چندساعت بعد به علی پیام دادم و از اینکه انقدر معطلش کردم تا مدارک رو رسوندم عذرخواهی کردم و براش آرزوی سفر خوبی همراه با اقامتی خوبتر در ایروان کردم . جواب داد که : مهم رسیدن بود که خدا رو شکر مدارک رسید . سفر من هم به موقع انجام شد و من روز سوم اکتبر میرم رُم .
فقط بدیش این بود که ساعت ۱۲ شب میرسید و مهردخت که سوم آف بود ،نمیتونست بره مدارک رو تحویل بگیره . خلاصه اینکه فردا شبش ، ساعت ۸ بعد ار تعطیل شدن محل کارش به سمت خونه علی حرکت کرد، متاسفانه خونه علی خیلی دور بود و علی لطف کرده بود و گفته بود منم همزمان با مترو میام سمت تو و یه جایی مابین راه همو میبینیم که میخوای برگردی خونه ، خیلی اذیت نشی .
خوشحال بودیم که همه چیز آماده ست تا مهردخت روز هفتم طبق وقتی که از قبل گرفته بره اداره کف، شعبه کَوور که اواسط روز پنجم اکتبر متوجه شد، امسال اجباره که مدارکی که از ایران ارسال شده حتما باید بره کنسولگری ایران در رُم و اونجا هم تایید بشه و بعد بره اداره پرفتورا اونجا ۱۶ یورو تمبر بابتش باطل بشه و بعد کف قبول میکنه مدارک رو تحویل بگیره .
دوباره افتادیم به چه کنم، چه کنم !!!
کنسولگری از ساعت ۹ صبح مشغول به کار میشه و پرفتورا هم که یه اداره ست در جایی خیلی دور از مرکز شهر و اونم ساعت ۹ صبح مشغول میشن و تا ۱۱ هم بیشتر کار نمیکنند . و اتفاقا درستش اینه که از قبل برای پرفتورا وقت بگیری، خوشبختانه میشه بی نوبت هم بری ولی اول همه کسانی که وقت دارند رو میپذیرند. پس عملا مهردخت نمیتونست هم کنسولگری و هم پرفتورا رو در یک روز انجام بده .
خدایا چه کنیم!!! ناچاراً وقت اداره کف روز هفتم اکتبر رو از دست میداد. از حرص اینکه اینهمه تلاش کردیم مدارک به موقع برسه و حالا با چنین چیزی مواجه شده بودیم ، مهردخت اون طرف اشک میریخت ، من این طرف .
وسط این حال بد ، دوستای مهردخت دست به کار شدن و کسی رو پیدا کردن که امروز جمعه ۹ اکتبر وقت اداره کف داشت ولی مدارکش نرسیده بود و نمیخواست از وقتش استفاده کنه . سریع شماره پیگیری رو برای مهردخت ارسال کرد و قرار شد مهردخت روزچهارشنبه هفتم بره کنسولگری و پنجشنبه هشتم رو بره پرفتورا و جمعه نهم رو با وقت فاطمه بره کف .
گفتم : مهردخت جان صبح خیلی زود برو کنسولگری و تا در باز شد نفر اول برو تو که هر آزار و اذیتی خواستن دربیارن ، تو زمان رو از دست ندی .
گفت : باشه مامان . صبح زود از خونه اومد بیرون و جزو نفرات اول رفت داخل . چنددقیقه بعد با بغض بهم زنگ زد و گفت : مامان بیچاره شدم . گفتم : چی شده ؟؟ گفت : یادته سر پاسپورتم یه خانم عقده ای چقدر اذیتم کرد؟ گفتم : آره . گفت : از شانس قشنگم الان کارم افتاد بهش گفت: مدارکت رو بذار فردا بیا تحویل بگیر . هرچی التماسش کردم گفتم فردا باید برم پرفتورا و اونا هم ۹ تا ۱۱ بیشتر نیستن و راهش دوره من بیام ساعت ۹ اینجا مدارکم رو بگیرم دیگه نمیرسم به پرفتورا و جمعه هم وقت کف رو از دست میدم قبول نکرد.
گفتم: مهردخت آروم باش برو دوباره تو و از دستگاه نوبت دهی یه وقت دیگه بگیر شاید اینبار اون یکی خانومه که خیلی مهربون بود و سر پاسپورتت هم نهایتا اون بود که کمکت کرد مدارکت رو بگیره .
یکربع بعد زنگ زد درحالیکه گریه میکرد گفت : مامان ، همون کارو کردم و دقیقا اون خانم مهربونه قرار بود صدام کنه که یهو سرش شلوغ شد و این یکی شماره م رو خوند . رفتم میگه باز که تویی ؟ گفتم : خانم بخدا دیگه کشش ندارم ، همه برنامه هام بهم میخوره کمک کنید امروز مدارکم تایید بشه من فردا شیفت کاریمه باید صبح زود برم پرفتورا که ساعت ۱۰ صبح محل کارم باشم ، یهو کارمم از دست میدم . اونم گفت: اصلا لازم نیست خودت بیای بگیری مدارک رو . یکی رو بفرست بگیره برات، فقط الان باید اسمشو بگی من بنویسم رو پرونده ت . گفتم: خب کسی رو ندارم دوستامم همه یا سر کارن یا دانشگاه .
اونم گفته : من دیگه کمکی ازم برنمیاد . الکی که نیست باید مدارک خونده بشه بعد تایید بشه کار امروز نیست . گفتم : مدارک از ایران اومده و سه تاش تایید کنسولگری ایران رو داره . دوتا دیگه ش هم واضحه مهر و تایید دادگستری و وزارت امور خارجه رو داره . گفت: نع.
بهش گفتم : مهردخت الان وقتٍ جا زدن نیست مامان، برگرد داخل و بهش بگو من یه کاری میکنم . الان تو گروه ها اعلام میکنم که من نیاز دارم فردا ساعت ۹ یکی بره کنسولگری مدارکم رو بگیره و بیاره پرفتورا و ازم دستمزد بگیره . فقط الان نمیتونم به شما اسم کسی رو بدم . یا قبول کنید هر کسی اومد مدارکم رو بدید بهش و ازش رسید بگیرید یا اگه اومد به من تلفن کنه من بگم به شما که مدارک رو تحویلش بدید ، در این حد که میتونید کمک کنید؟؟
مهردخت یه مسیری رو دور شده بود که دوباره برگشت ، فکر میکنم ۶-۷ دقیقه طول کشیده تا رسیده . حدود یکربع بعد به من زنگ زد گفت : مامان دارم از خوشحالی غش میکنم . گفتم: چی شده ؟ گفت: برگشتم اینجا دیدم اون عوضی نیست پشت میزش ولی اون یکی خانمه بود سرشم خلوت شده بود داشت نوشیدنی میخورد تا منو دید اشاره کرد گفت: چی بود بحث میکردی با همکارم، چرا گریه کردی ؟ عه تو چقدر آشناست چهره ت .
گفتم: چون چند ماه قبل هم پاسپورتم رو دزدیده بودن برای المثنی باز این خانم اذیتم میکرد و نهایتا شما کمک کردید.
گفت: اهااا یادم اومد اسم خودت و مامانت هم خیلی تو ذهنم مونده . گفتم : بله چه خوب یادتونه . الانم من پس فردا وقت اداره کف دارم این خانم میگه فردا بیا مدارک رو ببر و من اینجوری به پرفتورا نمیرسم . الان میخوام تو گروه ها یکی رو پیدا کنم در ازای دریافت وجه بیاد فردا از شما مدارک رو تحویل بگیره .
گفت: ببین برو یه گوشه بشین همکارم برگشت نبینتت الان خودم برات همه رو تایید میکنم . کاری نداره که، موشک که هوا نمیکنیم مدارک همه بچه ها کلی مسیر های قانونی طی کرده و تقریبا همه ش تاییده. اینم جزو کاغذ بازی های بیخوده ، من اگه کارم رو بلدم با یه نگاه میتونم تایید کنم . فقط اشاره کردم بیا مدارکت رو بهم بده بعد دوباره اشاره کردم بیا بگیر ببر یه گوشه نگاه کن همه ش کامل باشه اذیت نشی تو پرفتورا .
گفت : مامان الان منتظرم که از دور بهم اشاره کنه . ببین من یه یادداشت نوشتم براش که اصلا باهاش حرف نزنم ولی باید ازش تشکر کنم . ببین خوبه ؟ و عکسش رو برام فرستاد .

بغض گلوم رو گرفته بود گفتم : اره مامان عااالیه چه فکر خوبی کردی . گفت: عه داره اشاره میکنه .
چشمامو بستم ، تو دلم گفتم: خانوم مهربون و نازنینی که نمیدونم کی هستی و برای بچه گرفتار من داری انسانیت بخرج میدی، کاش حس قدردانی و عشقم نسبت بهت، مثل یه قاصدک خوش خبر از قلبم پرواز کنه و بیاد تو رُم بشینه روی صورت ماهت و اثرش تو زندگیت اینطوری باشه که از یه جاهایی که انتظار نداری، همه موانع زندگیت برداشته بشن.
مهردخت برگشت، پشت خط گفت : مامان مدارکم رو دادم بهش . هنوز اون جادوگر کثیف برنگشته پشت میزش .
کاغذ رو بهش دادم لبخند زد گفت: میخونمش .
در عرض چند دقیقه مدارک رو تایید کرد و دوباره مهردخت رو صدا کرد گفت برو کامل چک کن درست بود میتونی بری و اگر مشکل داشت بهم بگو .
مهردخت دونه دونه چک کرد و گفت: مامان همه ش تایید شد. با خانمه یه بای بای ریز کرد و اومد بیرون .
داد میزد میگفت : ماماااان باورت مییییشه .
اگه این دونفر رو بنشونند کنار هم واقعا باید اسماشون رو بذارن خیر و شر. دیدی !!!
هر کاری کردم اون گفت مگه الکیه و کمک نکرد ولی این خانم مثل فرشته ها کارم رو در عرض ۵ دقیقه انجام داد.
باوجودی که میدونست احتمال ۹۰ درصد کارش اون روز تو پرفتورا انجام نمیشه ولی از خوشحالیش رفت شاید باز خوش شانسی بیاره .
تو مترو هم با یه دختر خانم دیگه اشنا شد که اونم مدارکش رو میخواست ببره پرفتورا .
رسیدن و بهشون گفته بودن اینجا راس ساعت ۱۱ تعطیل میکنه و چون وقت ندارید فردا حتما ساعت ۹ اینجا باشید .
تقریبا ساعت ۹ شب بود داشتیم با هم گپ میزدیم و دوباره خاطرات عجیب صبح رو مرور میکردیم که یهو برای مهردخت یه پیامک واریز اومد . گفت: عه مامان ۶۰۰ یورو ریختن به حسابم . این از کجا اومده؟ واااا ... از دیسکو لاتزیو واریز شده . ببینم بابت چی بوده؟ اینا قسط دوم بورسیه سال اول رو باید بدن که ۴ هزار یوروست این ۶۰۰ تا چیه !!! مامان من قطع میکنم برم ببینم چی بوده دوباره زنگ میزنم .
منم مشغول کارای خودم شدم . تقریبا ۲۰ دقیقه بعد زنگ زد گفت: مامان یه چیز وحشتناک اتفاق افتاده .
گفتم : چی شده مهردخت، بخدا من دیگه طاقت داستان جدید رو ندارم . از اون طرف آذین همخونه مهردخت هم میگفت: خاله بمیرم براتون نگران نباشید درست میشه . گفتم : مهردخت دیوونه شدم بگو چی شده ؟
گفت: مامان اداره بورسیه نوشته شما مستحق دریافت قسط دوم بورسیه سال اول نیستید و این ۶۰۰ یورو بابت الباقی بورسیه سال اوله و تماااام .
من سریع به آقا مسعود( یه آقایی هست که ادمین همه گروه های تلگرامی موبوط به ایتالیا و رُمه. از نیازمندی های رم گرفته تا خانه یابی و ... و بسیار وارد به مشکلات اداری و همه رو راهنمایی میکنه) پیام دادم و گفتم موضوع رو گفت: بیا بریم پرونده اپلای و بورسیه سال اولت رو بررسی کنیم .
اینجا یه باکس داره که سوال کرده : بجز شما چند نفر از اعضای خانواده تون در ایتالیا زندگی نمیکنند؟ خب . از نظر اداره بورسیه چون اعلام شده من تک والد هستم ، پس بجز من،چند نفر در ایتالیا زندگی نمیکنند؟ گفتم : یک نفر . گفت: آفرین ، ولی خشایار بیشعور اشتباهی زده صفر و بورسیه میگه پس سرپرستت با تو اینجا بوده و تو خانواده داشتی و نیاز به کمک هزینه تحصیلی نداری و قسط دوم بورسیه من پریده .
قلبم تیر کشید . گفتم : مهردخت مگه الکیه . پاسپورت های ما نشون میده که خروج نداشتیم اصلا از ایران . گفت: مامان، بورسیه از هر بهانه ای استفاده میکنه که این پول رو نده و این بهانه دستشون افتاده مگه دیگه میشه به اینا حرف حالی کرد؟
خلاصه الان مسعود میگه : به آرمین خبر بده بگو اینطوری شده و مسئولش شما اید که مشاور تیمتون اشتباه کرده . من الان دانشگاه ازم شهریه سال دوم که ۱۶۰۰ یوروعه میخواد واریز کنم ، همه امید من به این ۴۰۰۰ یوروی بورسیه م بوده .
همون موقع مهردخت سریع هم به ادمین تلگرام آرمین پیام داد و هم یکی از دوستان مهردخت گفته بود من شماره مستقیم آرمین رو دارم و پیام رو به شماره شخصی ارمین هم فرستاد و موضوع رو توضیح داد .
تقریبا نیم ساعت بعد ، هم ادمین گفت: موضوع رو برسی میکنیم و خبر میدیدم ، هم آرمین گفت: من فردا با خشایار چک میکنم خبر میدم .
اونشب تا ساعت ۵ صبح دوتایی حرف زدیم و گریه کردیم ، سعی میکردم مهردخت رو آروم کنم ولی هرچی میگفت، حق داشت . از اونهمه بلایی که سرش اومده . شهریه سنگین دانشگاه که بهش تحمیل شد، کیف و پاسپورتی که دزدیدن، پدری که حمایتگر نیست، همه تابستون که بدون هیچ تفریحی کار کرده و دلش خوش بود که کسی رو پیدا کرده برای من گاهی بتونه پول بفرسته . از اینکه برنامه ریزی کرده بود گوشیش رو عوض کنه و برای طراحی های قشنگش که برای رشته ش مهمه i pad بخره . میگفت : مامان چقدر گفتم : آخیش سال اول که سخت بود گذشت . من از همه همکلاسی های خارجیم عقب بودم ، دوسه تا همکلاسی ایرانی داشتم که خیلی زندگی مرفهی دارند ، الان دیگه کلاسام شروع شده باید کارم رو کمتر کنم ، بیشتر درس بخونم و وقتم رو بذارم برای نتایج ممتازی دوباره و یه پایان نامه عالی .
همه برنامه ریزی هام بهم خورد مامان ، بعد از یکسال دوباره برگشتم به همون نقطه اول. 
هرچی دلداریش دادم و گفتم : مامان غصه چی میخوری ؟ مگه تنهات میذارم ؟ گفت: مامان ، اینو نگو . فکر میکنی من خوشحال میشم تو کمکم کنی؟ من همه ش دنبال یه راه میگردم که زحمتای تو رو جبران کنم ، اونوقت بازم بیام از تو کمک بگیرم!!!
با هر ترفندی بود آرومش کردم و خوابید . گفتم : فردا باید بری پرفتورا ، تمرکزت رو بهم نزن مهردخت ، آدم تو این شرایط اشتباهاتش زیاد میشه و الان واقعا وقت اشتباه نیست .
صبح ساعت ۷ بیدار شدو ۷ و نیم اومد بیرون . تو خیابون های رُم سیل راه افتاده بود . مهردخت میگفت: آسمون چه همکاری با احوال من راه انداخته !
رفت ایستگاه مترو . اونجا یکی حالش بد شده بود و قطارها کار نمیکردن. دلشوره گرفته بود و میگفت: اگه دیر برسم چی؟ به صاحبکارش پیغام داد که من دارم میرم پرفتورا ، ساعت ۹ باز میکنن و امیدوارم کارم سریع تموم شه و به موقع برسم فروشگاه .
بهش گفتم ببین اوبر چقدر میگیره ؟ گفت: ۱۱۷ یورو !!!!!! ضمن اینکه با مترو خیلی سریع میرسم چون روی زمین بارندگی و ترافیکه .
بعد از نیم ساعت بالاخره قطارها حرکت کردن و مهردخت خودش رو رسوند به اون اداره کذایی. شماره ۱۸ نصیبش شد و رفتن داخل ، تا نیم ساعت اول فقط یک باجه باز بود و اون هم کسانی که وقت قبلی داشتن رو پذیرفتن .دوباره مهردخت به صاحبکارش پیام داد و عکس از صف و اون یه دونه باجه باز فرستاد و گفت تا ۱۱:۳۰ میرسونم خودم رو (یعنی با یکساعت و نیم تاخیر).
بعد دوتا باجه دیگه هم باز شدن و کار سرعت گرفت . نهایتا پرونده مهردخت در پرفتورا هم کارش انجام شد و مهردخت ساعت ۱۱ رسید محل کارش .
به آرمین پیام داد که پرونده رو بررسی کردید؟ اونم جواب داد که: بله مهردخت جان ، این صفر و یک که اشتباه شده چیز مهمی نیست و بنظر نمیاد که پریدن نصف بورسیه مربوط به این موضوع باشه، ما کارمون اینه و تجربه داریم و اشتباه نمیکنیم .
مهردخت هم گفته : مشاور من خشایار سال طلاق پدرو مادر من رو زده ۲۰۱۱ درصورتی که ۲۰۰۳ بوده و حالا فعلا به این موضوع گیر ندادن ولی شما هم فکر نکنید پرونده بدون نقص بوده . اصلا شما به من بگید اگر از اشتباه وارد نکردن صفر و یک نبوده ، پس دلیلش چی بوده؟
آرمین گفته : شما فرم مربوط به خوابگاه رو پر نکردید یعنی نگفتید که خوابگاه نمیخواید . مهردخت هم جواب داده: آقا ارمین وقتی کسی خوابگاه میخواد تیک میزنه که میخواد و پول خوابگاه رو ازش کم میکنند ولی زمانی که به سوال خوابگاه نیاز دارید یا ندارید ؟ پاسخی نمیدیم اونا به منزله نخواستن تلقی میکنند . اصلا فرض میکنیم که اونا منتظر جواب من بودن و ندادم ، این بنظر خودتون منطقیه که بیان ۴۰۰۰ یورو از من کم کنند به این دلیل؟؟ اصلا مگه کل هزینه خوابگاه چقدره؟؟
اینا رو دیشب آخر وقت گفته بود مهردخت و برای آرمین یه متن کامل نوشت و خوابید .(که متن رو آخر پست میذارم).
راستی مهردخت اینا معمولا هفتم یا هشتم حقوق میگیرن و شب که فروشگاه تعطیل شده حقوق ها رو پرداخت کردن و مهردخت دیده حقوقش بیشتر از قبل شده ، سوال کرده جریان چیه؟ و صاحبکارش گفته حقوقت رو ساعتی یک یورو زیاد کردم . مهردخت هم تشکر کرده و صاحبکارش گفته: ولی انگار اصلا خوشحال نشدی . همکاراش گفتن: چرا اتفاقا با شرایطی که پیش اومده خوشحال شده. اونم پرسیده چه شرایطی ؟ و بچه ها تعریف کردن و اونم گفته تو لاتزیو یه سری وکیل و مشاور هستند که به این امور رسیدگی میکنند برو با اونا صحبت کن. مهردخت هم گفته : من خوب ایتالیایی حرف نمیزنم باید کسی همراهم باشه . اونم گفته: فلانی رو با خودت ببر . مهردخت هم گفته: فلانی خیلی دختر محجوب و آرومیه من یکی رو نیاز دارم که محکم باهاشون حرف بزنه و نه صاحبکارش نه همسرش هیچکدوم پیشنهاد ندادن که ما میایم باهات . البته مهردخت میگفت از همه درست تر اینه که خود آرمین باهام بیاد و درستش کنه ولی جالب بود برام که اصلا عین خیالشون نبود بگن ما همراهی میکنیم . تو دلم گفتم : مگه مامان منه که زود بپره بگه من میام .
********
مهردخت سرانجام امروز یعنی جمعه صبح بیدار شد و مدارک کذایی رو برداشت و رفت اداره کف ، سر وقت پرونده ش رو گرفتن ، بدون هیچ ایراد و مشکلی و حتی عدد ایزه ش نسبت به پارسال کمتر هم شد (هم بلحاظ تکمیل بودن مدارکی که فرستادم و هم بخاطر تعداد واحدهای زیادی که پاس کرده).
از اداره کف اومد بیرون و تو مسیر آروم قدم میزد و حرف میزدیم . گفت: مامان دستت درد نکنه خیلی زحمت کشیدی برای مدارک امسال. خودمم باور نمیکردم انقدر همه چی شفاف و کامل بود . اینا که خدای ایراد گرفتن هستن با لبخند عدد ایزه م رو اعلام کردن. گفتم : دست تو هم درد نکنه مادر با اون نمره های درخشانت.
گفت: میتونست الان چه روز خوبی باشه و چقدر بگیم :آخییییش تموم شد . و ۴۰۰۰ بورو هم تو جیبم باشه .
گفتم : آررره عزیزکم ، حق داری میدونم ، چی میگی . گفت: بنظرت ترسناک نیست خیلی بیتفاوتم؟ دیگه گریه مم نمیگیره ، راستش حتی از نگرانی هم خسته شدم و نگران هم نیستم . حتی داشتم میومدم بیرون دیدم آرمین ویس داده ولی بازش نکردم . گفتم : عه ، باز کن ببینیم چی گفته؟ گفت: الان نه . وقتی باز کنم باید جواب بدم الان اصلا توانشو ندارم . ضمنا میخوام با آذین گوش بدم که برای جواب کمکم کنه ، مغزم نمیکشه واقعا.
گفتم : باشه مامان .
بعدا بهم گفت ارمین گفته: مهردخت جان ظاهرا توضیحات من شما رو قانع نکرده ، تیکت زدی بهشون ، بذار جوابش بیاد ببینیم چی میگن.
منم گفتم : باشه .
همین دیگه مامان ، چه پاییز زودهنگامیه ، نمیدونم پارسال غمگین تر بود یا امسال . انگار پارسال بیشتر ترسیده بودم ، امسال بیشتر دلتنگ توام . کاش پیش هم بودیم
********
به مهردخت نمیگم ولی حقیقتا دلم خیلی شکسته . نمیدونم چرا اون آرامشه برای من و مهردخت انگار کیمیا شده ! مقدار بسیار زیادی خسسسته م و داره بهم برمیخوره که چرا انقدر پشت سر هم داره مسائلی پیش میاد که خودمون در به وجود آمدنش نقشی نداریم .
*******
راستش خیلی فکر کردم که بیام بعنوان قسمت آخر بورسیه سال دوم، مسائلی که صرفا برای سرنوشت مدارک ارسال شده پیش اومد و امروز یعنی جمعه ۱۷ مهر ماه بالاخره با موفقیت به سرانجام رسید رو بنویسم، یا داستان ۴۰۰۰ یورو قسط دوم بورسیه سال اول که مهردخت نگرفت رو هم بنویسم ؟ و تصمیم گرفتم بنویسمش. میدونم ناراحت کننده ست و خودمم دیگه حالم از بازگو کردن مشکلات داره بهم میخوره ولی مثل همیشه هدفم از نوشتن همه چیز، آگاهی و اطلاع رسانیه، حتی اگر باعث بشه یک نفر استفاده کنه و تصمیماتش رو با دید بازتری بگیره کافیه .
میدونید که خیلی دوستتون دارم 
پینوشت: این متنیه که مهردخت برای آرمین فرستاده بود و امروز آرمین در جوابش گفته انگار با توضیحاتم قانع نشدید و ....
آقای آرمین، حقیقتا من تعجب میکنم از اینکه شما اصلا درنظر نمیگیرید که من در طول این یکسال زندگی در رم، با دوستهای زیادی آشنا شدم و آدمهای مختلفی و با تجربههای متفاوت، زیاد شناختم و میشناسم، دقیقا همین مشکل برای خیلیهای دیگه هم به وجود اومده بوده در سالهای گذشته و دقیقا خود لاتزیو دیسکو که بچهها رفتن، گفته که تو فرم بورسیه خودتون زدید که خارج از ایتالیا کسی رو ندارید.
این پست های بورسیه سال دوم مهردخت هم دیگه داره شبیه سریال های ترکیه میشه که تموم نمیشن. من هر وقت میرم خونه مامان اینا میبینم هنوز داره یه سریالی رو که من بچه بودم میدید، دنبال میکنه 
****
چهارشنبه شب ، چند دور مدارک رو چک کردم و سه تا پوشه دگمه دار برداشتم ، تو یکی مدارکی که قرار بود مسئول تایید ، چک کنه همراه پرینت وقت کنسولگری و پرینت پرمسوی مهردخت(مجوز اقامتش)رو گذاشتم، و تو اون یکی وقت سفارت قبلی و مدارکی که تایید نکرده بود رو ، که اگه خواست بازی دربیاره بهش نشون بدم بگم: بی پدر و مادر ، سری قبل تو از این مدارک تنها ایرادی که گرفتی این بود که اسم و امضای کسی که مهر زده رو مدارک نیست و من رفتم این رو مورد رو حل کردم آوردم و دیگه هیچ بهانه ای برای تایید نکردن نداری !
پوشه آخری رو هم مدارکی رو گذاشتم که نمیخواستم بدم یارو تایید کنه ولی باید برای مهردخت میفرستادم . آخه با مهردخت توافق کردیم که فقط ۴ تا مدرک رو بدیم برای تایید، چون که هزینه هر تایید همونطور که تو پست های قبل گفته بودم ۴۸ یورو بود و واقعا برامون سنگینه . ضمن اینکه فقط تو رُم (استان لاتزیو)هست که ادارات کَف (فتحه روی حرف کاف)، مدارک رو با تایید میخوان و استان های دیگه بدون تایید هم میپذیرن (البته این قانون پارساله شاید امسال استان های دیگه هم سختگیر شده باشن).تازه بین شعبات کف در رُم هم یکی دوتا هستن که اگر دوسه تا مدرک تایید داشته باشه به بقیه مدارک که تایید ندارن گیر نمیده و به همین دلیل این دوتا شعب وحشتناک شلوغن . برای همینه که مهردخت دوماه قبل وقت گرفته هفتم ا»ک»تبر رو بهش وقت دادن و اگر من مدارک رو برای هفتم نرسونم و دوباره بخواد وقت بگیره احتمالا زمان تحویل مدارک تموم بشه .
پوشه ها رو که تکمیل کردم نشستم طبق معمول برای مهردخت نامه نوشتم و آخرشم با لبِ رژ لبی امضا کردم . این رسم و آیین یکساله ماشده که حتما با وسایلس که میفرستیم یه نامه هم هست . راستش ما در طول شبانه روز کلی ویدیو کال می کنیم و کلی برای هم پیام تایپ میکنیم، ولی اینکه تو برای عزیزت یه چیز قابل لمس بفرستی که قلمت روش چرخیده و نوشته و بوسیدی و فرستادی، حس دیگه ای داره 
با هر فکر و خیالی بود، خوابیدم . ساعت ۷ بیدار شدم یه صبحانه ای خوردم و آماده شدم ، همون لباسی که پریروز پوشیده بودم رو تنم کردم که آقای عباسی یادش باشه بهم قول داد ساعت ۹ پذیرشم کنه !
ساعت ۸ و پنج دقیقه رسیدم جلوی کنسولگری و ماشین رو پارک کردم و با گوشیم مشغول شدم تا زمان راحت تر بگذره . از ساعت ده دقیقه به ۹ هم رفتم جلوی در ایستادم . بالاخره ساعت ۹ شد و آقای عباسی اومد دم در.
جواب سوال چند نفر رو داد . چشمش به من افتاد ، سلام دادم و گفتم من فلانی هستم که پریروز گفتم مسافر دارم، گفتید ساعت ۹ بیام . گفت : آهان بفرمایید تو، باجه شماره ۴ بشینید.
یه آقا پسر خسته و خواب آلودی هم پشت سر من بود گفت : منم بیام آقای عباسی؟ گفت: شما هم بیا بعد از خانم بنشین تو باجه شماره ۴ و کارت رو انجام بده .
رفتم نشستم و فکر میکنم یه شش هفت دقیقه ای گذشت ، منم با خودم میگفتم خدا رو شکر انگار اون پسره دفعه پیشی نیست، چون اون باجه سه بود. بالاخره نشریف آوردن و دیدم خود عنترشه فقط سیبیل گذاشته .
پرمسو و مدارک رو دادم دستش . هی این مدارک رو بالا پایین کرد ، هی چک کرد، هی دست کشید روی مهر ها تا از برجسته بودن و تقلبی نبودنشون مطمئن بشه و اعصاب منو حسابی تحریک کرد. البته هی به خودم نهیب میزدم که مهربانو مشکل توعه ها وگرنه این داره کارشو انجام میده و باید از درستی مدارک اطمینان داشته باشه تا تایید کنه ولی خب واقعا زیادی داشت مته به خشخاش میذاشت .
ترجمه شناسنامه من رو گذاشت کنار ، ترجمه فیش های حقوقی رو گرفت رو به من و گفت این تایید نمیشه .
گفتم : چراااا؟؟ گفت : برای اینکه شما شرکتت خصوصیه و ما شرکت های خصوصی رو تایید نمیکنیم . هر چی دلیل آوردم قبول نکرد . بهش گفتم من یکماه و نیم پیش اینجا بودم اینم مدارکش، به من گفتید فقذ اسم و امضای کسی که مهر کرده رو بیار، چندین بار ازتون پرسیدم ایراد دیگه ای نداره؟ من همین اسم و امضا رو بیارم تایید میکنید؟ گفتید: بله. میدونید بابت این موضوع چقدر هزینه کردم و زمان از دست دادم؟؟ چرا همون ۱۶ آگوست نگفتید شرکت خصوصیه؟؟ بر و بر نگاهم کرد . مدرک رو از دستش گرفتم گذاشتم تو پوشه م . اونم ترجمه جدول حقوقی تامین اجتماعی رو گرفت دستش و گفت: اینم مورد تایید نیست . گفتم : تامین اجتماعی هم خصوصیه؟؟ طعنه م رو به روی خودش نیاورد گفت: ۸ ماهه فقط . گفتم معلومه که ۸ ماهه . در سال ۲۰۲۴ من ۳ ماه از اداره م حقوق گرفتم که تایید نکردین، ۸ ماه هم از تامین اجتماعی . اینکه جدول ترجمه شده من و تایید شده در دادگستری و وزارت امورخارجه دوماهه یا هشت ماه یا دوازده ما به تایید بودن یا نبودن مدرک ارتباطی نداره ، اینم ماه قبل یادتون نبود بگید و الان موضوعیت پیدا کرده؟؟
فکر کنم از اون قیافه های ورژنِ وحشیِ اماده حمله و تیکه پاره کردن طرف که برای خودمم زیاد آشنا نیست به خودم گرفته بودم . پسره به مسئول باجه بغلی که یه خانمی بود با قیافه بی نهایت خشک و عبوس که من دیدمش قالب تهی کردم ، گفت: ما جدول هشت ماهه تامین رو تایید میکنیم ؟
اون خانمه هم که تمام مکالمات قبلی ما رو شنیده بود گفت: چه ربطی داره که چندماهه ؟؟ درسته مدارکش تایید کن دیگه.
سرم رو گرم پوشه ها کردم که به پسره نگاه نکنم که اگر میکردم ازقیافه م جز نفرت چیزی نمیدید. سند خونه رو هم هی دست کشید و نگاه کرد گفت : اینم مورد تاییده. روی هم شد سه مورد۱۴۴ یورو .
از پاکتی که همراهم بود سه تا ۵۰ یورویی دراوردم دادم بهش . از کیسه ای که دستش بود یه ۵ یورویی درآورد هی دست کشید روش . گفتم : مگه نمیخواید اونو به من بدید؟ بدید اصلا اصل و تقلبی بودنش مهم نیست . (فکر کنم فتیش دست کشیدن روی اشیا داشت)!
یه سکه ۱ یورویی هم دراورد داد دستم همراه با رسید مدارک . گفت : روز دوشنبه با این رسید تشریف بیارید مدارک تایید شده رو تحویل بگیرید.
دود از گوشام دراومد، گفتم : دوشنبه؟؟ !!!!
دوشنبه چیه آقا من امروز ساعت ۱۲:۲۱ وقت داشتم الان پذیرش شدم که مسافرم رو از دست ندم .
گفت: خانم ، شما چرا به همه چی اعتراض داری ؟ گفتم: اعتراض هایی که در مورد مدارک داشتم که کاملا حق و بجا بود . عملکرد ناقص شما در ماه پیش باعث هزینه مالی و هزینه زمانی زیادی برای من شد. درمورد وقت تحویل مدارک هم این اسمش اعتراض نیست، درخواست درک شرایط یه هموطنه که تو این اوضاع آشفته یه مسافر پیدا کرده مدارک بورسیه دخترش رو برسونه بهش . شما میگی مدارک مودر تاییده، پول هم گرفتی فقط میخواد مهر تایید رو بزنی . گفت: اون اصلا دست من نیست . گفتم: دست هرکی هست انقدر اختیار دارید که بگید این مدرک فوری باید مهر بشه، پسره گفت : ساعت یک و نیم بیاید شاید انچام شده بود و تحویل بگیرید .
اومدم که از در برم بیرون داشتم با خودم گیج میزدم که اگر ۱۳:۳۰ مدارک رو بگیرم دیگه نمیتونم تو محله مون به مسافر تحویل بدم، مهم نیست میرم فرودگاه بین المللی، ولی واقعا میرسم به موقع؟؟
آقای عباسی گفت: انجام شد؟ گفتم: ممنونم که اولین نفر پذیرش کردید ولی اول گفت: دوشنبه ، بعد که گفتم عجله دارم گفت: ساعت یک و نیم شاید. شما که شرایط منو میدونید ؟
گفت: آره ، ولی مهرکردنش دست یه ایتالیایی زبون نفهمه، همه مدارک باید تایید بشه بعد بره بالا اون مهر کنه . گفتم : آقا حالا چندتاشو خارج از برنامه مهرکنه .
یهو اون پسری که پشت من بود اومد که بره بشینه تو باجه ۴. آقای عباسی گفت: ایشون هم مثل شما عجله داره . ساعت یک و نیم بیا ببینم چکار میکنم . گفتم : من جایی نمیرم میشینم بیرون تو ماشینم ، خواهش میکنم بازم لطفتون شامل حال ما که کارمون فوریه بشه ،
اومدم بیرون و گوشیمو تحویل گرفتم دیدم هزار تا تماس و پیام داشتم که چی شد ؟؟
اول یه پیام به مسافر دادم و گفتم : علی آقا نشد که من مدارک رو بیارم دم خونه تحویل بدم ، میگن ساعت یک و نیم مهر میزنن منم دیگه میام سمت فرودگاه .
بعد یه ویدیو گذاشتم تو گروه خانواده و گفتم که چی شد . بعد با مهردخت ویدیو کال کردم و توضیح دادم و دوتایی پسره رو فحش دادیم و کمی دلم خنک شد . بعد به دوستام که پیگیر بودن پیام دادم .
دیدم اون آقا پسر هم با توپ پر اومد بیرون . از ماشین اومدم بیرون و رفتم سمتش . با لهجه مشهدی گفت: خانم چقدر این پسره بیشعور بود ، دیوانه م کرد انقدر دست کشید به مدارک . سر مدارک شماهم کلی حرص خورده بودم ، دلم میخواست بزنمش ، بهش گفتم چه خبرته هی دست میکشی مگه مُراد میخوای ؟؟ من با یه برگ پرمسو اینهمه کشور سفر کردم کسی انقدر بالا و پایین نکرد مدارکو ، چی میخوای؟؟ اصلا تو رفیق مایی یا اونا ؟؟ یه مدرک دادن دستت اونهمه مهر و تایید داره روش دیگه به چی شک داری !!
گفتم : به شما هم گفت : یک و نیم؟ گفت : آره ، من ساعت ۶ صبح با قطار رسیدم تهران، ساعت ۱۵:۳۰ هم دوباره بلیط دارم برگردم .
گفتم : پس باید مثل من بمونی همینجا.
گفت: بعله . دیگه نشستیم به صحبت . متوجه شدم مدارک بورسیه سال سومشه و الان فقط دفاعش مونده و همون دانشگاه مهردخت معماری خونده و متولد ۷۶ یعنی دوسال از مهردخت بزرگتره. گفتم: خوشبحالت اومدی ایران خانواده ت رو دیدی . بغض کرد و گفت: من ته تغاری خانواده م و با وجودی که پسرم ولی خیلی خیلی به مادرم وابسته م . الان اصلا نمیدونم چطوری برگردم رُم.
دوساعتی گذشت بهش گفتم: امیر جان تو دیشب تو راه بودی ، امشبم باز مسافری رنگ و روت پریده برو این اطراف یه کافه پیدا کن و صبحانه بخور . گفت: میترسم صدامون کنند. گفتم : الان که ساعت ۱۱:۳۰ هست مونده هنوز بعدم اگر صدا کنند من بهت زنگ میزنم زود بیای .
گفت: واقعا؟ گفتم : آره دیگه ، برو .. حالت بد میشه . تلفن های همو گرفتیم و رفت . حدود ۴۰ دقیقه بعد برگشت . دیدم سرحال تر شده و برای منم یه کیک خوشمزه خریده بود . ازش تشکر کردم ، دوباره یکم حرف زدیم دیدم خیلی خوابالوده . گفتم بیا این سوییچ منو بگیر برو تو ماشین بخواب . من حواسم به در هست .
رفت خوابید و حدود ساعت یک و ربع بود که اومد و یک و نیم دیدیم خبری نشد، رفت در کنسولگری رو زد . آقای عباسی اومد، گفتیم : چی شد پس ساعت یک و نیمه !
گفت: تا دو بمونید . گفتیم آقا دو خیلی دیره یکاریش بکن .
امیر درباره رفت تو ماشین من خوابید . منم یه زنگ به بردیا زدم گفتم: بردیا الان اومده میگه ساعت دو مدارک رو میدن ، تو کجایی؟ گفت: کم اومدم یه سر به بابا اینا بزنم . تا تو مدارک رو گرفتی بیا که با موتور بریم سمت فرودگاه . گفتم: باشه .راس ساعت دو در باز شد و اسم منو صدا زدن . فوری به امیر تلفن زدم گفتم: بیا.
مدارک رو گرفتم و رسید دادم . امیر هم اومد بیرون ، بهش گفتم : سریع موتور بگیر برس به راه آهن.
خودمم به بردیا زنگ زدم گفتن: دارم میام .
بردیا هم راه افتاد و یه جایی تو مسیر به هم رسیدیم . من ماشینمو پارک کردم گوشه خیابون و پریدم رو موتور بردیا.
زمان با بیرحمی میگذشت و بردیا با ۱۰۰ تا سرعت میرفت سمت فرودگاه و هرچی میرفت نمیرسیدیم .
علی هم زنگ میزد کجایید کی میرسید؟ من روده هام درد گرفته بود احساس میکردم همه دل و روده م تو دهنمه . از میزان استرس داشتم میمردم .
جوری به فرودگاه رسیدیم که من کیف مدارک رو گذاشتم تو ایکس ری و علی از اون طرف کیف رو برداشت و رفت . واقعا حتی ۵ دقیقه دیگه هم دیر بود.
انقدر با عجله و دست پاچه مدارک رو بهش دادم که حتی یادم رفت مدارکی که ۱۶ آگوست تایید نشده بود و به درد نمیخورد رو ندم بهش . بقول مهردخت: حالا کم نباشه ولی اضافه فرستادی مهم نیست .
موقع برگشتن دیگه سرم رو گذاشته بودم رو شونه بردیا و میگفتم : آرم برو . تموم شد کارمون .
وقتی برگشتم ماشین رو برداشتم و اومدم خونه تامی و تیلی اومدن استقبالم . زود دوش گرفتم و یه لباس راحت پوشیدم بعد روی راحتی ولو شدم . بچه ها هروشون اومدن روی شکم و سینه م نشستن، سلامت باشن هر دو تاشون ، سنگین شدن ولی من سنگینیشون رو روی تنم دوست دارم و صدای خرخر منظمشون بهم آرامش و حال خوب میده( میدونید که طبق مطالعات و کشفیات پزشکی، خرخر گربه ها فرکانس هاس شفا بخشند و الان در بعضی از بیمارستان ها یا خانه های سالمندان خارج از ایران از وجود شفا بخش این فرشته ها استفاده میکنند. بعد دیدم یه سفارش کیک تولد برای جمعه عصر دارم . با کمال میل پذیرفتم و گفتم : این هم حالمو بهتر میکنه .
با نفس تلفنی صحبت میکردم ، گفتم: چه خوب شد تو رفتی شمال و به حرفم گوش ندادی ! آخه چهارشنبه گفت : من از خونه تو میرم شمال. گفتم : ببین نرو، من فردا ساعت ۹ پذیرش میشم و تا ۹:۳۰ کارم تموم میشه ، بعدمیام سمت خونه و تو دوتا خیابون قبل از خونه مون مدارک رو میدم به علی بعد با هم میریم شمال .
گفت: نه مهربانو ، پنجشنبه شلوغ میشه ، میدونی که من اذیت میشم تو ترافیک . گفتم: آره بابا راس میگی خودمم اعصابم خورد میشه . پس تو برو .
دیدین تو پست قبل نوشتم : آری شود، ولیک به خون جگر شود؟؟
خیلی دوستتون دارم 
پینوشت: اینم کیک تولد ییهو سفارشی، که پنجشنبه شب دست به کار شدم، که اینجا جهت شیرینی ارسال مدارک گذاشتم، بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید 

چشمام به عقربه ساعت افتاد و روی ۲۰:۳۰ تارشد. پارسال همین موقع شونه به شونه هم از کلینیک دندانپزشکی اومدیم بیرون . بهت گفتم : مامان فقط چندساعت دیگه با همیم ، سال دیگه این موقع،هردو ،به این لحظه ای که ازش ۳۶۵ روز میگذره فکر کنیم و ببینیم کجا ایستادیم . تو بهم گفتی: کاش پیشم باشی . سرم رو تکون دادم گفتم : کاااش .
اما الان پیشت نیستم دخترکم، نفسم، جااانم . ۳۶۵ روزه بجز قاب گوشی ، صورت ماهت رو جای دیگه ای ندیدم . البته که چندماه این وسط ها فقط به شنیدن صدای قشنگت دلخوش بودم و نت رو قطع کرده بودن و تصویری هم درکار نبود .. اما گذذذشت .
ساعت ۶ صبح فردا، نهم مهر ، یکسال از مهاجرتت میگذره .
مهردخت قشنگم بوسه بر چشمای نازت که در این مدت بارها باریدند، از دلتنگی برای مادر ، دلتنگی برای وطن، برای این خاک زخمیِ درد کشیده .با هم ناامید شدیم ، به هم امید دادیم ، تو سخت تلاش کردی ، درس خوندی و کار کردی و زندگی ساختی . ممنونم ازت که آبرومندانه گذروندی، قناعت کردی، صبوری کردی، همه کارهایی که ۲۶ سال تجربه نکرده بودی و مسئولیتشون با من بود رو خودت به تنهایی مدیریت کردی و از پس همه چالش های پیش بینی نشده ،براومدی. اگرچه من و بقیه عزیزانمون درکنارت بودیم اما، مواجه با مشکلات کار خودت بود.
خیلی ها میگفتند ، مهردخت دوام نمیاره و برمیگرده ، ولی من به تو ایمان داشتم ، من یادم بود که از همون بچگیت وقتی میفهمیدی راهی جزپذیرفتن و ساختن نداری ، دست به کار میشی و سنگلاخ زندگی رو هموار میکنی . من میدونستم که باز هم با همون دست فرمون، جاده رو میرونی و میگذرونی . با این وجود بارها بهت پیشنهاد دادم که برگردی ، که فکر نکنی مجبوری، که بدونی و مطمئن باشی من همیشه با آغوش باز منتظرت هستم و فقط خودت برام مهمی ، ولی تو هربار گفتی : میمونم و کاری که شروع کردیم رو نیمه کاره، رها نمیکنم .
برای اثبات حرفت، قدم های محکمی برداشتی و در بحران و افسردگی ناشی از مهاجرت، جابجایی محل زندگیت هر ۱۰ روز یکبار در کشور غریب، سرقت کیفت و از دست دادن اوراق هویتیت، جن»گ و بی خبری از خانواده و ترس های گوناگون ،سالم زندگی کردی و جذابیت و تنوع کشور جدید، تغییری در سیستم اخلاقی و حدود و خط قرمز های شخصیت ایجاد نکرد و دوترم تحصیلی رو با رتبه ممتازی پاس کردی .
دوست دارم خودت هم مثل من به خودت افتحار کنی دخترکم
سربلندو شاد باشی شیرین ترین میوه ی عمرم .

******
همونطور که میدونید فردا اول اکتبره و وقت کنسولگری کذایی برای تایید مدارک رو دارم. این هفته حالم خوش نبود ، چندین بار از شدت استرس ، های های گریه کردم، و چه خوب شد که اشک ریختم ، چون بغض و دردعجیبی روی قفسه سینه م سنگینی میکرد و گاهی احساس خفگی داشتم.
از اول هفته دنبال مسافر بودم چون به کلی فراموش کرده بودم که مهردخت روزهف»تم اکتبر در رُم وقت اداره کف (تحویل مدارک بورسیه) رو داره . من با خوش خیالی فقط به فردا فکر میکردم که باید مدارک رو ببرم تایید بگیرم و با خودم میگفتم : حالا وقت داریم، یکی رو پیدا میکنیم مدارک رو ببره . از چند روز پیش که دوباره اخ«بار بوی ج»نگ میدن و نر»خ ار»ز با سرعت وحشتناک بالا میره و پروازها کنسل میشن به هول و ولا افتادم که بعد از تایید مدارک سریعتر بفرستمشون ، تو گروه های تلگرامی خرید و فروش بار ایتالیا، با دختر خانمی که دهم پرواز داره ارتباط گرفتم و قول و قرار گذاشتیم . به مهردخت گفتم و مهردخت گفت: مامااان دهم چرااا؟؟ گفتم : پس کی؟ گفت : مگه یادت نیست من هفتم وقت دارم باید مدارک رو تحویل بدم.
انگار یه پارچ آب یخ ریختن روی سرم . گفتم : واای مهردخت من نمیدونستم ، گفت: چرا مامان ، همون دوماه پیش که وقت گرفتم ، بهت گفتم !!
مهررررردخت ، حالت خوبه؟؟ دوماه پیش گفتی و توقع داشتی یادم مونده باشه ؟؟ من همه ش به کنسولگری فکر میکنم تو باید تمام این مدت عین مرغ حق ، ثانیه ای یکبار به من یادآوری میکردی 
خلاصه افتادم دنبال مسافر، همه گروه های تلگرامی رو زیر و رو کردم ، هزارجا پیغام دادم ، همه یا ۳۰ سپتامبر پرواز داشتن یا دهم اکتبر
خودم استوری گذاشتم ولی دلم طاقت نیاورد ، به بندرت جان، پیغام دادم و موضوع رو بهش گفتم و ازش خواستم کمک کنه . فوری استوری گذاشت و سیل پیام ها بود که بهم میرسید . کلی هموطن عزیز از سراسر دنیا بهم پیغام دادن و به نحوی میخواستن کمک کنند، اغلبشون هم استوری رو تا آخر نخونده بودن یا همون شب و فرداشبش مسافر بودن یا مسافر داشتن ، یا تاریخ سفرشون جوری بود که سروقت به مهردخت نمیرسیدن ، یا شهرهای دیگه ای غیر از رُم میرفتن.
مجبور شدم برای همه شون توضیح بدم که من مدارک رو باید روز پنجشنبه تایید کنم بعد بفرستم و از اون طرف هم باید تا ششم شب برسه به دخترم .
بین پیام ها ، پیام و پیگیری یه خلبان و یه راننده ترانزیت نازنین خیلی دلنشین بود . آقای خلبان خواهرشون رُم زندگی میکرد و تصویر چتش با خواهرش رو برام میفرستاد که خواهر عزیزش داشت به همه دوستانش که از ایران قرار بود بیان یا مسافر داشتن خبر میداد.
بالاخره یه آقا پسر بهم پیغام داد که شرایطمون با هم هماهنگ بود .
گفت: من ساعت ۱۶:۳۰ روز پنجشنبه برای ایروان پرواز دارم و روز سوم از ایروان به رُم . عاالی بود . ازش پرسیدم : کدوم محل تهران هستید؟ گفت : تهران پارس . چشمام برق زد. به هم ادرس دادیم و دیدم چقدر نزدیکیم ، ولی موضوع اینجا بود که من ساعت ۱۲:۲۱ وقت کنسولگری در خیابان جردن دارم و علی هم باید دوساعت قبل از پرواز در فرودگاه باشه ، پس حدود ۱۲:۳۰ تا ۱۳ باید از تهران پارس حرکت کنه که به موقع برسه و اینطوری من باید مدارک رو ببرم فرودگاه تحویل بدم
خدایا چه کنم ؟ خیلی زور داره که ما تو یه محلیم باز من باید رنج رفتن تا فرودگاه رو به جون بخرم!
با برادرم تماس گرفتم و ازش خواهش کردم ۲۵۰ یو»رو از دوستش که صرافی داره تحویل بگیره چون بابت هربرگ تاییدیه باید ۴۸ یو»رو پرداخت کنم . اونم تا عصری برام آوردشون .
خدا رو هزاربار شکر کردم که از همون پارسال که هنوز بورسیه مهردخت رو نداده بودن و براش پول میفرستادم ، ۶۰۰ د»لار نگهداشته بودم برای مبادا و حالا ۳۰۰ تا دادم و ۲۵۰ یو»رو تحویل گرفتم . 
دیروز یه فکری به ذهنم رسید ، پاشدم آماده شدم با مدارک رفتم کنسولگری ، اون آقایی که میاد جلوی در و به مراجعین رسیدگی میکنه و بسیار دیسیپلین داره و ادم نگران میشه از صحبت باهاش رو دیدم
گفتم : من یه عرضی دارم . گفت : بفرمایید. گفتم : ببینید من ۱۶ آگوست اینجا وقت داشتم برای تایید مدارک ، متاسفانه مدارکم پذیرفته نشد ، همون موقع وقت جدید گرفتم و اول اک»تبر وقتمه یعنی پس فردا ساعت ۱۲:۲۱ منتها مشکلی که هست مسافری که با سختی پیدا کردم همون موقع باید بره فرودگاه و ممکنه من از دست بدمش. چطور میتونید کمکم کنید؟
گفت : چون اسمت تو لیست امروز و فردا نیست من نمیتونم پذیرشت کنم ولی اگر پنجشنبه ساعت ۹ صبح اینجا باشی ، نفر اول میفرستمت تو . گفتم : لطف بزرگی میکنید. با خوشحالی برگشتم خونه و گفتم : خخخخخب حالا چکار داریم؟ هیچی منتظر پنجشنبه بمونیم و هی غصه بخوریم که نکنه پرواز علی به ایروان کنسل بشه !
البته بنده خدا گفت : نگران نباشید من مخصوصا پرواز ایروان به رُم رو سوم گرفتم که اگر این طرف مشکلی پیش اومد ، خودم رو تا سوم هرطور شده برسونم ایروان که بلیط اون طرف رو از دست ندم .
خلاصه اینکه : نشستم روی ویبره ببینم چی میشه .
این روزها ناخوداگاه هی این مصرع از غزل حافظ میاد تو ذهنم «آری شود، ولیک به خون جگر شود»
سرنوشت ما خاورمیانه ای ها رو با رنج مضاعف نوشتن. برای معمولی ترین کارهای زندگی باید سخت عذاب بکشیم
دوستتون دارم
راستش فکر نمیکردم مثال معروف, تاسه نشه،بازی نشه،درمورد ما صدق کنه، ولی انگار کار کرد.
بعد از اون دونفر، که اولی هیچ کاری رو درست بلد نبود و دومی ، یک ادم غیر منعطف پر مدعا بود، ورود مژگان جون به خونه مامان و بابا یک اتفاق خوشایند محسوب میشه.
حتما براتون سوال پیش اومده که اون خانم دومی رو چرا میگم غیر منعطف و پرمدعا و چرا مژگان جون رو خیلی دوست دارم ؟
خانم دومی ،در همه موارد نظر میداد از خوردن داروهای مامان و تجویز داروهای گیاهی گرفته تا تغذیه روزانه و حتی رفت و امد و مهمونی رفتنشون. بصورت کلی خیلی هم یکدنده بود و روی حرف و نظراتش پافشاری داشت .
من همه داروهای مامان رو بصورت صبح ناشتا، ساعت ۱۰ صبح ، همراه ناهار، عصر و شب تو ۵ تا ظرف در دار جداسازی کردم و انتظارم از خانم های مراقب اینه که در زمان مصرف بیارن دونه دونه از قوطی یا طلق های خودشون دربیارن و بدن به مامان همراه با آب تازه و از اینکه مامان اونا رو میخوره مطمئن بشن. چون همونطور که میدونید مامان کم بینا شده و بیشتر اوقات متوجه نمیشه که کدوم دارو رو خورده یا مثلا از دستش افتاده.
این خانم مثلا جعبه داروهایی که باید عصر مصرف میشد رو ظهر میذاشت جلوی دست مامان با یه لیوان آب !
میگفتم خانم جان اولا این آب کهنه میشه ، ثانیا همه مشکل ما این بود که متوجه شدیم مامان داروهاش رو درست نخورده که کارش به بیمارستان کشیده . بر و بر منو نگاه میکرد . میگفتم : الان متوجه شدید من چی گفتم؟ میگفت: بعله . میگفتم : پس چرا هیچ واکنشی ندارید ؟؟ میگفت: واکنش چی؟
و من حس میکردم هر روز عین افسانه سیزف اون گوله ی بزرگ و سخت رو میبرم بالا و رهاش میکنم میاد پایین و تا ابد همین چرخه باطل ادامه داره .
دستپختش خیلی خوب بود و غذاها رو مجلسی و خوش مزه درمیاورد ولی واقعا به درد منزل سالمند نمیخورد. چرب و چیلی و کاملا رستورانی بود.
بهش گفتم : غذا خیلی خوشمزه ست ولی برای مامان و بابا اصلا مناسب نیست. چی به من گفت خوبه؟
گفت: من که مهردخت رو ندیدم ولی احتمالا فرار کرده رفته رُم. وقتی چشمای گرد شده منو دید، ادامه داد : آخه زندگی با یه ادم که از هیچ چیز رضایت نداره و دائم ایراد میگیره خیلی سخته!!
فقط قیافه من رو مجسم کنید که چقدر دندون سر جیگر میساییدم 
یه کار عجیب و زشت هم که میکرد این بود که میرفت تو سرویس ایرانی حمام میکرد. هرچی میگفتیم : جمیله خانوم ما که حمام داریم ، شما چرا توسرویس بهداشتی حمام میکنید ، اصلا چجوری تمیز میشید ؟؟
میگفت: من اینطوری راحت ترم !
آخر سر گفتم : راستش بحث شما نیست، ما اینجوری ناراحتیم . این در سرویس میپوسه . گفت: شما نگران نباشید ، من یه جوری آب میریزم که در مشکل پیدا نکنه .
یعنی یه آمادگی و علاقه خاصی با یکی به دو کردن داشت که نگوووو
با هر مکافاتی بود رسیدیم به روز بیستم مرداد که یکماه بود که اومده بود منزل ما و باید حقوقش پرداخته میشد .
خب تو شرح وظایفشون هست که باید هفته ای دوبار منزل نظافت بشه ، یعنی جارو و گردگیری و کشیدن تی با تی شور یا بجاش استفاده از بخارشور . و البته شستن سرویس ها همونطور که همه ماها تو خونه هامون انجام میدیدم .
هفته اول انجام نداد ، بهش گفتم : جمیله خانم نظافت نکردی؟ گفت : نه . کسی رو از بیرون برای نظافت نمیارید؟
گفتم: ببخشید جسارتا شما برای چی تشریف آوردین؟ گفت : غذا بپزم و دارو بدم . گفتم : نه جانم ، شما تشریف آوردین که علاوه بر اون دو مورد ، اینجا رو مثل منزل خودتون بدونید و مثل ما که هفته ای دوبار نظافت هم میکنیم ، شما هم انجام بدید. اون که شما میگید کسی از بیرون بیاد انجام بده ، میشه خونه تکونی که ما معمولا پاک کردن شیشه ها و در ورودی واحد و تمیز کاری کابینت های آشپزخونه و احیانا دیوار شویی و .. رو بهشون میسپاریم ولی مگه خودمون خونه مون رو جارو گردگیری نمیکنیم؟ بازم برو بر نگاهم کرد.
هفته دوم یکبار جارو گردگیری کرد که وقتی من وارد خونه مامان اینا شدم دیدم جمیله خانوم با اون قد ۱۷۵ سانتیش افتاده رو راحتی سه نفره . بابا بالاسرش داره با یه کتاب بادش میزنه ، مامانمم داره آب قند هم میزنه که بده بهش بخوره !
الان که دارم مینویسم خودم خنده م میگیره از تجسم اون صحنه ولی اون لحظه هزارتا سوال تو سرم بود.
چی شده؟؟ 
بابا: جمیله خانم ساعت ۲ رسید از مرخصی ، شروع کرد خونه رو جارو کردن یهو وسط کار نشست رو مبل گفت وای خسته م حالم بده بعدم افقی شد رو مبل .
مامان فقط قیافه شو کج و کوله میکرد یه جوری که یعنی پاشو زن خودتو مسخره کن 
بهش گفتم : جمیله خانم بهتری؟ سرشو تکون داد و یواش یواش سعی کرد بشینه .
چی شدی؟
گفت: بیرون هوا گرم بود ، گرما زده شدم از وقتی هم که رسیدم دارم جارو میکنم . گفتم : خب چرا از وقتی رسیدی جارو میکنی؟
گفت: آخه امروز روز نظافت بود ، نمیکردم شما هی ایراد میگرفتین.
گفتم : راستش همه منو میشناسن اگه جلوی کسی بگی من هی ایراد میگیرم ، بهت میخندن بعدشم شما پنجشنبه ساعت ۱۰ صبح از ابنجا رفتی. مگه مرخصی شما ۲۴ ساعت نیست؟ خب باید ۱۰ صبح جمعه برمیگشتی . حالا ما هم کورنومتر نذاشتیم که…
ظهر میومدی ، عصر میومدی . شما گذاشتی ساعت ۲ روز شنبه اومدی!!!
خانم رابط شرکت خدماتی میگفت قبلا هم چند جا کار کردین. پس ناوارد نیستین وقتی میگن هفته ای ۲۴ ساعت مرخصی یعنی چی؟ شما الان از ۴۸ ساعتم دیرتر اومدی . گفت: کار اداری داشتم .
گفتم: جمیله خانم شما کار اداری داشتی باید با ما هماهنگ میکردی . ماشالله قابل نمیدونی یه اطلاع بدی که میخوای بری دنبال کار اداریت . من باید زنگ بزنم بگم : کجایی؟ دیروز باید برمیگشتی ، که شما بگی دنبال کار اداریمم؟؟
الان هم میخوای بندازی گردن ما ، میگم چت شده ، میگی : باید نظافت کنم شما ایراد میگیری !!
هفته سوم دوباره نظافت نکرد بهش گفتم : نظافت نکردی؟ گفت : نه راستش من رژیم گرفتم ، دارم فست ۱۸ ساعته میکنم بدنم کشش نداره .
گفتم : جمیله خانم شما اومدی سرکار و قرارداد امضا کردی و یه شرح وظایفی داری . یا باید فست رو بذاری کنار یا علی رغم فست یا هر چیز دیگه ، وظایفت رو انجام بدی .
گفت: نمیتونم . گفتم : مشکل ما نیست.
با یه حالت انزجار و نگاه عاقل اندر سفیهی گفت:بله مشکل شما نیست ، شما کی درک میکنی ما چه مشکلاتی داریم ؟؟ شما فقط کار میخوای ، حقوق میدی فکر میکنی دیگه ما رو خریدی .
گفتم : جمیله خانم ، این چرندیات رو از کجات در میاری؟؟ تو مگه نمیدونی کار کردن چجوریه ؟ من پول میدم و در قبالش از تو یا هر کس دیگه ای خدمات معقول و استاندارد میخوام .. چی میگی برای خودت ؟
شما الان یه تلفن به خانم رابط بکن ببین من درخواست اضافه کردم درمورد نظافت خونه ؟؟
اگر گفت حرف شما درسته ، من یه حقوق اضافه تر هم تقدیمت میکنم ازتم عذر میخوام .
هفته دیگه یکماه میشه که اومدی باید بهت حقوق بدیم شما با خانم رابط حرف بزن ، فکراتم بکن ببین میخوای بمونی یا به هر دلیلی میخوای بری ، بعد به من اعلام کن .
هفته بعدش رفتم خونه بابا اینا و همینطوری که چهارتایی نشسته بودیم گفتم : جمیله خانوم فردا باید حقوقت پرداخته بشه و من نیستم ، امروز اومدم که صحبت هامون رو با هم بکنیم. شما به خانم رابط تلفن کردی ؟ گفت : بله . گفتم : خب ، تصمیمت چی شد؟ گفت: راستش من رژیم گرفتم و بدنم نمیکشه و فقط میتونم به روش خودم اینحا کار کنم . گفتم : یعنی همینکه جعبه داروهای مامان رو بذاری جلوش و غذا درست کنی؟ گفت : بعله . گفتم : در این صورت ما نمیتونیم با هم ادامه بدیم . گفت: بعله دیگه ، شما حاضر نشدید برای کارای نظافت کسی دیگه رو بیارید منم نمیتونم . گفتم : نه ، خب منزل ما عمارت نیست که ما برای آشپزی نیرو داشته باشیم ، برای باغبونی نیروی جدا و برای جارو گردگیری و اینا هم نیروی جدا داشته باشیم . با این حساب باید یه نفر هم استخدام کنیم راننده مون باشه .
بابا عباس شکمو منو صدا کرد گفت : یه لحظه میای اینو به من بدی؟
کاملا تابلو بود میخواست یه چیز خصوصی بهم بگه .
رفتم گفتم: جانم بابا؟؟
گفت : صلاح میدونی بهش بگیم روز نظافت تو یا مینا میاین کمکش میکنید که نره؟؟
قیافه منو باید میدیدن !!! فکر کنم عین اژدها از دهنم آتیش میبارید
گفتم: بابا جیغ میزنماااا. بخاطر غذا میخوای هر چی این پرو خانوم گفت رو قبول کنی؟ اینکه خودش میخواد بره، ولی باور کن الان بگه غلط کردمم من نمیذارم بمونه . 
گفت : قول میدی تا بعدی بیاد ، خودت غذا درست کنی ؟
جوابشو ندادم ، اومدیم بیرون . گفتم : خب جمیله خانوم امیدوارم تو کار و زندگی موفق باشید . فردا حقوق رو می گیرید و تشریف میبرید . خیلی ممنون این یک ماه هم زحمت کشیدین . اونم تشکر کرد . زنگ زدم به خانم رابط که بگم قرارمون چی شد، خانم رابط گفت : مادرم حالش بد شده و من اومدم بیمارستان . ناراحت شدم.
برای مادرش ارزوی سلامت کردم و گفتم : من تو واتس اپ برای شما نتیجه صحبت با خانم رو میفرستم .
فرداش تو واتس اپ براش نوشتم که جمیله خانم گفتند که فقط میتونن به آشپزی رسیدگی کنند و با این ترتیب قادر به ادامه همکاری نیستند و حقوق ماهیانه رو دریافت کردند. این هم تصویر رسید دریافت وجه و خداحافظی کردند. لطفا در اسرع وقت یک همراه مطابق خواسته های درخواست شده جایگزین کنید.
سه چهار روز از این ماجرا گذشت و من دیدم خبری نشد ، تماس گرفتم و گفتم : خانم رابط برای ما همراه پیدا نشد؟ گفت : چرا اتفاقا صحبت کردم و یه نیروی خیلی خوب دارم که ان شالله از اول برج مشغول میشه . گفتم : خواهش میکنم درمورد همه چیز توجیه بشن و اینکه منزلشون داخل تهران باشه . سر رفت و آمد اون دوتا نیروی قبلی خیلی اذیت شدیم . گفت : نه خیالتون راحت باشه .
نمیدونم چی گفتم که یهو خانم رابط گفت: وااا .. مگه جمیله خانم رفته ؟!!
گفتم : واااا .. مگه نمیدونستید؟ 
گفت: نه والا .. اون روزی که شما منزل بابا اینا بودید و بهش گفتید زنگ بزن به رابط بپرس که آیا در شرح وظایفت نظافت هست یا نه ، به من زنگ زد ، منم گفتم من از روز اول به تو گفته بودم و واقعا فکر میکنی مردم بخاطر آشپزی کردن میان به تو یه اتاق خواب میدن با خورد و خوراک کامل و ماهی ۴۰ میلیون هم واریز میکنن!! اگه میخوای کار نکنی ، خب نکن ولی دیگه آسمون ریسمون نباف .
اونم گفت: آره واقعا نمیخوام بمونم و .. منم بهش گفتم پس تو حقوقت رو بگیر و تا سر برج بمون تا من نیروی جدید رو بفرستم ، اونم گفت باشه .
گفتم : روز بیستم مرداد حقوقش رو گرفت و چند بار ازش پرسیدم که نمیمونی گفت نه . منم برای شما توضیح دادم و رسید رو فرستادم . عذرخواهی کرد و گفت : ببخشید من چک نکردم و خبر نداشتم . حالا شرمنده این هفته رو هم بگذرونید تا نیروی جدید بیاد ، منم الان بهش زنگ میزنم میگم چرا تو به من قول دادی که تا سر برج بمونی ولی پاشدی اومدی .
چند دقیقه بعد دیدم جمیله خانم برای من ویس داده . چرا به خانم رابط گفتید من خودم از خونه شما اومدم بیرون ؟ شما خودتون گفتید دیگه نیا . امیدوارم کارمای من شما رو بگیره ، من ازتون نمیگذرم برادرتون رو به من تحمیل کردین به خانم رابط هم گفتم شما کلاهبردارین ، الکی میگید دونفر تو خونه هستند ولی برادرتون هم بود .
تا اونجا که گفت ، کارمای من دامنتون رو بگیره ، کم مونده بود از خنده غش کنم ولی وقتی گفت ، برادرتون ، فشارم رفت بالا .
ویس دادم و گفتم : واقعا که لیاقت هیچکدوم از چشم پوشی هایی که خانواده من در حقت کردن نداشتی ، تو که خیلی کارما سرت میشه باید حالیت باشه که پنجشنبه صبح از خونه ما رفتی و شنبه عصر اومدی ، همه اون اضافه بر ۲۴ ساعتی که نبودی و حقوق گرفتی ، حلالت نیست . هر کم کاری که کردی و پول گرفتی هم همینطور . انقدر بی چشم و رویی که از کلمه کلاهبردار استفاده میکنی ، خوب بود که برادر ما به هیچکدوممون نگفته بود و ناگهانی اومد ، ضمن اینکه در تمام این مدت که اینجا بود سرجمع یک هفته هم خونه نموند ، همه جا مهمون میشد و اصلا حضور نداشت .چه مدلی زندگی کردین که نون و نمک میخورین و اینطوری نمکدون میشکنید!! بعدشم بلاکش کردم از همه جا و هم ویس اون و هم ویس خودم رو برای خانم رابط فرستادم .
خانم رابط گفت : مغز من رو خورد انقدر درمورد برادرتون گفت ، من چند بار بهش گفتم اگه بشنوم چیزی گفتی حسابت رو میرسم ها . این بنده های خدا نمیدونستند که برادرشون میاد و خانواده با ملاحظه ای هستن هیچ زحمت اضافه ای برای تو درست نمیکنند .
گفتم : انقدر عصبانیم که حد نداره ، من تو این مدت بارها بخاطر خرید های بابا اینا یا همراهیشون تو دکتر و اینا خونشون رفتم ولی هر بار گفتم : ناهار خوردم یا کار دارم باید زود برم . اگه یه لیوان چای خواستم خودم ریختم زود هم لیوانش رو شستم ، بعصی ها واقعا لیاقت احترام ندارند.
گفت: به من ببخشید شما .
*****
راستش همه مون از اینکه نفر سوم بیاد دلزده و ناراحت بودیم . مامان مصی که هی مینشست خط و نشون میکشید میگفت : اصلا به این یکی احترام نمیذارم ، بهش اتاق خواب نمیدم ، راس ساعت باید برگرده و اگه ۲۴ ساعت بیشتر شد از حقوقش کم میکنم ...
منم هی میگفتم : ای بابااا بیخیال مامان این چه حرفیه ! همه که مثل هم نیستند . خودمم ته دلم حس میکردم که واقعا تو این صنف ادم درست و درمون به ما نمیرسه ولی مجبور بودم مامان رو آروم کنم .
بالاخره ۳۱ مرداد شد و قرار بود از اول شهریور نیروی جدید بیاد .
داشتم رانندگی میکردم که یه شماره ناشناس تماس گرفت .
جواب دادم و دیدم یه صدایی از ته چاه گفت : من بابایی هستم .
گفتم : بجا نمیارم . گفت : از طرف خانم رابط تماس میگیرم . یهو دوزاریم افتاد ، یه گوشه پارک کردم ، گفتم : لطف میکنید بلند تر صحبت کنید؟
همونطوری شل و وارفته گفت : بععععله ، شما توضیح میدین از من چه انتظاراتی دارید؟
گفتم : خانم رابط باید به شما بگن ، اصلا ایشون برای همین بین ما و شما قرار گرفتن. گفت: حالا شما زحمت بکشید خودتونم بگید.
با یه لحن کلافه ای شروع کردم که ، انتظار دارم تا زمانی که منزل بابا اینا تشریف دارید اونجا رو خونه خودتون بدونید. مامان بینایی خیلی ضعیفی داره برای داروهاش و نوشتن دفترچه کنترل دیابتش نیاز به کمک داره . آشپزی معمولی و نظافت منزل هفته ای دوبار همونطور که هر خانم خونه ای انجام میده شامل جارو گردگیری و تی و نظافت سرویس ها و ..
جسارتا رعایت نظافت شخصی و کنترل رفت و آمدتون ، همونطور که میدونید شما تعطیلات رسمی رو تعطیل هستید و حقوق دریافت میکنید ولی اگر تعطیلات غیر رسمی باشه مثلا بعلت کنترل انرژی و آلودگی هوا و جنگ و چیزایی از این قبیل تعطیل نیستید . من نمیدونم متزل شما کجاست ولی هر روزی که تشریف میبرید ۲۴ ساعت بعد باید برگردید مگر اینکه موردی پیش بیاد که هماهنگ کرده باشید .
حالا من فردا میام خودمم که بیشتر با هم آشنا بشیم . حدود ساعت ۱۰ خوبه؟ گفت : بله خدمت میرسم .
با مینا که حرف میزدم گفتم : خدا به داد برسه ، این یکی انقدر شل و وارفته بود که نمیدونم چکارش کنیم !
فرداش من تو خیابون اصلی داشتم سبزی خوردن میخریدم که مژگان تماس گرفت من رسیدم فکر کنم یکربع به ۱۰ بود . گفتم زنگ رو بزن برو بالا من ۵ دقیقه دیگه میرسم .
وقتی رسیدم و با هم دست دادیم و شروع به صحبت کردیم ، همه تصوراتم از اون صدایی که پشت تلفن میشنیدم بهم ریخت . مژگام ابدا یواش نیست . یه خانم ۴۴ ساله با تیپ دخترونه ، خنده رو، صمیمی بود خیلی هم معمولی صحبت میکرد و من هنوزم نمیفهمم که چرا پشت تلفن اسلو موشن میشه
یکمی بعد که گپ زدیم و من خونه رو نشونش دادم و لباس عوض کرد، مشغول پختن ناهار شد ، من سبزی خوردن پاک کردم ، مژگان سالاد درست کرد و با هم داروهای مامان رو بررسی کردیم .قلم انسولین مامان رو براش گذاشت رو درجه درست . بابا هم از اتاقش اومد بیرون و سلام و علیکی کرد و مژگان براش چای ریخت و خودش رو معرفی کرد . من دیدم نه ! بابا عباس ژست گرفته و اخماشم ریخته تو هم ، به خیال خودش میخواست این یکی رو پررو نکنه . 
گفتم : بابا جون میای لطفا اینجا اینو بدی بهم ( همون جمله رمزی خانوادگیمون که معنیش اینه : بیا اینجا باهات کار خصوصی دارم )
بابا اومد ، گفتم : باباااا این چه ریختیه؟؟ با اخم شدیدتر گفت: چشه؟؟ چه ریختی ؟؟ گفتم : وااابده خیلی تو نقشت فرو رفتی
بیا بیرون من مهربانوعم ها !
گفت : همینجوری خوبه دو روز دیگه اینم میگه ایستادی یه چایی بریز بیار بخورم
گفتم:
قصاص قبل از جنایت نکن حالا .. بذار بگه خودم میام اینجا با دمپایی کبودش میکنم 
رفتیم بیرون و عزیزی که شما باشید ، نیم ساعت بعد من و مژگان نشسته بودیم پشت اوپن با هم ناهار میخوردیم و گپ میزدیم ، مامان و بابا هم ناهارشون رو تموم کرده بودن داشتن با نیش باز تو حرف ما دوتا شرکت میکردن .
سرتون رو درد نیارم مژگان تو این یکماه قاپ همه مون رو دزدیده ، خوش رو و منضبط و محترمه . بابا جون ، مامان جون از دهنش نمیفته .دو بار اومده خونه من. چندبار با هم مهمونی رفتیم . خیلی از بودنش خوشحالیم و خیالمون راحته . هیچ سواستفاده ای تو رفتارش نیست . منظم میره و میاد و همه وظایف رو شایسته و درست انچام میده . گاهی وقتا دوست داره بره قدمی بزنه و از خونه فاصله بگیره . مثلا خرید پیش میاد میگه میشه خودم برم سوپر خرید کنم ؟ میره خرید میکنه و چیزی دلش بخواد برای خودش میخره اون روز دیدم برای مامان بیسکوییت بدون قند خریده و برای بابا بستنی . هرکاری کردم حساب کنم نذاشت و گفت : بذار راحت باشم مگه روز اول نگفتی اینجا رو خونه خودت بدون؟ گفتم: باشه عزیزم .
روزای اول همه ش میگفتم : این کی میخواد رنگ عوض کنه ؟ ولی واقعا همه چی خوب پیش میره و امیدوارم ادامه دار باشه .
انگار بالاخره اون همراه و مراقب نازنینی که برای مامان و بابا مد نظرمون بود یافت شد. 
دوستتون دارم 
پینوشت: راستی من یه مدته اصلا نمیتونم عکس یا ویدیو منتشر کنم قبلا از همین سایت اسکای( www.picofile.com) استفاده میکردم ولی الان کار نمیکنه ، اگر راهی چیزی بلد هستید لطفا راهنمایی کنید .