همه ش میگفتم : این کی میخواد رنگ عوض کنه ؟ ولی واقعا همه چی خوب پیش میره و امیدوارم ادامه دار باشه . 

انگار بالاخره اون همراه و مراقب نازنینی که برای مامان و بابا  مد نظرمون بود یافت شد. 

دوستتون دارم 


پینوشت: راستی من یه مدته اصلا نمیتونم عکس یا ویدیو منتشر کنم قبلا از همین سایت اسکای( www.picofile.com) استفاده میکردم ولی الان کار نمیکنه ، اگر راهی چیزی بلد هستید لطفا راهنمایی کنید . 

بورسیه سال دوم، قسمت سوم

گفته بودم که ساعت ۱۸ روز سه شنبه وقت دکتر داشتم و ناگهان از دارالترجمه تماس گرفتن که دادگستری فیش های حقوقی  اداره  رو تایید نمیکنه . 

در لحظه تصمیم گرفتم که دوباره اسنپ موتور بگیرم و برم دارالترجمه مدارک رو تحویل بگیرم و بیام به وقت دکترم برسم و مدارک رو شنبه صبح ببرم دادگستری و وزارت خارجه.

 همینطوری که دور خودم می چرخیدم و میخواستم سریع موتور بگیرم ، مینا تلفن کرد و پرسید چه میکنم ؟ منم براش گفتم جریان رو .

گفت: مهربانو الان نمیخواد بری دنبال مدارک . چندتا نفس عمیق بکش آروم باش...

امروز برو به دکترت برس. این  مدارک، امشب تو دست تو باشه یا فردا هیچ فرقی برات نداره .

دیدم راست میگه. کمی استراحت کردم و مدارک پزشکیم رو برداشتم و با آرامش رفتم دکتر . 

آخر شب نفس پرسید برنامه فردا چیه؟

 بهش گفتم :صبح موتور میگیرم و میرم میدون آرژانتین  چون اونجا اصلا جای پارک نداره و در ضمن خیلی ترافیکه . 

گفت: ساعت ۱۰ با هم میریم . 

صبح با نفس رفتیم دارالترجمه مدارک رو گرفتم و خانم مدنی عزیز اصرار کرد که همین الان برو دادگستری و تاییدش رو بگیر بعدم سریع وزارت خارجه. 

هرچی گفتم واقعا اعصاب و روان درستی ندارم و میخوام شنبه برم ، گفت : به دلم افتاده الان بری درست میشه . 

اومدم بیرون به نفس گفتم : اصرار میکنن الان بریم . گفت: اره دیگه بیا بریم الان که تا اینجا اومدیم . 

دم تایید مدارک دادگستری پیاده شدم . دستام به وضوح میلرزید. جلوی میز کارشناس مدارکم رو شامل ترجمه فیش های حقوقی اداره و دفتر روزنامه رسمی تحویل دادم . 

چند ثانیه بعد اون خانم گفت: ما اینا رو نمیتونیم تایید کنیم . گفتم: دلیلش چیه؟ گفت : اسم شرکتتون تو دفتر روزنامه با مهر شرکت مغایرت داره . یهو رییسش اومد ، اون خانم گفت: آقای فلانی این مدارک رو میبینید ؟ 

اونم یکمی نگاه کرد و گفت : نه نمیشه مغایرت داره . 

گفتم : ببخشید مغایرتش چیه؟ 

گفت: تو روزنامه نوشته کشتیرانی سفیران پیام دریا ولی مهر شرکتتون نوشته کشتیرانی سپید. 

گفتم : خب سپید مخفف سفیران پیام دریاست . 

گفت: اصل این فیش ها کجاست؟ گفتم :  نمیدونم حتما تو ترجمه . گفت : بگو بفرستن ببینم و بعد رفت طبقه بالا که دفترش بود . من سریع زنگ زدم به ترجمه و گفتم اصلشون رو میخواد. گفت همه ش تو پاکت دستته . گشتم پیداشون کردم و رفتم طبقه بالا دفتر رییس .

 مدارک رو دادم  بهش گفتم :اینجاست ولی خب مهرشرکت روی اصلشون هم همون سپید هست . 

بعد ترجمه های سری قبل رو  نشونش دادم گفتم : ببینید اینجا تاریخ زده ۵ آگوست و امروز ۹ سپتامبره. این مدارک رو من قبلا ترجمه کردم و دارالترجمه پویا مهر آورده پیش شما و ۵ آگوست تایید کردید . من ۱۶ آگوست بردم کنسولگری و تایید نکردن به این دلیل که گفتن برو اسم و امضای مدیرتون رو بغل مهرشرکت بگیر .

 من این بار مدارک رو بردم دارالترجمه الوند و دیروز به من میگن شما تایید نمیکنی و میگید بین اسم شرکت و مهر شرکت مغایرت وجود داره . 

میخوام ببینم چه اتفاقی تو این یکماه و ۴ روز افتاده که دیگه تایید نمیکنید؟ گفت : من تایید نکردم قبلی رو همکارم کرده . 

گفتم : به هرحال شما برای تایید مدارک تابع یه استانداردهایی هستید همگی . 

منم  تو یه مغازه کوچیک  کار نمیکردم که الان اسم شرکت به مهرش نخوره . 

من تو شرکت حمل و نقل دریایی بین المللی این کشور کار میکردم و سالیان ساله که اسم و مهر همین بوده . البته شرکت ما کشتیرانی جمهوری اسلامی بود بعد بخاطر اینکه تحریم ها رو دور بزنند اومدن به شرکت هایی با اسامی دیگه تبدیلش کردن یکیش  همین سفیران پیام دریا و به اختصار سپیده.

هی با ذره بین مهر رو بررسی میکرد، گفتم : جناب شما هرقدر دوست دارید اون مهر رو نگاه کنید ولی تغییری نمیکنه ها!

اونم این وسط هی غر میزد باخودش که چطوری تایید کنم وقتی فرق دارن.

گفتم : اصلا این حرفای من رو فراموش کنید ، ببینید کنسولگری به من گفت مدارکت رو  تایید نمیکنم ، برو اسم و امضای مدیرت رو بگیر . 

خب داشت ایراد الکی میگرفت ولی یه چیز شدنی از من خواست ، منم مدارکم رو آوردم و امضا و اسم مدیر رو گرفتم و دوباره چند میلیون هزینه کردم و الان رسیدیم خدمت شما . شما از مدارک من ایرادی رو میگیرید که راهی برای اصلاحش ندارم .

 نه مهر شرکتمون رو میتونم عوض کنم نه روزنامه رسمی رو !

بعد دلیل اینهمه تردید تو تایید مدارک رو نمیفهمم . میبینید که من بازنشسته تامین اجتماعیم و دارم هر ماه حقوق میگیرم . بنظر شما اگر من الان مدارک تقلبی  داده بودم ، تامین اجتماعی قبل از شما متوجه نمیشد و هر ماه  به من حقوق میداد؟ 

من ایراد گرفتن کنسولگری رو درک میکنم چون میخواد یه جوری به بچه من بورسیه نده ولی حساسیت شما رو درک نمیکنم که چرا سه تا فیش حقوق من رو مربوط به سه ماه  انتهای سال ۱۴۰۲ تایید نمیکنید؟ 

فکر کنم دیگه کم آورد درمقابل حرفای منطقی من . البته که این جماعت اگر نخوان یه کاری رو انجام بدن ، اصلا حرف منطقی رو گوش هم نمیدن. 

مدارک رو داد به من گفت برو به همون کارشناس بگو برات تایید کنه . 

تشکر کردم و بدو اومدم طبقه پایین به اون خانمه گفتم : گفتن که شما زحمت تایید رو بکشید . 

گرفت : تق تق تق مهرهای تایید رو زد. 

گفتم : عزیزم دستت درد نکنه ولی واقعا از کجا مطمئنی  من راستشو گفتم و آقای رییس گفته تایید کنی؟ 

جا خورد و گفت: حالا واقعا گفت تایید کنم ؟ گفتم : بله ولی منظور من اینه که همون اولشم میتونستی تایید کنی. بیخودی من رو ارجاع دادی بهش . خدا رو شکر که قبول کرد ولی اگر نمیکرد ، میدونی من و  دخترم رو که اونجا منتظر پول بورسیه ست تو چه دردسری مینداختی ؟

اومدم بیرون . 

نفس گفت : چی شد؟ گفتم : کشتم خودمو و درست شد . بریم وزارت امور خارجه. 

خیالم تا حدودی راحت شد چون وزارت خارجی ها وقتی تایید دادگستری رو میبینند اصلا ایراد نمیگیرن و بصورت کلی خیلی خوش اخلاق هستن. 

همنطور که حدس میزدم اصلا ایراد نگرفتن ، تایید و تمام شد . 

مدارک تایید شده رو بردم دادم الوند و اونا هم کلی ذوق کردن. خانم مدنی گفت : والا ما کارمون اینه و قاعدتا نباید فکرمون درگیر پرونده ای بشه ولی تو این مدت همه ش بفکرتون بودم و دعا میکردم نتیجه بده ، صبح واقعا دلم سوخت شما انقدر اذیت شدین . 

گفتم : پس الان غول مرحله آخر مونده که همون کنسولگریه !!!

*****

چند سال پیش تو شبکه های اجتماعی خواننده ای رو دیدم که صداش شباهت عجیبی به داریوش داشت اسمش هم مهرزاد اصفهان پور بود.

انگار تو گرگان اجرا میکرد و یه مدتی هم بازداشتش کرده بودن . 

چند وقت پیش نفس  نفس از روی پست های اینستاگرام، تو باغ رستوران مجلل شهرک اکباتان پیداش کرد . 

 روزهای  جمعه ساعت ۱۷ تا ۱۹ برنامه داره . 

از اونجایی که نفس میدونه من از نوجوونیم عاشق آهنگ های داریوش بودم ،دیروز به اتفاق مینا و همسرش چهارتایی رفتیم اون سالن که برنامه داشت . 

وقتی برنامه ش رو با آهنگ دوباره میسازمت وطن شروع کرد، بی اختیار زدم زیر گریه . 

درود به روان پاک شاعره نازنین ایرانم، بانو سیمین بهبهانی 

اگر چه زاویه اساسی با افکار داریوش دارم  ولی هنوز هم با تک تک ترانه هاش حظ دنیا رو میبرم .

آخر برنامه با آقای مهرزاد عزیز صحبت کوتاهی داشتم و عکس یادگاری گرفتیم . متواضع و دوست داشتنی بود ، مثل همه ی جنوبی ها که ذاتا یه مهربونی و صفای ذاتی دارن (آخه مثل خودم متولد آبادانه)

گفتم که اگه مثل من شیفته آهنگ های داریوش هستید یه روز جمعه خودتون رو مهمون اون محفل خاطره انگیز کنید . 

دوستتون دارم 



بورسیه سال دوم، قسمت دوم

با اونهمه امید رفته بودم کنسولگری و به نظر خودم مو لای درز مدارکم نمیرفت بعد اونهمه ایراد گرفتن و بی نتیجه برگشتم خونه .

به مهردخت گفتم  بره تو گروه ها مشکلمون رو مطرح کنه ببینیم کسی مشابه داستان ما داره؟ اصولا باید چکار کنیم که این مسیر درست و اصولی طی بشه . مهردخت پرسید ولی کسی جواب درستی نداد .

 یکی دو نفر گفتن که ما هنوز دارالترجمه نرفتیم . یکی گفته  من اصلا نمیتونم انقدر پول تایید بدم . ولی موضوع این بود که شرایط هر کسی با کس دیگه متفاوته . مثلا همین که من در اون سال، سه ماه کارمند اداره بودم و بقیه ش رو باز نشسته شدم، باعث میشه از دو تا اداره سند مالی ببرم.

 باز اینکه اداره من دولتی بوده شرایطش  با یکی که محل کارش شرکت خصوصی بوده فرق داره و خیلی چیزای دیگه . 

فرداش پاشدم رفتم دارالترجمه گفتم ببینید من که نمیتونم از تامین اجتماعی امضا بگیرم، پس خودم امضا میکنم و یه اسمی مینویسم ، در مورد  اداره خودمم همینطور ، البته اون رو میتونم دوباره برم اداره و ازشون بگیرم ولی واقعا چه فرقی داره ؟ چون مدیر من، یه مدیر میانی بوده و اصلا قابل استعلام نیست ، پس این چه کاریه دوباره خودمو اذیت کنم و تا اداره برم هی بشینم براشون قصه بگم؟؟

  این سند خونه رو هم بگیرید اسم یارو رو که اشتباه ترجمه کردید از طرف، برش دارید درستش رو بنویسید .

گفتن باشه خودت امضا کن. راست میگی ... بعد که امضا کردم ، مسئولش گفت : من یه پیشنهاد دارم ، الان کنسولگری داره همه رو رد میکنه، من میگم شما بیا بیخیال شو یه مدت ببینیم اعتراض مردم و ما دارالترجمه ای ها شرایط رو تغییر میده یا نه ؟

 شاید اومدن شل کردن و شما دوباره با همین ترجمه ها رفتی کارت هم انجام شد . 

گفتم: باشه . به مهردخت زنگ زدم گفتم : سریع برو تو سایت کنسولگری ،یه وقت جدید بگیرکه داره شلوغ میشه.. ترم جدید که شروع بشه مکافات داریم . مسئول دارالترجمه گفت: والا ما از صبح هر چی وقت گرفتیم برای اخر سپتامبر بوده . 

مهردخت تماس گرفت گفت : مامان اول اکتبر وقت گرفتم ، داشت همه ی وقتا پر میشد. 

حالم  دوباره گرفته شد چون اول اکتبر خیلی دیره ، هم اینکه دوست مهردخت اومده ایران و اگه این اتفاقا نمی افتاد من مدارک تایید شده رو میدادم آذین باخودش ببره رُم و دیگه من دنبال مسافر تو گروه ها نگردم و پول هم بابت بردن مدارک ندم. هم اینکه اصلا معلوم نیست دوباره تا اول اکتبر کنسولگری ها تعطیل نکنند و هزار تا چیز دیگه ، ولی خب چاره ای نبود .

 یهو یه چیزی به ذهنم رسید و بابتش پشتم تیر کشید. به پسره گفتم : ببین من این اسناد رو خودم امضا کردم ولی الان نگران یه موضوع دیگه شدم . گفت چی؟ گفتم : ببین کنسولگری رو فعلا فراموش کن،  الان شما ترجمه ها رو بردی دادگستری و وزارت امور خارجه و این فیش ها فقط مهرداشت اونا هم عین بچه ادم مهرتایید زدن ، گفت : خب.

 گفتم :حالا علاوه بر مهر، امضا و اسم هم داره . گفت : خب . گفتم : حالا میگم نکنه بردارید ببرید وزارت امور خارجه و دادگستری بگن: حالا که امضا و اسم داره باید رو سربرگ باشه و سمت یارو رو هم بنویسه و اینااا.

 گفت : والا تا حالا اینطوری نبوده ولی نگرانی شما هم بجاست چون همه چیز سلیقه اییه در این مورد و من تضمین نمیکنم این ایرادات رو نگیرن ولی دیگه کاری هم نمیشه کرد شما برو بذار یکمی از این جریان بگذره. 

***

اون روز دوباره دست از پا برگشتم خونه و به مهردخت هم گفتم حواست به گروه ها باشه ببینیم خبر جدیدی میشه یا نه. 

فکر میکنم دو هفته ای از این جریان گذشت و خبر جدیدی هم در این مورد نشنیدیم . جمعه ی هفته قبل بود که مهردخت گفت: مامان برای مدارک بورسیه چکار کردی؟ گفتم: هیچی. 

گفت: هیییچی؟؟!! چه راحت میگی هیچچی. میدونی من اگه بورسیه سال بعد رو نگیرم چی میشه؟؟ 

گفتم : خب مادر جون چکار کنم ؟ تامین اجتماعی امضا نمیده، کنسولگری هم بدون امضا ، تایید نمیکنه . 

گفت: از تو بعیده بگی امضا نمیکنن و تمام .. گفتم : باشه بذار ببینم فردا که شنبه ست چکار میکنم . 

فردا صبح لباسامو پوشیدم و راه افتادم به سمت تامین اجتماعی ولی به وضوح اعصاب و روانم به فنا بود. هی با خودم گفتگوی درونی میکردم که چی بگم ؟ چکار کنم و ... 

نوبت گرفتم و نشستم تا شماره م اعلام بشه . 

به کارشناسش گفتم : خانم من گزارش حقوقم رو از فروردین ۴۰۳ تا پایان آذر ۴۰۳ میخوام . لطفا دی ماه تو جدول نباشه . 

کارت ملیم رو گرفت و هی با دقت من و عکس زشت کارت ملیم رو تطبیق داد و من سعی میکردم لبخندهای ملیح بهش بزنم تا دیو خفته ی کم کاریش رو خواب و خاموش نگهدارم . 

گفت : مگه دی ماه اومده که میگی تو جدول نباشه ؟ گفتم : نه که نیومده ، اونطوری بخواید حساب کنید که اصلا آذر هم نیومده ، من عرض کردم سال ۱۴۰۳ .

 گفت : نگفتی . گفتم : چرا خب ، من دنبال جمع آوری مدارک مهمی هستم و میدونم که باید چه بازه زمانی رو از شما بگیرم ولی  شاید من اشتباه میکنم ، شما زحمت بکشید از فروردین ۱۴۰۳ تا پایان آذر ۱۴۰۳ رو به من بدید. 


یه جورایی انگار این حرف من لالایی بود  برای همون دیو خفته کارشکنیش . 

جدول رو گرفت و داد دستم . گفتم : لطف میکنید هم مهر بزنید هم امضا و اسمتون رو بنویسید؟ گفت: حالا مهر میزنم ولی اسم و امضا برای چیه؟ 

زود از تو پوشه اون جدول قبلی ترجمه شده رو درآوردم و نشونش دادم . گفتم : ببینید خانم، من این جدول رو یک ماه قبل گرفتم، دادم ترجمه کردن وچند میلیون هزینه کردم ولی بخاطر همین اسم و امضا کنسولگری تاییدش نکرد .

 کارم عقب افتاده و دارم دوباره از اول همه رو انجام میدم ، دخترمم اون طرف تو کشور غریب منتظر بورسیه شه . 

امضا کرد و یه مهر که روش نوشته بود(س. نعمتی) زد روش، اسم کاملش سعیده نعمتی بود. 

من معمولا تو این شرایط خیلی تشکر میکنم ولی اون روز فقط میخواستم زودتر از اونجا بیام بیرون.  برگه رو گرفتم گفتم:  ممنون و از ساختمون زدم بیرون . 

به مهردخت زنگ زدم گفتم: مادر اون برگه تامین رو با مهر و امضا و اسم گرفتم . گفت: مامااان دیدی گفتم تو می گیریش . 

برگشتم خونه بقیه مدارکم رو بردارم ببرم دارالترجمه .

 یهو مهردخت پیام داد که : مامان یکی از بچه ها پیغام داده خانواده من شهرستانند، مدارک رو دادن به دارالترجمه و چون براشون سخته بخاطر کنسولگری بیان تهران ، قرار شده خود دارالترجمه براشون تایید رو هم بگیره . 

گفتم : عه مهردخت این که خیلی خوب میشه ، حتما اونا با یه نفر تو کنسولگری آشنا هستن و بهش یه پولی میدن مدارک راحت تر تایید میشه ، ببین کدوم دارالترجمه ست؟ 

گفت: الوند تو میدون ارژانتین .

 گفتم : اهااا این همونیه که پارسال مدرک طلاقم رو دادم ترجمه فوری زد. گرونه ولی خب کارشون خوبه . 

سریع با الوند تماس گرفتم و بهشون گفتم من یه تعداد مدرک دارم که باید ایتالیایی ترجمه بشه و یه چندتا هم ترجمه شده دارم ولی همه شون باید برای تایید کنسولگری برن. گفتن همه مدارک رو بفرست واتس اپ تا بررسی کنیم . 

فرستادم و فیش حقوقی ها رو دیدن و گفتن باید سابقه بیمه ت رو هم بدی . 

گفتم : اقا جان انقدر منو اذیت نکنید . من الان چندساله حقوق بگیر تامین اجتماعیم قبلا این مورد پیش اومده بود و رفتم تامین گفتن شما تا زمانی که کارمند اداره هستید و اداره  براتون بیمه رد میکنه میتونید تو سایت سابقه تون رو ببینید و پرینت بگیرید اما به محض اینکه بازنشست میشید ، سوابق بیمه تون صفر میشه و دیگه نیست ، ما هم همه به مدیرانمون اعتراض کردیم ولی نتیجه نداشته شما هم برید شکایت بنویسید . 

ضمن اینکه من همونطور که گفتم یه بار مدارکم رو ترجمه کردم یک ماه پیش ،والا ازم سوابق نخواستن . 

طرف گفت:  خانم،  اینا شب میخوابن صبح پامیشن یه قانون جدید میذارن مردم بیشتر اذیت بشن .

نشستم فکر کردم چه گلی باید به سرم بگیرم . یکی از بچه های اداره پیام داد ، دلم برات تنگ شده ، خامه ای چیزی دستت نیست زنگ بزنم بهت؟ گفتم:  نه عزیزم بزن. 

زنگ زد با هم حال و احوال میکردیم گفتم : همین الان داشتم فحش میدادم خوب شد زنگ زدی من یکم آروم بشم. پرسید که چطور ؟؟ براش تعریف کردم . یهو گفت: یادته اون سال که برای ویزای کانادا اقدام کردی همین سوابق بیمه ت رو میخواستن راحت یه کلیک کردی گرفتیش ؟؟ کاش الانم میشد. 

یهو انگار تو مغزم یه لامپ روشن شد .  گفتم : وااای چرا یادش نبودم ؟؟ هفته قبل میخواستم بندازمشون دور باز گفتم بذار باشه . چه خوب شد گفتی الان همونو میفرستم براشون ببینم قبول میکنن؟؟ 

گفت : عه چه خوب داریشون . البته سابقه کاملت نیست چون تو چند ماه بعد از اون هنوزم تو اداره کار میکردی . 

گفتم:  اره ، ولش کن اصلا من میدونم دارن چرت میگن شاید طرف متوجه نشد . 

مرسی باهام حرف زدی و باعث شدی این یادم بیاد . 

زود رفتم مدارک رو اوردم و براش عکس فرستادم وگفتم من اینا رو از چند سال قبل دارم . گفت : خوبه همین کار رو راه میندازه . 

ما تاساعت ۱۷ هستیم . نگاه کردم دیدم ساعت ۱۶و ۱۰ دقیقه ست . سریع لباس پوشیدم و موتور گرفتم . 

آفتاب تو کمر و فرق سرم می کوبید و موهام تو هوا پراکنده و پخش و پلا بود ، تو آینه موتور خودمو میدیدم و خنده م میگرفت. آقای راننده تو هر دست اندازی که مینداخت انگار یه میل بافتنی تو مغزم فرو میکردن ..  مغزم کارگاه آهنگری بود، این بود آرمان های ماااا؟؟ 

واقعا باید اینطوری میچرخید ؟؟ من ، الان ، تو این سن و سال ، بچه بزرگ کنم با این زحمت ، بفرستمش اروپا، اونم ایتالیا، اینهمه خرج کنم و تازه نذر کنم که مدارکم تایید بشه و  برگی ۴۸ یورو (امروز یورو ۲۶۴۷۵۰ تومنه)یعنی بابت یه برگ فقط باید حدود ۱۳ میلیون پول بدم . 

نه فکر کنید ناراحتماااا، نه ، خیلی هم خوشحالم به خدااا.

اونایی که ناراحت بودن و اعتراض کردن عاقبت خوبی پیدا نکردن ، من به هزار دلیل خوشحالم و کم مونده از این خوشحالی بمیرم!

حالا با هر مکافاتی بود رسیدم به الوند و مدارک رو تحویل دادم ، همه رو چک کرد ۱۵میلیون و نهصدو هشتاد  تومن کارت کشید . گفتم : خدا رو شکر باز ۱۶میلیون  نشد!

لا به لای مدارک ، روزنامه رسمی اداره مون هم بود ، بهم پسش داد . گفتم : این لازمه ها . شرکت ما سهامی عامه و برای تایید فیش های حقوقم این رو میخوان . گفت: نه نیازی نیست . باز تو دلم فحش دادم که ببین چقدر سلیقه ای کار میکنن. 

گفتم: خب پس شما این مدارک رو ترجمه میکنید و میبرید همه ش رو کنسولگری تاییدم می گیرید و خیلی هم عالی . من ۲۳ شهریور یه مسافر دارم میره پیش دخترم براش مدارکم ببره دیگه من راحت شم . 

گفت: عه مگه وقت کنسولگری تون چه وقته؟ گفتم : چطور؟ مگه شما خودتون وقت نمیگیرید و سهمیه ندارید؟ گفت: نه .. ما همه ی قوانینمون مثل شماست ، اگه شما وقت دارید ، نماینده ما ،با وقت شما میره داخل وگرنه الان وقت بگیرم ؟ گفتم : وقت ما اول اکتبره . گفت:  خوبه ، الان همه وقتا میره برای وسط اکتبر به بعد . 

گفتم: اینکه ما شمارو زحمت میدیدم برای تایید پس چه اهمیتی داره؟ گفت : هم اینکه بعضیا اصلا دوست ندارن خودشون رو درگیر کنند یا اصلا تهران نیستن و سخته و اینکه وقتی  مسئول تایید به شما میگه ، تایید نمیکنم ، شما یکمی اصرار کنی میگه: پاشو وقت دیگران رو نگیر ولی این نماینده ما اونجا رفت و امد داره و قلق اینا دستشه باهاشون چونه میزنه و اگر ایرادشون اساسی نباشه راضیش میکنه تایید بده  وگرنه قوانین یکسانه و اونطوری نیست که اگه چیزی قابل تایید نباشه اون بتونه تاییدیه بگیره .

 نشسته بودم با خودم میگفتم : خدایا چکار کنم ، بسپارم به اینا، نکنه دل نسوزونن، طرف با اینکه من خودم برم و برای کارم وقت بذارم بیشتر راضی به تایید باشه ، یا نکنه اینا راست میگن و  اون بیشتر بتونه اصرار کنه؟؟ 

بلند شدم برگشتم خونه و گفتم : ولش کن بذار مغزم یکمی خالی بشه تا ببینم چه تصمیمی میگیرم . 

یکشنبه از دارالترجمه زنگ زدن،  تا گفت : وزارت امور خارجه و دادگستری ،،، من قالب تهی کردم گفتم الان میخواد بگه اینا که امضا داره و اسم داره و هزارتا ایراد بگیره . 

 گفت:  خانم اون دفتر روزنامه بود هااا ، گفتم : خب 

گفت : اونو ایراد گرفتن گفتن که باید باشه . 

گفتم: آخه من اون روز هر چی گفتم شما قبول نکردین . گفت. ببخشید.

الان  شما یه اسکن بگیرید بدید مهردخت برامون ایمیل کنه . 

زود گوشیمو اوردم اسکن کردم به مهردخت گفتم و فرستاد . 

حالا فعلا منتظرم ببینم چی میشه ، متاسفانه مدارک هم تایید بشه باید دنبال مسافر رم باشم که یه پولی بدم ببره برای مهردخت و اون بتونه ببره ادارات کف و تحویل بده و داستان بورسیه سال دوم انشااااااالله به سر انجام برسه . 

خدا عاقبت همه مون رو بخیر کنه .

کاش مجبور به مهاجرت نبودیم ، البته که رفتن ما ایرانی ها هرگز اسمش مهاجرت نیست و در واقع فراره . مهردخت همکلاسی هایی داره از ملیت های مختلف که دارن جوونی میکنن، میگن و میخندن و به هیچ وجه زندگی رو اونقدر جدی نمیگیرن .  یه  تولدی، مهمونی چیزی میشه همه شون کنار هم میشینن عکس میندازن ، دختران ایرانی زیبا ، محشر و با چشمانی  که عمقشون  غم داره  و بقیه رو با صورت های معمولی و لبخندهایی فراخ و چشمانی سرخوش رو میبینید . 

سالهای خیلی دور ایرانی ها عمدتا برای تحصیل به کشورهای دیگه سفر میکردن. زندگی میکردن و خاطرات بینظیر خوبی می ساختن ، خیلی هاشون با حال خوش به کشور عزیزمون برمیگشتن و از تخصصشون استفاده میکردن ولی حالا چی؟؟

*****

خب خیلی ممنونم، همین الان از دارالترجمه تماس گرفتن ، وزارت امور خارجه و دادگستری فیش های حقوق اداره رو تایید نکردن و میگن روزنامه رسمی با مهر اداره مغایرت داره . میگم : خانم من ماه پیش اینا رو انجام دادم مهر همون مهره ، روزنامه رسمی همونه، فقط کنسولگری گفت باید اسم و امضا داشته باشه ، من اونو اضافه کردم به مدرک ، 

گفت :میدونم ولی قبول نمیکنن . شما بیا اینو تحویل بگیر ببر خودت یه تلاشی بکن، معمولا از شما قبول میکنن. 

هیچی دیگه باز پاشم برم اونا رو با عجله تحویل بگیرم و صبح ببرم اون قبرستون ببینم چکار میکنم . البته ساعت ۱۸ وقت دکتر دارم که اگه برم میدون ارژانتین، دکترم رو از دست میدم .بهتره ولش کنم فردا برم مدارک رو بگیرم و شنبه برم دنبال تاییدها 

*****

 میدونید که خیلی دوستتون دارم .