X
تبلیغات
رایتل






دلنوشته های مهربانو

اینجا خاطرات زندگی مشترک من و دختر نازنینم به یادگار نوشته میشود

کانال تلگرامی کارهای مهردخت به آدرس


https://telegram.me/artfever  


[ چهارشنبه 10 شهریور 1395 ] [ 02:21 ب.ظ ] [ مهربانو ]


دلنوشته های مهربانو از آشنایی تا جدایی


خاطرات ده سال زندگی مشترک ، با پدر دخترکم ... این با ارزش ترین میراث من برای اوست

در اینجا بخوانید 


[ شنبه 16 خرداد 1394 ] [ 01:27 ق.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (2)



"برجی نشست و قامت تهران خمیده شد

 اسباب غم، دوباره سر سفره چیده شد


فریاد آتش است، به هر جا که می روی 

 چندین فرشته بین مه و دود دیده شد!"


******************************

سلام عزیزانم .. میدونم که همگی در بهت از دست دادن هموطنان عزیزمون هستیم و دل و دماغ خوندن و نوشتن رو نداریم . ولی درست همین موقع هاست که بیشتر به وجود هم نیاز داریم و باید همدیگه رو دلداری بدیم . 

خیلی از دوستان می پرسند ما در این موقعیت حساس و بحرانی چه کاری ازمون برمیادغیر از دعااا؟؟

من چند مورد به ذهنم می رسه ، مینویسم .. شما هم بهش اضافه کنید و تو وبلاگا یا گروه های تلگرامی و حتی پست های اینستاگرام،  اطلاع رسانی کنید . شاید بتونیم دست به دست هم بدیم و یه مقدار هرچند جزیی ، فرهنگ سازی کنیم .

1- از انتشار خبرهای غیر موثق و شایعات جلوگیری کنیم . مردم تو این روزهای سخت ، هر خبری رو باور می کنند . 

2- از انتشار عکس ها و نوشته های حزن انگیز که ناامیدی و بغض ایجاد میکنه جلوگیری کنیم .. دیدن و خوندن این مطالب ، خانواده های داغدار رو به نابودی می کشه . اونا به همدلی نیاز دارند و اگر تنهاشون نذاریم و بتونیم دردی از دردشون دوا کنیم کار بهتریه . 

3- سعی کنیم اسامی خانواده هایی که درگیر با این ماجرای تلخ هستند پیدا کنیم و ببینیم چطور میشه کمکشون کنیم ؟ 

کمک های مالی و معرفی برای پیدا کردن شغل و ... . 

4- درمورد آموزش به خودمون و بچه هامون در مواقع بحران مثل زلزله و آتش سوزی و اتفاقاتی از این دست ، جدی باشیم و واقعا یه آمادگی ضمنی رو در خانواده ایجاد کنیم.

5- فرهنگ عبور و مرور با ماشین یا پیاده در نزدیک حادثه رو در خودمون و خانواده مون بالا ببریم . اینکه اولویت با ماشین های امداد رسان هستند رو واقعا درک کنیم و سد معبر نکنیم . تجربه نشون داده مردم هیجان زده ای هستیم و به آموزش بسیار نیاز داریم . 

6- از  هلال احمر بجز یک اسم چیز بیشتری بدونیم . پایگاه های هلال احمر رو جدی بگیریم دوره های رایگان برای کمک های اولیه و پیشرفته دارن .حتی کلاس های اموزش در مواقع بحران دارند . 

7- همونطور که همگی تو پیام ها و اخبار خوندیم و شنیدیم . امسال چهارشنبه سوری رو واقعی برگزار کنیم و مطابق سنت و ایین های ایرانی و باستانیمون پیش بریم . حداقل باری به شونه های خسته ی اتش نشان های عزیزمون اضافه نکنیم . ممکنه خیلی از شما مثل من ، هیچ سالی خودتون رو درگیر این کارهای نا معقول و خطرناک نکرده باشید ، و حالا فکر کنید در این مورد کاری ندارید انجام بدید . اتفاقا برعکس کار داریم و مهم هم هست . 

همه مون تو فک و فامیل و دوست و اشنا ، کسانی رو می شناسیم که به استفاده از مواد منفجره در چهارشنبه سوری علاقه نشون میدن . کار ما اینه که با جدیت بهشون تذکر بدیم و اونا رو از انجام این کار ضد فرهنگ و ناپسند ، منصرف کنیم. 

8- اعضای شورای شهرمون رو بشناسیم و وظایفشون رو بدونیم تا بفهمیم از چه کسی باید مطالبه داشته باشیم . متاسفانه در این مورد از نادانی مردم سوئ استفاده های زیادی شده . وقتی برای رای و انتخابات می ریم . به فلان ورزشکار و هنرمندو اون یکی خوشگل تره ، اون یکی خوش تیپ تره رای ندیم . افراد متخصص و با سواد انتخاب کنیم !!!

9- باید ها و نباید های موقعیت بحران رو بشناسیمو تمرین کنیم . 

10- به حرمت خون قربانیان فداکار ، وااااقعا" یاد بگیریم و یاد بدیم که تا آژیر اتومبیل های امداد رو شنیدیم سرعتمون رو اهسته کنیم و در حاشیه اتوبان و خیابان متوقف شیم و راه وسط رو برای حرکت سریع ماشین ها باز بذاریم . 

11- تو روزای تلخ حادثه حواسمون به بچه ها باشه و عمق تاثر اونها و ترسشون رو درک کنیم و هر خبر ناخوشایندی رو بی ملاحظه درحضورشون ندیم .

12- مطالعه کنیم و بیاموزیم .

دوستتون دارم و امیدوارم در اوج ناامیدی کسی یا کسانی رو زنده پیدا کنند . لطفا" پیشنهاداتتون رو به لیست اضافه کنید . 




[ یکشنبه 3 بهمن 1395 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (11)

پنجشنبه آمد 


مثل همیشه 


دلگیر ، غم آلود ، ابری


اما نه 


این بار فرق می کرد 


پنجشنبه آمد 


سیاااه 


سیاااه 


سیاااه ، برای تهران 


دوستان عزیزم ، در آخرین روز دی ماه به اوج اندوه رسیدیم .  همشهریان تهرانی ، هم وطنان ایرانی تسلیت و


 هم دردی من رو بپذیرید ... بی نهایت غصه دارم . 


بخشی از هویت تهران ، امروز ویران شد 


" هر آتشنشان ابراهیم است در آتش ، این نار گلستان نشد ... آوااااار شد" 





[ پنج‌شنبه 30 دی 1395 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (18)


نمیدونم  اولین  بار چطور پام به صفحه ی اینستاگرام "احسان محمدی" باز شد و خیلی اتفاقی  ،یکی از نوشته هاش رو خوندم ....

بعد از خوندن ، حس می کردم گنجشک کوچیکی تو  سینه م بال و پر میزنه، از جنس قلمش ، نوع نگاهش به زندگی ، مرگ ، عشق ، ظلم ، عدالت و هر چیز دیگه ای و نزدیکی  به احساس من ، شگفت زده شدم .

از همون موقع مشتری پرو پا قرص پست هاش شدم  .

یه چیزی تو نوشته های پر غصه ش یا حتی خاطرات طنزآلودی که به نام " بشوره ببره"می نوشت و می خوندم  که حس می کردم سالهاست میشناسمش...


احسان محمدی کتابی بانام" جنگ بود"داره که میدونستم  کودکی های خودش رو  با طعم تلخ جنگ به تصویر کشیده  و چون حس می کردم از خوندنش اذیت میشم مدت ها  از تهیه ش طفره رفتم ، اما چهارشنبه ی گذشته درد داشتن کتاب و خوندنش  به جونم افتاد ، طوریکه نتونستم طاقت بیارم ساعت کار تموم شه و برای خریدنش اقدام کنم . 

به سایت کتاب آمه رفتم ، دیدم حتی به شهرستان ها ارسال رایگان داره ولی من نمی تونستم منتظر بمونم . 

شهر کتاب نیاوران نزدیکترین جایی بود که به فکرم رسید . تماس گرفتم و دیدم کتاب رو موجود دارند . 

کیف پولم رو برداشتم و با دوتا تاکسی خودم رو رسوندم و کتاب رو خریدم ... 

 تا جمعه شب ، با احسان و ابوذر و اختر و در سال ۶۷ زندگی کردم ،کنارشون مدرسه رفتم ،از نون های داغی که مادر می پخت خوردم و از اینکه قلک پلاستیکی تانکم رو پر نکرده بودم تا برای جبهه بفرستم ،دچار دلهره شدم ...

حتی هیجان خریدن موتور برق و اولین لامپ روستا رو که تو خونه مون  روشن شد رو تجربه کردم ،با احسان از روستای دور افتاده ی کاور توه طاق  برای خیابون ناصر خسروی تهران نامه نوشتم و گفتم : برای من کتاب داستان بفرستید و تا رسیدن کتاب دلم مثل سیرو سرکه جوشید .

 تا اینجای کتاب انگار فیلم زیبا و کم نظیر " نفس " رو می دیدم ، ولی امان از فصل دوازدهم تا پایان...

از فصل دوازدم به بعد ، همراه  بچه ها ،  پای پرهنه روی آسفالت داغ جاده و با هراس رسیدن عراقی ها دویدم ... درد شب خوابیدن تو بیابون و سنگ های تیز،  زیر دنده م رو به دلم کشیدم و از گرسنگی و تشنگی به خودم پیچیدم ... 

 نمیدونم تو این فصل های غمگین ،   بیشتر ، احسان بودم که از دیدن مادر باردارش در هشت ماهگی زجر کشید ،و برای بی خبری از پدر ، دل آشوبه گرفت و دم نزد ، یا مادر بودم که وحشت نیش  مار و عقرب خوردن پنج تا بچه م وسط بیابون و آوارگی جنگ و بی خبری از همسرم ، تا صبح پلک نزدم ... 

کتاب "جنگ بود" رو با همه ی وجودم خوندم و دوست داشتم .. 

جمعه شب خوندنش تموم شد ولی آدم های کتاب رهام نمی کنند ، این نازنین های سخت کوش درد کشیده ، این همه احساس زیبای انسانی ، این غم و این همذات پنداری رو کجا ببرم ؟؟ 


نمیدونم ، شاید دلیل همه ی اینها اینه که من هم مهاجر جنگم ، شاید به این دلیله که بدون اینکه پدر و مادرم جنوبی باشند ، من تو خاک داغ جنوب به دنیا اومدم و شاید بخاطرهمینه که خیلی ها از من می پرسند : تو جنوبی هستی ؟؟

 و من با افتخار میگم : بله 

شاید برای همه ی اینهاست که به نویسنده ی کتاب گفتم : " تویی که سالهاست می شناسمت " 

نفرین به جنگ ، نفرین به جنگ و سلام بر صلح 


**********
ازتون میخوام که این کتاب رو بخونید و خوندنش رو به دیگران توصیه کنید ، گاهی خوندن خاطرات تلخ و شیرین کسی ، زندگی ما رو متحول میکنه ..

 جنگ که یک اتفاق ناخوشاینده ولی نباید بذاریم خاطراتش از ذهن ها پاک بشه ، باید این درد رو مرور کرد تا یادمون بمونه روزگاری چه بر سر این آب و خاک اومد . 


کتاب با قیمت مناسب و سیزده هزارتومن فروش میره ، کتاب آمه به شهرستان ها ارسال رایگان داره .. 

با همه ی اینها هر کدومتون کتاب رو خواستید و به هر دلیلی نتونستید تهیه کنید به من خبر بدید و به عنوان هدیه از من دریافتش کنید . 



دفتر مرکزی: تهران، خیابان فلسطین، شماره 355، طبقه چهارم، کد پستی 1416963696 تلفن : 6- 66907804 فاکس : 66480352
فروشگاه: تهران، بلوار کشاورز، تقاطع کارگر، شماره  308 کد پستی 1418883711

تلفن: 66939245 ، 6-66907804 فاکس: 66905101

ایمیل: info@amehbooks.com 


 ببخشید کامنت های پست قبل رو جواب ندادم ، از لطف همگی ممنونم عزیزان 

دوستتون دارم 



[ یکشنبه 26 دی 1395 ] [ 09:01 ق.ظ ] [ مهربانو ] نظرات (15)

   1      2      3      4      5      ...      26   >>



      قالب ساز آنلاین