چند سال پیش زن و شوهری از دوستانم که دوتا دختر بالای 25 سال داشتند، متوجه شده بودند که گاهی دخترانشون بوی سیگار میدن .. بهم ریخته بودند و نمیدونستندباید به روی دخترا بیارند یا نه . نگران بودند که اگر واکنشی به این موضوع نشون بدن ، پرده ی حرمت بینشون پاره بشه و اگر هم هیچ عکس العملی نداشته باشند ، احمق بنظر بیان و بچه ها فکر کنند والدینشون کلاً متوجه چیزی نمیشن .
بنظرم جواب سوالشون به خیلی چیزا بستگی داشت، از نوع روبط بین اعضای خانواده بگیر تا باورها و رسم و رسومشون . به من گفتن اگر تو جای ما بودی چکار میکردی؟ گفتم : خیلی سخته جای شما باشم چون اصلاً هیچکس شرایطش با دیگری قابل مقایسه نیست ، حتی ممکنه شرایط فعلی من باعث بشه یه تصمیمی بگیرم که چند سال قبل یا بعد از اون ، تصمیم دیگه ای داشته باشم . بصورت کلی نظرم اینه که بچه ها از یه سنی به بعد کاملاً این مسائلشون شخصیه و ما حق دخالت نداریم . در مورد وضع قوانین منزل موضوع فرق میکنه چون این قانون خونه ست و همه ملزم به رعایت اون قوانین نرمال که مدیر خونه وضع میکنه هستند . و اگر رعایت قانون براشون سخته ، میتونن از اون خونه برن ولی وقتی هستند باید رعایت کنند ولی اینکه یه خانم یا اقای 25 ساله سیگار میکشه یا نمیکشه کاملا شخصیه .
اون روز همسر دوستم گفت: آخه بحث سلامتیه. گفتم : شما خودت از نوجوونیت تا همین بچه دومت با الرژی به دنیا اومد سیگار میکشیدی و نتونستی ترک کنی تا اینکه بخاطر همین دخترت ترک کردی . مگه اون موقع که تو نوجون بودی ، عزیز پدر و مادرت نبودی؟ مگه اونا نگران سلامتت نبودن؟ خب چرا اون موقع گوش ندادی؟
این داستان که برای چند سال پیش بود ولی حالا دوباره بعد از چند سال این بحث باز شده .
مهردخت تو مهمونی هالووین یه کاراکتری انتخاب کرده بود که یه نخ سیگار هم دستش بود .
این سیگاره کلاً خاموش بود .. دیشب من و بردیا دوتایی رفتیم یه سری به مامان و بابا بزنیم . من داشتم ظرفای ظهرشون رو میشستم و هم زمان شام رو هم آماده میکردم، مامان هم طبق معمول قربون صدقه م میرفت که دو دقیقه اومدی بشین خودتو خسته نکن . یهو مهردخت عکس و فیلم های مهمونی که رفته بودیم رو گذاشت تو گروه خانوادگیمون . مامان داشت عکس ها رو میدید و هی میگفت: قربون تیپش برم چه نازه این دختر و به به چه چه میکرد (حالا مشکل دید هم داره و خیلی سخت چشمش میبینه) یهو انگار سیگارو دست مهردخت دید و شروع کرد :
- مهردخت سیگار دستشه؟
-آرره .
-چشمم روشن .
بردیا گفت: دلت روشن و خندید .
- این چه وضعشه ؟ تو هیچی بهش نمیگی؟
- چی بگم مامان؟ یعنی چی؟ اولاً که جزو شخصیت انتخابیش بود و بصورت خاموش دستش بود بعدشم اصلاً فرض کن روشنه و مهردخت سیگار میکشه ... به خودش مربوطه نه به ما مادر من .
- باررری کلاااا .. بهتر از اینم میشید، اصلاً معلومه تو برات مهم نیست و بهش اهمیتی هم نمیدی.
بردیا گفت: مامان خانم چی میگی برای خودت؟ فکر میکنی آرتین اگه انتخابش این باشه که سیگار بکشه یا هر چی ، من دخالت میکنم؟
-معلومه که باید دخالت کنی، باید بزنی تو دهنش .
بردیا باخنده : نه دیگه اون زمان ما بود که شما اصلاً به حریم شخصی بچه ها و به انتخاب ادما اهمیت نمی دادین . با همه ی سخت گیری هاتون من که پسر نافرمان خونه بودم تا الان نه الکل خوردم و نه لب به سیگار زدم ولی مهرداد که اتفاقاً حرف گوش کن ترین بچه تون بود از بیست و یکی دو سالگی تا الان که 42 سالشه هر دوش رو امتحان کرده . انتخابمون فرق داره نه من خیلی خوبم نه اون بد.
مامان که دید داره تو بحث کم میاره شروع کرد به حرفای نامربوط زدن که با من حرف نزنید، همه تون سرو پای یه کرباسید اصلا برو به دخترت بگو بره هرویین بکشه به من چه .
بابا هم هی میگفت: مصی جان آروم باش.. بچه ها خودشون تصمیم میگیرند ، این حرفا چیه میزنی!
من بدون اینکه جوابشو بدم میز شام رو چیدم و بردیا هم به بابا گفت: بابا بیا بریم تو اون اتاق کیف مدارکت رو بیار من یه سندی از زمین فشم لازم دارم .
یکربع بعد صداشون کردم که بیان شاام بخورن . نشستیم سر میز و مامان شروع کرد که : از دستم ناراحت شدی؟ گفتم : ناراحت شدم ولی از دست تو نه ، یه سری خاطرات تلخ دوباره برام زنده شد دیگه هم دوست ندارم درموردشون صحبت کنم .
گفت: معذرت میخوام چون خیلی مهردخت رو دوست دارم نمیتونم بهش بی تفاوت باشم . گفتم : مررسی که دوسش داری ، خوبه مهردخت یکیو داره که دوسش داشته باشه چون من که اصلاً برام مهم نیست ، دوستش ه ندارم ،مگه نه؟؟
گفت: دیگه اصلاً هیچی نمیگم ، هرکاری دوست دارید بکنید. فقط بگو جلوی من هیچوقت این کارا رو نکنه ، احترام من رو نگه داره . تو اینستا هم عکس نذاره ، فامیل میبینند.
گفتم: من متاسفم که اینکه اگر دخترم جلوی شما سیگار دستش باشه چه روشن و چه خاموش به منزله ی بی احترامی به شماست و اینکه درحقیقت موضوع دوست داشتن هم نبود، در واقع شما فکر میکین این موضوع جلوی فامیل بی ابروییه .. البته بازم میدونم جریاان چیه هااا، فکر کنم شما به کار همه ی فامیل و جوون هاشون کار داشتی و احتمالاً بارها بهشون تذکر دادی و الان میبینی خیلی زشته . یادت میاد بهت میگفتم : مسائل شخصی بچه ی ادم هم به پدر و مادرش مربوط نیست وای به حال خاله ش و تو اصلا حق نداری به خاله بابت کارای بچه هاش چیزی بگی؟؟ در هر حال من پیغامت رو به مهردخت میرسونم ، خودش تصمیم میگیره که رعایت کنه یا نه .
شام رو خوردیم جمع و جورها رو کردم و با بردیا اومدیم بیرون . (خیلی خوش گذشششت)
بردیا بیرون گفت : یاد چی افتادی انقدر اذیت شدی؟ گفتم: یاد اینکه یه سالی تو مدرسه چون عطر میزدم نمره انظباطم رو دادن 16 مامان با پشت دستش زد تو دهنم خونین و مالین شدم. میگفت : تو رو با کسی گرفتن که نمره ت این شده؟ البته این یه نمونه از ظلمی بود که درحقم کرده هااا .
دلم میسوزه برای اونهمه کتابی که خونه، دنیایی که گشته ولی روی افکار و عقایدش هیچ تاثیری نذاشته .
****
اها راستی اینم تو پرانتز بگم سر همین انتخاب کاراکتر هالووین داستان داشتیم . باور قدیمی همه مون این بود که هالووین یه جشن با همه ی المان های ترسناکه ولی حالا که اینترنت و ارتباط با دنیای غرب خیلی آسون شده ، میدونیم که آدما تو جشن هالووین الزاماً خودشون رو ترسناک گریم نمیکنند، میتونند یه شخصیت شناخته شده رو انتخاب کنند و خودشون رو شبیه اون دربیارن .. حتی کاراکترانیمیشن ها .
دو مورد رو مثال میزنم
هایلی و جاستین بیبر در ظاهری شبیه شخصیت های انیمیشن The Flintstones
کیم کارداشیان و دخترش در ظاهر شر و دیون در فیلم Clueless
حالا هی با من بحث میکنه مامان، که چرا مهردخت خودش رو ترسناک گریم نکرده؟ میگم فرقی نداره اینجوری دوست داشته ، میگه خب این که دیگه هالووین نیست . میگم چرا هست ، سرچ کن . میگه اهاان چون مهردخت اینجوری پوشیده دیگه از خودتون درمیارین که هالووین رو میشه غیر ترسناک برگزار کرد . راستش فقط یه بلخند فراخ زدم و یه نگاه از همونا که سیامک انصاری به دوربین میکرد ، کردم .
والا بخدا من نه اصلاً برام مهمه کی چی میپوشه، نه قوانین فلان مهمونی چطوریه؟ نمیدونم چرا باید این چیزا برای مامان من مهم باشه !
******
بگذریم ، چقدر نیاز داشتم باهاتون درد و دل کنم هااا .
حالا با همه ی این حرفا شما از این مشکلات تو خانواده هاتون دارید؟
****
بریم سر دوتا خبر خیلی خوب که دلم میخواد بهش توجه ویژه داشته باشید .
اول اینکه جلد دوم کتاب از خداحافظی نسرین عزیزم منتشر شده و از فردا تو سایت نشر چهره مهرآماده ی فروشه . اگرچه اصلا روی کتابی که خاطرات شخصی نویسنده ست نمیشه قیمت گذاشت ، ولی این کتاب با قیمت بسیار پایین (120 هزارتومن) به فروش میرسه .
فقط قیمت کتاب رو با یه محصول خوراکی غیر ضروری مقایسه کنید تا ببینید چقدر با قیمت پایین به فروش رسیده .
پشت این صفحه های با ارزشی که دستمون می گیریم و میخونیم ، ماجرا های زیادی اتفاق افتاده تا به این مرحله رسیده، اول اینکه ماجرا کاملاً واقعیه و سطر به سطرش بر نویسنده ی نازنینش ، گذشته .. خدا رو شکر که ناشر کتاب، خانم شیوا پورنگ عزیز و نویسنده ی عزیزش ، خانم نسرین مولا همدیگه رو پیدا کردن تا ما شانس خوندن نوشته های نسرین جانم رو داشته باشیم .
برای سفارش کتاب با تلفن مستقیم خانم پورنگ تماس بگیریدیاپیامک بدید ۰۹۱۱۳۴۳۸۷۳۲
لطفاً کتاب رو بخرید، به دیگران هم هدیه بدیدو معرفی کنید و یه کار خیلی قشنگ هم انجام بدید و برید تو سایت نظرتون رو بنویسید و باعث دلگرمی و شوق نویسنده باشید
یکی از دوستانمون هنر زیبای عروسک بافی رو انجام میده و از این طریق قصد داره به استقلال مالی برسه . راستش تا من کارهاشو ندیده بودم اصلاً فکر نمیکردم که انقدر کارهای قشنگی انجام داده باشه . آدرس پیجش رو براتون میذارم اگر دوست دارید بعنوان هدیه سفارش بدید که خیلی عالیه و اگر هم بتونید معرفی کنید عالی تر dokan.1991@
خودتون ببینید چقدر قشنگه
و اما مورد آخر ، کیس حمایتی عزیزمونه که قبلاً برای شروع درمانش اعلام کردیم و مقدار اندکی هم کمک جمع آوری کردیم ، ولی متاسفانه چون عوارض MS پیشرفته ،آسیب زیادی به بدن وارد کرده و دوست عزیزمون از نظر حرکتی شرایط سختی پیدا کرده جلسات طولانی فیزیوتراپی و کار درمانی رو باید با فاصله کوتاهی بگذرونند . میخوام خواهش کنم اگر درتوانتون هست ، مشارکت کنید تا برای بازیافت توان حرکتی بین جلسات وقفه نیفته .
دوستمون همینجا بین خودمونه و با دیدن کامنت های واریزی شما دلگرم و مصمم تر ادامه میده .
6037697574285711
معصومه سعیدی فر
راستی 30 سال پیش چنین روزی یعنی 19 آبان سال 73 یه عروسِ خوشحال بودم
دوستتون دارم
سلام مهربانوی عزیز .خیلی وقته به وبلاگ سر نزدم و تازه امروز این پست و دیدم.اتفاقا دلیل اینکه از همه چی دور افتادم خیلی به نوشته ات ربط داره.پسرم 18 سالشه و ورودی امسال دانشگاه .حساسیت وحشتناکی به چهره اش پیدا کرده در حد وسواس فکری که تمام زندگی خودش و ما رو به هم ریخته.وسط امتحانات نهایی خرداد آبله مرغون بسیار شدیدی گرفت در حد بستری شدن تو بیمارستان و جای چند تا از زخم ها روی صورتش عمیق مونده ،تمام این مدت از خونه بیرون نرفت.استرس کنکور بود با حساسیت خودش .مساله ای که گفتی مساله روز منه .حرف سیگار میشه میگه خوب ایرادش چیه؟حرف الکل بشه همینه .با حرف قانع نمیشن که فلان چیز بده .واقعا میمونیم تا کجا باید سخت گرفت تا کجا آزادشون گذاشت.یه مساله دیگه که نمیدونم دوستان دیدن یا نه،استفاده از کلمات رکیکه.من خودم دانشجوی ترم 6 بودم جلوی خوابگاهمون تصادف شد و راننده های پیاده شدن به دعوا .فحش هایی که دادن و اولین بار بود تو عمرم شنیدم ،با اینکه تو خانواده پاستوریزه ای هم به دنیا نیومده بودم اما هرگز نشنیدم.روال خونه ما هم همین بود تا وقتی که بازی های آنلاین شروع شد.اولین بار شنیدم پسرم با دوستای همبازی اش چطور حرف میزنه جا خوردم .در اتاقش بسته بود و نمیدونست من اومدم خونه.با مشاورش مطرح کردم گفت متاسفانه این نسل همینن.تا حد ممکن کر باش کور باش اینا فرهنگ حرف زدنشون تغییر کرده .دارم میبینم که ناخوداگاه یه کلماتی رو تو حرف زدن با ما هم میپرونه.تا حالا به روی خودم نیاوردم اما تا کی آخه.نمیدونم توییتر میری یا نه.حرف زدن جوونا اونجا هم همینه.انگار عادیه .بین شل گرفتن با مراقبت کردن یه مرز خیلی باریکی هست که خیلی سخته حفظش
سلام مهسا جون
عزیزم ورود به دانشگاه گل پسر مبارک باشه میدونم چه ماراتون سختی گذروندید تا به اینجا برسه
این حساسیت ها تاحدودی طبیعیه تقصیر این سیستم معیوبه بچه ها تا زمان دانشگاه از هم جدا هستند وقتی پاشون میرسه به اونجا تازه همومیبینند و میخوان تو دلبری از جنس مخالف سبقت بگیرند ابزارشون هم ظاهرشونه
باقی مسایلی هم که مطرح کردی رو همه ما که نوجوان و جوان داریم متوجه شدیم نسلشون متفاوته و حالاکه ما پذیرفتیم بچه ها تو این سن مستقل نشن و با خودمون زندگی کنند باید روابطمون رو کنترل کنیم هم اونا تا حدودی ازاد باشن هم حریم و حرمت ما حفظ بشه ،
در مورد دودو الکل دو موضوعه یکی اعتقادی یکی نگرانی های پزشکی ،
مورد اول که اصلا به ما مربوط نیست و دلیلی نداره اعتقادات اونا مثل ما باشه
اما مورد دوم بچه ها تشنه ی امتحان و تجربه کردن هستن باید از خیلی وقت پیش اگاهشون میکردیم الانم خودشون میبیندکه مثلا الکل های تقلبی چه میکنند با سلامتشون
من عاشقه صراحت و جسارت قلم توام مهربانوی عزیزم
واقعا این نوشته های جسورانه تو به اندازه یه جلسه تراپی ارزشمنده
هممون از این خاطرات اذیت کننده داریم و اون نسل همه اذیت شدن . سختترین قسمتش اینه که حالا باید مدافع و مراقب بچه هامون در مقابل پدربزرگ و مادربزرگ باشیم و درعین حال با قیاس خودمون تو اون لحظه و به یاداوری اون خاطره دوباره همون حس سخت وسرخوردگی رو تجربه کنیم.
نسل ما عجب روزگاری رو گذرونده عزیزم
قربونت برم نوشی جانم خیلی محبت داری عزیزم . من صرفا انتقال تجربه میکنم نازنین
اره واقعا چقدر خوب گفتی ، مرور اون لحظه هایی که کلی باعث سرکوب احساساتمون شده ، همه چیز رو از نو برامون ناراحت کننده تر میکنه
سلام مهربانوی مهربان
150 تومن واریز شد. ببخشید دیر شد من امروز پست رو دیدم. به امید خدا سلامتی قرین حال همگی مون باشه
سلام عزیز دلم
ممنونم از محبتت آذر جان پر برکت باشی
الهی آمین
عزیزم


عروس خوشحال ، زیبا ، مهربان و توانا
ممنونم مانی مهربون و نازنینم
سلام مهربانو جان
همین الان هم هستند والدین و اقوام با واکنشهای اینچنینی
من بخاطر دخترهام تقریبا محبوبیت را در بین اقوام به شکل قدیم ندارم
چون بابت دخترها تدکرثو دخالتهای نابجا میکردند و من در کمال احترام جلوشون می ایستادم
دختر کوچک من دانشجوی هنر هست وخودت میدانی که خلق و خو خاص خودشان را دارند گاها نقاشیهاش اناتومی بدن هست ودر پیجش هم میذاره که اونوقت مصیبت شروع میشد
که تلفن به عنوان مثال هانی سینه یک خانم را گذاشته بگذریم ….ا
سلام ناهید جانم

خیلی متاسف شدم ، آفرین به تو مامان گل که اجازه ی دخالت نمیدی
بله بله مهردخت دیپلم گرافیک داره و لیسانس طراحی بلاس و کاملاً با روحیاتشون آشنا هستم
یا خدااا به نقاشی هم گیر میدن !
آخرین کامنت پست قبل عااالیه ، حقیقتیه متاسفانه
نسل والدین ما باسه خودشون یه پا ج . آ بودن و هستن! حتی اگر مذهبی هم نبوده باشن!!!
متاسفانه منم همین فکرو میکنم
قیمتایی که گفتین فوق العاده اند!

ممنون بابت پیشنهادتون.
دو ناشر می خواستن در آلمان و لندن مجانی چاپ کنند اما باید هشتاد درصد کتابها رو ازشون می خریدم، بیست درصدش را بهم لطف می کردن هدیه می دادن!
ترجیح دادم با نشر چهره مهر بمونم چون پخش هم خیلی مهمه.
من بخرم چندتا بتونم بفروشم و در اختیار کتابخون قرار بدم؟
البته دوستان فیس بوکم همیشه عالی حمایتم کردن. می بینید که دوستای گلی هم اینجا مثل مهربانو دارم که تو دنیا تکه. همیشه پشتم ایستاده.
او اصلا سیاه نمایی نکرد، شما نمی دونید من چقدر صبر کردم و چقدر هزینه، محض همین ازتون به دل نمی گیرم وگرنه...
وگرنه هیچی، واقعاً کبریت بی خطر
روز و روزگارتون خوش
قربون تو خواهر جان عزیز دلمی کاری نکردم نازنینم
یه مبلغ خیلییییی کوچولو واریز شد
دلم میخوااد یه عالمه بنویسم ولی حالم
روبراه نیست..
از خوانندگان وبلاگت میخوام برامون دعا کنن.
سمیرا جان خیلی نگران شدم لطفا بیا واتس اپ بهم بگو چی شده
دستتم درد نکنه عزیزم پر برکت باشی
چه عروس خوشگلی
یاد مامانم افتادم. یه کمد تو زیرزمینمون بود که یه بسته سیگار توش بود که فقط چندتا سیگار توش بود. مادرم سال 65 خودش سیگار رو ترک کرد. تا سالها این بسته انجا بود و هر سال موقع خونه تکونی عید بهش میگفتم این سیگارها رو بنداز دور تو که دیگه نمیکشی. سالی که دانشگاه قبول شدم و از خونه رفتم . عیدش تو خونه تکونی مامانم ان سیگارها رو انداخت دور. خندیدم و گفتم اوووه بالاخره دلت اومد اینها رو بندازی دور. که گفت : تا حالا به عهده من بود که مواظبت باشم سیگاری نشی. از حالا به بعد پای خودته. من تازه فهمیدم که تمام اون مدت هدفش از نگه داشتن اون سیگارها چی بوده.
مررسی عزیز دلم

چه خاطره ای برات زنده شد عزیزم ..
عزیزم من 2 تا کتاب در حوزه تخصص خودم به صورت رنگی نوشتم و واقعا چاپ هر کدوم بیشتر از سه چهار ماه طول نکشید. قیمت طراحی جلد... آخرین کتابم که اوایل امسال چاپ شد،بیشتر از 4-5 تومن نشد. که البته قیمت چاپ هر جلد جدای از این 4-5 میلیون بود.
اگر مایل بودید از انتشارات دیگه هم قیمت بگیرید. شاید قیمت های انتشارات فعلی تون بالاست.
شاید منظورتون کاریه که من با اولین کتابم کردم که پیشنهاد ناشرم بود.
ترمه رنگی مادر بزرگ را در ثبت شناسنامه ایش نوشتیم چاپ اول سیصد جلد . اما عملا 100 جلد چاپ شد. منتها تا وقتی که سیصد نسخه کامل فروش نرفت نتونستیم بنویسیم چاپ دوم.
هربار صد جلد چاپ کردیم و در سه مرحله پرداخت کردم.
با سلام و تشکر از تبریکتون، باید بگم برعکس فرمایشتون من هشت ماه منتظر شدم تا مشکلات با ارشاد نداشته باشم و کتابم زیر چاپ بره. هیچ موضوع خاصی هم توش نبود .
دوم اینکه مردم دیگه اونقدر دستشون باز نیست که بخوان راحت کتاب بخرند دوست عزیز، پس اگر هزار جلد کتاب چاپ کنیم باید بذاریم خاک بخورند. اونوقت اینجا فقط مقداری از پول ما و کاغذ هدر رفته و بس. (همیشه به کتابخونه های عمومی و زندانها هم هدیه می کنم)
کتاب رنگی (نوشتاری) تا بحال ندیدم. همه سیاه و سفیدند، اما جنس کاغذ خوب و نامرغوب داریم.
هزینه چاپ کتاب برای من پارسال تا امسال اصلاً، اصلاً، اصلاً قابل مقایسه نبود. باوجودیگه کتاب جدیدم یک سوم کتاب قبلی صفحه داره و طرح جلد را هم خودم از روی تابلوی خانه ام گرفته و فرستادم.
ایران ساعتی قیمتها بالا میرن متاسفانه
موفق باشید
سلام عزیزم
خیلی زیبا بودی و هستی.
اتفاقا به تاثیر مامان برای این ازدواج فکر کردم و به پدرت هم فکر می کنم. چون فکر می کنم اینجا رو می خوانند بیشتر نمی نویسم.
صد تومان ناقابل واریز شد.
راستی من از زمانی که از طریق پاد کست "امیفر" با اقای سعید ضروری آشنا شدم فهمیدم همه ما تواناییمون زیاده و باید با امیدواری به هر شرایطی که داریم ادامه بدهیم با اجازه تون وبسایت آقای ضروری هم می گذارم:
https://www.saeedzaroori.com/
سلام ماه جانم

ممنونم عزیزم
دستت درد نکنه دوست من پر برکت باشی
ممنون عزیزم که ادرس گذاشتی همه استفاده میکنیم
همراهیتان تنها روشنایی اینروزها ی نگاهم شد
و امیدی برای نفس ها.
اینجا می خوانمتان و گرمای ذره ذره مهر و انسانیتتان وجودم را سرشار از زندگی می کند.
برای همراه عزیزی که راهنمایی برای بهزیستی داشتند کمی از آخرین مشکلاتم را می گویم که بدونید نه می خواهم بارم بدوش دیگران باشد نه آدم سرباری هستم .
سال ۹۳ طی حادثه ایی در جریان کمک رسانی از بلندی بیهوش و پرت شدم بعد از بهوش آمدن متوجه شدم زانوم کامل از بین رفته رباط صلیبی قطع تاندونها و منیسکها پاره کشگک پریده و غضروف کامل از بین رفته بعلت مشکلات مالی و نداشتن همراهی انسان !
بدون درمان ماندم و درد و آسیب عمیق و ریشه دار شد تا زمان کرونا بعلت درگیر شدن فرزندم به کرونا و باز مشکلات مالی و آسیبهای خودم فرزندم دچار تب ۴۲ درجه شد همه ناخنهای دست و پا بنفش شدن نه کمکی بود نه همراهی نیمه شب از استرس فلج کامل شدم طی دو سال تا تابستان امسال که با محبت بی انتهای دریای عزیز و تک تک شما عزیزان تونستم پیگیر درمان شوم که متاسفانه تشخیص ام اس پیشرفته و پیشرونده داده شد که گفته شد اگر زودتر رسیدگی شده بود خیلی پیشگیری شده بود و بیشتر امکان زندگی داشتم قطع امید شده و زمان زیادی ندارم از تابستان پیگیر بهزیستی شدم با این وضعیتم بارها بردنم بهزیستی کارها و سوالات و کمیسیون و خیلی مراحل طی شده الان از مهر مدارک در نوبت هست تا ثبت شود و هنوز منتظرم تا بفهمم مرحله بعد چی باشد ولی من زندگی ام به ثانیه ها و لحظه ها بسته شده ...
اینها رو گفتم که بدونید با تمام قلبم برایتان احترام قائلم و هیچ وقت نخواسته ام از لطف یا مهر کسی سواستفاده کنم ...
تا همیشه باشم یا نباشم در قلب و خاطرم هستید..
دوست عزیز و نازنین من خدا رو شکر میکنم با تو آشنا شدم . این یکی از اتفاقات خوب امسال من شد .
به امید روزهای خوب
سلام مهربانوی عزیز
ممنون که می نویسین
با شماره پیگیری 059711576125
مبلغ ۲۰۰ هزار تومن واریز شد.
سلام هیلا جانم
ممنونم که همراهمی
پر برکت و تن درست باشی عزیز من
سلام بانوجان. وقت خوش.چه موضوع دردناکی رو مطرح کردید. زخمهایی که از اشتباهات تربیتی والدین خوردیم و نسل ما _من هم سن شما هستم_ زخم که چه عرض کنم نابود شدیم ازین بابت. و دست آخر حسرت ماند برامون برای ابتدایی ترین تجربیات بی ضرر.چون پرسیدید یک نمونه براتون میگم. کلاس دوم راهنمایی بودم خیلی کنجکاو بودم به لوازم آرایشی که مامان داشت ولی استفاده نمیکرد.یکروز بعداز ظهر کمی از سایه آبی مامان رو جلوی آینه زدم پشت چشمم. اینم بگم بچه فوق العاده آروم ومطیعی بودم و اصلا اجازه بیرون رفتن از منزل به تنهایی رو نداشتم. ناگهان مامان بدون در زدن و غافلگیری اومد توی اتاقم. همیشه همین کار رومیکرد.در نمیزد که غافلگیر کنه که چکار میکنم. تا دید سایه زدم کاری کرد کارستان.. البته اصلا اهل زدن نبود. اما انقدر باهام بد برخورد کرد و شماتتم کرد و مساله رو بزرگ کرد که هم از خجالت آب شدم هم احساس گناه بهم دست داد فکر میکردم گناه مذهبی انجام دادم.هرگز فراموش نمیکنم که همان زمان دخترها لوازم آرایش کمرنگ داشتند و بیرون از منزل استفاده میکردند. بسیار زیاد ازین دست رفتارها باهام شده و فکر نکنید مادر و پدر بی فرهنگ یا بی سوادی داشتم. مادرم زمانیکه خانمها کلا بی سواد بودند فارغ التحصیل دانشکده تربیت معلم بود و آموزگار. پدرم هم دیپلمه و رئیس اداره رفاه وزارتخونه اشون بود. ولی جو حاکم بر جامعه بسیار سنگین و غیر منطقی بود.
در ضمن عروس بسیار زیبائی بودید و بانوی بسیار زیبائی هم هستید. خاطرات خوشتون بسیار باد.
سلام مژگاندجانم

عزیزم چقدر از خوندن خاطره ت که مشخصه مثل خودم از این دست خاطرات کم نداری، دلم رو آزرد . درد اصلی اینه که خانواده هامون جزو اقشار باسواد جامعه بودند
واقعا فکر نمی کردن چه بلایی دارن سر افکار و اینده واعتماد به نفسمون میارن
ممنون از محبتی که بهم داری عزیزم نگاهت مهربونه نازنین
خیلی هم عالی حتما بنویس خاطراتت رو. از الان اولین جلدش رو خریدارم
ببین اگر تعداد نسخه های چاپی رو کم سفارش بدید، هزینه خیلی بالا نمیشه.
هزینه طراحی جلد، ویراستاری و گرفتن مجوز برای انتشارات مختلف متفاوته ولی پارسال من حدود 4-5 میلیون بابت این موارد دادم.
چاپ خود کتاب هم به رنگی یا سیاه سفید بودن و تعداد صفحات بستگی داره. اگر کتابتون سیاه و سفید با متوسط 200 صفحه باشه، بعید میدونم چاپ 100 جلد کتاب به همراه طراحی جلد و... بیشتر از 15-16 میلیون بشه.
حالا اگر کتاب تون فروش رفت می تونید به انتشارات در خواست چاپ نسخه های بیشتر بدید.
شما مثلا قرارداد چاپ 1000 نسخه کتاب با انتشارات میبندید. که میتونید یکجا و یا در چند مرحله این 1000 نسخه رو چاپ کنید و به تعداد نسخه های چاپ شده هزینه به انتشارات پرداخت کنید.
مررسی عزیزم





پس باید با خانم پورنگ صحبت کنم
رهگذر جان پارسال که با نسرین جون صحبت میکردم حدود ۵۰ تومن براورد قیمت کردیم برای همین ازش گذشتم
یه اشتباهی شده پس با شیوا جون صحبت میکنم
سلام عزیزم
نکته آموزشی خوبی گفتی
متاسفانه ماها باید پا روی نگرانی هامون بزاریم ..
و کاش جوانانمون قدر این اعتماد کردن ها و سلامتی خودشونو بدونن
صدتومن ناقابل با شماره پیگیری ۶۸۷۱۳۹ حدود ۵ دقیقه قبل واریز کردم
ولی به دوست درگیر ام اس بگو بره از طریق بهزیستی پیگیری کنه کلیه هزینه های درمان ام اس و بستری ها رایگان هست و از طرفی بلیط هواپیما و قطار با درصد زیادی تخفیف بهشون میدن
سینما و ... تخفیف دارن
دخترعموی من ام اس داره و تمام هزینه های درمانشو بهزیستی میده یا خودشون معرفی میکنن به مراکز درمانی
سلام ونوس جانم

امیدوارم که بدونند خدا رو شکر مهردخت هیچوقت کاری نکرد که نگرانش باشم . از این بابت واقعا خیالم راحت بود و هست .
عزیزم چه اطلاعات خوبی دادی حتما به دوستمون انتقال میدم .
پر برکت باشی قربونت دریافت شد
عزیزم همه مون ازین خاطرات داریم و بخاطر همون خاطرات هممون تراپی لازمیم.مامان من که هربااار هم که بحث میشه چون حرفی ندارن با داد و فریاد و فحش به خود ما رو خلع سلاح میکنه.و دیگه مدتیه تصمصم دارم بحث نکنم باهاش و لی امان ازین خاطرات که همیشه تو روانمون هستن.و سعی ای که میکنم من مادر بهتری باشم.
قربونت برم بهتره بگیم : همه مون از این خاطرات خییلی خیلی تلخ داریم
کار خوبی میکنی منم بحث نمیکنم ولی جداً اذیت میشم
قربون تو که مادر بهتری هستی
روزت بخیر وشادی مهربانوجان.فکر کنم همگی مون یه جورایی زخم خورده تربیت ناصحیح پدر یا مادر بودیم.خاطرات گذشته رو برامون زنده کردی ولی نسل ما یه جوریه که بخشیدیم شون وگفتیم دست خودشون نبوده.سخت گیری های بیخودیشون رو کل زندگیمون تا ثیر گذاشت ویه جورایی فرصتهای ما رو سوزوندن.چون نسل ما در شرایط حداقلی امکانات چه اقتصادی ، اجتماعی و...خیلی پر تلاش وامیدوار بود....ولی باز خودمون رو رشد دادیم
خدارو شکر که تونستی به بهترین شکل مهردخت رو تربیت کنی مهربون آزاد اندیش خوش قلب.اینا خیلی مهمه وایشالا تو زندگی بهترین ها براش اتفاق بیفته.چقدر مهردخت بهت شبیه.همون لبخند شیرین و نگاه مهربون.پرتوان باشی مادر قوی
شب و روزت بخیر عزیزم
عززیز منی مهربون بینهایت به من و مهردخت لطف داری
با اینکه جامعه هم در این آشفتگی اجتماعی موثر بوده موافقم. اما بحث اینه که تغییر جامعه از اراده من خارج هست ولی خودم رو می تونم تغییر بدم.
برای چاپ کتاب هم باید بگم ارشاد حساسیتش روی کتاب های مذهبی و جامعه شناسی هست و بقیه کتاب ها معمولا بدون هیچ مشکلی و ظرف چند روز از ارشاد مجوز می گیرن(این کار رو معمولا ناشر می کنه و اصلا نویسنده در این زمینه اقدامی نمی کنه)
بله حتما باید از خودمون شروع کنیم
کاش هزینه ی چاپ خاطراتم رو داشتم ، با این حساب درمورد ارشاد اشتباه می کردم . متن پست رو تغییر میدم عزیزم
سلام مهربانوجان
خوبی عزیزم؟
ای قربون دردو دل کردنت. مامان منم وقتی پسرم نافرمانی میکنه تکیه کلامش اینه که بزن تودهنش.منم احساس بی کفایتی میکنم وقتی مامانم این رو میگه.
ببین عزیزم پدر و مادرامونم تقصیری ندارن چون تغییرات نسل جدید رو درک نمیکنن.
یه جمله هست که همیشه آرومم میکنه اینکه پدر و مادرای ما در زمان خودشون سعی کردن بهترین خودشون را برامون بذارن.اونها هم قربانی قربانیان هستند.
دوستت دارم عروس خانم خوشکل و مهربون
سلام سیمای قشنگم



خدانکنه نازنین
تغییرات رو الان درک نمیکنن، زمان ما هم که پدر کودکی و نوجوانیمون رو دراوردن .
درسته تلاش کردند بهترین باشند ولی میلی هم برای تغییر نشون نمیدن و اتفاقا اصرار براشتباهاتشون دارند ، این اذیتم میکنه
فدای تو عزززیزم خیلی لطف داری . قلبم از کامنتاتون پر از شکوفه ی گیلاس شده
مهربانوجانم منُ هم یاد چه خاطراتی انداختی ... دقیقن منم با همچین تفکراتی بزرگ شدم .. و دوران راهنمایی و دبیرستان پر بود از این مدل خاطرات ...

الهی دوستمون روز به روز حالشون بهتر بشه
چه عروس قشنگی، چه لبخند دلبری
متاسفم عزیزم .. دارم فکر میکنم اگر گزینه ی خودکشی برای نسلهای ما باز بود مثل بچه های امروز ، احتمالا یک سوم جمعیت امروز رو داشتیم .


الهی آمیین
مرررسی قربون نگاه مهربونت
اگر دوست نداشتی این کامنتم رو منتشر نکنید و صرفا چون معتقدم فرد انتقاد پذیری هستید این کامنت رو ارسال می کنم.
به نسرین جون تبریک میگم بابت چاپ کتابشون ولی اگر می خواید تبلیغات کنید به سیاه نمایی رو نیارید.
کشور ما پر از مشکل(دزدی، اختلاس، پارتی بازی، فرار مغزها و...) هست ولی انصافا چاپ کتاب پروسه خون به جگر کنی نداره و بسیار هم راحت هست(البته بجز انتشارات دانشگاهی که چون کتاب داوری میشه حتی تا یک سال هم طول می کشه) برای همینه که هر سال چن ده هزار کتاب منتشر میشه.
البته اگر بگید نوشتن کتاب پروسه سختی داره قبول دارم.
ضمنا قالی کاشانی شما، ماشالله تکون نخوردی عروس زیبا.
نه چرا منتشر نکنم عزیزم ؟

منظورم سیاه نمایی نبود. ارشاد سختگیره و هزینه ی انتشار خیلی زیاده .
لطف داری عزیزم
سلام عزیزم
من شخصا مخالف سیگار، مشروب، مواد، روابط ج. ن. س. ی خارج از ازدواج هستم.(البته مشکلی با روابط اجتماعی با جنس مخالف ندارم و به نظرم خیلی هم آموزنده و مفید هست.) ولی تا الان به خودم اجازه ندادم به کسی بگم این کارها رو نکن.
بچه ندارم ولی معتقدم نا سامانی های موجود در جامعه نشات گرفته از روابط اشتباه والدین با کودکانشون هست که در نوجوانی و جوانی بچه ها خودش رو نشون میده. در واقع این کمبودها، بی توجهی ها و تحقیرهایی که بچه ها شدن به صورت گرایش بچه ها به این کارها نمود پیدا می کنه.
هر روز از در یکی از بهترین دانشگاه های سراسری تهران میگذرم و جوانان بسیاری رو می بینم (دختر و پسر هم نداره) که در حال سیگار کشیدن هستن. بسیار می شنوم که همین جوان ها آخر هفته ها رو در ویلای اجاره ی به خوردن مشروب و روابط نامشروع می بگذرونن. تن شون هم که شده دفتر نقاشی و از بالا تا پایین تتو هست.
متاسفانه از غرب تنها بی بند و باری رو یاد گرفتیم و بس. ارزش ها و عدم ارزش ها جاشون عوض شده، ببخشید این کلام رو به کار می برم ولی کسی که سالم زندگی کنه اُسکل و کسی که سالم زندگی نکنه با کلاس هست و....
قطعا بعد از بیست سالگی که شخصیت انسان شکل می گیره تذکر و بحث فقط باعث شکستن حرمت ها میشه و به نظرم والدین اگر براشون مهمه که بچه هاشون سالم زندگی کنن باید در کودکی فرزندانشون رفتار درستی با اون ها داشته باشن.
سلام دوست من
با حرفات کاملا موافقم . متاسفانه این معضل رو درجامعه به وفور میبینم . بچه ها به پوچی رسیدن و این دقیقا همونیه که برنامه ریزهای سیاسی میخواستن که به اینجا برسیم . خانواده رکن اصلیه جامعه ست این درست ولی خود جامعه هم بستر مناسبی برای رشد و تربیت استاندارد و معقول نیست . این چندگانگی فرهنگی هم که ما دچارشیم کم به نسل ایرانی آسیب نزده . خونه یه مدل هستیم ، مدرسه یه مدل دیگه . تلویزیون میلی مون یه فرهنگی ترویج میده که سینمای خانگی زمین تا اسمون باهاش متفاوته .. خلاصه که بد دنیایی شده
سلام مهربانو جان
مطلبی که نوشتی کاملا درسته منم نظرم اینه زندگی شخصی هر کسی به خودش مربوطه
و شما چقدر خوب و بدون عصبانیت با مادر رفتار کردی اینم به نوبه خودش خیلی آموزنده و قشنگه
عزیزم هر چند کم اما با این حال من 200 هزار تومان بابت مورد حکایتی واریز کردم
امیدوارم که کمکی باشه
مراقب خودتون باشید
سلام لیندا جانم
قربونت برم ، اصلا نمیتونم نسبت به افراد خانواده م مخصوصاً مامان و بابا رفتار تندی داشته باشم . طفلک بابا که نهایت محبت و احترام رو داره ولی معمولا مامان کارایی میکنه که خیلی عصبیم میکنه اونم چون سنش رفته بالا به روی خودم نمیارم . راستش رو بخوای خیلی وقت هم بود ازش چنین رفتارهایی ندیده بودم (نسبت به جوونی هاش خیلی ملایم شده) .
عزیز دلم دستت درد نکنه پر از روزی باشی دختر تو همیشه پای ثابت کمک هایی
سلام مهربانو جون.
مامانم و خانواده مادریم اینطوری نیستند. مامانیم با اینکه در جوونی خیلی هم سختگیر بودند اما الان اصلا حس بدی نمیدن و این اخلاقشون باعث شده ما بهترین تفریحات رو توی خانواده داشته باشیم و برای تجربه مجبور نباشیم حتما با دوستهامون وقت بگذرونیم. نمیدونم بقیه دیدشون چیه اما اینکه بقیه باهاتون احساس راحتی داشته باشن اصلا به احترام خدشه ای وارد نمیکنه. اتفاقا همه حد خودشون رو میدونن.
سلام لیمو جان
خوشحال شدم از کامنتی که نوشتی . نسل بعد از من هم همینطور بودن تو خانواده . یعنی من بعنوان خواهر بزرگتر سختگیر نبودم و معمولا مامان همراه بابا سفر بودند . خواهر و برادرها راحت بودند ولی بدترین سختگیری ها روی من اعمال شد .
علت ازدواج زودهنگام خودم رو به این رفتار مامان بی ارتباط نمیدونم
سلام منم ادرس اون دوره که سمانه جون مامان صدار و .... اشاره کرده بود میخام اگه مقدوره
سلام عزیزم
خیلی خوبه که ادرس ایمیل گذاشتی. سمانه جون یا خودم برات میفرستیم عزیزم
سلام عزیزم
چه بحث خوبی رو گفتید یاد چندسال پیش خودم افتادم وقتی خواهر کوچیکه این کارو کرده بود انقدر گریه کردم داشتم دیوانه میشدم وکلی با مشاور حرف زدم ولی یه جایی به بعد گفتم این مشکل من نیست وچقدر با حرف اقا بردیا موافقم که گفت اونی که همه چی رو تست کرده ادم بدی نیست واینکه خود شون لب به چیزی نزده هم ادم خوبی چرا مادرهامون تو این همه اطلاعات ولی هنوز نمیخوان یاد بگیرن که انقدر حساس نباشن یکم ارامش داشته باشن انقدر با این چیزها فکر نکنن بچه های بدی هستن یا اگر دست به چیزی نزنن بچه های خوب یه عمر مقایسه شدیم وچوبشم خوردیم با نمره هایی که دیگران گرفتن وما سرکوفتش رو خوردیم الان ما از نظر روابط از اونا که مقایسه میشدیم جلوتریم ولی کسی بها نمیده
امیدوارم ماها درست تر رفتارکنیم
سلام نرگس جون چقدر خوب که روی خودت کار کردی . واقعا فکر میکنم من و خیل عظیمی از همسن و سالام اصلاً بینمون ادم سالم از نظر روان پیدا نمیشه . تو مدرسه تحقیر و سرکوب ، تو جامعه یه نوع دیگه و تو خانواده هم که دیگه هیییچی . من واقعا به خاطرات نوجوانیم که فکر میکنم خیلی خاطرات بدی یادم میاد و خوشحالم از بابت اینکه در این زمینه واقعا درست رفتار کردم
مهربانو جان برای کمک مبلغ 300 تومن ناقابل واریز شد.ممنون از قبول زحمت برای کارهای خیر، عروس زیبای 30 سال پیش.
مررسی شادی جانم ، لطف کردی دوست من سلامت باشی.

چه تعریف دلنشینی
مهربانو جان موضوع خوبی رو مطرح کردی، منم در مورد نبات با اینکه بهش خیلی اعتماد دارم و میدونم فهمیده است ولی بعضی موقع نگران میشم و حس می کنم نکنه با دخالت نکردنم دارم کوتاهی میکنم و بعدها ممکنه خودم رو مسئول تصمیماتِ از نظر ما نادرستش بدونم. البته هنوز اتفاق نیفتاده ولی از وقتی از ما دور شده خیلی به این موضوع فکر میکنم. مخصوصا اینکه پدرش هم تقریبا با اعتماد به صمیمیت من و نبات سعی میکنه خیلی توی این موارد دخالت نکنه.
من خیلی به آزادی فردی متناسب با سن بچه ها معتقدم ولی نگرانی از حد و حدود همیشه هست. از زمان نوجوانی نبات تا الان سعی کردم با استفاده و مشورت و همراهی یک مشاور مجرب راه درست رو انتخاب کنم. الان نبات خودش همه مسائلش رو به صورت هفتگی با مشاورش پیشش میبره ، منم جداگانه برای برخورد با دوقلوها با مشاور پیش میرم و اعتقادم اینه که بچه هایی که حمایت بدون مزاحمت خانواده رو داشته باشن ممکنه بعضی جاها از مسیر منحرف بشن ولی خیلی زود به مسیر درست برمیگردن و در مجموع خیلی نگرانکننده نیستن.
ای جااانم میدونم چقدر نگرانی و فکرت درگیر این موضوعه ولی شادی جان بچه های ما سالهای زیادی رو دربستر امن خانواده گذروندن و با اینکه دخالت مستقیم تو امور شخصیشون نداشتیم ولی خیلی ازمون یاد گرفتن و اینکه غیر مستقیم زیاد درموردش صحبت کردیم . یاد یه چیزی افتادم من بارها به مهردخت گفته بودم که فلانی رو بغل کردم و بوسیدم چقدر بوی نامطبوع سیگار میداد .. حیف باشه خانوم به این زیبایی سلامت و زیبایی خودش رو با این عادت به خطر انداخته . یا مثلا تو دبستانمون چند تا بچه بودن که صبح به صبح میومدن مدرسه کسی دوست نداشت کنارشون بشینه چون طفلکا لباساشون بوی سیگار میداد .
به هر حال این صحبت ها و دیدگاه های ما در ضمیر ناخوداگاهشون حک شده و اینکه کارت درست بوده دوست گلم اینهمه وقت گذاشتی و میذاری با مشاورها در ارتباطی تاثیرات مثبت در رشد تربیتی بچه ها رو نمیشه نادیده گرفت .
با همه ی اینها این دنیا محل آزمون و خطا برای همه ی انسانهاست ، حرفت کاملا درسته ، حتی اگر بچه ها چیزی رو امتحان کنند که نباید ، به راه اصلی برمیگردند
چه خاطرات ناراحت کننده ای از رفتار مامان یادم میوفته، یک بار تو جمع فامیل نشسته بودیم اون وقتها حدود 15 16 ساله بودم مامان با افتخار داشت تعریف میکرد وقتی دختر و پسرم کوچیک بودند مثلا حدود 4 5 سال با هم بازی می کردند گفتند مثلا ما عروس دومادیم، مامان گفت پا شدم زدم تو دهنشون چون فکر کردم حتما یک چیزهایی فهمیدن، بعد فکر کن هنوز تو اون سن من هیچی نمیدونستم ، و اون احساس افتخار مامان از شیوه علمی تربیتیش هنوز بعد از سی سال یادم نمیره


سلام
به نظر من نمیشه جلو بچه ها را گرفت و اگه بخوان فرضا سیگار بکشن حتی درصورت مخالفت ما هم این کار را انجام میدن. اما نمیشه اصلا هیچ چیزی هم بهشون نگفت. حداقل میشه بهشون توصیه کرد.
ازدواجتون گرچه تجربه خوشایندی نبوده اما دخترتون ثمره اون ازدواجه پس بهتون تبریک میگم.
سلام آقای دکتر
دقیقا اگر بخوان انجام میدن ، امکان نداره هیچکدومون سکوت کنیم . در طی سالیانی که باهاشون درارتباط هستیم بارها به عناوین مختلف و بصورت غیر مستقیم نقطه نظراتمون رو دراین موارد بهشون انتقال دادیم و پیامد های تجربیات اشتباه رو هم خاطر نشان کردیم حتی بصورت خیلی خیلی نامحسوس .
ممنونم آقای دکتر ، بله مهردخت واقعا شیرین ترین هدیه ی عمرمه
سلام مهربانو جان
یه کارگاه آموزشی شرکت می کردم که خیلی خیلی آموزنده بود،کارگاه قدرت زنده بودن. مربی اصلی در آمریکا زندگی می کنه و بسیار آدم دوست داشتنی هست.( مجازی در زوم)
تو این کارگاه خیلی مسائل برای ما روشن شد و واقعا تاثیرگذار بود
در یکی از جلسات گفتند:زمانی که شما به دنیا آومدین یه کتاب چند صد صفحه ای به پدر و مادرتون ندادن که با توجه به راهنمایی های اون، شما رو پرورش بدن، اونا بهترین روش رو از نظر خودشون برای تربیت شما برگزیدن، اونها رو همان طور که هستن بپذیرین و...
اگر خواستین براتون ایمیل کنم( در صورت تمایل آدرس ایمیل بزارین )چون به زودی یه دورهمی برگزار می کنند که رایگان هست برای معارفه و هدف گروه حتی برای مامان و بابای شما هم مفید هست و اگر شرکت کنند حتما متوجه تغییرات رفتاری اونا با شماها خواهید شد
سلام عزیزم
ما پذیرفته ایم که اونا هم اولین باره دارن زندگی میکنند در نقش هایی که بهشون محول شده از جمله همسری و والد بودن ولی با اینهمه اموزه هایی که امروز درمورد علم روانشناسی وجود داره و خدا رو شکر به وفور در دسترس همه مون هم هست اگر الان مادری بچه ش رو با بچه های دیگه مقایسه کنه، تحقیرش کنه ، تنبیه بدنی کنه و ... نمیتونیم بگیم بار اولشه بلد نیست . من واقعا از مادر خودم توقع دارم ، حتی اگر در نوجوانی من ناآگاه بود الان دیگه اصلا نمیپذیرم .
آدرس ایمیلم
best_id82@yahoo.com ممنونم از لطفت عزیزم
سلام
واقعیتش اینه که حتی اگه معتقد هم نباشیم که این امور شخصیه و مربوط به خود بچه هاست، به جز نهایتا یه گپ دوستانه یا حتی جدی کاری از دستمون برمیاد؟ با پرخاش و تهدید رویه شون رو عوض میکنن؟!
متاسفانه خیلی از مامان ها ازونجایی که کردار بچه ها رو بازتابی از تربیت خودشون میدونن، به هر فعل متفاوت یا اشتباهی از جنبه حیثیتی نگاه میکنن.
با احترام، ۵۰۰ هزار تومن واریز شد.
سلام فائزه
نه واقعا همین از دستمون برمیاد و کاملا هم درسته .
ممنون از محبتت دوست من پر از تن درستی و برکت باشی
منهم همیشه به دوستام می گفتم آدم باید تا هجده ـ بیست و یک سالگی مواظب بچه هاش باشه و یادشون بده راه چیه چاه کدومه بعد دیگه اطمینان کنه بهشون و بفرسته تو اجتماع خودشون تجربه کنن.



اما راستشو بگم تا سالها بعدش نتونستم. اما بعد بخودم هی زدم و خیلی خیلی کمتر میگم. اونم نه دستوری، سوالی. مثلا میگم فکر نمی کنی اگه اینجوری کنی بهتره؟
او هم نود و نه درصد مواقع میگه نه!
در مورد کتابم باید بگم ازت خیلی ممنونم. تو همیشه حامی خوب من بودی و هستی.
در مورد سوم هم ببینم چه میتونم بکنم
و چهارم: چقدر زیبا بودی، مثل همیشه.
مهردخت خیلی شبیه تو هست.
نسرین جون من همین اعتقاد رو داشتم و دارم و واقعا اجرا کردم .



اون "نه" خیلی خوب بود
قربونت برم باعث افتخارمی
چشمای مهربونت همیشه منو زیبا میبینه
آرره مهردخت بجز بلندی قدش و رنگ پوستش خیلی شبیه منه