دلنوشته های مهربانو
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 10 شهریور 1395

کانال تلگرامی کارهای مهردخت به آدرس


https://telegram.me/artfever  

شنبه 16 خرداد 1394


دلنوشته های مهربانو از آشنایی تا جدایی


خاطرات ده سال زندگی مشترک ، با پدر دخترکم ... این با ارزش ترین میراث من برای اوست

در اینجا بخوانید 

یکشنبه 14 آذر 1395

وااای خدا چه قالبم زشت شده والله پستم انقدر طولانی نیست ولی ببینید چقدر زیاد بنظر میاد 

یکشنبه 14 آذر 1395

"به گیم نت دوران نامزدی خوش اومدید"

این پست جهت آشنایی با  مراحل مختلف بازی نامزدی و غول های هر مرحله نوشته شده . 


فاطمه یه دختر گل بنام شکیبا  داره که وقتی دبیرستانی بود با یه پسر دوست شد ، خدا رو شکر هم  خودش دختر خوبیه ، هم پسری که باهاش آشنا شد ، پسر با معرفت و آقا منشانه ای بود . 


تو این دوره زمونه که عشق  جون ها کم مایه و بی دوامه .. این دوتا مرغ عشق سالها به پای هم نشستند ... امروز شکیبا بیست و پنج ساله ست ،

 از همون موقع که دیپلم گرفت جایی مشغول به کار شدو تو تمام این سالها کار کرده و هزینه تحصیلشم داده ، یعنی دختر مستقل و با عرضه اییه .


 اما ماجرای دوستی شکیبا و محمد رو پدر شکیبا نمیدونست و همه ی این سالها ، فاطمه  نگران بود که وقتی بچه ها میرن بیرون من نمیدونم باید به پدر شکیبا چی بگم ..


 تو این یکسال اخیر فاطمه خیلی به دخترش اصرار میکرد که با محمد صحبت کن که دیگه برای خواستگاری اقدام کنند و این موضوع تکلیفش مشخص بشه ، راست هم می گفت بنده ی خدا بالاخره شکیبا تو سن ازدواج بود و باید تکلیف رابطه ش معلوم میشد.


از طرفی محمد هم کارآزاد انجام میده و  خلال سه چهار سال گذشته،  در یکی دو زمینه فعالیت کرده و درآمد خوبی هم داشته ، البته به دلیل اینکه محل کسبش اجاره ای بود ، مدتی وقفه تو کارش می افتاد، 


وقتی که فاطمه به شکیبا اصرار میکرد تکلیف رابطه تون رو مشخص کنید ، محمد تو اون وقفه ی کاری بود و دوست داشت بیشتر متمرکز کسب و کارش باشه .


  فاطمه اما ، اصرار میکرد و تاکید داشت فقط معارفه و نامزدی انجام بشه و رابطه شکل رسمس پیدا کنه ، من دیگه برای مراحل بعدی اصرار ندارم و با خیال راحت به کارهاتون برسید و سر فرصت برای شروع زندگی مشترک اقدام کنید . 


خدا رو شکر بالاخره ، اوایل امسال این معارفه و بعدش نامزدی در فضایی صمیمانه و خصوصی صورت گرفت . 


تو خانواده ی محمد یه مامان وجود داره با پدر و چند تا پسر ، یعنی محیط کاملا" مردونه ست . از اون طرف خونه ی شکیبا اینا کاملا" برعکسه . بنابراین حضور شکیبا در خانواده ی داماد محیط رو زنونه تر و دلپذیرتر  کرده ، و به طبع  گرمای وجود محمد در منزل شکیبا اینا کاملا احساس میشه . 


همه چیز عااالیه و دیگران که از بیرون به ماجرا نگاه میکنند با خودشون میگن " مگه از این بهتر هم میشه؟؟" 


ولی متاسفانه همونطور که میدونیم معمولا" هیچ چیز در حد عاالی نیست  و همیشه مشکلاتی در روابط انسانی وجود داره که به دلیل عدم مدیریت و صد البته در خانواده های شرقی ، به دلیل محبت بیش از حد خانواده به بچه ها بروز میکنه. 


حتما حسابی کنجکاو شدید که مشکل چیه ؟ خیلی ساده ست ، مشکل قرار گرفتن ما در مرز سنتی و مدرنیته ست . 


فاطمه مثل همه ی مادرهای ایرانی که  در دهه پنجم زندگیشون هستند (یعنی بین چهل تا پنجاه سالگین ) و خودشون با شرایط حدود بیست تا سی سال قبل ازدواج کردند ، تو این شرایط گیر کرده . 


در زمان خودش ، اگر برادر می فهمید که عشق ساده ای تو دل خواهر جوونش پا گرفته و در حد نیم نگاه شرمگینی تو محل ، با پسری رد و بدل کرده و نهایتش دوتا کاغذ شمع و گل و پروانه دار کشیده به دست کسی داده یا از کسی گرفته  ، به خودش اجازه میداد که خواهرش رو زیر لگد له کنه تا هم ثابت کنه مرررد شده و هم جلوی خراب شدن خواهر رو گرفته باشه . 


اما امروز ، فاطمه و همه ی ما میدونیم که این یه تعصب احمقانه ست و اصلا قبولش هم نداریم به همین دلیل شعار میدیم که ازدواج نباید کورکورانه و بدون شناخت باشه و دختر و پسر باید خودشون با هم آشنا بشن و رفت و آمد کنند و خیلی چیزهای دیگه که اصلا از حوصله ی پست وبلاگی خارجه ، 


پس پذیرفتیم و تاکید می کنیم که دخترها و پسرهامون در محیط های سالم با روابط سالم با هم معاشرت کنند . پدر های خانواده هم مثل همه ی ما تو همین اجتماعند و تغییرات رو می بینند ، اونها هم میدونند ازدواج ها به سبک قدیم دیگه جواب نمیده ، اما وقتی خودشون دختر دارند جوری رفتار میکنند که اگر دختر ما دوست پسر بگیره خون بپا می کنیم 

***********

تو همین رفت و آمد ها و نامزد و بله برون کردن ها ، فاطمه جان ،  کلی خط و نشون کشیده بود که اعتقادی به محرمیت نداریم و نامزد که کردیم یه وقت نیان بگن میخوایم صیغه بخونیم هااا... 


یه بار بهش گفتم چرا با این جدیت میگی به هیچ وجه زیر بار این موضوع نمیری؟ من کاری به درست و غلط بودنش ندارم ولی این کار تو کشور ما مرسومه و خیلی از خانواده ها انجام میدن .. چیه که تو انقدر تاکید داری؟

 گفت : نمیدونم مهربانو بدم میاد دیگه .. اصلا از کلمه ی "صی/غه " بدم میاد (باور کنید یکمی هم رنگش سرخ شد)  .. به هم نگاه کردیم و بامزه ، خودش هم از این دلیل آوردنش خنده ش گرفت . 


اما درست مدت کوتاهی بعد از نامزدی بود که  فاطمه با ناراحتی و دلخوری عنوان کرد که خانواده ی محمد تقاضای محرمیت کردن و گفتن میخوایم رفت و امد کنیم ، سختمونه ... پسر  ما میاد منزل شما یا شکیبا جون میاد پیش پدر محمد می خوایم راحت باشیم . 


این وسط شکیبا تو منگنه بود ، از طرفی خانواده ی محمد بودن که از نظر خودشون یه خواسته ی کاملا" مرسوم و طبیعی داشتند ، و از طرفی مادر خودش که از قبل خط و نشون کشیده بود و فقط هم می گفت دوست ندارم این کار انجام بشه و دلیل قانع کننده ای هم نمی آورد . حتی نمیتونست بگه دلم نمیخواد به هم محرم بشن که نکنه زیادی با هم احساس راحتی کنند ، چون همیشه گفته بود من جوری دخترم رو تربیت کردم که بهش اعتماد دارم . 


خلاصه که یکمی فکر کرد،  دید دلیلش به درد خودش میخوره و این وسط دخترش هم اذیت میشه و موافقت کرد . 


صیغه ، ای وای ببخشید محرمیت هم خونده شد و غول این مرحله رو هم شکست دادیم و وارد مرحله ی بعدی شدیم . 


بچه ها هم هنوز  آخرین جمله ی محرمیت کامل خونده نشده بود گفتند ما خیلی سال در انتظار هم بودیم ودلمون میخواد با هم بریم مسافرت . 


قیافه ی فاطمه عین بروسلی تو فیلم خشم اژدها شده بود که " اصلا"""""""""""""" حرفشم نزنید که باباتون قیامت درست میکنه " ...


فکر می کنید چی شد؟؟  تهش دو روز شکیبا اشک ریخت و فاطمه مجبور شد ، سانتی متر روشنفکریش رو جابجا کنه و نهایتا" به این نتیجه رسید که بچه ها هرکاری بخوان بکنن ، میکنن چه برن مسافرت چه همینجا ..

همین ها رو هم ، چند بارجلوی پدر شکیبا تکرار کرد و از اونجایی که کلا" خانواده ی زن سالاری هستند و قلق و رگ خواب همسر کاملا در دستان معجزه گر فاطمه ست ، پدر رو هم برای صدور این مجوز آماده کرد . 


شکیبا و محمد با هم ، راهیِ سفر کوتاه مدتی به یکی از کشورهای همسایه شدند ..


 من تو اون مدت دلم همراهشون پرواز میکرد و میدونستم چققددددر این سفر و این وصال شیرینه . 


فاطمه اما درگیر حاشیه های جانبی و دست و پا گیر سنت بود . 


به شکیبا تاکیید کرد که هیچ عکسی تو شبکه های اجتماعی نذاری ها ... درسته که به هیچ کس مربوط نیست و تو پدر و مادر داری که اونها بهت اجازه دادن،  ولی من حوصله ی فامیل حرف مفت زن ر و ندارم . 


شکیبا جان هم دمممش گرم ، هنوز پاش درست و حسابی به زمین بلاد کفر نرسیده بود که یه عکس خوشگل و باحال گذاشت وسط صفحه اینستاگرامش و گفت :عاااشق همه تونم دختر پسرای فامیل ....الهی نصیبتون بشه 


بگذریم که فاطمه حرص میخورد و به شکیبا بدو بیراه میگفت... از این طرف هم عین شمشیر دولبه ی زهر آگین دل و روده ی همه ی فرصت طلب های فامیل رو ریخت تو تشت رختشوری . 


تو این مدت یکی دو بار گفت : مهربانو من میدونم بچه ها خیلی مقیدن و دست از پا خطا نمیکنند .. 


منم گفتم : والله من نمیدونم منظورت از خطا چیه ، ولی اگر منظورت  اینه که  دوتایی تو بستر زیبا و شیک هتل ، تو یه کشور دیگه که  با اجازه ی خانواده و اون بقول تو محرمیتی که خوندن و هر دو زیر سی سال سن دارن ، خودشون رو از رابطه ی زناشویی شیرین محروم میکنند ، باید بگم حتما برگشتن ببرشون دکتر .. 


آرررره جون عمه ی من و تو شب به شب ، جیش بوس لالا میکنند ، رو شونو میکنند سمت دیوار و میخوااابن !!!


(جفتمون از خنده غش کردیم) 


 درضمن اصلا به من و تو مربوط نیست که درموردش حرف میزنی ، حواست هم باشه که به هیچ وجه سئوالی در این زمینه از شکیبا نپرسی هاااا. 


خلاصه بچه ها به سلامتی و با روحیه و انرژی دو چندان از سفر برگشتند .. 


به شکیبا گفتم ،  تو زندگی مشترکت ، از این سفر ها بارها و بارها میری ولی هیچکدومش ایندفعه اییه نمیشه هااا

***********

همونطور که میبینید غول این مرحله رو هم با موفقیت به زانو درآوردن . اما مرحله ی جدید وآزاردهنده وقتی شروع میشه که فاطمه دوباره زده کانال سنت ها !!!


شکیبا با محمد میرن بیرون ، فاطمه چند بار تلفن میکنه که پس کجایی ؟؟ چرا موندی بیرون ؟ مگه تو صاحب نداری ؟ ساعت یازده شبه . چه فکری میکنی ؟؟ آی شکیبا خانوم تو هنوز هم دختر این خونه ای هاااا.. 


جالب اینجاست که این تلفن ها حتی زمانی که شکیبا تو خونه ی محمد اینا مهمونه ادامه داره . 


 من بارها شاهد بودم که شکیبا و محمد قبل از خواستگاری باهم بیرون یا مهمونی میرفتند و گاهی بخاطر دیر آماده شدن شام مهمونی یا ترافیک خیابون و این برنامه ها برگشتنشون حتی به ساعت یک بامداد هم رسیده . 


حالا فکر میکنید الان بعد از گذشتن همه ی این ها ، دلیل این سخت گیری  چیه؟

 نمیدونید؟؟ من میدونم ،


 دلیلش اینه که ما هنوز علی رغم همه ی روشنفکری هامون تو سنت ها گیر کردیم .. ما عقلمون به چشممونه ، ما میخوایم ثابت کنیم که خیلی پایبند اصول و قواعد هستیم .. خونه زندگی هامون قانون داره و ما به بچه ها مون مسلطیم حتی اگر نامزد کرده باشه باز هم اجازه نداره هروقت خواست بره هروقت خواست بیاااد !!!

این کارها در واقع ،  گوشی رو به دست خانواده ی پسر دادنه .. 


یعنی اوووی عموووو ، ببینید چه دختری تربیت کردیم ؟؟ ببینید چه دختر با قاعده و خانواده داری نصیبتون شده .. یه وقت فکر نکنید هر دنبیله هاااا... 


اینجا بچه ها مغموم و گیج میشن ، رابطه ها توام با دلخوری و کدورت میشه ، ممکنه داماد برگرده بگه : عه پس چی شد ؟ مامانت که گفت من در تنگنام جواب باباشو چی بدم ، مگه نگفت بیاید رسمیش کنید من کاریتون ندارم ؟ نکنه همه ی این صغرا کبری چیدن ها کشک بود ؟؟ خوب راست هم میگه بنده خدااااا


اما ماجرا به همین ختم نمیشه .....متاسفانه ،  هم  مرحله های های دیگه ، و هم غول های متنوع دیگه تو این بازی وجود داره . 


قبل از رسمی شدن رابطه همه ش صحبت اینه که ما چشممون به تجملات نیست و فقط نان و عشق و رفاقت توقع داریم ، یه دل عااااشق و یه زندگی جمع و جور کافیه والله .. مگه ما از کجا شروع کردیم ، خودمون با رفاقت زندگیمونو ساختیم . 


حالا پسره بنده خدا بیشتر از حدش بریز بپاش کرده ، کادوی تولد مسافرت خارج هم برده ....روز دختر انگشتر آورده ، 


ولی از ده تا عید مذهبی که ماشالله تو دین ما فت و فررراووونه ،   و اینجور موقع ها به نفعمونه که کاملا" مذهبی و سنتی بشیم ، داماد یبنوا چهارتامناسبت رو طلاکادو داده ، شش تای بقیه رو هم عطر و کفش و گل و چیزای دیگه داده 


فاطمه جان ، چشماشو میبنده و میگه:

 ببخشیدا شکیبا خانوم ما رسم داریم عروس باید طلا هدیه بگیره ( ای بابا ننه ت خوب بابات خوب ، چرا کمر همت به قلع و قمع داماد بستیم !!!


هر تیکه طلا که درخور یه خانم بیست و چند ساله باشه ، (وان یکاد برای نوزاد نیست که ) حداقل باید پونصد هزارتومن پیاده بشه ...

خوب خدا رو خوش میاد، شما که میدونید داماد یه پسر جوون از یه خانواده متوسطه و چند تا  برادر دیگه هم داره ، شغل آزادشم راه انداخته و باید بفکر عروسی و مسکن و این حرفا باشه ، بیاد برای همه ی عید و مناسبت های مذهبی و سنتی طلا کادو بده !!!!مگه ندید بدیدیم؟؟ حالا من فاطمه رو میشناسم هااا اصلا موجود مادی هم نیست ها، همه ش درگیر سنت ها و تو دهنی زدن به این و اونه . 


یا این درسته هی دخترمونو خون به جیگر کنیم چرا مادرشوهرت بهت کادو لباس و پارچه داده؟ مگه تو از اینا میپوشی؟؟ 


بابا هدیه س . والله آدم تشکر میکنه و با روی باز می پذیره ...دیگه برای نوع هدیه که تعین تکلیف نمیکنه !!!


باور کنید اصلا" چنین شناختی از فاطمه نداشتم و همیشه حرف دهنش غیر از اینها بود ولی انگار حرف دلش این نبود . 


***************


واااقعا" فکر میکنمید تموم شد؟؟ نه جاااانم ، بازم هست .


 موضوع جهیزیه و وام ازدواج رو شوخی گرفتین؟؟ چقدر شما ساده اید بخدا؟؟ 


الان فاطمه خانم عنوان کرده که وام ازدواج به دختر تعلق می گیره ضمن اینکه تو که خودت کارمندی باید برای خرید جهیزیه ت کمک کنی .. شکیبا ناراحت بود به من میگفت : از این بحثا خوشم نمیاد ، من به محمد چیزی نگفتم ولی ما سالهاست رفیق هم هستیم دلم میخواد موقع عروسی یه اندوخته ای هم من داشته باشم که اگر خواستیم خونه اجاره کنیم ، 


بگم بیا منم پول میذارم یه خونه ی بهتر بگیریم یا با هم یه مسافرت خوب بریم یا هر چیز دیگه که خودمون تصمیم بگیریم . 


من که از هجده سالگی کار کردم و هزینه تحصیلمو دادم الان توقع دارم با وجودی که پدرو مادرم فقط دوتا دختر دارند که اولیش من هستم و همه جوره درکنارشون بودم الان هر چقدر درتوان دارند برام هزینه کنند (اصلا اندازه ش مهم نیست ) ولی به من نگن پولاتو به ما بده تا بهترشو تهیه کنیم . هی نشینه بگه عروسی و خونه و همه چی وظیفه ی داماااده به تو چه که بهش فکر میکنی !!!


از این حرفا خسته شدم .. تولد مادرشوهرم بوده رفتم پیششون زود هم یه عکس خوشگل ازش گرفتم و نوشتم تولدت مبارک عشق من ، مامانم داره خودشو میکشه که آرررره برو خودتو بچسبون به اونااا !!!


به فاطمه میگم تو باید خوشحال باشی از این رابطه ی خوب ، مادر محمد هر بار شکیبا رو میبینه سر از پا نمیشناسه همه ی دختر نداشته ش رو تو وجود دختر تو میبینه اونوقت تو هی نیش و کنایه میزنی !!! 

میگه خوشم نمیاد ، یعنی چی ، مگه عروس اینهمه دور و بر مادرشوهر می پلکه ؟؟ 

*********

فاطمه خیلی اشتباه میکنه ، زیاد محبت میکنه البته ولی خیلی اهل منت گذاشتنه ، زیاد  هم به همه چیز گیر میده و روی اعصاب آدم راه میره .. 


این مادر و دختر خیلی به هم نزدیک بودن ، دلم نمیخواد رابطه ی قشنگشون کم رنگ بشه .. 


نمیخوام شکیبا از این حرفا خسته و عاصی بشه و برای رها شدن از این حدیث ها هر چی زود تر خونه ی پدری رو ترک کنه . 


الان همه چیزبا  صمیمیت و رفاقت میگذره .. فاطمه بخاطر حمایت هایی که از بچه ها کرده خیلی توقع داره ، مرتب خلافش رو عنوان میکنه ولی در عمل جور دیگه رفتار میکنه .. متاسفانه اصلا متوجه نیست ، تو دل موضوعه و از بیرون به خودش نگاه نمیکنه ...


چند روز پیش بچه ها می خواستن برن بیرون ولی به محمد گفته برو به موتورخونه مون سر بزن ببین مشکلشو میتونی حل کنی!!!


خیلی به شکیبا توصیه کردم باب اینجور خودمونی شدن ها رو باز نکنه . 


چشمم میترسه از این روابط ، تامدتی هیچ حرفی نیست ولی یواش یواش صدای محمد درمیاد که مامانت هم مارو گیرآورده و این یعنی از بین رفتن حرمتها !!!


شاید تعجب کنید که من چرا اینهمه ایراد از رفتار مادر عروس میگیرم .. دلیلش اینه که متاسفانه در خانواده های ایرانی ، این خانواده ی عروس هستند که خیلی خیلی بیشتر درگیر حاشیه میشن  ، نه که بگم فاطمه این اخلاق رو داره ، نه همه مون درگیر این حرف و حدیث ها هستیم .


فاطمه ، نمونه ای از یه مادر  ایرانیه .... یه نگاه به اطرافتون بندازید، اگر خودتون نباشید ، حتما در نزدیک ترین افراد فامیلتون نمونه ش رو دارید . "ما سنتی های مدرن شده هستیم که  نمیدونیم کدوم طرفی باید غش کنیم ."


طرفدار روابط و آشنایی قبل از ازدواج و مخالف صد درصد ازدواج کورکورانه ایم ؟ 

به استقلال و حقوق دخترانمون واقفیم یا میگیم پولش رو باید زیر نظر ما خرج کنه ؟

به سنت های مذهبی  و قومی پایبندیم و راه به راه تقاضای هدیه های گرانقیمت هستیم ؟ یا میگیم ما جوون ها رو درک میکنیم و باید با عشق و تلاش زندگیشونو بسازن؟ 


خلاصه بیشتر عمرمون رو درگیر همین چیزهایی هستیم که به همون مقدسات قسم ، هیچ نقشی تو خوشبختی بچه هامون نداره که اتفاقا همه ی اینها باعث شکستن حرمت ها و نهایتا بدبختی بچه هامون میشیم .


خدایی چند بار درمورد یه زندگی از هم گسسته گفتیم: ااای وااای اینا که خوب بودن ، پس چی شد؟؟ همینجوری شد دیگه .


چشمامونو بشوریم یه جور دیگه دنیامونو ببینیم ، این بند های نامریی رو از دست و پامون باز کنیم تا احساسمون هوایی بخوره 

(سهراب سپهری عاااشقتم)

******

دوستتون دارم 


یکشنبه 14 آذر 1395

"قالب وبلاگم"

سلام دوستان ، روز و روزگارتون خوش 


همونطور که میبینید قالب وبلاگم بهم خورد و از صبح دمارم دراومد ، ولی آخرشم مثل اولش نشد 


خوشم نمیاد انقدر باریک شده 

( تعداد کل: 117 )
   1      2      3      4      5      ...      24      >>