دوستان نازنینم، در خلال این ۲۱ سالی که مینویسم و همراهیم میکنید، محبت و حمایتتون بارها شامل حالم شده. از روزهای شاد موفقیت های خودم در زندگی مثل ورود به دنیای شیرین قنادی یا بازنشستگیم از اداره گرفته تافارغ التحصیلی های مهردخت از مدرسه و ورود به دانشگاه تا روزهای سخت جراحی و بیماری برای خودم و تک تک اعضای خانواده شمعدانی . بار دیگه ، با مهاجرت تحصیلی مهردخت به ایتالیا و چالش های فراوونی که دچارش بودیم ، این رفاقت و همدلی رو درحقم تموم کردید، چه اینجا و چه از طرق دیگه محبتتون رو با پیام های سرشار از لطفتون بهم نشون دادید و من رو بیشتر از قبل به خودتون نزدیک و وابسته کردید.
یکی از بزرگترین اندوخته های معنوی من، رفاقت بی الایش و صمیمی شماست. امیدوارم لایق باشم که تا نفس میکشم ،همون مهربانویی که هستم بمونم . 
****
دیروز سه شنبه بود و مهردخت از لاتزیو دیسکو (اداره بورسیه استانی) وقت داشت که بره ببینه چرا قسط دوم بورسیه ش پریده و چه راهی برای درست کردن این مشکل هست.
تو این مدتی که گذشت متوجه شد که کارشناسای اونجا به انگلیسی مسلطند و نیاز نیست حتما کسی رو که زبان ایتالیایی خیلی قوی داره با خودش ببره، بنابراین تصمیم گرفت که تنهایی بره . یه مورد دیگه هم این بود که همون روز هفتم اکتبر که متوجه این موضوع شد برای لاتزیو تیکت فرستاد که توضیح بدید چرا مشمول قسط دوم بورسیه سال اول نشدم و متاسفانه به تیکتش هیچ جوابی ندادن .
به هر حال دیروز پاشد طبق وقت قبلی که گرفته بود رفت اونجا .
بعدا گفت : که خانم کارشناسی که من پیشش رفتم خیلی خوشرو و مثبت بود بهم گفت این مشکل از طرف ما بوده و درست میشه. گفتم : ممکنه برام کامل توضیح بدید که یعنی چی؟ چه مشکلی بوده؟ خانمه گفته : شما جواب این سوال رو اشتباه دادید ولی کوتاهی از سمت ما هم بوده و نباید بورسیه ت صفر میشده . گفتم: الان باید چکار کنم ؟ اونم گفته: شما هیچ کار ، من الان پرونده ت رو میفرستم برای همکارام تا بررسی بشه و مشکل رو حل کنند . گفتم : چرا جواب تیکت رو نمیدین؟ گفته : اونم میگم که انجام بشه !
مهردخت دیده هیچ جواب مستندی دستشو نگرفته ، گفته ممکنه دوباره برای من توضیح بدید شاید من درست متوجه نشدم؟ اونم شروع کرده دوباره همینا رو گفتن .
گفت: مامان برای این بهش گفتم دوباره بگو که حرفاشو ضبط کنم که یه مستندی بالاخره دستم باشه .
البته دیشب یکی از دوستانم گفت : ضبط کردن صدابدون اجازه صاحب صدا ، کار قانونی نیست و به مهردخت بگو جایی نفرسته صدا رو شاید دردسر بشه .
به مهردخت که گفتم ، گفت: نه نمیفرستم ، الانم نمیدونم چرا ضبط کردم انگار میخواستم یه چیزی داشته باشم که اینجوری بهم گفت .
گفتم : وااای مهردخت چقدر خوشحال شدم اصلا انتظارشو نداشتیم بگه درست میشه .
گفت : ولی مامان من الانم خوشحال نیستم چون حس میکنم خانم مهربونی بود و میخواست منو ناامید نکنه و در واقع گذاشتم سر کار !
گفتم : عوااا این چه حرفیه مهردخت ، مگه خونه خاله رفتی که خانمه دلش نیاد ناامیدت کنه، از تو این حرف بعیده ها!!! داری یک ساله تو رُم زندگی میکنی، میدونی اونا با کسی تعارف ندارن ، رفتی یه محیط اداری اونم لاتزیو بعد این چه حرفیه ؟
اگر قرار بود درست نشه یک کلام میگفت. خانم براساس جوابی که اینجا دادی ما تو رو دانشجوی اینترنشنال حساب نکردیم و بورسیه ت صفر شد ، خداخااافظ.
من امیدوارم و بنظرم روزنه امیدی باز شده .
گفت : نمیدونم ، اتفاقا بهش گفتم : چقدر زمان میبره ؟ گفت : نمیتونم تایم مشخصی بهت بگم .
گفتم: بفرما . رودربایستی نداره که .
گفت: آخه مامان یعنی چی که شما اشتباه کردی ولی ما هم کوتاهی کردیم؟؟ اینا دنبال بهانه ن که بورسیه رو ندن . گفتم : ببین مهردخت با همه این حرفا یه شرح وظایفی، چیزی هم هست حتما. من فکر میکنم چون طبق بررسی های خودت این اشتباه پر تکراره و قبلا هم خیلی ها به همین دلیل مبهم بودن سوال تو فرم اشتباه کردن و بورسشون رو از دست دادن ، اینا اومدن یه مرحله اضافه کردن و دستور گرفتن که درصورتیکه کسی طبق مدارک دانشجوی خارجی بود وجواب این سوال رو نوشت صفر که منطقی به نظر نمیاد جواب درستی باشه ، باید یه مرحله دیگه ازش بپرسید که شما قبلا اعلام کردی دانشجوی خارجی هستی و نیاز به بورسه داری ، الان میگی خانواده ت با تو توی ایتالیا هستن، آیا جواب خودت رو تایید میکنی؟ یا خیر؟
و اینا این کار رو نکردن و برای همین میگه کوتاهی از جانب ما هم بوده .
چکارداری الان انقدر منفی بافی میکنی؟؟
خلاصه تا اینجای کار، به این صورت پیشرفته . امیدوارم زودتر به نتیجه برسه حالا هر نتیجه ای، چون بلاتکلیفی از شنیدن جواب نه خیلی بدتره .
****
دیشب تولد مژگان جون( مراقب و همراه مامان و بابا بود) هفته پیش با مینا رفتیم یه کت خوشگل و سبک بعنوان هدیه براش خریدیم، یه کیک هم درست کردم و بابا و بردیا هم قرار شد هدیه شون رو نقدی بدن.
طرف های ظهر بابا به مژگان جون گفته بود،عصر دوتا از دوستای قدیمی من میخوان بیان دیدنم ، ببین میوه و وسایل پذیرایی اگر چیزی کم داریم تهیه کنم .
مژگان جون هم گفته بود شامی، عصرونه ای چیزی تهیه نکنم باباجون؟
ما نظرمون این بود که برای شام اونجا نباشیم ، چون خود مژگان به زحمت میفتاد و متاسفانه همیشه وقتی با هم هستیم کار به جنگ و گیس کشی میکشه و مژگان نمیذاره دست به چیزی بزنیم . بابا عباس شکمو هم گفته بود که حوصله داری از اون پیتزا خوشمزه هایی که برای من درست میکنی، درست کنی؟ 
مژگان هم گفته بود بله ، حتما .. سالاد هم درست میکنم . 
بابا خان هم گفته پس ۶ تا باشه لطفا. مژگان گفته چرا ۶ تا گفتید که ۲ تا مهمون دارید ۴-۵ تا کافی نیست؟ بابا دیده داره سوتی میده گفته : بذار زیاد باشه فردا خودم میخورمشون
خلاصه من و مینا و سینا، همراه نسیم و بردیا کیک و دوربین گوشی به دست ،رفتیم پشت در واحد مامان اینا و درزدیم و مژگان رو غافلگیر کردیم . شب خیلی خوبی بود دور هم . کلی هم عکس یادگاری انداختیم .
مژگان طفلی میگفت تند تند کیک بخوریم جمع کنم الان مهمونای بابا میرسن . 
گفتیم: مهمونای بابا ما بودیم دختر
و خیلی عجیبه که بابا تونست خودشو نگهداره و سورپرایز رو خراب نکنه. 
*****
مژگان جون گفت قوی روی کیک رو بعنوان یادگاری نگه میدارم
. آهان راستی بعدا تصمیم گرفتم دور کیک رو هم پاپیون بزنم . 


امیدوارم حال دل همه تون خوب باشه . میدونید که خیلی دوستتون دارم؟
چندساعت بعد به علی پیام دادم و از اینکه انقدر معطلش کردم تا مدارک رو رسوندم عذرخواهی کردم و براش آرزوی سفر خوبی همراه با اقامتی خوبتر در ایروان کردم . جواب داد که : مهم رسیدن بود که خدا رو شکر مدارک رسید . سفر من هم به موقع انجام شد و من روز سوم اکتبر میرم رُم .
فقط بدیش این بود که ساعت ۱۲ شب میرسید و مهردخت که سوم آف بود ،نمیتونست بره مدارک رو تحویل بگیره . خلاصه اینکه فردا شبش ، ساعت ۸ بعد ار تعطیل شدن محل کارش به سمت خونه علی حرکت کرد، متاسفانه خونه علی خیلی دور بود و علی لطف کرده بود و گفته بود منم همزمان با مترو میام سمت تو و یه جایی مابین راه همو میبینیم که میخوای برگردی خونه ، خیلی اذیت نشی .
خوشحال بودیم که همه چیز آماده ست تا مهردخت روز هفتم طبق وقتی که از قبل گرفته بره اداره کف، شعبه کَوور که اواسط روز پنجم اکتبر متوجه شد، امسال اجباره که مدارکی که از ایران ارسال شده حتما باید بره کنسولگری ایران در رُم و اونجا هم تایید بشه و بعد بره اداره پرفتورا اونجا ۱۶ یورو تمبر بابتش باطل بشه و بعد کف قبول میکنه مدارک رو تحویل بگیره .
دوباره افتادیم به چه کنم، چه کنم !!!
کنسولگری از ساعت ۹ صبح مشغول به کار میشه و پرفتورا هم که یه اداره ست در جایی خیلی دور از مرکز شهر و اونم ساعت ۹ صبح مشغول میشن و تا ۱۱ هم بیشتر کار نمیکنند . و اتفاقا درستش اینه که از قبل برای پرفتورا وقت بگیری، خوشبختانه میشه بی نوبت هم بری ولی اول همه کسانی که وقت دارند رو میپذیرند. پس عملا مهردخت نمیتونست هم کنسولگری و هم پرفتورا رو در یک روز انجام بده .
خدایا چه کنیم!!! ناچاراً وقت اداره کف روز هفتم اکتبر رو از دست میداد. از حرص اینکه اینهمه تلاش کردیم مدارک به موقع برسه و حالا با چنین چیزی مواجه شده بودیم ، مهردخت اون طرف اشک میریخت ، من این طرف .
وسط این حال بد ، دوستای مهردخت دست به کار شدن و کسی رو پیدا کردن که امروز جمعه ۹ اکتبر وقت اداره کف داشت ولی مدارکش نرسیده بود و نمیخواست از وقتش استفاده کنه . سریع شماره پیگیری رو برای مهردخت ارسال کرد و قرار شد مهردخت روزچهارشنبه هفتم بره کنسولگری و پنجشنبه هشتم رو بره پرفتورا و جمعه نهم رو با وقت فاطمه بره کف .
گفتم : مهردخت جان صبح خیلی زود برو کنسولگری و تا در باز شد نفر اول برو تو که هر آزار و اذیتی خواستن دربیارن ، تو زمان رو از دست ندی .
گفت : باشه مامان . صبح زود از خونه اومد بیرون و جزو نفرات اول رفت داخل ، اونجا هم ابتدا به ساکن اذیت شد ولی نهایتا کارش انجام شد.
باوجودی که میدونست احتمال ۹۰ درصد کارش اون روز تو پرفتورا انجام نمیشه ولی از خوشحالیش رفت شاید باز خوش شانسی بیاره .
تو مترو هم با یه دختر خانم دیگه اشنا شد که اونم مدارکش رو میخواست ببره پرفتورا .
رسیدن و بهشون گفته بودن اینجا راس ساعت ۱۱ تعطیل میکنه و چون وقت ندارید فردا حتما ساعت ۹ اینجا باشید .
تقریبا ساعت ۹ شب بود داشتیم با هم گپ میزدیم و دوباره خاطرات عجیب صبح رو مرور میکردیم که یهو برای مهردخت یه پیامک واریز اومد . گفت: عه مامان ۶۰۰ یورو ریختن به حسابم . این از کجا اومده؟ واااا ... از دیسکو لاتزیو واریز شده . ببینم بابت چی بوده؟ اینا قسط دوم بورسیه سال اول رو باید بدن که ۴ هزار یوروست این ۶۰۰ تا چیه !!! مامان من قطع میکنم برم ببینم چی بوده دوباره زنگ میزنم .
منم مشغول کارای خودم شدم . تقریبا ۲۰ دقیقه بعد زنگ زد گفت: مامان یه چیز وحشتناک اتفاق افتاده .
گفتم : چی شده مهردخت، بخدا من دیگه طاقت داستان جدید رو ندارم . از اون طرف آذین همخونه مهردخت هم میگفت: خاله بمیرم براتون نگران نباشید درست میشه . گفتم : مهردخت دیوونه شدم بگو چی شده ؟
گفت: مامان اداره بورسیه نوشته شما مستحق دریافت قسط دوم بورسیه سال اول نیستید و این ۶۰۰ یورو بابت الباقی بورسیه سال اوله و تماااام .
من سریع به آقا مسعود( یه آقایی هست که ادمین همه گروه های تلگرامی موبوط به ایتالیا و رُمه. از نیازمندی های رم گرفته تا خانه یابی و ... و بسیار وارد به مشکلات اداری و همه رو راهنمایی میکنه) پیام دادم و گفتم موضوع رو گفت: بیا بریم پرونده اپلای و بورسیه سال اولت رو بررسی کنیم .
اینجا یه باکس داره که سوال کرده : بجز شما چند نفر از اعضای خانواده تون در ایتالیا زندگی نمیکنند؟ خب . از نظر اداره بورسیه چون اعلام شده من تک والد هستم ، پس بجز من،چند نفر در ایتالیا زندگی نمیکنند؟ گفتم : یک نفر . گفت: آفرین ، ولی خشایار بیشعور اشتباهی زده صفر و بورسیه میگه پس سرپرستت با تو اینجا بوده و تو خانواده داشتی و نیاز به کمک هزینه تحصیلی نداری و قسط دوم بورسیه من پریده .
قلبم تیر کشید . گفتم : مهردخت مگه الکیه . پاسپورت های ما نشون میده که خروج نداشتیم اصلا از ایران . گفت: مامان، بورسیه از هر بهانه ای استفاده میکنه که این پول رو نده و این بهانه دستشون افتاده مگه دیگه میشه به اینا حرف حالی کرد؟
خلاصه الان مسعود میگه : به آرمین خبر بده بگو اینطوری شده و مسئولش شما اید که مشاور تیمتون اشتباه کرده . من الان دانشگاه ازم شهریه سال دوم که ۱۶۰۰ یوروعه میخواد واریز کنم ، همه امید من به این ۴۰۰۰ یوروی بورسیه م بوده .
همون موقع مهردخت سریع هم به ادمین تلگرام آرمین پیام داد و هم یکی از دوستان مهردخت گفته بود من شماره مستقیم آرمین رو دارم و پیام رو به شماره شخصی ارمین هم فرستاد و موضوع رو توضیح داد .
تقریبا نیم ساعت بعد ، هم ادمین گفت: موضوع رو برسی میکنیم و خبر میدیدم ، هم آرمین گفت: من فردا با خشایار چک میکنم خبر میدم .
اونشب تا ساعت ۵ صبح دوتایی حرف زدیم و گریه کردیم ، سعی میکردم مهردخت رو آروم کنم ولی هرچی میگفت، حق داشت . از اونهمه بلایی که سرش اومده . شهریه سنگین دانشگاه که بهش تحمیل شد، کیف و پاسپورتی که دزدیدن، پدری که حمایتگر نیست، همه تابستون که بدون هیچ تفریحی کار کرده و دلش خوش بود که کسی رو پیدا کرده برای من گاهی بتونه پول بفرسته . از اینکه برنامه ریزی کرده بود گوشیش رو عوض کنه و برای طراحی های قشنگش که برای رشته ش مهمه i pad بخره . میگفت : مامان چقدر گفتم : آخیش سال اول که سخت بود گذشت . من از همه همکلاسی های خارجیم عقب بودم ، دوسه تا همکلاسی ایرانی داشتم که خیلی زندگی مرفهی دارند ، الان دیگه کلاسام شروع شده باید کارم رو کمتر کنم ، بیشتر درس بخونم و وقتم رو بذارم برای نتایج ممتازی دوباره و یه پایان نامه عالی .
همه برنامه ریزی هام بهم خورد مامان ، بعد از یکسال دوباره برگشتم به همون نقطه اول. 
هرچی دلداریش دادم و گفتم : مامان غصه چی میخوری ؟ مگه تنهات میذارم ؟ گفت: مامان ، اینو نگو . فکر میکنی من خوشحال میشم تو کمکم کنی؟ من همه ش دنبال یه راه میگردم که زحمتای تو رو جبران کنم ، اونوقت بازم بیام از تو کمک بگیرم!!!
با هر ترفندی بود آرومش کردم و خوابید . گفتم : فردا باید بری پرفتورا ، تمرکزت رو بهم نزن مهردخت ، آدم تو این شرایط اشتباهاتش زیاد میشه و الان واقعا وقت اشتباه نیست .
صبح ساعت ۷ بیدار شدو ۷ و نیم اومد بیرون . تو خیابون های رُم سیل راه افتاده بود . مهردخت میگفت: آسمون چه همکاری با احوال من راه انداخته !
رفت ایستگاه مترو . اونجا یکی حالش بد شده بود و قطارها کار نمیکردن. دلشوره گرفته بود و میگفت: اگه دیر برسم چی؟ به صاحبکارش پیغام داد که من دارم میرم پرفتورا ، ساعت ۹ باز میکنن و امیدوارم کارم سریع تموم شه و به موقع برسم فروشگاه .
بهش گفتم ببین اوبر چقدر میگیره ؟ گفت: ۱۱۷ یورو !!!!!! ضمن اینکه با مترو خیلی سریع میرسم چون روی زمین بارندگی و ترافیکه .
بعد از نیم ساعت بالاخره قطارها حرکت کردن و مهردخت خودش رو رسوند به اون اداره کذایی. شماره ۱۸ نصیبش شد و رفتن داخل ، تا نیم ساعت اول فقط یک باجه باز بود و اون هم کسانی که وقت قبلی داشتن رو پذیرفتن .دوباره مهردخت به صاحبکارش پیام داد و عکس از صف و اون یه دونه باجه باز فرستاد و گفت تا ۱۱:۳۰ میرسونم خودم رو (یعنی با یکساعت و نیم تاخیر).
بعد دوتا باجه دیگه هم باز شدن و کار سرعت گرفت . نهایتا پرونده مهردخت در پرفتورا هم کارش انجام شد و مهردخت ساعت ۱۱ رسید محل کارش .
به آرمین پیام داد که پرونده رو بررسی کردید؟ اونم جواب داد که: بله مهردخت جان ، این صفر و یک که اشتباه شده چیز مهمی نیست و بنظر نمیاد که پریدن نصف بورسیه مربوط به این موضوع باشه، ما کارمون اینه و تجربه داریم و اشتباه نمیکنیم .
مهردخت هم گفته : مشاور من خشایار سال طلاق پدرو مادر من رو زده ۲۰۱۱ درصورتی که ۲۰۰۳ بوده و حالا فعلا به این موضوع گیر ندادن ولی شما هم فکر نکنید پرونده بدون نقص بوده . اصلا شما به من بگید اگر از اشتباه وارد نکردن صفر و یک نبوده ، پس دلیلش چی بوده؟
آرمین گفته : شما فرم مربوط به خوابگاه رو پر نکردید یعنی نگفتید که خوابگاه نمیخواید . مهردخت هم جواب داده: آقا ارمین وقتی کسی خوابگاه میخواد تیک میزنه که میخواد و پول خوابگاه رو ازش کم میکنند ولی زمانی که به سوال خوابگاه نیاز دارید یا ندارید ؟ پاسخی نمیدیم اونا به منزله نخواستن تلقی میکنند . اصلا فرض میکنیم که اونا منتظر جواب من بودن و ندادم ، این بنظر خودتون منطقیه که بیان ۴۰۰۰ یورو از من کم کنند به این دلیل؟؟ اصلا مگه کل هزینه خوابگاه چقدره؟؟
اینا رو دیشب آخر وقت گفته بود مهردخت و برای آرمین یه متن کامل نوشت و خوابید .(که متن رو آخر پست میذارم).
راستی مهردخت اینا معمولا هفتم یا هشتم حقوق میگیرن و شب که فروشگاه تعطیل شده حقوق ها رو پرداخت کردن و مهردخت دیده حقوقش بیشتر از قبل شده ، سوال کرده جریان چیه؟ و صاحبکارش گفته حقوقت رو ساعتی یک یورو زیاد کردم . مهردخت هم تشکر کرده و صاحبکارش گفته: ولی انگار اصلا خوشحال نشدی . همکاراش گفتن: چرا اتفاقا با شرایطی که پیش اومده خوشحال شده. اونم پرسیده چه شرایطی ؟ و بچه ها تعریف کردن و اونم گفته تو لاتزیو یه سری وکیل و مشاور هستند که به این امور رسیدگی میکنند برو با اونا صحبت کن. مهردخت هم گفته : من خوب ایتالیایی حرف نمیزنم باید کسی همراهم باشه . اونم گفته: فلانی رو با خودت ببر . مهردخت هم گفته: فلانی خیلی دختر محجوب و آرومیه من یکی رو نیاز دارم که محکم باهاشون حرف بزنه و نه صاحبکارش نه همسرش هیچکدوم پیشنهاد ندادن که ما میایم باهات . البته مهردخت میگفت از همه درست تر اینه که خود آرمین باهام بیاد و درستش کنه ولی جالب بود برام که اصلا عین خیالشون نبود بگن ما همراهی میکنیم . تو دلم گفتم : مگه مامان منه که زود بپره بگه من میام .
********
مهردخت سرانجام امروز یعنی جمعه صبح بیدار شد و مدارک کذایی رو برداشت و رفت اداره کف ، سر وقت پرونده ش رو گرفتن ، بدون هیچ ایراد و مشکلی و حتی عدد ایزه ش نسبت به پارسال کمتر هم شد (هم بلحاظ تکمیل بودن مدارکی که فرستادم و هم بخاطر تعداد واحدهای زیادی که پاس کرده).
از اداره کف اومد بیرون و تو مسیر آروم قدم میزد و حرف میزدیم . گفت: مامان دستت درد نکنه خیلی زحمت کشیدی برای مدارک امسال. خودمم باور نمیکردم انقدر همه چی شفاف و کامل بود . اینا که خدای ایراد گرفتن هستن با لبخند عدد ایزه م رو اعلام کردن. گفتم : دست تو هم درد نکنه مادر با اون نمره های درخشانت.
گفت: میتونست الان چه روز خوبی باشه و چقدر بگیم :آخییییش تموم شد . و ۴۰۰۰ بورو هم تو جیبم باشه .
گفتم : آررره عزیزکم ، حق داری میدونم ، چی میگی . گفت: بنظرت ترسناک نیست خیلی بیتفاوتم؟ دیگه گریه مم نمیگیره ، راستش حتی از نگرانی هم خسته شدم و نگران هم نیستم . حتی داشتم میومدم بیرون دیدم آرمین ویس داده ولی بازش نکردم . گفتم : عه ، باز کن ببینیم چی گفته؟ گفت: الان نه . وقتی باز کنم باید جواب بدم الان اصلا توانشو ندارم . ضمنا میخوام با آذین گوش بدم که برای جواب کمکم کنه ، مغزم نمیکشه واقعا.
گفتم : باشه مامان .
بعدا بهم گفت ارمین گفته: مهردخت جان ظاهرا توضیحات من شما رو قانع نکرده ، تیکت زدی بهشون ، بذار جوابش بیاد ببینیم چی میگن.
منم گفتم : باشه .
همین دیگه مامان ، چه پاییز زودهنگامیه ، نمیدونم پارسال غمگین تر بود یا امسال . انگار پارسال بیشتر ترسیده بودم ، امسال بیشتر دلتنگ توام . کاش پیش هم بودیم
********
به مهردخت نمیگم ولی حقیقتا دلم خیلی شکسته . نمیدونم چرا اون آرامشه برای من و مهردخت انگار کیمیا شده ! مقدار بسیار زیادی خسسسته م و داره بهم برمیخوره که چرا انقدر پشت سر هم داره مسائلی پیش میاد که خودمون در به وجود آمدنش نقشی نداریم .
*******
راستش خیلی فکر کردم که بیام بعنوان قسمت آخر بورسیه سال دوم، مسائلی که صرفا برای سرنوشت مدارک ارسال شده پیش اومد و امروز یعنی جمعه ۱۷ مهر ماه بالاخره با موفقیت به سرانجام رسید رو بنویسم، یا داستان ۴۰۰۰ یورو قسط دوم بورسیه سال اول که مهردخت نگرفت رو هم بنویسم ؟ و تصمیم گرفتم بنویسمش. میدونم ناراحت کننده ست و خودمم دیگه حالم از بازگو کردن مشکلات داره بهم میخوره ولی مثل همیشه هدفم از نوشتن همه چیز، آگاهی و اطلاع رسانیه، حتی اگر باعث بشه یک نفر استفاده کنه و تصمیماتش رو با دید بازتری بگیره کافیه .
میدونید که خیلی دوستتون دارم 
پینوشت: این متنیه که مهردخت برای آرمین فرستاده بود و امروز آرمین در جوابش گفته انگار با توضیحاتم قانع نشدید و ....
آقای آرمین، حقیقتا من تعجب میکنم از اینکه شما اصلا درنظر نمیگیرید که من در طول این یکسال زندگی در رم، با دوستهای زیادی آشنا شدم و آدمهای مختلفی و با تجربههای متفاوت، زیاد شناختم و میشناسم، دقیقا همین مشکل برای خیلیهای دیگه هم به وجود اومده بوده در سالهای گذشته و دقیقا خود لاتزیو دیسکو که بچهها رفتن، گفته که تو فرم بورسیه خودتون زدید که خارج از ایتالیا کسی رو ندارید.
این پست های بورسیه سال دوم مهردخت هم دیگه داره شبیه سریال های ترکیه میشه که تموم نمیشن. من هر وقت میرم خونه مامان اینا میبینم هنوز داره یه سریالی رو که من بچه بودم میدید، دنبال میکنه 
****
چهارشنبه شب ، چند دور مدارک رو چک کردم و سه تا پوشه دگمه دار برداشتم ، تو یکی مدارکی که قرار بود مسئول تایید ، چک کنه همراه پرینت وقت کنسولگری و پرینت پرمسوی مهردخت(مجوز اقامتش)رو گذاشتم، و تو اون یکی وقت سفارت قبلی و مدارکی که تایید نکرده بود رو ، که اگه خواست بازی دربیاره بهش نشون بدم بگم: بی پدر و مادر ، سری قبل تو از این مدارک تنها ایرادی که گرفتی این بود که اسم و امضای کسی که مهر زده رو مدارک نیست و من رفتم این رو مورد رو حل کردم آوردم و دیگه هیچ بهانه ای برای تایید نکردن نداری !
پوشه آخری رو هم مدارکی رو گذاشتم که نمیخواستم بدم یارو تایید کنه ولی باید برای مهردخت میفرستادم . آخه با مهردخت توافق کردیم که فقط ۴ تا مدرک رو بدیم برای تایید، چون که هزینه هر تایید همونطور که تو پست های قبل گفته بودم ۴۸ یورو بود و واقعا برامون سنگینه . ضمن اینکه فقط تو رُم (استان لاتزیو)هست که ادارات کَف (فتحه روی حرف کاف)، مدارک رو با تایید میخوان و استان های دیگه بدون تایید هم میپذیرن (البته این قانون پارساله شاید امسال استان های دیگه هم سختگیر شده باشن).تازه بین شعبات کف در رُم هم یکی دوتا هستن که اگر دوسه تا مدرک تایید داشته باشه به بقیه مدارک که تایید ندارن گیر نمیده و به همین دلیل این دوتا شعب وحشتناک شلوغن . برای همینه که مهردخت دوماه قبل وقت گرفته هفتم ا»ک»تبر رو بهش وقت دادن و اگر من مدارک رو برای هفتم نرسونم و دوباره بخواد وقت بگیره احتمالا زمان تحویل مدارک تموم بشه .
پوشه ها رو که تکمیل کردم نشستم طبق معمول برای مهردخت نامه نوشتم و آخرشم با لبِ رژ لبی امضا کردم . این رسم و آیین یکساله ماشده که حتما با وسایلس که میفرستیم یه نامه هم هست . راستش ما در طول شبانه روز کلی ویدیو کال می کنیم و کلی برای هم پیام تایپ میکنیم، ولی اینکه تو برای عزیزت یه چیز قابل لمس بفرستی که قلمت روش چرخیده و نوشته و بوسیدی و فرستادی، حس دیگه ای داره 
با هر فکر و خیالی بود، خوابیدم . ساعت ۷ بیدار شدم یه صبحانه ای خوردم و آماده شدم ، همون لباسی که پریروز پوشیده بودم رو تنم کردم که آقای عباسی یادش باشه بهم قول داد ساعت ۹ پذیرشم کنه !
ساعت ۸ و پنج دقیقه رسیدم جلوی کنسولگری و ماشین رو پارک کردم و با گوشیم مشغول شدم تا زمان راحت تر بگذره . از ساعت ده دقیقه به ۹ هم رفتم جلوی در ایستادم . بالاخره ساعت ۹ شد و آقای عباسی اومد دم در.
جواب سوال چند نفر رو داد . چشمش به من افتاد ، سلام دادم و گفتم من فلانی هستم که پریروز گفتم مسافر دارم، گفتید ساعت ۹ بیام . گفت : آهان بفرمایید تو، باجه شماره ۴ بشینید.
یه آقا پسر خسته و خواب آلودی هم پشت سر من بود گفت : منم بیام آقای عباسی؟ گفت: شما هم بیا بعد از خانم بنشین تو باجه شماره ۴ و کارت رو انجام بده .
رفتم نشستم و فکر میکنم یه شش هفت دقیقه ای گذشت ، منم با خودم میگفتم خدا رو شکر انگار اون پسره دفعه پیشی نیست، چون اون باجه سه بود. بالاخره نشریف آوردن و دیدم خود عنترشه فقط سیبیل گذاشته .
پرمسو و مدارک رو دادم دستش . هی این مدارک رو بالا پایین کرد ، هی چک کرد، هی دست کشید روی مهر ها تا از برجسته بودن و تقلبی نبودنشون مطمئن بشه و اعصاب منو حسابی تحریک کرد. البته هی به خودم نهیب میزدم که مهربانو مشکل توعه ها وگرنه این داره کارشو انجام میده و باید از درستی مدارک اطمینان داشته باشه تا تایید کنه ولی خب واقعا زیادی داشت مته به خشخاش میذاشت .
ترجمه شناسنامه من رو گذاشت کنار ، ترجمه فیش های حقوقی رو گرفت رو به من و گفت این تایید نمیشه .
گفتم : چراااا؟؟ گفت : برای اینکه شما شرکتت خصوصیه و ما شرکت های خصوصی رو تایید نمیکنیم . هر چی دلیل آوردم قبول نکرد . بهش گفتم من یکماه و نیم پیش اینجا بودم اینم مدارکش، به من گفتید فقذ اسم و امضای کسی که مهر کرده رو بیار، چندین بار ازتون پرسیدم ایراد دیگه ای نداره؟ من همین اسم و امضا رو بیارم تایید میکنید؟ گفتید: بله. میدونید بابت این موضوع چقدر هزینه کردم و زمان از دست دادم؟؟ چرا همون ۱۶ آگوست نگفتید شرکت خصوصیه؟؟ بر و بر نگاهم کرد . مدرک رو از دستش گرفتم گذاشتم تو پوشه م . اونم ترجمه جدول حقوقی تامین اجتماعی رو گرفت دستش و گفت: اینم مورد تایید نیست . گفتم : تامین اجتماعی هم خصوصیه؟؟ طعنه م رو به روی خودش نیاورد گفت: ۸ ماهه فقط . گفتم معلومه که ۸ ماهه . در سال ۲۰۲۴ من ۳ ماه از اداره م حقوق گرفتم که تایید نکردین، ۸ ماه هم از تامین اجتماعی . اینکه جدول ترجمه شده من و تایید شده در دادگستری و وزارت امورخارجه دوماهه یا هشت ماه یا دوازده ما به تایید بودن یا نبودن مدرک ارتباطی نداره ، اینم ماه قبل یادتون نبود بگید و الان موضوعیت پیدا کرده؟؟
فکر کنم از اون قیافه های ورژنِ وحشیِ اماده حمله و تیکه پاره کردن طرف که برای خودمم زیاد آشنا نیست به خودم گرفته بودم . پسره به مسئول باجه بغلی که یه خانمی بود با قیافه بی نهایت خشک و عبوس که من دیدمش قالب تهی کردم ، گفت: ما جدول هشت ماهه تامین رو تایید میکنیم ؟
اون خانمه هم که تمام مکالمات قبلی ما رو شنیده بود گفت: چه ربطی داره که چندماهه ؟؟ درسته مدارکش تایید کن دیگه.
سرم رو گرم پوشه ها کردم که به پسره نگاه نکنم که اگر میکردم ازقیافه م جز نفرت چیزی نمیدید. سند خونه رو هم هی دست کشید و نگاه کرد گفت : اینم مورد تاییده. روی هم شد سه مورد۱۴۴ یورو .
از پاکتی که همراهم بود سه تا ۵۰ یورویی دراوردم دادم بهش . از کیسه ای که دستش بود یه ۵ یورویی درآورد هی دست کشید روش . گفتم : مگه نمیخواید اونو به من بدید؟ بدید اصلا اصل و تقلبی بودنش مهم نیست . (فکر کنم فتیش دست کشیدن روی اشیا داشت)!
یه سکه ۱ یورویی هم دراورد داد دستم همراه با رسید مدارک . گفت : روز دوشنبه با این رسید تشریف بیارید مدارک تایید شده رو تحویل بگیرید.
دود از گوشام دراومد، گفتم : دوشنبه؟؟ !!!!
دوشنبه چیه آقا من امروز ساعت ۱۲:۲۱ وقت داشتم الان پذیرش شدم که مسافرم رو از دست ندم .
گفت: خانم ، شما چرا به همه چی اعتراض داری ؟ گفتم: اعتراض هایی که در مورد مدارک داشتم که کاملا حق و بجا بود . عملکرد ناقص شما در ماه پیش باعث هزینه مالی و هزینه زمانی زیادی برای من شد. درمورد وقت تحویل مدارک هم این اسمش اعتراض نیست، درخواست درک شرایط یه هموطنه که تو این اوضاع آشفته یه مسافر پیدا کرده مدارک بورسیه دخترش رو برسونه بهش . شما میگی مدارک مودر تاییده، پول هم گرفتی فقط میخواد مهر تایید رو بزنی . گفت: اون اصلا دست من نیست . گفتم: دست هرکی هست انقدر اختیار دارید که بگید این مدرک فوری باید مهر بشه، پسره گفت : ساعت یک و نیم بیاید شاید انچام شده بود و تحویل بگیرید .
اومدم که از در برم بیرون داشتم با خودم گیج میزدم که اگر ۱۳:۳۰ مدارک رو بگیرم دیگه نمیتونم تو محله مون به مسافر تحویل بدم، مهم نیست میرم فرودگاه بین المللی، ولی واقعا میرسم به موقع؟؟
آقای عباسی گفت: انجام شد؟ گفتم: ممنونم که اولین نفر پذیرش کردید ولی اول گفت: دوشنبه ، بعد که گفتم عجله دارم گفت: ساعت یک و نیم شاید. شما که شرایط منو میدونید ؟
گفت: آره ، ولی مهرکردنش دست یه ایتالیایی زبون نفهمه، همه مدارک باید تایید بشه بعد بره بالا اون مهر کنه . گفتم : آقا حالا چندتاشو خارج از برنامه مهرکنه .
یهو اون پسری که پشت من بود اومد که بره بشینه تو باجه ۴. آقای عباسی گفت: ایشون هم مثل شما عجله داره . ساعت یک و نیم بیا ببینم چکار میکنم . گفتم : من جایی نمیرم میشینم بیرون تو ماشینم ، خواهش میکنم بازم لطفتون شامل حال ما که کارمون فوریه بشه ،
اومدم بیرون و گوشیمو تحویل گرفتم دیدم هزار تا تماس و پیام داشتم که چی شد ؟؟
اول یه پیام به مسافر دادم و گفتم : علی آقا نشد که من مدارک رو بیارم دم خونه تحویل بدم ، میگن ساعت یک و نیم مهر میزنن منم دیگه میام سمت فرودگاه .
بعد یه ویدیو گذاشتم تو گروه خانواده و گفتم که چی شد . بعد با مهردخت ویدیو کال کردم و توضیح دادم و دوتایی پسره رو فحش دادیم و کمی دلم خنک شد . بعد به دوستام که پیگیر بودن پیام دادم .
دیدم اون آقا پسر هم با توپ پر اومد بیرون . از ماشین اومدم بیرون و رفتم سمتش . با لهجه مشهدی گفت: خانم چقدر این پسره بیشعور بود ، دیوانه م کرد انقدر دست کشید به مدارک . سر مدارک شماهم کلی حرص خورده بودم ، دلم میخواست بزنمش ، بهش گفتم چه خبرته هی دست میکشی مگه مُراد میخوای ؟؟ من با یه برگ پرمسو اینهمه کشور سفر کردم کسی انقدر بالا و پایین نکرد مدارکو ، چی میخوای؟؟ اصلا تو رفیق مایی یا اونا ؟؟ یه مدرک دادن دستت اونهمه مهر و تایید داره روش دیگه به چی شک داری !!
گفتم : به شما هم گفت : یک و نیم؟ گفت : آره ، من ساعت ۶ صبح با قطار رسیدم تهران، ساعت ۱۵:۳۰ هم دوباره بلیط دارم برگردم .
گفتم : پس باید مثل من بمونی همینجا.
گفت: بعله . دیگه نشستیم به صحبت . متوجه شدم مدارک بورسیه سال سومشه و الان فقط دفاعش مونده و همون دانشگاه مهردخت معماری خونده و متولد ۷۶ یعنی دوسال از مهردخت بزرگتره. گفتم: خوشبحالت اومدی ایران خانواده ت رو دیدی . بغض کرد و گفت: من ته تغاری خانواده م و با وجودی که پسرم ولی خیلی خیلی به مادرم وابسته م . الان اصلا نمیدونم چطوری برگردم رُم.
دوساعتی گذشت بهش گفتم: امیر جان تو دیشب تو راه بودی ، امشبم باز مسافری رنگ و روت پریده برو این اطراف یه کافه پیدا کن و صبحانه بخور . گفت: میترسم صدامون کنند. گفتم : الان که ساعت ۱۱:۳۰ هست مونده هنوز بعدم اگر صدا کنند من بهت زنگ میزنم زود بیای .
گفت: واقعا؟ گفتم : آره دیگه ، برو .. حالت بد میشه . تلفن های همو گرفتیم و رفت . حدود ۴۰ دقیقه بعد برگشت . دیدم سرحال تر شده و برای منم یه کیک خوشمزه خریده بود . ازش تشکر کردم ، دوباره یکم حرف زدیم دیدم خیلی خوابالوده . گفتم بیا این سوییچ منو بگیر برو تو ماشین بخواب . من حواسم به در هست .
رفت خوابید و حدود ساعت یک و ربع بود که اومد و یک و نیم دیدیم خبری نشد، رفت در کنسولگری رو زد . آقای عباسی اومد، گفتیم : چی شد پس ساعت یک و نیمه !
گفت: تا دو بمونید . گفتیم آقا دو خیلی دیره یکاریش بکن .
امیر درباره رفت تو ماشین من خوابید . منم یه زنگ به بردیا زدم گفتم: بردیا الان اومده میگه ساعت دو مدارک رو میدن ، تو کجایی؟ گفت: کم اومدم یه سر به بابا اینا بزنم . تا تو مدارک رو گرفتی بیا که با موتور بریم سمت فرودگاه . گفتم: باشه .راس ساعت دو در باز شد و اسم منو صدا زدن . فوری به امیر تلفن زدم گفتم: بیا.
مدارک رو گرفتم و رسید دادم . امیر هم اومد بیرون ، بهش گفتم : سریع موتور بگیر برس به راه آهن.
خودمم به بردیا زنگ زدم گفتن: دارم میام .
بردیا هم راه افتاد و یه جایی تو مسیر به هم رسیدیم . من ماشینمو پارک کردم گوشه خیابون و پریدم رو موتور بردیا.
زمان با بیرحمی میگذشت و بردیا با ۱۰۰ تا سرعت میرفت سمت فرودگاه و هرچی میرفت نمیرسیدیم .
علی هم زنگ میزد کجایید کی میرسید؟ من روده هام درد گرفته بود احساس میکردم همه دل و روده م تو دهنمه . از میزان استرس داشتم میمردم .
جوری به فرودگاه رسیدیم که من کیف مدارک رو گذاشتم تو ایکس ری و علی از اون طرف کیف رو برداشت و رفت . واقعا حتی ۵ دقیقه دیگه هم دیر بود.
انقدر با عجله و دست پاچه مدارک رو بهش دادم که حتی یادم رفت مدارکی که ۱۶ آگوست تایید نشده بود و به درد نمیخورد رو ندم بهش . بقول مهردخت: حالا کم نباشه ولی اضافه فرستادی مهم نیست .
موقع برگشتن دیگه سرم رو گذاشته بودم رو شونه بردیا و میگفتم : آرم برو . تموم شد کارمون .
وقتی برگشتم ماشین رو برداشتم و اومدم خونه تامی و تیلی اومدن استقبالم . زود دوش گرفتم و یه لباس راحت پوشیدم بعد روی راحتی ولو شدم . بچه ها هروشون اومدن روی شکم و سینه م نشستن، سلامت باشن هر دو تاشون ، سنگین شدن ولی من سنگینیشون رو روی تنم دوست دارم و صدای خرخر منظمشون بهم آرامش و حال خوب میده( میدونید که طبق مطالعات و کشفیات پزشکی، خرخر گربه ها فرکانس هاس شفا بخشند و الان در بعضی از بیمارستان ها یا خانه های سالمندان خارج از ایران از وجود شفا بخش این فرشته ها استفاده میکنند. بعد دیدم یه سفارش کیک تولد برای جمعه عصر دارم . با کمال میل پذیرفتم و گفتم : این هم حالمو بهتر میکنه .
با نفس تلفنی صحبت میکردم ، گفتم: چه خوب شد تو رفتی شمال و به حرفم گوش ندادی ! آخه چهارشنبه گفت : من از خونه تو میرم شمال. گفتم : ببین نرو، من فردا ساعت ۹ پذیرش میشم و تا ۹:۳۰ کارم تموم میشه ، بعدمیام سمت خونه و تو دوتا خیابون قبل از خونه مون مدارک رو میدم به علی بعد با هم میریم شمال .
گفت: نه مهربانو ، پنجشنبه شلوغ میشه ، میدونی که من اذیت میشم تو ترافیک . گفتم: آره بابا راس میگی خودمم اعصابم خورد میشه . پس تو برو .
دیدین تو پست قبل نوشتم : آری شود، ولیک به خون جگر شود؟؟
خیلی دوستتون دارم 
پینوشت: اینم کیک تولد ییهو سفارشی، که پنجشنبه شب دست به کار شدم، که اینجا جهت شیرینی ارسال مدارک گذاشتم، بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید 

چشمام به عقربه ساعت افتاد و روی ۲۰:۳۰ تارشد. پارسال همین موقع شونه به شونه هم از کلینیک دندانپزشکی اومدیم بیرون . بهت گفتم : مامان فقط چندساعت دیگه با همیم ، سال دیگه این موقع،هردو ،به این لحظه ای که ازش ۳۶۵ روز میگذره فکر کنیم و ببینیم کجا ایستادیم . تو بهم گفتی: کاش پیشم باشی . سرم رو تکون دادم گفتم : کاااش .
اما الان پیشت نیستم دخترکم، نفسم، جااانم . ۳۶۵ روزه بجز قاب گوشی ، صورت ماهت رو جای دیگه ای ندیدم . البته که چندماه این وسط ها فقط به شنیدن صدای قشنگت دلخوش بودم و نت رو قطع کرده بودن و تصویری هم درکار نبود .. اما گذذذشت .
ساعت ۶ صبح فردا، نهم مهر ، یکسال از مهاجرتت میگذره .
مهردخت قشنگم بوسه بر چشمای نازت که در این مدت بارها باریدند، از دلتنگی برای مادر ، دلتنگی برای وطن، برای این خاک زخمیِ درد کشیده .با هم ناامید شدیم ، به هم امید دادیم ، تو سخت تلاش کردی ، درس خوندی و کار کردی و زندگی ساختی . ممنونم ازت که آبرومندانه گذروندی، قناعت کردی، صبوری کردی، همه کارهایی که ۲۶ سال تجربه نکرده بودی و مسئولیتشون با من بود رو خودت به تنهایی مدیریت کردی و از پس همه چالش های پیش بینی نشده ،براومدی. اگرچه من و بقیه عزیزانمون درکنارت بودیم اما، مواجه با مشکلات کار خودت بود.
خیلی ها میگفتند ، مهردخت دوام نمیاره و برمیگرده ، ولی من به تو ایمان داشتم ، من یادم بود که از همون بچگیت وقتی میفهمیدی راهی جزپذیرفتن و ساختن نداری ، دست به کار میشی و سنگلاخ زندگی رو هموار میکنی . من میدونستم که باز هم با همون دست فرمون، جاده رو میرونی و میگذرونی . با این وجود بارها بهت پیشنهاد دادم که برگردی ، که فکر نکنی مجبوری، که بدونی و مطمئن باشی من همیشه با آغوش باز منتظرت هستم و فقط خودت برام مهمی ، ولی تو هربار گفتی : میمونم و کاری که شروع کردیم رو نیمه کاره، رها نمیکنم .
برای اثبات حرفت، قدم های محکمی برداشتی و در بحران و افسردگی ناشی از مهاجرت، جابجایی محل زندگیت هر ۱۰ روز یکبار در کشور غریب، سرقت کیفت و از دست دادن اوراق هویتیت، جن»گ و بی خبری از خانواده و ترس های گوناگون ،سالم زندگی کردی و جذابیت و تنوع کشور جدید، تغییری در سیستم اخلاقی و حدود و خط قرمز های شخصیت ایجاد نکرد و دوترم تحصیلی رو با رتبه ممتازی پاس کردی .
دوست دارم خودت هم مثل من به خودت افتحار کنی دخترکم
سربلندو شاد باشی شیرین ترین میوه ی عمرم .

******
همونطور که میدونید فردا اول اکتبره و وقت کنسولگری کذایی برای تایید مدارک رو دارم. این هفته حالم خوش نبود ، چندین بار از شدت استرس ، های های گریه کردم، و چه خوب شد که اشک ریختم ، چون بغض و دردعجیبی روی قفسه سینه م سنگینی میکرد و گاهی احساس خفگی داشتم.
از اول هفته دنبال مسافر بودم چون به کلی فراموش کرده بودم که مهردخت روزهف»تم اکتبر در رُم وقت اداره کف (تحویل مدارک بورسیه) رو داره . من با خوش خیالی فقط به فردا فکر میکردم که باید مدارک رو ببرم تایید بگیرم و با خودم میگفتم : حالا وقت داریم، یکی رو پیدا میکنیم مدارک رو ببره . از چند روز پیش که دوباره اخ«بار بوی ج»نگ میدن و نر»خ ار»ز با سرعت وحشتناک بالا میره و پروازها کنسل میشن به هول و ولا افتادم که بعد از تایید مدارک سریعتر بفرستمشون ، تو گروه های تلگرامی خرید و فروش بار ایتالیا، با دختر خانمی که دهم پرواز داره ارتباط گرفتم و قول و قرار گذاشتیم . به مهردخت گفتم و مهردخت گفت: مامااان دهم چرااا؟؟ گفتم : پس کی؟ گفت : مگه یادت نیست من هفتم وقت دارم باید مدارک رو تحویل بدم.
انگار یه پارچ آب یخ ریختن روی سرم . گفتم : واای مهردخت من نمیدونستم ، گفت: چرا مامان ، همون دوماه پیش که وقت گرفتم ، بهت گفتم !!
مهررررردخت ، حالت خوبه؟؟ دوماه پیش گفتی و توقع داشتی یادم مونده باشه ؟؟ من همه ش به کنسولگری فکر میکنم تو باید تمام این مدت عین مرغ حق ، ثانیه ای یکبار به من یادآوری میکردی 
خلاصه افتادم دنبال مسافر، همه گروه های تلگرامی رو زیر و رو کردم ، هزارجا پیغام دادم ، همه یا ۳۰ سپتامبر پرواز داشتن یا دهم اکتبر
خودم استوری گذاشتم ولی دلم طاقت نیاورد ، به بندرت جان، پیغام دادم و موضوع رو بهش گفتم و ازش خواستم کمک کنه . فوری استوری گذاشت و سیل پیام ها بود که بهم میرسید . کلی هموطن عزیز از سراسر دنیا بهم پیغام دادن و به نحوی میخواستن کمک کنند، اغلبشون هم استوری رو تا آخر نخونده بودن یا همون شب و فرداشبش مسافر بودن یا مسافر داشتن ، یا تاریخ سفرشون جوری بود که سروقت به مهردخت نمیرسیدن ، یا شهرهای دیگه ای غیر از رُم میرفتن.
مجبور شدم برای همه شون توضیح بدم که من مدارک رو باید روز پنجشنبه تایید کنم بعد بفرستم و از اون طرف هم باید تا ششم شب برسه به دخترم .
بین پیام ها ، پیام و پیگیری یه خلبان و یه راننده ترانزیت نازنین خیلی دلنشین بود . آقای خلبان خواهرشون رُم زندگی میکرد و تصویر چتش با خواهرش رو برام میفرستاد که خواهر عزیزش داشت به همه دوستانش که از ایران قرار بود بیان یا مسافر داشتن خبر میداد.
بالاخره یه آقا پسر بهم پیغام داد که شرایطمون با هم هماهنگ بود .
گفت: من ساعت ۱۶:۳۰ روز پنجشنبه برای ایروان پرواز دارم و روز سوم از ایروان به رُم . عاالی بود . ازش پرسیدم : کدوم محل تهران هستید؟ گفت : تهران پارس . چشمام برق زد. به هم ادرس دادیم و دیدم چقدر نزدیکیم ، ولی موضوع اینجا بود که من ساعت ۱۲:۲۱ وقت کنسولگری در خیابان جردن دارم و علی هم باید دوساعت قبل از پرواز در فرودگاه باشه ، پس حدود ۱۲:۳۰ تا ۱۳ باید از تهران پارس حرکت کنه که به موقع برسه و اینطوری من باید مدارک رو ببرم فرودگاه تحویل بدم
خدایا چه کنم ؟ خیلی زور داره که ما تو یه محلیم باز من باید رنج رفتن تا فرودگاه رو به جون بخرم!
با برادرم تماس گرفتم و ازش خواهش کردم ۲۵۰ یو»رو از دوستش که صرافی داره تحویل بگیره چون بابت هربرگ تاییدیه باید ۴۸ یو»رو پرداخت کنم . اونم تا عصری برام آوردشون .
خدا رو هزاربار شکر کردم که از همون پارسال که هنوز بورسیه مهردخت رو نداده بودن و براش پول میفرستادم ، ۶۰۰ د»لار نگهداشته بودم برای مبادا و حالا ۳۰۰ تا دادم و ۲۵۰ یو»رو تحویل گرفتم . 
دیروز یه فکری به ذهنم رسید ، پاشدم آماده شدم با مدارک رفتم کنسولگری ، اون آقایی که میاد جلوی در و به مراجعین رسیدگی میکنه و بسیار دیسیپلین داره و ادم نگران میشه از صحبت باهاش رو دیدم
گفتم : من یه عرضی دارم . گفت : بفرمایید. گفتم : ببینید من ۱۶ آگوست اینجا وقت داشتم برای تایید مدارک ، متاسفانه مدارکم پذیرفته نشد ، همون موقع وقت جدید گرفتم و اول اک»تبر وقتمه یعنی پس فردا ساعت ۱۲:۲۱ منتها مشکلی که هست مسافری که با سختی پیدا کردم همون موقع باید بره فرودگاه و ممکنه من از دست بدمش. چطور میتونید کمکم کنید؟
گفت : چون اسمت تو لیست امروز و فردا نیست من نمیتونم پذیرشت کنم ولی اگر پنجشنبه ساعت ۹ صبح اینجا باشی ، نفر اول میفرستمت تو . گفتم : لطف بزرگی میکنید. با خوشحالی برگشتم خونه و گفتم : خخخخخب حالا چکار داریم؟ هیچی منتظر پنجشنبه بمونیم و هی غصه بخوریم که نکنه پرواز علی به ایروان کنسل بشه !
البته بنده خدا گفت : نگران نباشید من مخصوصا پرواز ایروان به رُم رو سوم گرفتم که اگر این طرف مشکلی پیش اومد ، خودم رو تا سوم هرطور شده برسونم ایروان که بلیط اون طرف رو از دست ندم .
خلاصه اینکه : نشستم روی ویبره ببینم چی میشه .
این روزها ناخوداگاه هی این مصرع از غزل حافظ میاد تو ذهنم «آری شود، ولیک به خون جگر شود»
سرنوشت ما خاورمیانه ای ها رو با رنج مضاعف نوشتن. برای معمولی ترین کارهای زندگی باید سخت عذاب بکشیم
دوستتون دارم