علم ثابت کرده که همیشه تکه ای از وجود فرزند، همراه مادر میمونه . البته این رابطه، یک طرفه نیست و بعضی از سلول های مادر هم تا همیشه در بافت ها و گردش خون فرزند جاری خواهد موند. به همین دلیله که رابطه مادر و فرزندی یکی از پیچیده ترین انواع روابط عاطفیه و گاهی از هرکدومشون رفتارهایی در جهت ایثار برای دیگری سرمیزنه که هیچ دانشی براش پاسخگو نیست . هرچند این فداکاری ها معمولا از طرف مادر انجام میشه ولی داریم فرزندانی که حاضرند همه ی وجودشون رو برای مادر خرج کنند .
نمونه ش مهردخت همیشه ادعا میکرد، من رو خیلی بیشتر از خودش دوست داره و برای من حاضره خودش رو سپر بلا کنه.
راستش با شنیدن این احساسات قلبم سرشار از عشق میشد ولی باور سخت بود، چون براساس اصل بقا فکر میکردم بصورت طبیعی تو بزنگاه همه به فکر نجات خودشون هستند، اما وقتی تو موقعیت قرار گرفتیم، بهم ثابت کرد که واقعی میگفته .
یکبار وقتی بود که اون تصادف وحشتناک رو کردیم و با اون ضربه وسط اتوبان ماشینمون از زمین بلندشد و خورد به گارد ریل و بصورت برعکسِ مسیر حرکت ،نشست رو زمین .
برای کسانی که بیرون ماشین بودند این اتفاق چند ثانیه طول کشید ولی زمان برای ما دوتا که داخل بودیم و به درو دیوار کوبیده میشدیم کش می اومدو مهردخت تمام اون لحظه ها خودش رو حائل کرده بود رو بدن من و آگاهانه سرم رو محکم پوشانده بود .
یه بار هم تو زلزله من رو کشوند زیر میز و دراز کشید روم و باز هم سرم رو محکم رو سینه ش نگه داشته بود .
دو مورد دیگه هم با هم تو خیابون بودیم و ...
****
از دیشب و تقریبا ساعت یکریع به هفت بعد از ظهر، دوباره همه خاطرات به دنیا اومدنش تو ذهنم مرور میشه ... انگار بدنم شرطی شده که سالی یکبار و تو این تاریخ همه دردهای مادری بهم سلام کنند و برن و بیان تا به ساعت ۲۲:۴۵ شب برسند و تموم بشن و بعدش لذت نشئه کننده مادر شدن به جونم بشینه . مادر مهردخت شدن
هرسال با هم و تو بغل هم این روز قشنگ رو جشن می گرفتیم ، براش لحظه لحظه ش رو تعریف می کردم و مهردخت هم با چشمایی که برق میزدند ، تند تند پلک میزد و تو چشمام نگاه میکرد ، خوبِ خوب گوش میداد .
هرسال انگار بار اول بود که میشنید و هرچی به لحظه تولدش نزدیکتر میشد لبخندش فراخ تر میشد ...
مگه میشه هرسال یه داستان تکراری رو شنید و باز هم ذوق کرد؟
امسال اما، کنارم نبودی، تو آغوشم نیستی .. صورت ماهت رو نشد که ببوسم و تن عزیزت رو نشد که بغل بگیرم . هی به ذهنم فشار میارم و سعی میکنم ده ماه پیش رو بازسازی کنم.
پوست قشنگت رو ، فرم لبات، چشمای قشنگت رو .. ولی میدونی چیه؟ من صدای خوبت رو میشنوم جان مادر، حتی تصویر قشنگت رو میبنم .. برام میخندی و مرواریدهای بین لبهات رو میبینم ، چشمای قشنگ آهوییت پر از اشک میشه، چشمای منم پر از اشک میشه ،برام بوسه میفرستی و میگی به امید دیدار مامان و من بازهم شب و روزهامو به امید دیدارمون به هم میدوزم و ادامه میدم .
امید چه واژه نجات بخشی!
چه خوبه امید دارم به دیدارت، به بودنت و به داشتنت.
اگرچه تو یه قاره دیگه ای ولی مثل همیشه به من نزدیک ترینی
۲۷ سالگیت مبارک عسلک کوچولوی من 

******
دیشب داشتم تو اینستا میچرخیدم یهو صدای شیون مادری بلند شد،تصویرو صدا محو بود . داشتن از خونه روبه رویی بالکن رو فیلم برداری میکردن ، فهمیدم کدوم ویدیوست، دلم از جا کنده شد خواستم سریع ببندمش که بقیه ش رو نبینم ولی دیر شده بود، مادر آیدا حیدری بود، داشت مثل هرشب قربون صدقه خدا میرفت میگفت : جوابمو بده جیگرم سوخته . صفحه رو بستم ،دوباره باز کردم دیدم مادر سامان ابراهیم پور بعد از ۶ ماه از پر کشیدن تک فرزند عزیزش, به زندگیش پایان داده. بغض گلوم رو فشار میداد ... آخ از آه مادر ...
کدومشون رو بگم؟ مادران مدرسه میناب یا مادرانی که ذوق دیدار پایان خدمت پسرانشون رو به گور می برند؟؟
چرا حتی لذت مادری رو حروممون میکنید؟ چرا باید از شادی تولد دخترکم شرمنده باشم؟ چرا در اوج شادی غمگینیم؟ چرا، چراهای ما جواب نداره
****
میدونید که خیلی دوستتون دارم . 
مامان و بابا از هفته ی پیش دوباره برگشتن فشم . البته همراه با خانم مراقب شبانه روزی که استخدامش کرده بودیم . چهارشنبه دهم تیر حقوق یکماه خانم مراقب رو پرداخت کردیم و طبق صحبت هایی که از چند روز قبل با کارشناس شرکت خدمات پرستاری (رابط بین ما و نیروی خدماتی)داشتیم، خانم مراقب که اسمشون شهین خانم بود، از منزل ما رفتند و قرار شد خانم کارشناس یه نیروی جدید جایگزین ایشون کنند.
دیروز صبح زود، که پنجشنبه بود از خواب که بیدار شدم، دلم برای تنهایی مامان و بابا گرفت . با خودم گفتم بلند شم یه ناهار آماده کنم و ببرم فشم تا عصر پیششون باشم شاید جمعه مینا اینا برن پیششون .
گوشی رو چک کردم، دیدم بابا بیداره و پیام سلام صبح بخیر گذاشته تو گروه شمعدونیا. بهش تلفن کردم و گفتم: بابا جون به مامان بگو ناهار درست نکنه فقط یکمی برنج بذاره من بقیه شو میارم .
گفت: آخ جون دلم برای غذای دخمل تنگ شده . ( تقریبا هر روز از دستپخت شهین خانم ایراد میگرفت).
هنوز خواب و بیدار بودم که رفتم جلوی فریزر و یه بسته گوشت خورشی برداشتم . مونده بودم چی درست کنم ؟ هر غذایی میومد تو ذهنم، یه چیزیشو نداشتم .
یهو چشمم به لوبیا های ظریف و خوشگلم افتاد گفتم نه لوبیا پلو که نه .. میخوام خورش باشه، انگار سیستمم تازه داشت بالا می اومد چون فوری تو ذهنم اومد که خب خورش لوبیا سبز به این خوبی و محبوبی در خانواده ما پس چیه؟؟
دست به کار شدم و ساعت ۱۰:۴۵ لباس پوشیده و آماده بودم خورش و کیک میوه ای هم خنک و اسلایس شده تو ظرف و به سمت فشم راه افتادم . سر راه دو کیلو غذا برای پیشی های حیاط فشم و نون سنگک و سبزی خوردن و بادمجان های سفارش مامان رو خریدم و بردم .
به محض اینکه رسیدم تو حیاط یه پیشی جدید دیدم که میو کردنش همراه با ناله بود . گفتم مامان این بچه چرا ناله میکنه؟
گفت: نمیدونم وقتی رسیدیم، من آخرین غذا رو به بچه های دیگه دادم و برای این هیچی نداشتم، براش تخم مرغ درست کردم ولی نخورد الان داره ناله میکنه . 
زود براش غذای خشک ریختم و دیدم وااای طفلک چقدر گرسنه بوده بعد از اینکه سیر شد دیگه ناله نکرد و رفت تو پیچک ها و مدیتیشن کرد

سبزی خوردن رو پاک کردم یکمی ماست و خیار هم درست کردم و سه نفری ناهار خوردیم .
بابا سرش رو بلند کرد رو به بالا گفت: ای خدا تشکررر... تو میدونی یکماهه غذای درست نخوردم .
بنده خدا، بابا اهل ایراد و شکایت از غذا نیست ولی این یکماه خیلی اذیت شده بودن بابت غذا.
البته علت اینکه عذرشهین خانم رو خواستیم موضوع غذا نبود ( تو پست های آینده درموردش مینویسم).
ازمامان و بابا می پرسیدم مگه شهین خانم چطوری غذا درست میکرد؟ میگفتن: برای زرشک پلو، مرغ درست میکرد بعد زرشک رو بدون تفت دادن همینطوری خشک می ریخت رو مرغ .
یا مثلا قیمه درست کرده بود میگفتن شبیه آبگوشت بوده خودم فرداش رفتم اضافه ش رو تو یخچال دیدم آب خورش از دیروز اضافه اومده بود، نه سیب زمینی نه لپه ای .. فقط گوشت و آب رب زده!!
نمیدونم یه خانم متولد ۶۰ که یه دختر ۲۷ ساله داشت چرا اینطوری آشپزی میکرد. یه روز خودم اونجا بودم برنج رو کشیدم وقتی خوردیم همه برگردوندیم تو دستمال کاغذی، چون غرق در نمک بود .
گفتم: شهین خانم برنج چرا اینطوریه؟ گفت: خدا مرگم بده من یادم رفته اول بشورم بعد کته کنم با اونهمه نمکی که خیس کردم پختمش .
که اون روز کلش رو ریختیم دور و قرمه سبزی رو با نون خوردیم .
بگذریم...
خلاصه ناهار خوردیم و مامان و بابا یه چرتی زدن و منم بادمجون ها رو بردم تو حیاط سرخ کردم . کم کم بیدار شدن و چای خوردن به مامان گفتم براتون ناهار فردا رو بذارم؟
مامان گفت: نه قیمه بادمجون میذارم تو دیگه بادمجونا رو هم سرخ کردی زحمتی نداره برام . همین موقع ها بود که بردیا زنگ زد گفت: میخوام سیم بخرم برای فشم میتونی تا آخر زمین رو اندازه کنی ؟ گفتم چجوری؟ گفت : برو بالا هر تکه دیواری که نرده داره رو بشمر من میدونم عرضشون چقدره .
گفتم باشه . راه افتادم رفتم بالا تا جایی که پله درست و درمون داشت که هیچی ، از یه جایی به بعد پله درستی نداره و با سنگ و گل شکل پله درست کردن منم دمپایی پام بود چند بار لیز خوردم تا با یه مکافاتی به تهش رسیدم و دیدم به چند تا درخت آلبالو و گیلاس انقدر بار داشتن که خم بودن . هیچی همراهم نبود، ناچار اومدم پایین.
به بابا اینا گفتم : بالا چه خبررره 
گفتن : خب زبون ما مو درآورد انقدر بهت میگیم بیا .
ساعت ۱۸:۳۰ بود دیگه کم کم میخواستم برگردم خونه ، بابا گفت : حالا واقعا نمیخوای بریم یکمی گیلاس و آلبالو بچینی؟
حس کردم از ته دل میخواد بگم : چرا میام .
گفتم : باشه بریم زود برمی گردیم .
کتونی پوشیدیم ، چوبدستی های مخصوص راه رفتن رو با قیچی و سه تا نایلکس برداشتیم و رفتیم .
نشون به اون نشونی که تا ساعت ۲۰:۴۵ کیسه هامون پر شد و فقط یک مقدار کم، از درخت ها چیده بودیم.
اومدیم پایین من خواستم یه مقدار برای خودم بردارم که مامان و بابا گفتن : همه شو ببر . تو اینهمه استفاده داری زیاد نیست برات و هرچی گفتم : بخدا زیاده قبول نکردن.
من با قابلمه غذای ظهر و قالب کیکم و اون چند کیلو میوه با کمک بابا اومدم پایین ( از سر جاده تا ویلای فشم ۹۰ تا پله نفس گیر داریم). سوار ماشینم شدم و اومدم تهران .
نزدیک خونه م یادم افتاد خیار و گوجه ندارم گفتم بذار برم خرید . خیار و گوجه خریدم بعد فکرکردم از فردا تعطیلاته میوه هم بگیرم .. هویج و کاهو ، کدو ... شد یه کیسه بزرگ اونم گذاشتم ماشین و گفتم فقط برسم خونه برم دوش بگیرم که اونهمه خاک درختا روی موهامه . 
چشمتون روز بد نبینه آسانسور خراب بود و من مونده بودم با اونهمه وسیله که یخچالی بودن 
خونه ی من طبقه ششمه و انقدر دوتا کیسه بردم یه پاگرد گذاشتم بالا برگشتم دوتا کیسه دیگه بردم بالا که فکر کنم ۱۲-۱۳ طبقه راه رفتم . و کل فشم از دماغم دراومد. 
یه نیم ساعتی غش کرده بودم رو مبل که لرزش پام بیفته !!
بالاخره روز پرماجرای پنجشنبه تمام شد و حدود ۳ بامداد جمعه خوابیدم .
جمعه ساعت ۸ صبح بیدار شدم دیدم بردیا حدودای ساعت ۶ پیام داده: کی بیداره؟
نوشتم : من بیدارم . خصوصی نوشت : لوکیشن بده نزدیکم.
من:
زنگ زدم بهش گفتم : چی میگی لوکیشن بده؟؟
گفت: عه اشتباه کردم ، مبخواستم به مینا این پیام رو بدم .
گفتم : مگه مینا کجاست؟ گفت: مینا دیشب خونه مرجان مهمون بوده ، گفتم : میدونم . گفت: خب شب مونده همونجا ، صبح که من گفتم کی بیداره . اون گفت: من چی شده؟
گفتم: من بیخواب شدم دلم صبحانه بیرون میخواست دنبال پا میگشتم ، مینا گفت بیا خونه مرجان دنبالم .
گفتم : منم میام .
گفت : باشه اماده شو دنبال تو هم میایم .
پاشدم یکمی که گذشت یاد آسانسور افتادم زنگ زدم گفتم : اقاااا من نمیام یادم نبود آسانسورمون خرابه . دیدم جفتشون شاد و شنگول گفتن : عیبی نداره چایی بذار ما هم میایم پیش تو !
گفتم : واااا .. سر صبح میخواین ۶ طبقه بیاید بالا خونه من صبحانه بخورید؟؟ گفتن:آررره ما خیلی با مرامیم ، بدون تو هرگز!!
صبحانه درست کردم . میز رو چیدم ، نیمرو و نون سنگک و چای و کره پنیر و کمی گردو و خیار گوجه خورد شده (که با اون زحمت آورده بودم با پله
)
زنگ زدن در رو باز کردم و دیدم مینا و بردیا با نییییش بااااز پشت در ایستادن .
چند ثانیه بعد در مقابل چشمان متعجب من ، صورت ماه مهرداد نمایان شد 


نگم براتون چه حالی بودم . مهرداد پارسال نیومد ایران و حالا بدون اینکه حتی یک سر سوزن حدس بزنم روبه روم ایستاده بود. 
معلوم شد از یک هفته قبل فقط بردیا و نسیم خبر داشتن . طفلک نسیم میگفت روزی ۵۰ بار بردیا تهدیدم میکرد که اگه به کسی بگی خودت میدونی ما حتی به آرتین هم نگفتیم
به همین ترتیب رفتیم سراغ آرتین و اونو سورپرایز کردیم ،

اینم مینا

مینا هم به سینا گفته بود من دارم میرم خونه بردیا اینا یه چیزی دست نسیم امانت دارم تو بیا اونجا دنبالم و سینا رو هم به همین ترتیب کشوندیم اونجا . 
حالا نوبت مامان و بابا بود ، با اونا اصلا نمیشد از این شوخی ها کرد واقعا کار خطرناکیه . من همون صبح که مهرداد رو دیدم به بابا زنگ زدم گفتم: بابا جون به مامان بگو ناهار درست نکنه . من و بردیا و مینا میایم اونجا گیلاس بچینیم ناهار هم میاریم .
بعدا تو راه دوباره به بابا زنگ زدم گفتم چیزی لازم ندارید بخرم ؟ گفت :نه زود بیایین . گفتم : این مهرداد نمیذاره که هی از صبح زنگ میزنه میگه دلم تنگ شده میخوام بیام ، میگیم ، نمیخواد بابا حالا هردقیقه پروازا بسته میشه .
بابا هم گفت: اره ، ولی خیلی هم دلمونم تنگ شده . گفتم : چکار کنم بگم بیاد؟
گفت: چی بگم؟ گفتم : حالا میگم اگه دوست داری اقدام کن . ولی بابا من حس میکنم این مهرداد خیلی دلتنگه شاید نگه بهمون یهو بیاد . مامان از اونطرف گفت: هم دلم تنگ شده هم میترسم بیاد رفتنش سخت باشه .
گفتم : مامان این مدته حس نکردی شاید بی خبر بیاد؟ گفت : نه ، نمیدونم .. خیلی خوشحال میشم که بیاد .
گفتم : خب مژدگونی بدید، داریم پسرته تغاریتونو میاریم 
هی گفتن : تو رو خدا راست میگی؟ بابا که هی میگفت: به به .. مرررسی به به چه خبر خوبی .. مامان هم از خوشحالی گریه ش گرفت و خدا رو شکر اونا رو هم آماده شون کردیم .
حالا ما موندیم با مهردخت که هر دقیقه پیام میده منم میخوام پیشتون باشم 
اونم داره برنامه ریزی میکنه شاید بعد از عوض کردن خونه ش بیاد تا شروع ترم جدید پیشمون باشه .
*****
خانواده شمعدانی خیلی وقت بود شاد نبودن و اگر دور هم جمع بودن با دل خوشی نبوده .
امروز روز متفاوتی بود .. از ته دل خندیدیم و شانس دوباره دیدارمون رو شکر کردیم و تهش عصر که همه کنارهم با ارامش نشسته بودیم و اون هیجانات صبح تموم شده بود، غبار غم به جمعمون نشست و از غصه های بی پایان این خاک حرف زدیم و یادمون افتاد که ما دیگه هرگز اون آدم های سابق نمیشیم .
*****
دلتون هر جور که آرزو دارید شاد بشه دوست داشتم مثل همیشه تو شادی من شریک باشید.
میدونید که چقدر دوستتون دارم؟

گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...
دوستان عزیزم، درود
به تیرماه ۱۴۰۵ رسیدیم ولی آرزو هایی دارم به سبزی بهار زیبا. بهاری که لا به لای ورق های تقویم و بی خبری از هم، گم شد.
وقتی اینترنت قطع بود، با تعدادی از شما نازنین ها ارتباط داشتم و همون باعث دلگرمی و امید بود.
خیلی شب ها تو خلوت خودم بهتون فکر میکردم و همون تصاویری که بر اساس کامنت هاتون تو ذهنم نقش بسته بود رو مرور میکردم و از اعماق قلبم برای خودتون و عزیزانتون آرزوی سلامت و خیر و آرامش میکردم .
عکسی که از تامی و تیلی میبینید، در روزهای اول نوروز گرفته شده . یازدهم فروردین و تیلی که برای اولین بار تو زندگیش برف دیده و به رقص دانه های سبک برف که از آسمون میباره خیره شده . 
****
روزهای آخر اردیبهشت مامان مصی یه سکته خفیف مغزی رو گذروند، خدا رو شکر حالش خیلی خوبه و بقول پزشکان متخصص, در زمان طلایی به بیمارستان رسوندیمش و خطر برطرف شد . اون روزها که خیلی خیلی بهمون سخت گذشت , با خودم میگفتم بعدا براتون درموردش مینویسم ، ولی الان که همون بعدا از راه رسیده، میبینم حس نوشتن ازجزییات اون روزها رو ندارم .
فقط بابت انتقال تجربه بهتون میگم که حواستون به عزیزان سالمندتون خیلی باشه . اونا دیگه حوصله انجام کارهای روتین شخصی، از جمله دقت در مورد خوردن داروها رو ندارن .
من قبل از این اتفاقی که برای مامان افتاد، بارها دیده بودم رو زمین پر از قرصه .
انگار حواسشون نبود و داروها رو درست و به اندازه مصرف نمیکردن .
همین مامان که الان قند و بقیه فاکتورهای آزمایش سلامتش به حد نرمال و طبیعی رسیده، جواب آزمایشات قبل از سکته ش افتضاح بود.
*****
چند روز دیگه نُه ماه کامله که مهردخت پیشم نیست . سخت گذشت ولی گذشت . و فکر میکنم برای اون خیلی سخت تر گذشته . چون علاوه بر دوری و جدایی ،با چالش های متنوعی روبه رو شد و از سر گذروند.
هفته پیش امتحانات ترم دوم رو هم داد و امیدوارم به سلامتی پاییز ترم سوم رو شروع کنه . 
هم تدریس زبان انگلیسی میکنه و هم تو یه فروشگاه محصولات چرم بعنوان فروشنده مشغول به کاره .
****
من بعد از تقریبا شش ماه دوباره سفارش گیری و کارکیک و شیرینی پزی رو از سر گرفتم و یه سری ازمحصولات رو بصورت روزانه و بدون سفارش آماده میکنم ، چون خیلی وقت ها پیش میاد که مشتری های عزیزم از قبل برای خرید تصمیم ندارن و هوس میکنند که کیک و شیرینی میل کنند و یا یهو جایی دعوت میشن یا مهمون دعوت میکنند .
از اونجایی که فصل زیبای تابستونه ومیوه های رنگارنگ هم فراوونه ، انواع کیک و رولت های میوه ای و براونی و بلوندی های خوشمزه هم متقاضی زیاد دارند و انتخاب های مناسبی هستن.
برای شیرین شدن پستمون ، عکس چندتا از کیک ها رو میذارم و امیدوارم دوست داشته باشید
کیک ایران سفارش تولد بود.

کیک گلدون هم سفارش تولد بود.

این کیک گیلاس با رویه پنیری که موجودی امروز بود

کیک زردآلو ی پر طرفدار

کیک زردآلو که مشتری عزیزم برش نخورده برای دورهمی برد

این سه تا مینی کیک ، وزنشون بین ۴۰۰ تا ۶۰۰ گرم بود. هر سه فیلینگ داشت
۶۰۰ گرمیه خامه و کرم پنیری و انبه و اون دوتا فیلینگ خامه و کرم پنیری و توت فرنگی داشتند. تا استوری کردم دوتاش فروش رفت و یکیش مونده بود که اونم بطور اتفاقی فهمیدم تولد یه پسرکوچولوی دوست داشتنیه که سرگذشت عجیب و غمگینی داره وتولدش با من چند روز فاصله داشت و فرستادم براش (شاید بعدا قصه زندگیشو براتون بگم البته مامانش رو میشناسید)


استرا بلوندی و کوکو منگو دوتا آیتم خوشمزه از خانواده براونی و بلوندی

این وسط مسطا چهارم تیر، مهربانوتون ،شمع ۵۳ سالگیش رو فوت کرد

البته که اول تیر،آرام جانم (آقای نفس)هم تولدش مبارکم شد
*****
از اونجایی که خیلی وقته با هم معاشرت نداشتیم بیاید از خودتون بنویسید تا نطق منم کم کم باز بشه
میدونید که چقدر دوستتون دارم
ساعت ۲۲:۱۵ پنجشنبه ۲۱ اسفنده.
از ۵-۶ سال قبل تا همین پارسال، این روزها، از خونه من بوی وانیل و زعفرون و عطر خوش شیرینی به مشام میرسید .
جعبه ها رو براساس سفارش های ثبت شده پر و با عشق بسته بندی و روبان پیچی میکردم و با یه کارت کوچولوی تبریک نوروز ، آماده ارسال میشدن.
همه ی مراحل از تولید تا ارسال و حتی قبل از اون، از دی ماه، که مدل ها رو انتخاب ، نمونه هارو پخت و شیرینی ها رو قیمت گذاری و عکس هاشون رو آماده میکردم ،تا وقتی جعبه ها به خونه هاشون میرسیدن، پر از شوق زندگی و رسیدن به بهار جدید بود.
اما امسال نه دی ماه، حال خوشی برای انتخاب شیرینی ها داشت، نه بهمن و اسفندش شوقی برای رسیدن بهار.
وقتی که باید مواد اولیه رو تهیه میکردم، مشغول خرید اقلام ضروری بقا بودم و این روزا که باید کنار فر به تماشای تغییر خمیر و به پخت و برشته شدن شیرینی ها نشسته باشم، از پنجره های آشپزخونه فاصله میگیرم که مبادا با موج انفجار شیشه ها تکه تکه م نکنند.
میگذره،... این روزا هم با همه ی بیم و امیدش میگذرن و بالاخره صبح فردا میرسه . چه ما باشیم و چه نباشیم ...
۱۲ روز پیش درست همون موقع که اولین صدای انفجار روشنیدم ، یه فیلم از خودم برای مهردخت گرفتم و خیلی محکم بهش گڤتم : دختر نازم جنگ شروع شد. میدونم که به زودی نت قطع میشه . قوی باش و با داییت و دوستای دیگه مون ارتباطت رو نگهدار که بهت سخت نگذره ، من با هروسیله ای که بتونم بهت خبر سلامتیمون رو میرسونم . قول میدم مواظب خودمون باشم . به امید دیدار دوباره مون دوست دارم دخترم .
اما براش فیلم رو نفرستادم، چون فقط اولش رو خیلی مسلط شروع کردم و از جمله دوم به بعد به پهنای صورت اشک میریختم .
مادر بودن کار سختیه و تو این جغرافیا مادر بودن ترسناک ترین کار دنیاست .
۱۲ روزه صدای مهردخت رو میشنوم ولی صورت ماهش رو نمیبینم . گالری گوشی رو باز میکنم و عکس هاشو بالا پایین میکنم و کمی دلتنگیم رو تسکین میدم .
دلم رو میذارم پیش دل های داغدار هزاران هزار مادری که جگرگوشه های پرپرشده شون رو به خاک میهن سپردن . از قرن ها پیش تا همین سالهای اخیر و تا دی ماه خونین امسال و همین ۱۲ روز پیش به این طرف و شاخه های ترد و نازک نهال وجود به بار ننشسته ی کوچولوهای بیگناه میناب .
نیم قرن زندگی کردیم ولی اندازه دویست سال زندگی پرتنش تجربه کردیم .
این روزها هر ارتباطی از تماس های تلفنی کوتاه گرفته تا یه پیامک که ازجانب دوستان میگیرم ، پر از معنای قشنگ عشق و دوستیه .
دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که ما ادما وابسته به شرایط چقدر منعطف و بهتر بگم چقدر تغییر پذیریم . مثلا الان بعد از هر حمله یه عده از همسایه ها بدو بدو میرن سمت پشت بام . اوایل میگفتم نکنید این کارو خطرناکه، ولی خب اونا کار خودشونو میکنند.
حالا دیگه من لای درو باز میکنم و منتظر میمونم تا برگردن و ازشون بپرسم کجا بود و چی شد و ...
خب قبلا این کار جزو خط قرمزهای آپارتمان نشینیم بود که چه معنی میده وقتی همسایه تو راه پله ست آدم سرش رو بیاره بیرون چشم تو چشم بشه؟!!
ولی الان اگه من هم مشغول تلفن باشم و نیام بیرون ، خودشون میان در میزنن و اول میپرسن که نترسیدی که؟؟بعد گزارش میدن که کدوم طرف بود وبا هم تجزیه تحلیل های عامیانه میکنیم ، البته الان دیگه خیالشون راحت شده و میدونند نمیترسم، فقط میان گزارش میدن و همکلام میشیم و این توجهشون برام خیلی خیلی بارزشه .
راستی این روزا نفس، مینا و بردیا بیشتر از هر زمانی پیشم هستند و با هم وقت میگذرونیم، ولی معجزه وجود تامی و تیلی با هیچ واژه ای قابل توضیح نیست .

همه ی اینا رو گفتم ولی مادر بودن در این جغرافیا، ترسناک ترین کار دنیاست. 
پینوشت: این روزا عکس های جدید جاوید نام ها رو میبینم(لعنت به روح باعث و بانیش، هنوز هم اسم و عکس جدید میاد بیرون) یا به دختر کوچولوهای میناب که فکر میکنم و صورت های خندونشون رو با دهن هایی که دندونای شیریشون افتاده وبه معصومیتشون اضافه کرده تصور میکنم، اشک میریزم .با هر انفجار، کبوترای سرگردون تو آسمون رو میبینم قلبم مچاله میشه .
به گربه های بی پناه خیابون و کلا حیوانات مظلوم فکر میکنم که هیچ تصوری هم ازکثافت قدرت طلبی انسان ها ندارند بازم اشکم جاری میشه . چه زندگی برامون ساختید. خدا مرگ رو براتون عین عروسی شیرین کنه!
مراقب خودتون باشید دوستتون دارم